حسابی نمردهام
میخواهم فرش قرمز کوهپایه را ببینم
تو نمیدانی
سالهاست آن دشتهای شقایق
دانهای گل نزاییدهاند
چشم آرزومندت را میبوسم
از گونهی گرمت مژه میدزدم
به یاد میآورم
صدای پدر در زیر سایهی کوه میپیچد:
«شقایقها زود پرپر میشوند»
گلبرگشان را لمس میکنم
زیر آفتاب بزرگ میدرخشند
میان ساقههای بلندشان فرو میروم
عطر آب و خاک را مزه میکنم
تلخی شوریدگی در سرم کرشمه میریزد
نسیم باختری دامن دشت را به تلاطم انداخته
به رقصشان گوش میسپارم
شقایقهای خنیاگر
باران زمزمه میکنند
دست نوازشگر از سرش برمیدارم
دو گلبرگ فرو میافتند
یکی دیگر نیز
آخرینشان خم میشود
تاب میخورد و سر پا میایستد
چشم انتظار سقوط مینشینم
او حسابی نمردهاست
در کنار انبوه پرچمهای سیاه
به رقص تنهاییاش ادامه میدهد
پ.ن: عنوان، نام وارونهگشتهی یکی از داستانهای قدیمیام است...