You need to enable JavaScript to use this application.

دست ما کوتاه و خرما بر نخیل

7 سال،8 ماه پیش

شب یلدا؟ راستش را بخواهید این مناسبت‌ها خیلی وقت است که برای من مناسبتشان را از دست داده‌اند. اصلا جوری شده که وقتی تنها و تباه افتاده‌ام گوشه‌ی تخت و فیلمم را می‌بینم و برایم عکس دسته جمعی دورهمی خانوادگیمان را می‌فرستند، اینکه دلم نمی‌خواهد آنجا باشم هیچ، اصلا دلم نمی‌خواهد آنجا باشم. حالا گیرم در یک جایی دور هم جمع شدیم و انار و هندوانه و آجیل و چه می‌دانم مشتی ژله و کوفتِ دیگر بلعیدیم و صداها در صداها با هم مخلوط شد و یحتمل یک تلوزیونی و ضبطی چیزی هم در گوشه‌ای در حال ونگ زدن بود و کمی از این و آن هم حرف شنیدیم و گیرم این وسط با حواس پرتی یک فال حافظی هم گرفته شد و خب که چی واقعا؟

به گمانم از نوشته‌هایم کاملا مشهود است که جای خالی یک چیزی توی زندگی من عمیقا احساس می‌شود.

بگذریم.

دیشب وقتی چراغ را خاموش کردم که بخوابم یک صدایی توی سرم گفت: حالا یه فال حافظ هم بگیر چی می‌شه مگه؟ این شد که چراغ کوچک کنار تختم را روشن کردم حافظم را برداشتم، تفألی زدم و آمد که:

ای نور چشم من سخنی هست گوش کن

چون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن

که

تسبیح و خرقه لذت مستی نبخشدت

و در آخر هم فرمودند که

یک بوسه نذر حافظ پشمینه پوش کنم! که خب من چاکر حافظ پشمینه پوش هم هستم. شما بگو هزار بوسه.. شما اصلا جون بخواه ولی والله آقای حافظ حکایت ما و مستی حکایت دست کوتاه و خرمای بر نخیل است وگرنه که به قول سعدی: می‌کوشم و بخت یاورم نیست...


0

این روتختی پر از سلول‌های مرده‌ی بدن من است

7 سال،8 ماه پیش
بالاخره بعد از پنج روز مریضی احساس می‌کنم امروز کمی حال بهتری دارم. صبح جمعه است. من تازه از خواب بیدار شده‌ام و هنوز موفق نشده‌ام خودم را از تخت جدا کنم. با این وضع سرمای هوا و این تن هنوز کمی بیمار من و این تخت گرم و نرم و امروزی که جمعه است، فکر نکنم کورتانیدزه‌ی گرجی هم بتواند مرا از این تخت جدا بکند! هرچند دیگر تا اطلاع ثانوی جمعه و شنبه برای من یکسان است اما به هر حال یکسان هم که باشد باید جمعه و شنبه یک فرقی با هم داشته باشند دیگر.
اصلا بگذارید مختصری شرح وضعیت بدهم. چهارشنبه آخرین روز اکسترنی من بود و تا اول اردیبهشت که اولین روز اینترنی است دیگر مجبور به بیمارستان رفتن نیستم. البته این وسط تقریبا اواسط اسفند ماه امتحان پره دارم که خب باید بنشینم مثل سگ درس بخوانم که خب ملالی نیست.
و اگر می‌پرسید این چند وقت کجا می‌روم (نگارنده مدام توهم این را دارد که اینجا را کسی می‌خواند مثلا) باید بگویم هیچ جا. همین جا توی خانه‌ی خودم می‌مانم. اصلا می‌خواهم ببینم آدمیزاد (اگر بشود من را آدمیزاد نامید) چقدر می‌تواند تنهایی محض را تحمل کند. که یحتمل من می‌توانم. و اینکه جایی بهتر از خانه‌ی خودم برای درس خواندن سراغ ندارم. چرا اینقدر توضیح می‌دهم؟ نمیدانم!
باید بنشینم یک برنامه ریزی بکنم که خب بهتر که شدم بعدا. اصلا تا حالا کسی را دیده اید که اینقدر مراعات خودش را بکند؟ نه جدی؟!

0

سلام آقای دیوید فینچر

7 سال،8 ماه پیش
سلام آقای دیوید فینچر عزیز
آدم واقعا گاهی اوقات از اینکه انسان‌هایی مثل شما و استنلی کوبریک و آرنوفسکی و کریستوفر نولان و استیون اسپیلبرگ و باقی دوستان(!) هنوز در روزگار معاصر ما وجود دارند، لذت می‌برد. درواقع از معدود لحظاتی است که آدم به آدم بودنش افتخار می‌کند. هرچند کاری که شما می‌کنید به من و امثال من هیچ دخلی ندارد اما هرچه که نباشد ما همه چهل و شش کروموزومی‌هایی با توالی دی ان ای مشابه هستیم. به هر حال. بگذریم.
آقای فینچر من تقریبا هروقت هر کدام از فیلم‌های شما را دیدم بعدش از شدت چیزی که نمی‌دانم اسمش چیست سرم را در متکا فرو برده و جیغ کشیدم. چه آن فیلمِ مریضِ گان گرل و چه فایت کلاب یا بنجامین باتن و زودیاک و... حالا هم که این فیلم سون!
آقای فینچر من امشب فیلم Se7en شما را دیدم و از این آش شلم شوربایی که از مخلوط سینما و ادبیات درست کردید لذت بردم. آشی که ثمره‌اش خلق کاراکتری می‌شود مثل اون یارو سادیسته جان دوو. اینکه کسی تحت تاثیر ادبیات به یک چنین جنونی برسد البته به نظر من اصلا دور از ذهن نیست. من گاهی اوقات به خودم به خاطر اینکه از ادبیات به چنین جنونی نمی‌رسم شک می‌کنم. آقای فینچر من بخش روانپزشکی را گذرانده‌ام و بله ذهن آدمیزاد خیلی عجیب‌تر و پیچیده‌تر از این حرف‌هاست. این فیلم مرا یاد آن بحث کلاسیکی می‌اندازد که می‌گویند داستایوفسکی اگر رمان نمی‌نوشت قطعا آدم می‌کشت. این یعنی ادبیات می‌تواند یک سیکل معکوسی را هم طی کند. ادبیات حتا می‌تواند از وسط قطر آن سیکل عبور کند یا وترش مثلا. هرجاش!
آقای فینچر ساعت دوی بعد از نصفه شب است و من واقعا نمی‌دانم دارم چی می‌نویسم و چرا و خب که چی! آهان یادم آمد. می‌خواستم بگویم این فیلم خیلی خفن.. نه چیز.. خیلی فوق العاده بود. اصلا به قول خودتان اکستراوردینری، سو امیزینگ و الخ.

0

چند راهکار برای اینکه دل کسی را نشکنیم

7 سال،8 ماه پیش
چند راهکار را رها کنید. راهکار قطعی: ورود انسان‌ها به زندگیتان را در نطفه خفه کنید.
توضیح تنها راهکار به دور از گزافه‌گویی: همان ابتدا که طرف آمد گفت "سلام"، پا به فرار بگذارید.
توضیح اضافه‌ی کلی (قطعا همراه با گزافه‌گویی): به غیر از این روش هر روش دیگری را که برگزینید همراه با مقادیر اجتناب‌ناپذیری از دلشکستگی خواهد بود. چه برای خودتان و چه برای دیگری.

0

One day closer to death

7 سال،8 ماه پیش
زندگی معمولا بر وفق مراد پیش نمی‌رود. نود و هفت درصد مواقع چنین است. اما باید زندگی کرد. بالاخره یک روز باید از خواب بیدار شوی و در حالی که تن بیمارت را لای پتو کادو پیچ کردی زل بزنی به رگه‌های ضعیفِ طلاییِ آفتابِ روزهای آخر پاییز که لم داده‌اند روی کتاب‌های کتابخانه‌ات و فکر کنی به اینکه بالاخره باید بیدار شد، باید شروع کرد. باید زد توی گوش بیماری‌ها و خستگی‌ها و دلشکستگی‌ها. باید دوباره جوان شد، جوانه زد.
متاسفانه زندگی خیلی زورش بیشتر از ماست اما نباید تسلیم شد.
پ ن: از مجموعه‌ی جملات انگیزشی و گول‌زنک زنی تنها در آستانه‌ی فصلی سرد. اوق!
یا
تن لشت رو از تخت بکن دیگه دختر! دیره!

0

آیا می‌دانستید اسپرسو روشنفکری را افزایش می‌دهد؟

7 سال،8 ماه پیش
این روزها دور دورِ کافه رفتن است و سیگار و قهوه و بوف کورِ کنار قهوه و شمع و شال گردن و الخ. اسپرسو، لاته، کاپوچینو، موکا، امریکانو.
حتا عکس‌هایی که از قهوه و میز کافه می‌گیرند بیشتر لایک می‌خورد. انگار باور کرده‌اند که اسپرسو راستی راستی روشنفکری را هم افزایش می‌دهد. اصلا این روزها روشنفکری مد است. هر روز یک چیزی مد تر. مثلا دیروز فروید، امروز هگل، فردا کانت، پس‌فردا شوپنهاور یا هرکی.
من اما همچنان نشسته‌ام این گوشه‌ی متروک دنیا و چسبیده‌ام به همان سعدی و مولانای خودم، بیژن الهی را در آغوش گرفته‌ام، قهوه که هیچ، چای هم که می‌خورم شب از شدت کافئین بی‌خواب می‌شوم و هنوز دکمه‌ام که در شجریان و فرهاد و فریدون فروغی و مرضیه و پری زنگنه گیر کرده بود در نیامده و مانده‌ام در سال‌ها و قرن‌ها پیش از اکنونِ خودم. این شد که آخر هم نفهمیدم اسپرسو روشنفکری می‌آورد یا روشنفکری اسپرسو می‌طلبد؟

0

آخرین روز اکسترنی

7 سال،8 ماه پیش
امروز اولین روز بیست و پنج سالگی و آخرین روز اکسترنی من بود. البته این آخرین روز با سایر روزها چندان تفاوتی نداشت. درواقع هیچ تفاوتی نداشت. آدم همیشه فکر می‌کند آخرین‌ها باید یک فرقی داشته باشند اما ندارند. زندگی همچنان همان ساده و معمولی همیشگی است. دوست داشتم می‌شد این روز را جشن بگیرم. موزیک بگذارم، برقصم، بهترین غذاها را برای خودم درست کنم، یا شاید دست خودم را بگیرم ببرم بیرون و این آخرین روز را با خودم جشن بگیرم. اما افسوس که سرماخورده، با سرگیجه و بدنی لرزان از ضعف و خستگی و پریود در حالی که گمان می‌کنم تقریبا هیچ خونی نمانده که در رگ هایم جریان پیدا کند افتاده‌ام گوشه‌ی تخت و درازکش این‌ها را می‌نویسم. اصلا نمی‌دانم چرا این چیزها را می‌خواهم منتشر کنم اما دیگر واقعا هیچ فرقی ندارد. مثل آخرین‌ها که معمولا هیچ فرقی ندارند.
شاید این جشنِ ویژه‌ی روز آخر را به روزی دیگر موکول کنم.
الان اما خسته‌ام و مغزم هیچ کار نمی‌کند و انگشتانم توان تایپ کردن ندارند و....
مطالب احتمالی آینده: بگذارید اکسترن بمانم.

0

هفت راه برای اینکه از تنهایی دق نکنیم

7 سال،8 ماه پیش

اول بهتر است تنهایی را تعریف کنیم. تنهایی صرفا به معنای تحت اللفظی بی‌کس بودن نیست. به هیچ عنوان. ممکن است آدم‌های زیادی اطرافتان باشند و اتفاقا دوستان و خانواده‌ی خیلی خوبی هم داشته باشید اما به سبب آنچه که اینجا به اختصار به آن "شخصیت" می‌گوییم تنها باشید. احساس تنهاییِ درونی‌ای که همیشه و همه جا همراهتان است. اگر درون انسان‌ها را دارای دوبعد درونگرا و برونگرا بدانیم و معتقد باشیم که شخصیت هر فرد بیشتر به یکی از این دو بعد متمایل است، تنهایی و درونگرایی می‌توانند هر دو، یک روی سکه باشند.

و اما راهکارهای به تعویق انداختن پروسه‌ی دق کردن:

۱- رها کنید.

۲- یک وبلاگ درست کنید و هر روز مغزتان را روی صفحه‌ی سفید مانیتور خالی کنید.

۳- نترسید و هرچه به ذهنتان آمد بنویسید هیچ اتفاقی قرار نیست بیفتد، اگر هم اتفاقی افتاد، خب، به درک.

۴- اگر افکار خودکشی ذهن شما را مدام درگیر می‌کند کمک بگیرید.

۵- اگر چیزی شما را آزار می‌دهد، اگر دلتان از چیزی شکسته است مدام درباره‌اش بنویسید. آنقدر ننه من غریبم بازی دربیاورید تا این ماجرا به کل از سرتان بیرون برود. (کاری که من در حال انجام آن هستم.)

توضیح اضافه‌ مورد پنج: به جای اینکه چیزی که باعث آزارتان می‌شود را مدام سرکوب کنید یا نادیده بگیرید، از آن حرف بزنید. بنویسید. منتظر تمام شدن ماجرا نباشید. این عمر شماست که دارد تمام می‌شود. دنبال مقصر نباشید. خودتان را سرزنش نکنید. مقصری وجود ندارد.

۶- ورزش کنید. (جدی)

۷- تنهایی را بپذیرید. تلاش اضافه برای رهایی از موقعیت فقط مانند دست و پا زدن در باتلاق، شما را بیشتر فرو می‌برد.


0
درباره
همیشه‌ی متروک About Img

من جز همین‌ها که نوشته‌ام چیزی برای گفتن ندارم. این‌ها هم مال هر کسی است که بتواند بخواندشان.

تمامی حقوق برای همیشه‌ی متروک محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده