You need to enable JavaScript to use this application.

ای چرخ گردون آهسته، آهسته

7 سال،6 ماه پیش
کاش می‌شد زمان همین‌جا، در همین لحظه، و در همین روزها متوقف شود. کاش می‌شد دیگر جلوتر نرفت. کاش فردا نمی‌آمد، پس‌فردا نمی‌شد. سال نو نمی‌شد. فروردین و اردیبهشت و خرداد نمی‌آمد. کاش از این بزرگ‌تر _پیرتر_ نمی‌شدم.
کاش فردا نمی‌آمد.
فردا و فرداها احتمالا پر از اتفاقات خوب و بد جدید است، پر از آدم‌های جدید، کارهای جدید، پر از دل شکستن‌های جدید، پر از اشک‌ها و لبخندهای جدید. من اما این را نمی‌خواهم. می‌خواهم زمان و زندگی‌ام همین‌جا متوقف شود. در همین روزهای تنها گوشه‌ی خانه‌ی خالی و درس و درس و درس.
امروز خیلی دلتنگم.

0

می‌خواستم از تو برای تو بنویسم

7 سال،6 ماه پیش

می‌خواستم از تو بنویسم. از تو برای تو بنویسم. باز دیدم بین من و تو چیزهایی هست که فقط من و تو می‌فهمیم. حتا اگر مرا رها کنی و بروی. حتا اگر دیگر نباشی. هرچند همیشه هستی. دلتنگیِ تو جزء لاینفک زندگی من شده، آنقدر که یادم رفته زندگی بدون دلتنگِ تو بودن چه شکلی است.

بله! بین من و تو چیزهایی هست که فقط من و تو می‌دانیم. چیزهای مگو. چیزهایی که حتا اگر بخواهیم بگوییم قابل گفتن نیست.

کاش می‌توانستم کاری بکنم. کاش می‌شد کاری کرد.

امروز طاقتم طاق است. کاسه‌ی صبرم لبریز شده و بی‌وقفه از چشم‌هام بیرون می‌ریزد و باز کاری نمی‌توانم بکنم. کاری نیست که بکنم. هیچ چاره‌ای برایم نمانده. هیچ چاره‌ای برایم نگذاشتی.

نه حتا در همین حد که این حرف‌ها را به جای نوشتن در این ناکجاآباد، بیایم و برای خودت بگویم.


0

همچین گور بابای همه ی دنیا طور

7 سال،6 ماه پیش

تا شعاع چند کیلومتری من، تنها کسی که هیچ کس را ندارد که روز عشاق را با او جشن بگیرد (و پیر شده و تا کنون حتا یک ولنتاین هم نداشته، که البته فدای سرش)، منم. هرچند اگر بنا باشد لباس قرمز بپوشم و شال قرمز بر سر کنم و گل قرمز و کیک و شیرینی قرمز و شکلات قرمز و کادوی قرمز و قلب قرمز و عروسک خرسی قرمز و بادکنک قرمز و هر کوفت قرمز دیگری کادو بدهم یا بگیرم، ترجیح می‌دهم تا ابدالدهر من همان تنها آدم تنهای چند کیلومتری خودم باشم.

به مقدسات قسم قضیه قضیه‌ی گربه و گوشت و پیف پیف و فلان نیست اگر همین حالا کسی چنین پکیج قرمزی جلویم بگذارد در لحظه روی خودش و پکیج کوفتی قرمزش بالا خواهم آورد. باور کنید این اتفاق می‌افتد. اگر به شکل حقیقی نیفتد به شکل نمادین خواهد افتاد.

ولی خب من هم بدم نمی‌آمد کسی می‌بود که امشب حداقل یک شام متفاوتی درست می‌کردم و با هم می‌خوردیم. شام متفاوت را امشب درست می‌کنم اما برای خودم تنها. حالا که کسی نیست _که به جهنم که نیست_ من چرا نباید یک شب متفاوت داشته باشم؟ این شد که نشستم آرایش کردم، لباس زیبا پوشیدم و قصد دارم شام را خودم برای خودم پیتزا درست کنم و همچین گور بابای همه ی دنیا طور خودم برای خودم جشن بگیرم و خودم به خودم روز عشاق را تبریک بگویم چون هیچ کس به اندازه‌ی خودم عاشق خودم نیست. ممکن است فکر کنید این جملات کمی شعاری گونه و این‌ها باشد اما نیست و شما آزادید هر جور که دوست دارید فکر کنید و به من هم هیچ ربطی ندارد.

 

0

آداب معاشرت یا چی؟

7 سال،6 ماه پیش

دلم می‌خواست سرش فریاد بکشم: خفه شو خفه شو خفه شو

وقتی حوصله‌ی هیچ کس را نداری، وقتی حتا جواب عزیزترین کست را هم نمی‌دهی، برای چه باید این آدم‌های خرده‌ریزِ زندگی را تحمل کنی.

کاش می‌توانستیم خیلی راحت، رک و پوست کنده به این جور آدم‌ها بگوییم: نمی‌خوام باهات حرف بزنم، حوصله تو ندارم، حالم از حرفای یک سر پوچ و مسخره‌ات به هم می‌خوره، چرا خفه نمیشی یه دقیقه؟ کاش می‌شد. در این صورت گاهی اوقات یا خیلی اوقات (البته تا قبل از اینکه عادت کنیم) از دست خیلی از آدم‌ها ناراحت می‌شدیم اما وقتی کسی این را نمی‌گفت خیالمان جمع بود که مزاحم نیستیم.

آخ که اگر چیزی به اسم آداب معاشرت از اساس وجود نداشت... منظورم همان است که گفتم. اصلا وجود نداشت. هیچ کس نمی‌دانست چیست. اصول از پیش تعیین شده‌ای وجود نداشت. همه حرف دلشان را می‌زدند. کاری که دلشان می‌خواست انجام می‌دادند. دیگر کسی مجبور نبود چیزی یا کسی یا کاری را تحمل‌ کند. به خدا که زندگی لذت بخش می‌شد.

من این روزها عصبانی و خسته‌ام. من به خودم حق می‌دهم که یک روزهایی عصبانی و خسته باشم.


0

از خیال تا واقعیت

7 سال،6 ماه پیش
داشتم در رویا از برف می‌نوشتم، رفتم پشت پنجره و دیدم بله! دارد برفی می‌بارد به مراتب زیباتر از آنچه تصورش را می‌کردم. (این که البته کمی اغراق بود ولی می‌شود گفت با زیبایی کاملا متفاوتی از آنچه که تصورش را می‌کردم.)
خیالی نیست. حالا شما تصور کنید که زمین فوتبال روبروی آپارتمان من همان باغ بزرگ توی رویای پست قبل است و درخت‌های کاج و چنار اطرافش همان درخت‌های موز و گلابی وحشی و انجیر و آلبالو و الخ. میز و صندلی‌های مغازه‌های روبرو همان میز و صندلی‌های توی ایوان است و چمن یخ زده‌ی زمین فوتبال همان استخر یخ زده‌ی توی رویا. پرده عمودی‌های کهنه‌ی پنجره‌های خانه‌ام همان پرده‌ی سفید حریر و همه‌ی پنجره‌های خانه‌ام را هم که کنار هم بگذارید یک چیزی توی مایه‌های پنجره‌ی بزرگ شیشه‌ایِ قبلی از تویش در می‌آید. با این تفاوت که پنجره را اگر باز کنم و از آن بیرون بروم از طبقه‌ی پنجم با مخ به زمین فرود خواهم آمد!
اینجا اما حتا در مقام مقایسه هم هیچ جک نامی وجود ندارد. اینجا فقط خودم هستم و خودم. که خب چه بهتر.

0

از واقعیت تا خیال

7 سال،6 ماه پیش

اینجا دو روز است که یک ریز دارد باران می‌بارد. از همان باران‌ها که گلی در فیلم "در دنیای تو ساعت چند است" بهشان می‌گفت بارش. دوست داشتم جایی از این کره‌ی خاکی پهناور (و البته در مقایسه با کهکشان ما و دیگر کهکشان‌ها و کل دنیا، کوچک) زندگی می‌کردم که هر روز هوا ابری بود، هر روز بارانی، همیشه خیس و مرطوب، همیشه سرد و آبی. آنوقت هر روز از یک هوای سرد و گرفته‌ی بارانی دیگر می‌نوشتم. ماجراهای جذاب هیچ وقت زیر زل آفتاب اتفاق نمی‌افتند! معمولا چنین است. ولی می‌توانم تخیل کنم که در چنین جایی زندگی می‌کنم. می‌توانم طوری وانمود کنم که انگار در آمریکا یا اروپا یا حتا در قطب زندگی می‌کنم. مگر چه کسی قدرت تخیل را از من گرفته؟ مگر جایی قسم خورده‌ام یا جایی را امضا کرده‌ام که فقط از چیزهای واقعی بنویسم؟ فقط راست بگویم؟ چرا نباید دروغ نوشت؟ اصلا چرا مرز بین واقعیت و تخیل باید روشن باشد؟

امروز سه‌شنبه است. صبح که از خواب بیدار شدم و پرده‌ی حریر سفید پنجره‌ی شیشه‌ای بزرگ اتاقم را کنار زدم دیدم همه‌ی باغْ سفید پوش شده. چمن‌ها، همه‌ی درخت‌ها، درخت‌های سیب، گلابی وحشی، پرتقال، موز، انجیر، حتا درخت‌های آلبالوی وسط باغ. آب استخر یخ زده بود و رویش را برف پوشانده بود. میز و صندلی‌های روی ایوان پوشیده از برف بودند. همه جا پر از برف بود، برف، برفِ زیبا و عزیز. بدون اینکه متوجه باشم چه می‌کنم پنجره را باز کردم و بی‌اختیار و پابرهنه دویدم توی حیاط. دویدم وسط باغ، دور درخت‌ها می‌چرخیدم و می‌خندیدم و جیغ می‌کشیدم. پاک بچه شده بودم. اصلا عقلم را با دیدن آن همه سفیدی از دست داده بودم. چرا باید عاقل بود؟ حتم دارم اگر توی چشم‌هایم نگاه می‌کردی، چشم‌هایم هم سفید شده بودند با دیدن آن همه سفیدی. بعد جک (این اولین اسمی بود که به ذهنم رسید! نمی‌دانم چرا؟!) دوید سمت باغ و با داد و فریاد و با مگر دیوانه‌ای و اگر سرما بخوری چه و این حرف‌ها مرا برد سمت خانه. (راستش از این قسمتش خیلی خوشم نیامد! از این که مثلا یک جک نامی یا هر نام دیگری من را بکشاند سمت خانه، توی ذهنم تصور کردم که مرا کول کرد یا یک همچین چیزی! اصلا برای چه باید یک مرد هم در رویاهایم وجود داشته باشد؟ البته اگر "او" باشد بد نیست ولی عجیب اینجاست که حتا در رویا هم نمی‌توانم او را کنار خودم تصور کنم.)

بگذریم. همچین وصف العیش نصف العیش طور! هر چند آخرش گند زده شد به رویاهایم ولی به هر حال.


0

سلینجر و آقای مترجم

7 سال،6 ماه پیش

کتابی دارم می‌خوانم که مجموعه نه داستان از سلینجر است. یکی از داستان‌ها "دوره‌ی آبی دو دمیه اسمیت" است. این عنوانی است که سلینجر انتخاب کرده. که البته اشاره ای به دوره‌ی آبی پیکاسو دارد و داستان بخشی از زندگی پسر نقاشی است با اسم مستعار دو دمیه اسمیت. مترجم محترم، آقای احمد گلشیری، که از قضا برادر هوشنگ گلشیری عزیزِ ما هم است (این البته توضیحی اضافه و غیرضروری بود. برای من به شخصه کوچک‌ترین اهمیتی ندارد که مترجم برادر کیست! بگذریم) همه‌ی این‌ها را نادیده گرفته و آمده به احترام خنگ‌ترین خواننده‌های تاریخ ادبیات (که ما باشیم) عنوان داستان را گذاشته: دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم.

خیلی دوست دارم ایشان را روزی، جایی از نزدیک ببینم و بپرسم دلتنگی کدام است؟ خیابان چهل و هشتم کجاست؟ اصلا چرا خب؟!

نکته‌ی جالب‌تر این است که ایشان در خر فرض کردن مخاطب به همینجا هم بسنده نکرده‌اند. آمده‌ اند و این عنوان من در آوردی (و ظاهرا عامه‌پسندتر) را گذاشته اند روی کل کتاب. روی مجموعه.

شاید دارم کمی تند می‌نویسم یا کمی زیاده روی می‌کنم‌ اما هر چه که هست نظر شخصی من است و من دوست داشتم این داستان را به احترام سلینجر با همان عنوان "دوره‌ی آبی دو دمیه اسمیت" بخوانم و کتاب را با عنوان "نه داستان".


0

من اما تنها سکوت می‌شوم

7 سال،6 ماه پیش

آقا یا خانم محترم به شما هیچ ربطی ندارد که من چند ساله‌ام یا در چه رشته‌ای تحصیل می‌کنم یا سال چندمم یا کجا زندگی می‌کنم یا هرچه و هرچه و هرچه. هیچ چیز زندگی من به شما و هیچ کس دیگری هیچ ربطی ندارد. من هیچ تمایلی به حتا یک کلمه حرف زدن با هیچ انسانی ندارم. حالم از همه‌ی مکالمات خصوصی و غیر خصوصی با هر انسان جدیدی که نمی‌شناسم به هم می‌خورد.

درحال حاضر من تمایلی برای مکالمه با هیچ انسان جدیدی ندارم.

دست از سر من بردارید.

من گنده دماغ ترین، بداخلاق‌ترین، مسخره‌ترین و اشتباهی‌ترین آدمی هستم که کسی ممکن است برای حرف زدن انتخاب کند.

(حرف‌هایی که دوست دارم به خیلی‌ها بزنم ولی به جایش فقط سکوت می‌کنم.)


0
درباره
همیشه‌ی متروک About Img

من جز همین‌ها که نوشته‌ام چیزی برای گفتن ندارم. این‌ها هم مال هر کسی است که بتواند بخواندشان.

تمامی حقوق برای همیشه‌ی متروک محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده