You need to enable JavaScript to use this application.

سرم بازار مسگرهاست

6 سال،11 ماه پیش

نگفته‌های مغز شبیه رخت چرک‌های سبد حمام و ظرف‌های نشسته‌ی سینک ظرفشویی است. همان طور که چند دقیقه بعد از شستن لباس‌ها و ظرف‌ها سینک و سبد حمامت پر از کثیفی است، درست چند دقیقه بعد از اینکه حرف‌هایت را یک جایی تخلیه می‌کنی باز مغزت پر از نگفته‌هاست. یکی با دیگری حرف می‌زند، یکی با خودش، یکی برای دیگری می‌نویسد، یکی برای خودش. بالاخره این حجم از نگفته‌های مغز آدم باید یک جایی تخلیه شود. من اما نگفته‌هایی دارم که تا به حال نه هیچ وقت برای کسی گفته‌ام و نه هیچ وقت جایی نوشته‌ام. شاید هر کسی داشته باشد. نگفته‌هایی هست که روز به روز حجمشان بیشتر می‌شود و مغز را بیشتر پر می‌کنند. نگفته‌ها توی مغز آدمیزاد بخشی از سوخت مغز را مصرف می‌کنند، حتا اگر مشخصا بهشان فکر نکنی ناخودآگاه قسمتی از آگاهی‌ات را تصرف می‌کنند، نمی‌گذارند هیچ وقت صددرصدِ حواست جمع چیزی شود و درست مثل توده‌ی سلول‌های سرطانی که بخشی از انرژی بدن را می‌گیرند و برای تغذیه‌ی خودشان عروق جدیدی می‌سازند، از شیره‌ی جانت می‌مکند. نگفته‌ها بالاخره یک روزی یک جایی از پا درت می‌آورند.

چیزهایی هست که اگر بخواهی بگویی‌شان هم کلمه نمی‌شوند تا راحتت کنند.

«تو سرم بازار مسگرهاست. انگار تو دلم رخت می‌شورند. انگار تو پاهام سیم می‌کشند.» این‌ها به خاطر مسمومیت نیست، این‌ها از عوارض سرماخوردگی نیست، این‌ها حتا به خاطر نبودن او نیست، این‌ها به خاطر نگفتن نگفته‌هاست. می‌ترسم دنبال خودم بگردم و مثل آیدینِ سمفونی مردگان دیوانگی را پیدا کنم. اورهان می‌گفت: «حالش خیلی خراب بود. خراب‌تر از این‌ها که یک آدم مسموم می‌شود.»

پ ن: این‌ها را می‌نویسم و به قطعه‌ی پرواز عشق لطفی گوش می‌دهم. به گمانم لطفی نگفته‌های مغزش را می‌آورد به سرانگشتانش و تخلیه‌شان می‌کرد توی تار و سه‌تار. به گمانم لطفی با نگفته‌هایش نت می‌نوشت. آهنگ می‌ساخت. چه نگفته‌های قشنگی.

 

0

یک مشت درست و غلطِ در هم

6 سال،11 ماه پیش

دو روز پیش نمایشنامه‌ی اتاق ورونیک آیرا لوین را خواندم. برای برادرم که کتاب را پیشنهاد داده بود نوشتم: اکثر کتاب‌ها و داستان‌های جذابی که مجبورت می‌کنند چند ساعت بی‌وقفه میان یک مشت کلمه و جمله با چشمانی گردتر از حالت معمول پرسه بزنی از دل یک اختلال روانی بیرون می‌آیند.

شاید هم دلیلش این باشد که آدم‌ها، اکثرشان حداقل یک درجاتی از یک اختلال روانی را دارند. به قول داییِ بی‌سوادِ پدربزرگم: همه‌مون یک جوری دیوونه‌ایم. به هر حال.

________________________

دیروز عاشورا بود. این جور وقت‌ها میان ازدحام آدم‌ها و صداها و دودها و بوها و آشغال‌های ریخته روی زمین، یک سوال ثابت توی سرم تکرار می‌شود: "من این‌جا دقیقا چه غلطی می‌کنم؟" این‌جا، میان یک مشت درست و غلطِ در هم تنیده.

یک چیزهایی هست که واقعا غلط است، یک چیزهایی درست، یک چیزهایی هم هست که آدم "دوست دارد" درست باشد. من از روضه متنفرم. از آن لحن با آب و تاب که حالت گریه‌ی مصنوعی به خودشان می‌گیرند که یحتمل دل کسی را بلرزانند متنفرم. از این‌که عظمت یک نفر را محدود کنند به رنجی که متحمل شده و فقط تمرکز کنند روی قسمت دردناک ماجرا تنها با هدف این‌که کسی را فقط به گریه _نه به فکر_ بیندازند متنفرم. یک چیزهایی هست که واقعا غلط است.

یک قسمتی از ذکر احمد خضرویه در تذکرةالاولیا هست که به نظر من آب و تاب و شور و هیاهوی بی علم و اطلاع مردمِ این روزها را به خوبی توصیف می‌کند:

«نقل است که احمد گفت: جمله خلق را دیدم که چون گاو و خر از یکی آخور علف می‌خوردند.

یکی گفت: خواجه! پس تو کجا بودی؟

گفت: من نیز با ایشان بودم. اما فرق آن بود که ایشان می‌خوردند و می‌خندیدند و بر هم می‌جستند و می‌ندانستند و من می‌خوردم و می‌گریستم و سر بر زانو نهاده بودم و می‌دانستم.»

این‌که خودش را از توده‌ی مردمِ غرقه در مسیرِ رودخانه جدا نمی‌کند و تافته‌ی جدا بافته نمی‌داند، توصیف همان آدمِ وسط آن شلوغی و هیاهو است که مدام از خودش می‌پرسد: "من این‌جا دقیقا چه غلطی می‌کنم؟" هرچند شاید بشود وسط همان شلوغی و هیاهو هم گریست و سر بر زانو نهاد و دانست. یا ندانست. یا هرچی!

________________________

شروع کرده‌ام به خواندن روزها در راهِ مسکوب، توصیفش از اوضاع و احوال ایرانِ پنجاه و هفت شبیه اوضاع و احوال ایرانِ امروز است. این روزها این‌ها برای بر سر کار ماندن و دوام آوردن همان کارهایی را می‌کنند که آن روزها آن‌ها می‌کردند. یاد مصاحبه‌ی ساعدی در پروژه‌ی تاریخ شفاهی ایران (هاروارد) افتادم. ساعدی _نقل به مضمون_ می‌گفت: مردم آمدند پوست مار را بکنند غافل از این‌که مار مدام پوست می‌اندازد. بگذریم. این حرف‌ها گفتن ندارد.

________________________

به شدت سرماخورده‌ام و تحت تاثیر قرص‌ها بی‌حال و بی‌انرژی افتاده‌ام روی تخت پاویون و این‌ها را می‌نویسم. کشیک سختی است. از صبح تا حالا حدودا بیست تا مریض جدید بستری شده‌اند. کشیک امروز را طبق قرار قبلی به جای یک نفر دیگر ایستاده‌ام. در حالی که می‌توانستم به جای این‌جا و این تخت پاویون، خانه‌ی خودم باشم و توی اتاق خودم و تخت خودم. و باز درحالی که هنوز حتا پولم را هم نگرفته‌ام. توییت کرده بودم: خسرالدنیا و فلان که می‌گویند دقیقا منم. و خب منم. به هر حال.

________________________

درست لحظه‌ی گذاشتن نقطه‌ی آخر جمله‌ی قبل، صدای نخراشیده‌ای گفت: اینترن اطفال بخش اطفال. که خب به گمانم یعنی نوشتن این جمله‌های بی‌ربط را رها کن و بلند شو به کارت برس.

یا هرچی!

 

عاشورا

 

* عکس را دیروز از همان درست و غلطِ در هم گرفته‌ام. و خب باکی نیست. زندگی پر است از همین درست و غلط‌های در هم.

 

0

بیست

6 سال،11 ماه پیش

دوازده، سیزده ساله بودم، دنیا را نمی‌شناختم. کی دنیا را می‌شناسد؟ این توده‌ی بی‌شکل مدام در حال تغییر را که دور خودش می‌پیچد و از یک تاریکی می‌رود به طرف دیگر. در این فاصله، ما بیش و کم رؤیا می‌بافیم، فکر می‌کنیم می‌شود سرشت انسان را عوض کرد، آن مایه‌ی حیرت‌انگیز از حیوانیت در خود و دیگران را. ما نسلی بودیم آرمان‌خواه. به رستگاری اعتقاد داشتیم. هیچ تاسفی ندارم. از نگاه خالی نوجوانان فارغ از کابوس و رؤیا، حیرت می‌کنم. تا این درجه وابستگی به مادیت، اگر هم نشانه‌ی عقل معیشت باشد، باز حاکی از زوال است. ما واژه‌های مقدس داشتیم: آزادی، وطن، عدالت، فرهنگ، زیبایی و تجلی. تکان هر برگ بر شاخه، معنای نهفته‌ای داشت…
| غزاله علیزاده چند ماه قبل از مرگش در گفتگویی با مجله ادبی گردون (شماره ۵۱–۲۱ مهرماه ۱۳۷۴) |
 

0

راحت باش، رها کن، همه چی رو

6 سال،11 ماه پیش

وسط یکی از همان کلافگی‌ها و خستگی‌ها پرسیده بودم چیکار کنم با زندگیم؟ جواب داد: راحت باش، رها کن، همه چی رو.

من نمی‌دانم رها کردن چطوری است. نمی‌دانم این "همه چی" چیست که باید رهایش کنم. نمی‌دانم منظور از راحت بودن چطور راحتی ایست.

معنی رها بودن و رها کردنِ همه چیز این است که اگر یک روز از همین روزها برگردم به لحظه‌ای که داشتم توی آن هوای سرد قدم می‌گذاشتم روی برگ‌های خیس چسبیده به سنگ فرش پیاده‌روی آن خیابان شلوغ و چشمم خورد به قسمت سیگارهای یکی از مغازه‌های سمت چپم و یک لحظه از ذهنم گذشت که بروم و یک پاکت سیگار بخرم و یک قوطی کبریت بخرم و بعد بروم یک گوشه‌ی خلوت پیدا کنم و تلاش کنم برای کشف راز اینکه آن استوانه‌ی سفید دراز را چطور دود می‌کنند، نترسم و بروم و بی‌پروا کارتی بکشم و پاکت سیگاری بخرم و الخ؟

شاید هم معنی رها کردنِ همه چیز این است که همان سال اول دانشگاه که حالم به هم می‌خورد از همه‌ی آن کتاب‌های علوم پایه‌ی لعنتی و آن بیوشیمی و بافت شناسی کوفتی، باید می‌گفتم گور بابای این درس‌ها و این رشته و این دانشگاه و هرچی که هست و می‌رفتم یک فکر دیگری به حال خودم می‌کردم، یا اصلا کلا دیگر هیچ وقت فکر نمی‌کردم؟

معنی رها کردن همه چیز این است که آن زمانی که آن فامیل و دوست پدرم چیزهایی گفته بود، قید احترام به بزرگ‌تر و موی سفید و نان و نمک و هرچه که هست را می‌زدم و صاف نگاه می‌کردم توی چشم‌هاش و هرچه از دهانم بیرون می‌آمد می‌گفتم که دیگر خیال افسانه سرایی در مورد آینده‌ی من به ذهنش خطور نکند؟

معنی‌اش این است که یک روز برگردم به آن خانه‌ی لعنتی و با چکشی، تبری، چیزی همه‌ی دیوارها و پنجره‌هایش را بشکنم. یا چند لیتر بنزین بریزم و کبریت بکشم و کان لم یکن‌اش کنم؟

معنی اش این است که بالاخره یک روز وقتی سین دهانش را باز کرد که دوباره پشت سر این و آن حرف بزند، خویشتن‌داری‌ام را کنار بگذارم و سرش فریاد بکشم که: خفه شو. خفه شو. خفه شو؟

واقعا معنی رها کردن چیست؟ باید بیخیال این مملکت گل و بلبل بشوم و به مادرم بگویم آینده‌ی من آینده‌ی من است و قرار نیست آینده‌ام را نذر موقعیت جغرافیایی تو کنم و می‌خواهم بروم یک گوشه‌ای که نه مردمش را می‌شناسم و نه زبانشان را می‌فهمم، برای خودم و فقط برای خودم زندگی کنم؟

معنی‌اش این است که فردا صبح بمانم توی تخت و گور بابای کشیک و همه چیز، جمعه‌ام را برای خودم بگذرانم؟

شاید هم معنی رها کردن همه چیز این است که اگر یک روز از همین روزها برگردم به لحظه‌ای که ایستاده بودم درست لبه‌ی پشت بام هتل پارسیان و نگاه می‌کردم به همه چیزِ کوچک شده و بی‌اهمیت شده‌ی آن پایین و یک لحظه از ذهنم گذشت که خودم را رها کنم میان هوا و زمین و تمام، نترسم و به جای قدم به عقب گذاشتن یک قدم به جلو بردارم و تمام؟

 

- به نظر شما معنی رها بودن و رها کردن چیست؟

 

0

امیدهایی از جنس آب مقطر

6 سال،11 ماه پیش

بیمار پسربچه‌ی دوازده ساله‌ای بود با بدن درد. از شدت فریادها و ناله‌ها و بی‌قراری‌هایش همه‌ی پرسنل بخش را کلافه کرده بود. صدای فریادهایش از چند متری بخش اطفال شنیده می‌شد. توی اورژانس آپوتل گرفته بود. بعد از بستری برایش دیکلوفناک گذاشتیم. نیم ساعت بعد پیج شدم به بخش که بیمار بی‌تابی می‌کند. بروفن گرفت. استامینوفن گرفت. بی‌فایده بود. گفتیم آنتی‌هیستامین بدهیم به امید اینکه بخوابد. هیدروکسیزین دادیم، افاقه نکرد. پرومتازین خورد، بی‌فایده بود. حتا دیازپام هم نتوانست کمی آرامش کند. هر نیم ساعت از بخش تلفن می‌زدند به پاویون که بیا مریض تخت بیست را ببین. با آنکال اطفال تماس گرفتم، استادم گفت من واقعا دیگه نمی‌دونم باید چیکارش کنیم، گفت تا حالا همچین کیسی نداشتیم! به متخصص اعصاب زنگ بزن. زنگ زدم. گفت تنها راه این است که سِدِیت‌اش کنید. یعنی یک چیز خواب آوری بدهیم که خوابش ببرد یا بی‌هوش شود یا بالاخره یک طوری ناله‌هایش تمام شود. گفتم همه‌ی این راه‌ها را رفته‌ایم، فایده ندارد. کلافه شده بودم. گفتم این طور پیش برود شب تا صبح پنج دقیقه هم از دستش آسایش نداریم. رفتم توی بخش، به پرستار گفتم پنج سی‌سی آب مقطر بکشد. آب مقطر را ریختیم توی سرمش. به خودش و مادرش گفتم این قوی‌ترین داروییه که داریم. گفتم پنج دقیقه‌ی دیگه دردت کاملِ کامل خوب میشه. گفتم مطمئن باش، این دارو ردخور نداره، فوق‌العاده‌س... شاید باور نکنید اما پنج دقیقه بعد بیمارِ بی‌تاب و بی‌قرار ما خوابش برد و تا صبح یک بار هم بیدار نشد. در پزشکی به این حالت می‌گوییم اثر پلاسیبو. صبح که شد اول رفتم سر تخت بیست و حالش را پرسیدم. مادرش می‌گفت اون آمپول آخریه که ریختین تو سرمش خیلی داروی خوبی بود کامل دردش خوب شده!

داشتم فکر می‌کردم آدم توی زندگی هم گاهی اوقات به اثر پلاسیبو احتیاج دارد. داشتم فکر می‌کردم کاش یک نفر می‌آمد پنج سی‌سی آب مقطر می‌ریخت توی سرم زندگی من و می‌گفت این دارو ردخور نداره، به زودی همه‌ی دردات آروم می‌گیره. داشتم فکر می‌کردم کاش آب‌مقطرطور هم که شده می‌آمدی و می‌گفتی چقدر دوستم داری، چقدر زندگی بدون من برایت سخت می‌گذرد. کاش آب‌مقطرطور هم که شده می‌آمدی و می‌گفتی به زودی میام پیشت و دیگه هیچ وقت ترکت نمی‌کنم. همین چند کلمه کافی بود برای این‌که کمی مرا به این زندگی امیدوارتر کنی.

کاش آب‌مقطرطور هم که شده...

 

0

ضیافت مرغ‌ها

6 سال،11 ماه پیش

توی یکی از کوچه پس کوچه‌های فهادان گم شده بودم، صدایی نمی‌آمد، همه چیز صامت بود،‌ شاید هم صداها را فراموش کرده‌ام. این جور موقع‌ها همه چیز یادم نمی‌ماند. یادم هست که ایستاده بودم زیر سایه‌ی آخرین قسمت سقف انتهای کوچه، نمی‌دانم می‌دانید از چه حرف می‌زنم یا نه، تا به حال کوچه پس کوچه‌های یزد را دیده‌اید؟ یادم هست که سرم را بالا بردم و به آسمان نگاه کردم. میان هُرم گرمای هوا و آسمان آبی کم‌رنگ مرغ‌ها داشتند پرواز می‌کردند. باور کنید ده بیست تا مرغ دیدم با آن هیکل‌های درشتشان که داشتند توی هوا پرواز می‌کردند و از دیوار کاهگلی سمت چپم که نمی‌دانم دیوار خانه بود یا باغ یا خرابه یا کجا در هوای پشت دیوار سمت راستم از دیدرس خارج می‌شدند. بعضی‌هاشان یک ماهی بین نوک‌هایشان بود و یکی دوتاشان یک کنده‌ی کلفت درخت همراه داشتند. از دیوار سمت چپم پرواز می‌کردند به دیوار سمت راست. مرغ‌ها. قهوه‌ای، سیاه، سفید، خاکستری. با یک ماهی میان نوک‌هاشان. آخرین چیزی که دیدم یک خروس بود، پرواز کنان، با یک مرغ نارنجی رنگ بزرگ مرده لای نوک‌هایش. یک گرگ یا شغال یا شیر طعمه‌اش را چطور به نیش می‌کشد؟ همانطور. بعد با جیغی بلند و با لرزشی در تمام تنم خیس از عرق از خواب پریدم.

 

0

من بیشتر از این‌ها می‌خواستم

6 سال،11 ماه پیش

سعدی نبودم که بگویم:
هجر بپسندم اگر وصل میسر نشود
خار بردارم اگر دست به خرما نرسد
من بیشتر از این‌ها می‌خواستم. من خیلی بیشتر از این‌ها می‌خواستم. من وصل می‌خواستم. خرما می‌خواستم. خرمای زیاد.

پ ن: «ما گدایانِ خیلِ سلطانیم»

 

0

نوزده

6 سال،11 ماه پیش

چه اندوهبار است ای خدایان، جهان به شب هنگامان، و چه رازگونه است مهی که مرداب‌ها را می‌پوشاند. اگر پیش از مرگ رنجی فراوان برده با‌شی و اگر در این وادی مه‌گرفته به درماندگی پرسه‌ای زده باشی و اگر بار گران جانکاهی بر دوش، گرد جهان می‌گشتی، می‌فهمیدی. و اگر خسته باشی و بی‌هیچ بیم و دریغی به ترک جهان و ترک مه و مرداب و رودخانه‌هایش رضا داده باشی، می‌فهمیدی. اگر حاضر بودی با قلبی سبک به کام مرگ فرو روی و می‌دانستی که تنها مرگ مرهم زخم تو است، می‌فهمیدی.

| مرشد و مارگریتا _ میخائیل بولگاکف، ترجمه‌ی عباس میلانی |

 

0
درباره
همیشه‌ی متروک About Img

من جز همین‌ها که نوشته‌ام چیزی برای گفتن ندارم. این‌ها هم مال هر کسی است که بتواند بخواندشان.

تمامی حقوق برای همیشه‌ی متروک محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده