You need to enable JavaScript to use this application.

آنجا که هیچ کس تو را نمی‌شنود

7 سال،6 ماه پیش

فرو رفتن در خود از آن جایی شروع می‌شود که هیچ کس نمی‌خواهد بشنود تو چه می‌گویی. همه حرف خودشان را می‌زنند. همه دنبال خالی کردن خودشانند، دنبال رسیدن به مقصود خودشان، دنبال به دست آوردن چیزی که تنها خودشان می‌خواهند. در زندگی من که همیشه همینطور بوده. شاید این از بدشانسی من است که‌ تا حالا به کسی برنخورده ام که همه‌ی دغدغه اش فقط و فقط شنیدن درد من باشد. شنیدن داستان من، دغدغه‌ی ذهنی من. کسی که فقط دنبال این باشد که بفهمد در مغز من چه می‌گذرد. بدون منظوری جز دوست داشتنم. بدون هدفی جز رسیدن به آنچه که خودش می‌خواهد. بدون اینکه دنبال یافتن چیزی باشد که بتواند بعدها علیه خودم به کار ببرد.

همه‌ی آدم‌های زندگی من می‌خواسته اند حرف خودشان را بزنند. باور کنید من همه‌جوره اش را امتحان کرده‌ام. از حرف زدن با یک بچه‌ی پنج شش هفت ساله بگیر تا آدم‌های مسن هشتاد نود ساله. از پدر و مادر و خانواده و دوستانم بگیر تا غریبه‌ای توی خیابان. از گفت و گوهای رودررو بگیر تا  حرف زدن پشت تلفن و وویس و چت. از آدم‌های حقیقی بگیر تا آدم‌های مجازی. اگر هم کسی چند ثانیه‌ای به حرف‌های من گوش داده باشد فقط برای این بوده که در ادامه حرف خودش را طوری که انگار مرتبط با منظور من بوده بزند.

این بود که من پناه بردم به سوشال مدیا، به اپلیکیشن‌هایی که بتوانی در پیج شخصی ات بدون مزاحم حرف‌های شخصی بزنی. منظورم از حرف‌های شخصی همان حرف‌هایی است که در واقعیت هیچ کس حوصله‌ی شنیدنشان را در یک مکالمه‌ی دو یا چند نفری ندارد. البته واقعیت این است که آن جا هم کسی حوصله‌ی این حرف‌ها را ندارد. این را وقتی می‌فهمی که می‌بینی عکس غذا و حیوان خانگی و سلفی‌های مسخره‌ی لبخند زده به دوربین با یحتمل بیتی شعر بی‌ربط در انضمامش بیشتر از حرف‌های تو لایک می‌خورد.

همین می‌شود که پناه می‌آوری به وبلاگی که تقریبا هیچ مخاطبی ندارد. تا اینکه در فرایندی واقع گرایانه تنها خودت برای خودت حرف بزنی.


0

عُسرِ مَعَ العُسر

7 سال،6 ماه پیش
زندگی این طوری است که تو نشسته‌ای توی گوشه‌ی انزوای خودت، توی گوشه‌ی متروکت و بلا ناگهان از آسمان، زمین، در، دیوار، از نمی‌دانم کجا بر سرت آوار می‌شود. نشسته‌ای داری زندگی ات را می‌کنی و درگیرِ گیر و دار دیروز و امروز و فردای خودت هستی و بدبختی از یک جای ناکجا به سویت حمله می‌کند.
الان که دارم این‌ها را می‌نویسم توی بیمارستانم. و این‌بار نه در کسوت یک دانشجوی پزشکی که در لباس همراه بیمار. همراه عزیزترین کسم.
می‌دانید، زندگی همین قدر کشکی است. همینقدر بی‌رحم. همینقدر احمقانه و بی بنیاد و هیچ در هیچ. دقیقا همانطور که "حافظ هزار بار کرده است تحقیق".
بیماری بی‌هوا شما را از پا درمی‌آورد. بی‌هوا گرفتار پزشک و بیمارستان و درمان می‌شوید. تومورهای مغزی بعد از بیست و پنج سال بی‌هوا عود می‌کنند.
بغض دارم... بغضی فرو خورده که هر آن اشکی توی چشم‌هایم جمع می‌کند. دلم به حال این همه رنجی که انسان به خاطر انسان بودن باید متحمل بشود می‌سوزد. دلم برای عزیزم میخواهد از سینه‌ام بیرون بزند.
حالم از این عُسْرِ مَعَ العُسرِ مَعَ العُسر به هم می‌خورد. از این کوفتِ پشتِ کوفتِ پشت کوفت.
از این بلاتکلیفی که نمی‌دانی تهش چه می‌شود.
دلم می‌خواهد برم یک جایی که هیچ انسانی تا شعاع چند کیلومتری ام نباشد و فریاد بزنم. زار بزنم. که مجبور نباشم بغض کنم و لال شوم. که آنقدر پیاده بروم که از پا بیفتم.
من توی این دو روز چند بار مرده ام.

0

من از کلمه‌ها پرم

7 سال،7 ماه پیش

برای حرف زدن از سکوت باید سکوت کرد. برای نوشتن دلیل سکوت باید به سکوت ادامه داد.

اصلا برای چه باید حرف زد؟

برای که باید حرف زد؟

تا کی باید توضیح داد و توصیف کرد و توجیه کرد و فلسفه بافت؟

تا کجا باید کلمه ‌شد و بیان کرد؟

من از کلمه‌ها پرم. مغزم از کلمه‌ها در حال انفجار است. گوشم از کلمه‌ها پر است. دهانم پر از کلمه است. چشمانم مدام کلمه می‌بینند. دستانم مدام کلمه می‌نویسند.

کلمه‌ها مانند ارتشی چند میلیون نفری روبه‌روی منِ تنها ایستاده اند و من صلاحی جز سکوت ندارم. پناهی جز سکوت و سکون نمی‌شناسم.


0

با این همه اوضاع خوب است

7 سال،7 ماه پیش
یک هفته‌ای می‌شود که از خانه بیرون نرفته‌ام. به جز یک‌بار برای خرید که آن هم از شدت گرسنگی بود و نه چیز دیگر. و البته میلی هم به بیرون رفتن ندارم. همین گوشه‌ی امن خودم، خانه‌ی ساکت، آرام و بی‌مزاحم ام را به همه‌ جای دنیا ترجیح می‌دهم. نه که دوست نداشته باشم سفر کنم. صبحانه را در کافه‌ای کنار خیابان در پاریس بخورم. کنار رود سن قدم بزنم. توی هوای بارانی رم خیس آب شوم. میان آسمان خراش‌های نیویورک گم شوم. پرواز پرنده‌ها را در آسمان اصفهان خودمان با چشم دنبال کنم یا هر جای دیگری از دنیا باشم. اما همه‌ی این‌ها فقط برای چند روز خوب است. بعدش باید برگردم به همین گوشه‌ی متروک دنیا. به خانه‌ام به خلوتم به کتاب‌هایم. بدون حضور آدم‌ها. راستش را بخواهید گاهی اوقات نگران خودم می‌شوم. اصلا دلیل تکامل انسان طی این دویست هزار سال همین ارتباطش با دیگر انسان‌ها و محیط بوده. برای همین بوده که توانسته این اندازه دوام بیاورد و من مدام دارم این دلیل مهم را دور می‌زنم. خودم را از آدم‌ها دورتر و دورتر می‌کنم و هیچ کس را به اندازه‌ی خودم دوست ندارم. یک زمانی که انگار هزار سال پیش بود کسی را بیشتر از همه‌ی دنیا دوست داشتم اما حالا دیگر احساس می‌کنم‌ او و همه‌ی آدم‌های دیگر دنیا، همه و همه برایم غریبه اند. همانطور که هیچ کس دیگر مرا نمی‌شناسد من هم انگار دیگر کسی را نمی‌شناسم.
با این همه اوضاع خوب است. الان، در این زمان و این لحظه از زندگی‌ام دوست ندارم که هیچ جای دیگری جز خانه‌ی کوچک و آرام خودم باشم.

0

این خطوط می‌تواند شروع یک داستان بلند باشد

7 سال،7 ماه پیش
کاش می‌توانستم بیایم بنشینم روبه‌روی همه‌ی مردم جهان و واضح و روشن، انگار که دارم چیزی را برای یک بچه‌ی پنج شش ساله توضیح می‌دهم، بگویم توی دو سه سال گذشته دقیقا بر من چه گذشته. ولی گفتنی نیست. باور کنید اینطور نیست که نخواهم بگویم، اصلا نمی‌دانم چه باید بگویم؟ از چه چیزی باید حرف بزنم؟ چه کلمه‌ای برایش به کار ببرم؟
چگونه و با چه کلماتی می‌شود درد کشیدن را توصیف کرد؟ چطور می‌شود چیزی را که کاملا حس کردنی است، با کلمات بیان کرد؟
بگویم عاشق شدم؟ مطمئن نیستم که تجربه‌ی من عشق بوده باشد، اگر هم بوده عشقی ناقص بوده. جدای از شدت علاقه‌ای که وجود داشت، می‌شود گفت که فقط ده درصد عشق بوده.
از او بگویم؟ باور کنید نمی‌دانم چه بگویم. نه که نمی‌شناسمش، شاید من تنها کسی هستم که در این جهان او را اینقدر خوب می‌شناسد. قضیه این نیست. قضیه این است که توصیف سر و شکل و رخت و لباس و مدل راه رفتن و حرف زدن و خندیدن و غذا خوردن و نگاه کردن آدم‌ها شاید روشی درست برای تصیفشان باشد ولی درمورد او به هیچ عنوان صدق نمی‌کند. برای توصیف او کلمات به درد نمی‌خورند. اینکه بیایم بنویسم عاشق رمان‌های روس است یا چه سبک موزیکی گوش می‌کند یا روزی چند بار قهوه می‌خورد یا چه روزهایی کجا می‌رود یا چه رنگی غمگینش می‌کند یا چقدر عاشق کوه‌های خیس و مه‌های بی‌پایان است و هزار هزار مزخرف دیگر، هیچ کدام او را توصیف نمی‌کند. او در کلمات نمی‌گنجد. قضیه این است که او اصلا گفتنی نیست.
حالا تو فکر کن... من می‌خواهم از چیزی که اصلا گفتنی نیست حرف بزنم. واقعا می‌خواهم این کار را بکنم ولی نمی‌توانم. این نتوانستن دارد عذابم می‌دهد.
(این خطوط می‌تواند شروع یک داستان بلند باشد.)

0

مصیبت هوموساپینس‌هایی که ما باشیم

7 سال،7 ماه پیش

بدترین پیامدی که بیشتر خواندن برای من داشته این بوده که فهمیده‌ام هرچه بگویم، هرچه بنویسم، و اصلا به هر چیزی که فکر کنم، قبل‌تر از من، کسی دیگر بوده که همان یا مشابه‌اش را گفته، آن را نوشته و به آن فکر کرده. هر چیزی! مطلقا هر چیز. (حتا همین نوشته‌ای که الان در حال خواندن آن هستی! شک ندارم که کسانی پیش از من بارها و بارها به این نتیجه رسیده‌اند.)

با این همه دنیای درونی آدم‌ها منحصر به فرد است. (یا لااقل امیدوارم که این طور باشد!)

تنها کاری که می‌شود کرد به کار بردن تخیل است و بازی با کلمات و ساختن ترکیبات متنوع از آن‌ها و سرهم کردن جمله‌های جدید و داستان‌سازی‌هایی دیگر با شخصیت‌هایی دیگر و الخ.

مفهوممان اما همه‌اش کپی پیست است.

به عنوان مثال در نوشته‌های بورخس چند باری به این مضمون اشاره شده که: «چه بنویسم که پیش از من شاعران پارسی نسروده باشند؟»

برای خود من به کرات پیش آمده که جمله‌ای را نوشته‌ام و بعد شک کرده‌ام به این‌که آیا نوشته‌ی خودم بود یا توی فلان کتاب و از زبان بهمان نویسنده خوانده بودمش.

فکرش را که بکنی، کپی رایت در "مفهوم" خیلی وقت است که دیگر موضوعیتی ندارد.

شاید این یک جور مصیبت باشد که گریبان‌گیرِ ما هوموساپینس‌هایی شده که دویست هزار سال بعد از پا به جهان گذاشتن اولین هوموساپینس‌ها زندگی می‌کنیم. هرچه که باشد، به نظر من، تنها چیزی که در جریانِ این تکاملِ دویست هزار ساله برایمان مانده "تخیلمان" است.

 

0

متناقضِ ابدی

7 سال،7 ماه پیش
دنیای ما پر از تناقض است. در این دنیا هیچ چیز با هیچ چیز نمی‌خواند. از سیاست گذاری‌های کشوری و حقوق بشری و جنگ‌ها و ظلم‌ها و صلح‌ها بگیر تا کوچک‌ترین اجزا و افراد.
آمریکا نگران حقوق بشر در ایران است درحالی‌که بزرگترین متحدش اسرائیل، کثیف‌ترین آپارتاید جهان است. و مردم فلسطین همچنان در حال ظلم دیدن اند و حقوقشان _که گویی جزء حقوق بشر محسوب نمی‌شود_ مدام پایمال می‌شود. آمریکایی که نگران حقوق انسان‌هاست در هر لحظه نقشی بزرگ در ریختن خون چند انسان دارد.
تمامی ادیان که داعیه‌ی انسان دوستی و به اوج رساندن اشرف مخلوقات و نفس مطمئنه و الخ داشته اند و پیام آور همه‌ی چیزهای ظاهرا خوب بوده اند در طول تاریخ مسبب خون ریختن‌ها و جنگ‌ها و جنایات بزرگی شده‌اند.
و هزاران هزار مثال کوچک و بزرگ دیگری که می‌شود نوشت.
بله جهان ما پر از تناقض است و ما آدم‌ها نمونه‌های کوچک شده‌‌ای از همین تناقض‌ها هستیم. ما آدم‌ها اصلا زاییده‌ی این تناقض‌هاییم.
من و تو هم هستیم.
من تشنه‌ی حرف زدن با تو ام. تشنه‌ی یک کلمه نوشتنت. اما وقتی پیامی می‌دهی جواب نمی‌دهم. به هزاران دلیل موجه و غیرموجه‌ای که برای خودم ساخته‌ام و نساخته‌ام. تو دلبسته‌ی کس دیگری هستی اما باز هم نمی‌توانی از من دست بکشی. من گاهی اوقات سرزنش‌کننده‌ی تنهایی‌ام هستم اما به محض اینکه کسی تلاش می‌کند کمی به من نزدیک‌تر شود فرار می‌کنم‌. تو می‌خواهی هزاران نفر تو را بخواهند اما در عین حال تنها باشی. می‌بینی؟ من و تو حتا در تناقضاتمان هم به نوعی شبیه به همیم.
و جهان کماکان جای کثافتی است.
من و تو هم هستیم. تو برای من همه چیزی، اما من و تو هیچ چیز نیستیم.

0

زندگی بر فراز پرتگاه

7 سال،7 ماه پیش
ویرجینیا وولف می‌گوید زندگی شبیه به تکه‌ای از پیاده‌رو بر فراز پرتگاه است. و واقعا هست. می‌گوید من به پایین نگاه می‌کنم؛ سرم گیج می‌رود. من هم سرم گیج می‌رود. می‌گوید نمی‌دانم چگونه می‌توانم این راه را تا به آخر طی کنم. من هم نمی‌دانم. البته ویرجینیا وولف نتوانست آن راه را تا آخر طی کند. یک روز با جیب‌های پر از سنگ به رودخانه‌ی اوز در رادمال رفت و خود را غرق کرد. امیدوارم من چنین سرانجامی نداشته باشم. امیدوارم یک روز خسته از این پرتگاه ذهنی خودم را از فراز یک پرتگاه عینی به پایین پرتاب نکنم.
درس‌ها خوب پیش می‌رود. امروز جمعه است. هوا بدجوری سرد شده و من مچاله در تخت و کادوپیچ شده لای پتو به رگه‌های نور آفتاب که از درزهای عمودی پرده‌ی اتاق روی زمین و روی قالی کوچک دستباف اتاقم افتاده نگاه می‌کنم و به رنگ‌ها، به درهم آمیختگی رنگ‌ها و نورها؛ و کمی دچار ملالم.

0
درباره
همیشه‌ی متروک About Img

من جز همین‌ها که نوشته‌ام چیزی برای گفتن ندارم. این‌ها هم مال هر کسی است که بتواند بخواندشان.

تمامی حقوق برای همیشه‌ی متروک محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده