خیالی نیست. حالا شما تصور کنید که زمین فوتبال روبروی آپارتمان من همان باغ بزرگ توی رویای پست قبل است و درختهای کاج و چنار اطرافش همان درختهای موز و گلابی وحشی و انجیر و آلبالو و الخ. میز و صندلیهای مغازههای روبرو همان میز و صندلیهای توی ایوان است و چمن یخ زدهی زمین فوتبال همان استخر یخ زدهی توی رویا. پرده عمودیهای کهنهی پنجرههای خانهام همان پردهی سفید حریر و همهی پنجرههای خانهام را هم که کنار هم بگذارید یک چیزی توی مایههای پنجرهی بزرگ شیشهایِ قبلی از تویش در میآید. با این تفاوت که پنجره را اگر باز کنم و از آن بیرون بروم از طبقهی پنجم با مخ به زمین فرود خواهم آمد!
اینجا اما حتا در مقام مقایسه هم هیچ جک نامی وجود ندارد. اینجا فقط خودم هستم و خودم. که خب چه بهتر.