You need to enable JavaScript to use this application.

تنهاییِ پرهیاهو

7 سال،7 ماه پیش
از شروع فرجه‌ی امتحان ده روز می‌گذرد و من می‌توانم بگویم که تقریبا هیچ غلطی نکرده‌ام. امروز برای بار دوم برنامه‌ریزی کردم و نمی‌دانم که این بار می‌توانم به آن عمل کنم یا اینکه مثل همیشه باز هم از برنامه‌ام عقب می‌مانم. از اینکه خانه‌ی خودم مانده‌ام که درس بخوانم و نرفته‌ام خانه‌ی پدر و مادرم و باز هم هیچی به هیچی کمی از دست خودم عصبانی‌ام. راستش در این چند روز خیلی لی‌لی به لالای خودم گذاشته‌ام و خیلی مراعات حال خودم را کرده‌ام. دلیلش را هم اگر بخواهید بدانید برای این است که هیچ کس مرا به اندازه‌ی خودم دوست ندارد. اما این دوست داشتن از خودخواهی و خودبرتربینی نمی‌آید، بیشتر به خاطر بی‌کسی است.
این چند روز غرق شده‌ام در ادبیات و شعر و کمی فلسفه و کمی سینما و نقاشی. گاهی از خودم می‌پرسم که چرا پزشکی را رها نمی‌کنم و بروم مثلا ادبیات بخوانم؟! اما حقیقت این است که من پزشکی را به همان اندازه دوست دارم. با کمک ادبیات و فلسفه به این نتیجه رسیده‌ام که "انسان" چقدر موجود ضعیف و ترحم برانگیزی است و چقدر می‌تواند پوچ و خالی و گاهی اوقات پر و عمیق باشد و چقدر شکننده است. با کمک پزشکی می‌توانم دست کم کاری برای این موجود ضعیف بکنم. کمی از دردهایش را تسکین دهم. باری از دوشش بردارم. به خاطر این است که پزشکی را عاشقانه دوست دارم.

0

نمایی از زباله‌های فکری

7 سال،7 ماه پیش
آقای برتراند راسل یک جایی از یادداشتی با عنوان "نمایی از زباله‌های فکری" می‌نویسد: «تنها راهی که برای برخورد با خودستایی انسانی سراغ دارم، این است که به خاطر داشته باشیم بشر جز ناچیزی از حیات سیاره‌ی کوچکی در گوشه‌ی کوچکی از این جهان است و همانطور که می‌دانیم در دیگر بخش‌های کیهان هم ممکن است موجوداتی باشند که نسبت بزرگیشان به ما مثل نسبت بزرگی ما به یک ستاره‌ی دریایی است.»
به نظرم همین یک پاراگراف و به یاد داشتن همیشگی آن، همان راه حلی است که مارا از شر همه‌ی غرورها و خودبزرگ‌بینی‌ها و تعصبات و ناامیدی‌ها و ترس‌ها و مقایسه‌ها و حتا همه‌ی جنگ‌ها و خشونت‌ها و دیکتاتوری‌ها نجات می‌دهد. و این به هیچ عنوان یک مسئله‌ی اجتماعی نیست که اتفاقا کاملا شخصی است.
دیروز با دوستی درباره‌ی این یادداشت صحبت می‌کردم و بخش‌هایی از آن را برایش خواندم. او می‌گفت وقتی به سن سی و اندی برسی دیگر این چیزها برایت مهم نخواهد بود و دیگر دغدغه‌ی اجتماع نخواهی داشت. گفتم من هیچ وقت دغدغه‌ی اجتماع ندارم وقتی خودم سرشار از مشکلم. این‌ها را گفتم که بدانید این حرف‌ها اصلا حرف‌های اجتماعی نیستند. این تفکر باید در درون ما شکل بگیرد. تا جنسیتمان را از جنسیت مخالف برتر ندانیم. نژادمان را از سایر نژادها بالاتر نبینیم. به ملیتمان بیش از حد افتخار نکنیم و الخ.

پ ن: اگر می‌خواهید یادداشت کامل را بخوانید: An Outlet of Intellectual Rubbish را گوگل کنید.

0

اگر ناگهان مردم به مرگ شک کنید

7 سال،7 ماه پیش
خبر این دفعه واقعا کوتاه بود: فلانی خودکشی کرده. می‌شناختمش. بارها و بارها با او حرف زده بودم. بارها از کنارش رد شده بودم و سلامی کرده بودم. یکبار نظر کوچکی در مورد عکس‌هایم داده بود. نزدیک‌تر از این؟ نه هرگز. برای همین شاید راحت‌تر بتوانم تحمل کنم. من با مرگ آدم‌ها خیلی جور نیستم. بعد از شنیدن خبر مرگ کسی تا مدت‌ها به مرگ فکر می‌کنم. مرگ برایم مسئله‌ای گنگ، حل‌نشده، ترسناک و غریب است. گمان می‌کنم اگر هر روز هزار نفر جلوی چشمانم بمیرند باز هم مرگ برایم ناشناخته و غریب و وحشتناک خواهد بود.
وقتی پرسیدم چرا فوت کرده تا زمانی که منتظر شنیدن جواب سوالم بودم، نمی‌گویم مستقیم به این فکر کردم اما فکر اینکه خودکشی کرده باشد جایی از ذهنم بود. بعد که همین را شنیدم فکر کردم اگر توی تصادفی یا در اثر بیماری ای چیزی مرده بود چقدر غم‌انگیزتر بود برایم. فکر اینکه کسی زندگی را دوست داشته و بعد مثلا در حادثه ای مرده برایم غیرقابل تحمل است. فکر اینکه خودکشی کرده یعنی قبلش از زندگی سیر شده بوده یا دیگر توان زندگی کردن نداشته یا هرچه شاید قابل تحمل‌تر باشد... شاید هم کمی بیشتر که به عمق ماجرا فکر کنیم بار فاجعه‌آمیز قضیه بیشتر باشد... نمی‌دانم. راستش فقط دارم می‌نویسم که از این افکار خلاص شوم.
ولی اجازه بدهید به عنوان کسی که یک زمانی دست کم به خودکشی فکر کرده و چند باری با این قضیه مواجه شده و حتا خودکشی کسی را از نزدیک دیده بگویم وقتی می‌شنوید کسی خودش را کشته اینطور فکر نکنید که طرف واقعا ته خط بوده و هیچ امیدی نداشته و الخ. خودکشی یک تصمیم واقعا لحظه ایست حتا اگر کسی از مدت‌ها قبل به آن فکر کرده باشد، باز هم در یک لحظه باید آن  تصمیم قطعی برای انجام دادنش را بگیرد. یک لحظه‌ای که می‌تواند به انجام دادن یا ندادنش ختم شود. تصمیمی لحظه‌ای که خیلی وقت‌ها علی‌رغم انجام دادنش ناموفق می‌ماند و خیلی وقت‌ها موفق. قضیه ظاهرا خیلی ساده است اما باور کنید به پیچیدگی مردن یا زنده ماندن و یک عمر زندگی کردنِ یک انسان است. باور کنید اکثر اوقات همین است.
چند دقیقه پیش وقتی از خودم پرسیدم که اگر تو بودی این کار را می‌کردی یا نه به خودم جواب دادم:
اگر من بمیرم چه کسی به گلدان‌هایم آب بدهد و با آن‌ها حرف بزند؟ چه کسی به ماهی کوچکم غذا بدهد؟ چه کسی نقاشیِ نیمه تمامم را تمام کند؟ چه کسی این همه کتاب نخوانده را بخواند؟ این همه فیلم زیبای ندیده را ببیند؟ چه کسی امتحان پره بدهد؟ چه کسی ازدواج کند، بچه‌دار شود؟ چه کسی بارها و بارها بخندد و گریه کند و زندگی کند؟ باور کنید به همه‌ی این‌ها فکر کردم.
زندگی علی‌رغم مسخره بودن و پوچ بودن و خالی بودن و هیچ بودنش، چیزهای کوچک بسیاری دارد که ارزش زندگی کردن و زنده ماندن دارند. شده یک گلدان کوچک برای آب دادن باشد یا یک کتاب ساده برای خواندن.
* عنوان بخشی از یکی از شعرهای مرحوم بروسان

0

خویشتن داریم تمام شد!

7 سال،7 ماه پیش

 بعد از نمی‌دانم... شاید سه ماه. خسته و درمانده گفت: می‌شه باهام حرف بزنی؟ دارم از کسی می‌نویسم که بعد از چند بار حرف زدن دیگر نخواستم با او صحبت کنم. یک روز ناگهان (ناگهانی که شروع تدریجی‌اش از مدتی قبل بود)، مثل همه‌ی رفتن‌های قبلم به او گفتم: دیگه نمی‌خوام باهات حرف بزنم. و تمام شد. به همین سادگی؛ و دیگر جواب هیچ کدام از پیام هایش را ندادم. تمام کردن به همین سادگی است. وای به حال روزی که چیزی ناتمام بماند. روزی که نه بروی و نه بمانی و نه باشی و نه نباشی. بدبختیِ بزرگ، از آنجاست که شروع می‌شود. البته این معنی‌اش این نیست که من تمام کردن بلد نیستم. اتفاقا خیلی خوب هم بلدم. رفتن، ناگهان رفتن، از آسان‌ترین کارهاست.

دیشب اما داستان فرق می‌کرد. فکر کردم به عنوان آخرین نفر قبل از خودکشی انتخاب کرده با من حرف بزند. باور کنید همچین فکری کردم. از لحنش چنین چیزی برمی‌آمد.

نکته‌ی جالب اینجاست که مچ خودم را ناگهان وسط حرف زدنمان گرفتم، دقیقا آنجا که دیدم دارم چه بی‌وقفه و چه هیجان‌زده از هر دری برایش حرف می‌زنم. از روزهایم، از درس، از برنامه‌ام برای امتحان، از مولانا، از آخرین کتابی که خوانده‌ام، از نقاشی‌ای که دارم می‌کشم، از اینکه توی این سه ماه انگار سه سال پیرتر شده‌ام، از همه‌ی این‌ها حرف زدم. نمی‌دانم چقدر شنید و نشنید و چقدر می‌خواست که بشنود، برایم حتا مهم نیست اما باور کنید از خودم تعجب کرده بودم. این را به خودش هم گفتم. که چقدر حرف دارم برای زدن. گفت بعدا به موقع اش همه‌ی حرف‌هایم را برایش می‌زنم ولی بعدا ای در کار نیست. گفتم امشب استثناست. گفتم من هنوز بر سر تصمیمم هستم. ولی چرا؟ مگر مجبورم؟ یا مازوخیستم؟ یا نذر کرده‌ام حرف‌هایم را توی گودال وجودم دفن کنم؟ یا چی؟ نمی‌دانم. فقط می‌دانم در حال حاضر دلم نمی‌خواهد با هیچ کسی هیچ حرفی بزنم. حتا اگر میلیون‌ها جمله حرف برای زدن داشته باشم.

ای کاش تو بودی... ای کاش می‌شد همه‌ی این حرف‌ها را مستقیم به خودت بگویم بدون اینکه مجبور باشم در عکس و شعر و جمله بچپانمشان و قطره قطره و غیرمستقیم به چشمت برسانم. ای کاش دوست داشتی بشنوی. ای کاش بودی.

ای کاش لااقل اینجا را می‌خواندی.


0

من گورِ خویش می‌کَنَم اندر خویش

7 سال،7 ماه پیش
تا حالا برایتان پیش آمده که توی آینه به خودتان نگاه کنید، زل بزنید توی چشم‌های خودتان و فکر کنید چقدر این موجودی که دارید تماشایش می‌کنید برایتان غریب است؟ شده از فاصله‌ی چند سانتی‌متری میخکوبِ چشم‌های خودتان شوید، سپس نگاهتان را روی صورتتان بلغزانید، به ابروها، پیشانی، بینی، لب‌ها و گونه‌ها و جمله‌ای بگویید؟ یا شاید مثل امروز صبحِ من شاعر شوید:
من!
غریق
غریقِ این خالیِ خاکستریِ محدود
و الخ...
شده فکر کنید رنگ چشم‌هایی که در آینه می‌بینید چقدر غریبه اند؟ خطوط صورتی که تماشایش می‌کنید چقدر ناآشنا هستند و چقدر آن صدا را نمی‌شناسید؟
شده از خودتان بترسید؟
آدمی که از همگان به خودش پناه آورده، حالا از خودش به کجا باید بگریزد؟
چقدر غریب است این انسان!

0

مکالمات درونیِ یک وبلاگ‌نویس بی‌اعصاب

7 سال،7 ماه پیش
_ چه حرف تازه‌ای برای گفتن داری؟ همه‌ی حرف‌ها قبلا زده شده است.

_ خب زده شده باشد. به درک که زده شده است!

 

0

مختصری درباره‌ی ناتورِ دشت

7 سال،7 ماه پیش

هولدن کالفیلد...

مخلوق سلینجر، یک راویِ غیرقابل اعتماد است. سلینجر نوجوانی را خلق کرده که ظاهرا از همه چیز بیزار است. به هر چیزی یک ایرادی می‌گیرد و در جای جای داستان به مرور زمان حتا از کسانی که دوستشان دارد هم بیزار می‌شود. هولدن یک افسرده‌ی به تمام معناست. در وصف این نفرت و بیزاری هولدن همین بس که وقتی الیا کازان، کارگردان معروف سینما قصد داشت فیلمی از رمان ناتور دشت بسازد و می‌خواست از سلینجر برای این کار رضایت بگیرد، سلینجر به او پاسخ داد: نمی‌توانم چنین اجازه‌ای بدهم زیرا می‌ترسم هولدن این کار را دوست نداشته باشد. (اگر از من بپرسی، هولدن قطعا از این کار خوشش نمی‌آمد!)
چیزی که مرا درباره‌ی این کتاب اذیت می‌کند این است که هر جا اسم سلینجر را سرچ کنید حتما چند جمله‌ای از زبان هولدن را می‌بینید که به عنوان جملات قصار نویسنده نوشته شده‌اند. به نظر من نسبت دادن جملات ذهنِ خام یک نوجوان به سلینجر کار چندان معقولی نیست. سلینجر خالق این شخصیت است اما این به آن معنا نیست که هر حرفی که این پسر می‌زند همان حرف‌ها و همان جهان‌بینی سلینجر باشد. هنر سلینجر در ناتور دشت نوشتن جملات قصار نیست بلکه خلق یک نانویسنده است، یک نوجوان با کیفیت و ادبیات هولدن کالفیلد.
این رمان برخلاف ظاهر ساده و نثر روانش بسیار پیچیده‌تر از این حرف‌هاست.
 
0

امروز روز تولد شماست آقای سلینجر

7 سال،7 ماه پیش
تولدتان مبارک آقای سلینجر.. من از شما خیلی چیزها یاد گرفتم.

0
درباره
همیشه‌ی متروک About Img

من جز همین‌ها که نوشته‌ام چیزی برای گفتن ندارم. این‌ها هم مال هر کسی است که بتواند بخواندشان.

تمامی حقوق برای همیشه‌ی متروک محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده