You need to enable JavaScript to use this application.

اسم‌ها و تاریخ‌ها و شعرها و قبرکن‌ها

6 سال،10 ماه پیش

عادت داشت مدام برود قبرستان. چند ماهی یکبار، ماهی یکبار، این اواخر هفته‌ای یکبار می‌رفت قبرستان. رفیق از دنیا رفته‌ای داشتیم که غم از دست دادنش برای او هیچ جوره فروکش نمی‌کرد. می‌گویند سوگ از دست دادن یک عزیز اگر بیشتر از شش ماه طول بکشد یعنی باید بروی یک فکری به حال خودت بکنی. بروی پی دوا و درمان. دوا و درمانش این بود که مدام برود قبرستان. سرش را می‌انداخت پایین و آرام آرام طوری که پا روی سنگ قبر عزیز کسی نگذارد راه می‌افتاد سمت قبر رفیقش. اسم‌ها را زمزمه می‌کرد. تاریخ‌ها را مرور می‌کرد. شعرها را می‌خواند. مادرم می‌گوید خواندن نوشته‌های روی سنگ قبرها حافظه را کم می‌کند. شاید تنها کسی که دوست داشتم کمی فراموشی بگیرد او بود. به امید اینکه لااقل کمی از آن یادها و خاطره‌ها و گریه‌ها و خنده‌ها و زندگی‌ها از یادش برود. به امید اینکه کمی آرام بگیرد. می‌رفت می‌نشست کنار سنگ قبر رفیقش و حرف می‌زد با او از هر آنچه که ته دلش مانده بود. من حرف زدن با مرده‌ها را تجربه نکرده‌ام. من حتا درد دل کردن با زنده‌ها را هم درست و درمان بلد نیستم اما او بلد بود. خوب هم بلد بود. خیلی خوب. این اواخر با یک حسین نامی دوست شده بود که قبرکن بود توی همان قبرستان. از همین حسین یاد گرفته بود که برود توی قبرهای خالی و به پهلوی راست بخوابد و به قول خودش تمرکز کند. می‌گفت که حسین گفته هر وقت دلش می‌گیرد از دنیا و آدم‌ها می‌رود توی یکی از همان قبرهای خالی می‌خوابد. گفته بود که حسش آن زمان حس نوزادی است که به زهدان مادرش باز می‌گردد. حس او چه بود آن زمان که می‌خوابید روی آن خاک‌ها و میان آن غبار و سکوت قبرستان؟ نمی‌دانم. اهل حرف زدن نبود. بعد از آن تصادف لعنتی کم‌حرف‌تر هم شده بود. می‌گویم بود به خاطر اینکه خیلی وقت است که دیگر خبری از او ندارم. یک روز سوار یکی از همین طیاره‌ها شد که عادتشان بردن رفقای آدم‌ها به آن سر دنیا و دیگر برنگرداندنشان است و رفت. رفت یک جایی آن طرف اقیانوس آرام. و آرام گرفت؟ نمی‌دانم. کاش آرام گرفته باشد. نمی‌دانم بالاخره این عادت قبرستان رفتن از سرش افتاده یا نه. نمی‌دانم آن حوالی قبرستان‌ها و سنگ قبرها و اسم‌ها و تاریخ‌ها و شعرها و قبرکن‌ها چگونه‌اند. فقط می‌دانم یک سنگ قبری بود این سر دنیا که براش سنگ صبور بود و آن حوالی حتا شبیه‌اش را هم دیگر پیدا نمی‌کند. و خوب چه بهتر. شاید نوشته‌های روی سنگ قبرها اثر کرده باشند و او هم کمی از نعمت فراموشی بهره‌مند شده باشد. کاش آرام گرفته باشد.

 

0

نقطه‌ی بیچارگی

6 سال،10 ماه پیش

می‌دانید یک نقاش کی می‌فهمد که نقاشی‌اش تمام شده؟ دقیقا در همان لحظه‌ای که همه چیز به نظرش تمام شده و بی‌نقص می‌آید. همان لحظه‌ای که دیگر نمی‌تواند چیزی از خود به نقاشی اضافه کند. همان لحظه‌ای که می‌بیند هر تغییر و دست بردنی در نقاشی فقط کار را خراب‌تر می‌کند. در عالم نقاشی اما یک لحظه‌هایی هم هست که می‌دانی کار تمام نشده، می‌دانی یک جای کارت می‌لنگد اما باز هم نمی‌توانی چیزی از خود به نقاشی‌ات اضافه کنی. نمی‌دانی مشکل از کجاست. نمی‌دانی کدام قسمت، کدام رنگ را کم دارد یا چطور حرکت قلم‌مویی را می‌طلبد. استادم همیشه می‌گفت: تا زمانی که توی یک نقاشی به بیچارگی نرسی اون کار درنمیاد.

زندگی من اگر یک تابلوی نقاشی باشد این نقطه‌ای که در آن ایستاده‌ام دقیقا همان نقطه‌ی بیچارگی است. همان نقطه‌ای که مثل خر توی گل گیر می‌کنی. فرقش این است که من گمان می‌کنم می‌دانم مشکل از کجاست اما نمی‌توانم این گیاه مشکل را از ریشه بکنم و بیندازم توی سطل آشغال یا پشت دیوار یا توی قبرستان یا هر جای دیگری. شده‌ام مثل بومرنگی که به هر طرف پرتابش کنی درست برمی‌گردد به همان نقطه‌ی اول.

سریال بریکینگ بد را دیده‌اید؟ داشتم فکر می‌کردم اگر من به جای والتر وایت بودم و به من می‌گفتند که سرطان داری و چند ماه دیگر بیشتر زنده نیستی چکار می‌کردم. می‌دانید اولین چیزی که به ذهنم رسید چه بود؟ فکرم این نبود که آن گیاه مشکل را از ریشه بکنم و الخ. اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که خودم را توی دل آن گیاه غرق کنم، بروم تا تهش و این تابلوی نقاشی را بالاخره تمام کنم. که آن کاری که حالا فکر می‌کنم اشکال دارد و درست نیست را تا آخر انجام دهم. عجیب نیست؟ کاری که حالا فکر می‌کنم اشتباه است اولین کاری است که اگر بفهمم چند ماه دیگر خواهم مرد انجام می‌دهم.

 

0

شماره ۱۷۹ یا یک مشت مزخرف ناشتا

6 سال،10 ماه پیش

اصلا همه‌ی بدبختی من از همان جا شروع شد که یکی انگار نگران من شده بود. "تو حیفی." این جمله را چند بار شنیده باشم خوب است؟ همه‌ی بدبختی‌ام از آنجایی شروع شد که عاشق یکی از همین نگران‌ها شدم.

_و عشق. بعضی چیزها هست که تا تجربه‌شان نکردی خیلی راحت می‌توانی بدونشان زندگی کنی اما به محض اینکه مزه‌اش را چشیدی... نه. زندگی بدونشان دیگر ممکن نیست. مثل لذت بعضی مزه‌ها، مثل حس خوب تمام کردن یک کتاب جذاب، مثل مستی مشروب، مثل حسی که مت‌آمفتامین به آدم می‌دهد، مثل آن بی‌وزنی و سرگیجه‌ی بعد از رقص سماع، مثل لذت ارگاسم، مثل عشق. بعضی چیزها هستند که در نبودشان آدم نمی‌تواند به خودش بفهماند که دیگر نیست. نمی‌تواند خودش را راضی کند که حالا بدون آن زندگی کن. بدبختی آنجاست که این یکی مثل آن‌های دیگر نیست که وقتی تمام شد بروی پول بدهی چند پیک دیگر بزنی، یا چند گرم دیگر دود کنی، یا چند کتاب دیگر بخوانی و..._

خب من دلم می‌خواهد حیف شوم. دلم می‌خواهد آدم بزرگی نشوم. به جایی نرسم. دلم می‌خواهد توی زندگی‌ام هیچ غلطی نکنم. اصلا دلم می‌خواهد هیچ گهی نشوم. تهش که چی؟ حرفم چسناله‌ی پوچی و شکسته نفسی و من ناامیدم و الخ نیست. حرفم این است که من هم آدمم و می‌توانم انتخاب کنم. و می‌توانم از این زندگی و این دنیا و این آدم‌ها هیچ نخواهم. می‌توانم به میل خودم زندگی کنم. نمی‌توانم؟ می‌توانم یک شب تا صبحم را مچاله شده کف حمام بگذرانم. می‌توانم بروم یک جایی و آنقدر مست کنم که دیگر یادم نیاید کی هستم و چی هستم و کجا هستم. می‌توانم بزنم به یک جاده‌ای و دیگر هیچ وقت برنگردم. حرفم این است که همه مجبور نیستند شبیه هم باشند. همه مجبور نیستند از یک قانون نانوشته‌ی همگانی پیروی کنند. همه دلشان نگران و دلسوز نمی‌خواهد. گاهی آدم دوست دارد دیگران رهایش کنند به حال خودش.

 

پ ن: یک نفر در نظرات پست قبلی‌ام نوشته: «تو رو خدا اینقدر آبکی ننویس.» چرا نباید آبکی بنویسم؟ چرا باید فکر کنم به اینکه آبکی بنویسم یا ننویسم؟ اصلا تعریف آبکی نوشتن چیست؟ من اینجا را ساخته‌ام و از همه‌جای دیگر پناه آورده‌ام به اینجا که فقط بنویسم. اینجا تنها جای امنی است که برایم مانده، ولی گویا اینجا هم مثل هر جای دیگری کسانی هستند که گمان می‌کنند دنیا همیشه باید به کام آن‌ها و به سلیقه‌ی آن‌ها باشد. گمان می‌کنند کسی مثل من که تنها نشسته گوشه‌ی خانه‌اش و از زور بی‌کسیِ خودخواسته یک چیزهایی را می‌نویسد که فقط بنویسد و کمی ذهن شلوغش را آرام کند هم باید به میل دیگران بنویسد. کی‌اند این دیگران؟ ببخشید ولی اگر نظر من را می‌خواهید، گور پدر این دیگران. من کسی را مجبور نکرده‌ام که مزخرفاتم را بخواند. من از همان روز اول نوشته بودم که مخاطب نمی‌خواهم.

زمانی یک نفر در پیامی خصوصی برایم نوشته بود: مزخرف ننویس وبلاگ بنویس. گمان نمی‌کنم وبلاگ نویسی منافاتی با مزخرف نویسی داشته باشد. اگر هم دارد اجازه بدهید یک نفر میان این میلیون‌ها نفر مزخرف بنویسد. گاهی اجازه بدهید کسی خلاف سلیقه‌تان عمل کند. تنها کاری که می‌توانید بکنید این است که نخوانید.

 

0

ما بی تو خسته‌ایم تو بی ما چگونه‌ای؟

6 سال،10 ماه پیش

دلتنگم. و همین.

 

0

بیست و یک

6 سال،10 ماه پیش

تنها راه تحمل هستی این است که در ادبیات غرقه شوی، همچنان که در عیشی مُدام.

| گوستاو فلوبر _ نامه به دوشیزه لوروایه دشانتپی، ۴ دسامبر ۱۸۵۸ |

 

0

یک اره برقی همه چیز را خراب کرد

6 سال،11 ماه پیش

یک وقت‌هایی هزار ایده برای نوشتن داری، یک وقت‌هایی هم مثل الانِ من هیچی به هیچی. گاهی می‌روم نوشته‌های قدیمی این‌جا را می‌خوانم و خودم تعجب می‌کنم از اینکه واقعا من این‌ها را نوشته‌ام؟ از آن لحظه‌هایی که به قول نامجو آدم از خودش خوشش می‌آید. بعد فکر می‌کنم به اینکه اگر چیزهایی که توی سرم هستند را همان لحظه ننویسم بعدها فراموش می‌شوند. تماما کان لم یکن می‌شوند. خیلی چیزها بوده که من در لحظه ننوشته‌ام و فراموش شده‌اند. خیلی چیزها بوده که ساعت‌ها بهشان فکر کرده‌ام و به نتیجه رسیده‌ام اما چون نتیجه را هیچ جایی ننوشته‌ام انگار که کلا بهشان فکر هم نکرده‌ام.

دارم مزخرف می‌نویسم. راستش را بخواهید می‌خواهم از هیچی چیزی برای انتشار دربیاورم. و هر وقت که این کار را می‌کنم این گرفتگی کلید "ب" کیبرد لپ‌تاپم بیشتر از همیشه آزارم می‌دهم. قبلا گفته بودم کلید حرف "ب" کیبرد لپ‌تاپم یک گیری دارد و یک تقه‌ای می‌کند. بگذریم. گفتن نداشت.

یکی یک جایی نوشته بود آدمیزاد همیشه در تلاش است که خودش را ابراز کند. خودش را به دیگران معرفی کند مثلا. چه می‌دانم، شاید قصدش این است که بگوید من هم بلدم. من هم هستم. من هم آره و فلان. که چی؟ شاید همین کاری که حالا من در حال انجامش هستم هم یک جور ابراز خود است اما باور کنید ترجیح می‌دادم نباشم. ترجیح می‌دادم کسی من را نشناسد. باور کنید بعضی وقت‌ها آرزو می‌کنم کاش نامریی بودم. کاش می‌شد همه‌ی بیست و چهار ساعت را توی خانه بمانم و هیچ جا نروم و هیچ آدمی را نبینم و با هیچ کسی هیچ حرفی نزنم. کاش نبودم اصلا. کاش درخت بودم مثلا. باور کنید دوست داشتم درخت باشم. حتا از قدرت تصورتان هم خارج است که چقدر دوست داشتم درخت باشم. ـاگر یک سری چیزها حقیقت داشته باشدـ باور کنید من در زندگی قبلی‌ام درخت بوده‌ام. یک درخت سرو چند صد ساله‌ی بزرگ و تنومند و تنها که مامن پرنده‌هاست. مامن سنجاب‌ها مثلا. چمی‌دانم، مورچه‌ها، هرچی. بعد یک از همه جا بی‌خبری آمد و با یک اره برقی زشتِ پرسر و صدای لعنتی مرا از بیست سانتی متری زمین قطع کرد و من متولد شدم. ناخواسته. به همان اندازه‌ای که پدر و مادرم وقتی فهمیدند چند ماه دیگر قرار است یکی دیگر به جمعشان اضافه شود مرا نمی‌خواستند. به همان اندازه‌ای که او مرا نمی‌خواست. درخت بودم و داشتم با ریشه‌هایم و شاخه‌هایم و برگ‌هایم و پرنده‌هایم و مورچه‌هایم زندگی‌ام را می‌کردم و یک اره برقی گند زد به همه چیز. برای همین از اره برقی متنفرم. اگر یک تبر بود داستان جور دیگری پیش می‌رفت. شاید از اروپا سردرمی‌آوردم. استرالیا. هرجا. هرجا غیر از این‌جا. تو بگو سیبری. یک اره برقی زشت ایکبیری همه چیز را خراب کرد. (این چند سطر آخر را با داد و فریاد بخوانید.) در هر حال من منتظرم بمیرم به امید اینکه در زندگی بعدی هم دوباره یک درخت بشوم. مثلا. البته به شرط اینکه دیگر اره برقی‌ای در کار نباشد. نسل اره برقی‌ها منقرض شده باشد یا هنوز هیچ اره برقی‌ای اختراع نشده باشد. اینجوری بهتر است.

 

پ ن: از فواید بستن آن صفحه‌ی کذایی اگر می‌پرسید باید بگویم آرامش و تمرکزم افزایش پیدا کرده. جدی.

 

0

شماره ۱۷۵

6 سال،11 ماه پیش

از خواب بیدار شدم. از دلایل رفتنم اسکرین‌شات گرفتم. از صفحه‌ی خودم. از صفحه‌ی اکسپلور. از چیزهایی که دیگران لایک می‌کنند، همان چیزهایی که محتوای تولیدی من هیچ ربطی بهشان ندارد. بعد ـ بی هیچ توضیح و اعلامی برای دیگران (کدام دیگران؟) ـ اینستاگرامم را دی‌اکتیو کردم. دلیل رفتنم را Just need a break انتخاب کردم. حوصله نداشتم برای اینستاگرام بنویسم که اینجا دیگر هیچ وقت برای من آن اینستاگرام شش سال پیش نمی‌شود. که اینجا دیگر خیلی شلوغ‌تر از آن شده که آدمی مثل من بتواند توش دوام بیاورد. که من اینجا خیلی احساس غریبی می‌کنم و سلیقه‌ام با سلیقه‌ی غالب آدم‌های اینجا جور نیست. که اگر تا الان هم مانده بودم یک دلیل خصوصی داشتم و دلیل خصوصی‌ام هم همین سه شب پیش فروپاشید و دیگر برای کی بمانم؟ برای کی حرف بزنم؟ برای کی عکس بگیرم؟ و الخ. بعد بلند شدم. دست و صورتم را شستم. کتری برقی را روشن کردم. نصف قاشق مرباخوری چای خشک ریختم توی فلاسک. در یخچال را باز کردم. شیشه‌ی شربت دیفن هیدرامین را که حالا تویش هل ریخته‌ام برداشتم. چند دانه هل ریختم کف دستم. یکی‌شان را برداشتم. بوییدم. انداختم روی چای خشک‌ها. بعد صبر کردم دو سه دقیقه از جوشیدن آب بگذرد. آب را ریختم روی چای خشک و هل و در فلاسک را بستم. بعد کمی فکر کردم به اینکه هنر در این است که آدم بتواند دل درد معمولی حاصل از گاستروآنتریت را از شکم حاد تشخیص بدهد. که آپاندیسیت مریض پرفوره نشود و پریتونیت ندهد. هنر در این است که میان مهره‌های دومینو ای که دارند یکی پس از دیگری روی هم می‌افتند تو نیفتی و استوار بایستی و به دور باطل پایان دهی. الان می‌خواهم بروم خودم را برای کنفرانس فردایم آماده کنم. شاید شب بروم توی محوطه‌ی مجتمع و چند دقیقه‌ای بدوم. بعد برگردم و کتاب آخرم را تمام کنم و بخوابم.

پ ن: از حالا به بعد اینجا برای من همه چیز است.

 

0

هیچ

6 سال،11 ماه پیش

پرسیدم دوستم داری یا فقط...؟ هیچی نگفت. جواب این سوال برای من همه چیز بود. به اندازه‌ی همه‌ی سال‌هایی که گذشته. گفتم تو چی؟ جواب این سوال برای من همه چیز بود. هیچ چیز نگفت. گفته بودم بلدم یک گوشه بنشینم و آرام و بی‌سر و صدا عاشق باشم. چه غلطا! گفته بودم مرا چه به این حرف‌ها؟ چه به این کارها؟ خوشبختی به ما نیامده. چه غلطا! می‌گفت زندگی که این‌جوری نمی‌شود دختر. گرگ اند! گرگ! می‌درند! من نشسته بودم این گوشه‌ی متروک دنیا منتظر یک دوستت دارم او. نگفت. مرا چه به این حرف‌ها. مادرم می‌گفت من هر جا باشم تو هم باید همان‌جا باشی. و من داشتم به موقعیت جغرافیایی او فکر می‌کردم. فکر می‌کردم به این‌که جغرافیا اصلا چه معنی دارد؟ می‌گفتم وقتی تو اینجایی، همیشه اینجا، دقیقا همینجا، دیگر جغرافیا چه معنی دارد؟ چه غلطا! جواب این سوال برای من همه چیز بود. من تب کردم. دو روز تمام شب و روز همه‌اش خواب بودم. دست و پاهام مورمور می‌شد. راه می‌رفتم سرم سنگین بود. دست و پام سنگین بود. مغزم سنگین بود. گفتم بنشینم کنار این خیابان کمی از سنگینی‌ها را بالا بیاورم. ننشستم. هیچ وقت نمی‌شود. می‌گفت گوشت بخور دختر. گوشت. من به گوسفندها فکر می‌کردم و توی مغزم همه‌ی سنگینی‌ها را می‌ریختم توی جوی آب. گفت همه‌ات. چه غلطا. همه‌ی من چه بود؟ گفتن ندارد. پیش خودم فکر می‌کردم چرا می‌پرسد؟ مگر کم گفته‌ام تا به حال؟ نشنیده بود؟ نشنیده بود انگار. نبود. من تب کردم. بلد بودم بروم و دیگر هیچ وقت پشت سرم را نگاه نکنم. بلد بودم یک گوشه بنشینم و فقط فکر کنم و فکر کنم و فکر کنم و هیچ اتفاقی نیفتد. همین برایم کافی بود. نگذاشت. نگذاشتند. عصیان؟ گور پدر من و تو و عصیان. مادربزرگم توی خواب به مادرم گفته بود این یکی را نگه دار. هیچ کس نگه‌ام نداشت مادربزرگ. می‌گویند مرده‌ها هر جایی دوست داشته باشند می‌روند. از این‌جا تا دنیای مرده‌ها چقدر راه است مادربزرگ؟ مادربزرگ هم نبود. مرد. کی؟ یادم نمی‌آید. ولی مرد. می‌دانم که مرد. جلوی چشم‌هام مرد. بعد از تو خیلی چیزها جلوی چشم‌هام مردند، مادربزرگ. پیشانی‌ام را که روی مُهر می‌گذارم یخ می‌زنم. همه‌ی نمازهام قضا شد مادربزرگ. استاد می‌گفت اوتیت مدیا خط اول آموکسی‌سیلین بعد کواموکسی بعد سفیکسیم. سر کلاس فکر می‌کردم که من تا خط آخر درمان رفتم اما به درمان جواب ندادم. پس تکلیف ما لاعلاج‌ها چه می‌شود خانم دکتر؟ بستری. مادرم گفت امسال حتما واکسن آنفلوآنزا بزن. از الان تا آخر زمستان می‌خواهی همه‌اش مریض باشی؟ پس تکلیف ما لاعلاج‌ها چه می‌شود مادر؟ من تب کردم. مغزم سنگین بود. گفتم بنشینم کنار این چاه توالت کمی از سنگینی‌ها را بالا بیاورم. نشستم. هیچی به هیچی. پاسخ این سوال برای من همه چیز بود. هیچی به هیچی. من تب کردم. می‌گفت: «دیگر باید بار و بنه را بست. خرابی از حد گذشته.» بستم. خرابی از حد گذشته مادربزرگ.

 

0
درباره
همیشه‌ی متروک About Img

من جز همین‌ها که نوشته‌ام چیزی برای گفتن ندارم. این‌ها هم مال هر کسی است که بتواند بخواندشان.

تمامی حقوق برای همیشه‌ی متروک محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده