You need to enable JavaScript to use this application.

چرا هیچ مصدقی نمانده برایمان

6 سال،8 ماه پیش

به این عکس نگاه کنید. به نگاه آدم‌ها. نگاه بی‌تفاوت، نگاه غرق در افکار ساده‌ی خود، نگاه منتظر، نگاه خالی آدم‌ها، کراوات‌ها، یونیفورم‌ها و کت و شلوارها، موهای چرب و آب‌شانه شده. عکس بوی سیگار می‌دهد، بوی افکار پریشان و ناامیدی مصدق، بوی خستگی. هانس شنیر می‌توانست بوها را از پشت تلفن تشخیص دهد، گیریم من هم بتوانم بوی فضای توی عکس‌ها را بفهمم! به مصدق نگاه کنید. به آن سرِ بلندش که گذاشته روی دست‌های بی‌رمقش نگاه کنید. به دست‌هاش نگاه کنید. به آدمی که انتخاب کرد برای منافع جمعی از خودش بگذرد. ولی در این عکس بوی خستگی می‌دهد. خستگی آدمی که شاید آن لحظه با خودش فکر می‌کرده ای کاش رفته بودم پی خودم و زندگی خودم و رها می‌کردم این مردم بی‌وفاتر از مردم کوفه را. راستش را اما اگر بخواهید این عکس فقط یک بو می‌دهد: بوی تنهایی.

تهش همین است. اینجا ته هر تلاشی برای بهبود اوضاع، ته هر سگ دو زدنی برای ایجاد یک تفاوت همین است. تنهایی. هر آن می‌توانند ارتباطمان با همه‌ی جهان را ازمان بگیرند. هر لحظه که اراده کنند می‌توانند تنها دلخوشی‌هایمان را نابود کنند. هر وقت که بخواهند می‌توانند کورسوی امیدمان را به تاریکی مطلق بدل کنند. لعنت به آن جور ارتباط. گور پدر این چنین دلخوشی‌ها. خاموش شود آن نور امیدی که به هیچی بند نیست. حالم به هم می‌خورد از این زندگی و آرامشی که هیچ تضمینی به بقایش نیست.

ایراد کارمان کجاست؟ بی‌غیرتی؟ بی‌تفاوتی؟ بی‌سوادی؟ فراموشی؟ نمی‌دانم. شاید هم اینقدر دروغ تحویلمان داده‌اند که اصل وجود حقیقت را فراموش کرده‌ایم. شاید هم همه‌مان دسته‌جمعی در مرحله‌ی انکاریم.

کمی به اتفاقات اخیر فکر کنید، یک مشت عمروعاص در رأس قدرت این مملکت‌اند که ته همه‌ی بی‌کفایتی‌هایشان قرآنی برای بر سر نیزه زدن پیدا می‌کنند و مردم را در مقابل مردم قرار می‌دهند و خود را تبرئه می‌کنند. اینجور وقت‌هاست که می‌شود فهمید چرا هیچ مصدقی نمانده برایمان.

 

دکتر مصدق

 

«روز ۳۰ آذر ۱۳۳۲ دادگاه نظامی تهران بعد از تشکیل ۳۵ جلسه که از ۱۷ آبان تا اواخر آذرماه به طول انجامید، دکتر محمد مصدق، نخست‌وزیر دولت ملی را به اتهام ضدیت با سلطنت و قصد برکنار کردن شاه و نیز به عنوان مسبب وقایع ۲۵ تا ۲۸ مرداد، به سه سال حبس مجرد (زندان انفرادی) محکوم کرد. وی پس از پایان دوران زندان به روستای احمدآباد تبعید شد و بعد از سال‌ها حصر خانگی در ۱۴ اسفند ۱۳۴۵ در همانجا درگذشت و دفن شد.»

 

_ سایت لایف (LIFE) عکس‌های کارل میدنس از دادگاه مصدق را منتشر کرده که تصویر بالا برگرفته از آن است.

 

0

بیست و چهار

6 سال،9 ماه پیش

همچنان دست و دلم به هیچ کاری نمی‌رود. ظلمت مرا فرا گرفته و دست و پایم را نه در هوای سبک و نامحسوس، بلکه در لجن سفت، در قیر حرکت می‌دهم، از هر تکانی نیرویم ته می‌کشد، چنان خسته می‌شوم که اراده‌ام را از دست می‌دهم، خسته از همه چیز. صبح‌ها دلم نمی‌خواهد از خواب بیدار شوم، توانایی روبرو شدن با زندگی را ندارم؛ ساده‌ترین بروزات و جلوه‌های زندگی، دیدنِ روز، زدن آب به صورت یا خوردن یک لیوان شیر! به زحمت چیز می‌خوانم، چشمم روی خطوط، مثل آدم چلاق در سنگلاخ حرکت می‌کند... حتی موسیقی هم دردی دوا نمی‌کند. نت‌ها و صداها مثل سنگریزه‌هایی که به دیوارهای فلزی بخورند، جذب نشده کمانه می‌کنند و برمی‌گردند. حتی باخ و بتهوون هم بیهوده است، می‌شنوم اما مثل سروصدایی از دیگران برای دیگران. همچنان در اعماق خودم فرومانده‌ام، غوطه می‌خورم و دست و پا می‌زنم اما نمی‌توانم سرم را بیرون بیاورم و سینه‌ام را از هوای سلامت‌بخش پر کنم. خیلی تقلا می‌کنم‌ اما شاید تقصیر من نباشد. هوا مسموم است، از ظلم سیاه و غلیظ است؛ دوده، قیر و چیزی از این قبیل است. خودکامی، جهل و تعصب بیداد می‌کند. چه تاخت و تازی می‌کنند!

تنها مانده‌ام. غلافم چنان سخت و محکم شده که نمی‌توانم بشکافمش و بیرون بیایم، مثل یک حلزون بی‌اراده در جلدی بسته. چیزی مثل بی‌میلی، خفیف‌تر و آسان‌گیرتر از بیزاری اما تنبل‌تر و ماندگارتر در گلویم رسوب کرده است که نمی‌گذارد چیزهای بیرون از من در من راه یابند، دائم آن‌ها را پس می‌زند، بی آن‌که بخواهم گرفتار نوعی تهوع پنهان و پایدار هستم که نه تنها اشتیاق را در من می‌کشد بلکه اراده را هم زایل می‌کند. دلم نمی‌خواهد اما متأسفانه اینجوری است. از سیلی روزگار، از حوادث ناگوار و پیاپی گیج و منگم. هنوز حواسم را به دست نیاورده و به هوش نیامده‌ام. برق از چشمم پریده است. نمی‌توانم خودم را جمع و جور کنم. اما خواهم کرد. آخرش که چی. مگر می‌شود اینطور ادامه داد.

 

شاهرخ مسکوب نوشته در ۵۸/۶/۱۷ اما گویی که حال این روزهای من

| روزها در راه _ جلد اول، صفحه‌ی ۱۰۵ - ۱۰۶ |

 

0

اینجا هوا عجیب سرد است

6 سال،9 ماه پیش

از دیشب یک‌سره باران می‌بارد، هوا سرد و مه آلود است و بوی باران و هیزم سوخته می‌دهد. همان بویی که خیلی دوست دارم. صبح که از خانه بیرون می‌رفتم قطره‌های ریز باران آرام روی صورتم می‌نشست. حالم هنوز خوش نیست. سرم به شدت درد می‌کند. تا الان سه تا مسکن قوی خورده‌ام که افاقه نکرده. سردردم عصبی است. همیشه با یک مسکن ساده خوب می‌شد اما اینبار نمی‌دانم چکار کنم. هفته‌ی بعد را مرخصی گرفته‌ام که بروم سفر. برای فردا بلیط گرفته‌ام. کنار خانواده بودن بهتر از این خلأ تنهایی و بی‌خبری است. تنهایی و بی‌اینترنتی و خستگی امانم را بریده. توان کار کردن، درس خواندن یا حتا کتاب خواندن را ندارم. به شدت به این یک هفته احتیاج دارم. یک فکرهایی مدام توی سرم می‌چرخد که حالم را بدتر می‌کند. خواب‌های بی‌سروته‌ام دوباره برگشته‌اند. بعد از ظهر خواب مجسمه‌های ترسناک متحرک می‌دیدم! و یک عالمه چیزهای عجیب دیگری که یادم نمی‌آید. شاید سردردم به خاطر همین است که خواب درست و درمان ندارم. خسته و کلافه‌ام. نای چمدان بستن ندارم.

 

0

حالا که چاره‌ای جز خیال برایمان نگذاشته‌اند

6 سال،9 ماه پیش

خواب دیدم داریم می‌رویم کنسرت استاد شجریان. من و تو. تمام لب ساحل را روبه دریا صندلی چیده بودند. انگار رفته بودیم کنسرت دریا. انگار شجریان دریا بود. انگار اینجا دریا داشت. عجیب‌تر اینکه هرچه راه می‌رفتیم به صندلی‌مان نمی‌رسیدیم.

من که به شروع کنسرت نرسیده از خواب پریدم اما تو خیال کن یک سن درست کرده باشند درست وسط دریا رو به ساحل. خیال کن شجریان باشد با ارکستر سمفونیک مثلا. خیال کن شجریان جان عشاق بخواند برایمان با صدایی رساتر و قوی‌تر از همیشه. خیال کن صدای شجریان بپیچد میان صدای امواج. خیال کن بوی دریا بپیچد میان بوی محبوبه‌های شب. خیال است دیگر، تو فقط خیال کن. خواب من شب بود، تو اما خیال کن روز. اصلا خیال کن وقت غروب. بیا فقط خیال کنیم و رویا بسازیم حالا که چاره‌ای جز خیال برایمان نگذاشته‌اند.

 

0

که گر گریزم کجا گریزم و گر بمانم کجا بمانم؟

6 سال،9 ماه پیش

ویرجینیا وولف یک جایی از خاطرات روزانه‌اش نوشته بود: «احساساتم مثل همیشه مخلوطی از چند احساس است.» حال من هم همین است. اندوه، ناامیدی، ترس، خشم، نفرت به علاوه‌‌ی مقادیر معتنابهی خستگی و کلافگی و بی‌حوصلگی و بلاتکلیفی. تهش اینکه حالم خوش نیست. حال کی خوش است؟ یک لحظه خواستم بنویسم حال آن‌هایی که ما را به این روز انداختند اما فکرش را که می‌کنم حال آن‌ها هم خوش نیست. یک مشت در گل مانده‌ی بلاتکلیف و کلافه‌ایم همه‌مان که دیگر نمی‌دانیم کار درست چیست؟

یک علامت تعجب کنار علامت وای‌فای موبایلم هست که این سال‌ها به ندرت دیده‌امش اما الان چهل و هشت ساعت است که گوشی موبایلم در تعجب وضع اینترنت به سر می‌برد همانطور که ما این روزها در تعجب وضع همه چیز. واقعا نمی‌دانم چکار باید کرد. نه اقتصاد می‌دانم و نه سیاست و نه حتا جامعه‌شناسی که بفهمم چه برسرمان آمده و حالا تکلیفمان چیست؟ ولی یک چیزهایی را می‌دانم. مثلا می‌دانم با آن سی هشت گلوله‌ی ساچمه‌ای کوچک که در جریان این اتفاقات فرو رفته بود توی تن نوجوان شانزده ساله‌ای که وسط اعتراضات بنزین سه هزار تومانی بود یا با آن نود و چهار گلوله‌ی ساچمه‌ای که توی گرافی چست آن آقای بیست و چند ساله شمردیم و با گلوله‌های ساچمه‌ای دیگری که توی تن آدم‌های دیگر از این روزها یادگار می‌ماند هیچ کاری نمی‌شود کرد. آن‌هایی که مردند اسمشان و لقبشان "مردم" بود یا هرکی و هرچی را هیچ جوره نمی‌شود زنده کرد. اعتمادِ مدت‌ها از بین رفته‌ی ما به قدرتمندان حاضر هم دیگر هیچ جوره نمی‌شود که برگردد. مثل امیدی که داشتیم و کثافت زده شد به آن و دیگر هیچ جوره گندش پاک نمی‌شود.

راستش رسیده‌ام به جایی که بگویم کاش همه چیز بد بود و خیلی بد بود و خیلی خیلی بد بود اما ثبات داشت. کاش یک بدِ باثبات داشتیم. اینکه اوضاع بد باشد و هر روز یک اتفاق و ماجرای جدید و هر روز یک دغدغه‌ی دیگر و یک شرایط تازه‌تر و یک محدودیت بیشتر آدم را از پا در می‌آورد. همین که معلوم نیست یک روز دیگر یا یک ماه دیگر یا یک سال دیگر چه چیزی در انتظارمان است.

پ ن: ساعتی قبل از قطعی اینترنت برایش از خوابم نوشته بودم. خواب دیدم دارم سیگار می‌کشم. مزه‌ی هیچ می‌داد، و گرم بود. برایم نوشت: «من خواب می‌بینم همه‌جا سرده و همه چیز یخ زده.» و واقعا هم همه جا سرد است و همه چیز یخ زده. مجال ندادند که برایش بنویسم که آتش و تبش و گرمی هوات منم. گیرم که خودم هم یخ زده‌ام. دلم براش، برای کلمه‌هاش تنگ شده. انگار تک تکمان را انداخته‌اند توی اتاقک‌های بسته‌ و تاریکِ بی‌خبری و رهایمان کرده‌اند. بی‌خبری‌ای که اینبار خوش خبری نیست، خودِ مرگ است.

 

0

کار، تو، کار، تو، کار، تو... من

6 سال،9 ماه پیش

این هفته به اندازه‌ی یک ماه کار کرده‌ام. همه‌ی چشم امیدم به جمعه‌هاست و برعکس این هفته جمعه را هم کشیکم. به گمانم قرار است خستگی‌ها را همراه خود از یک هفته به هفته‌ی بعد بکشانم. داشتم فکر می‌کردم هفته‌ی دیگر مرخصی بگیرم و چند روزی را بمانم توی خانه. همه مرخصی می‌گیرند که بروند یک جایی من می‌خواهم مرخصی بگیرم که جایی نروم. من آدم زیاد کار کردن نیستم. نه توان جسمی‌اش را دارم و نه روحم می‌کشد این همه زیاد کار کنم. وقت‌هایی که مجبور می‌شوم زیاد حرف بزنم، با آدم‌های زیادی معاشرت کنم، آدم‌های زیادی را ببینم، حواسم به هزار چیز کوچک و بزرگ و مهم و بی‌اهمیت باشد، وقت‌هایی که ساعات زیادی را بیرون از خانه‌ام می‌گذرانم، چند ساعتی که می‌گذرد حس می‌کنم مغزم فلج شده، حواس پرت می‌شوم، زبانم کار نمی‌کند فقط دلم می‌خواهد فرار کنم، فرار کنم به جایی که نه کسی باشد و نه صدایی بیاید. این همه کار کردن اما برای من یک مزیت هم داشته. وقت‌هایی که سرم خیلی شلوغ است به تو فکر نمی‌کنم. خوب است که سرم را به کار گرم کنم و آنقدر کار کنم که شب به وقت خواب نای فکر کردن به تو را نداشته باشم. که وقتی چشم‌هام را روی هم گذاشتم و پرنده‌ی خیالم پر کشید بیاید سمت آن اتاق تاریک و تو و تنهایی‌مان از فرط خستگی در هوا سقوط کند و بیفتد توی تخت، کنار خودم و خوابش ببرد. که مثلا دیگر فکر نکنم به اینکه چند روز شده که با تو حرف نزده‌ام، چند روز شده صدایت را نشنیده‌ام، چند روز شده کلمه‌ای برایم ننوشته، چند روز شده از آخرین باری که آن فعل همیشگی را برایم نوشتی، چند روز شده از آخرین دوستت دارمی که گفته‌ام و تو نشنیده گرفته‌ای. خوبی زیاد کار کردن این است که تو هر دقیقه، هر لحظه دیگر جلوی چشم‌های بی‌اراده‌ام نیستی. خوبی زیاد کار کردن این است که دیگر به شبی فکر نمی‌کنم که نشسته بودم نیم متری آدمی که می‌توانست من را از همه‌ی این‌ها نجات بدهد و تکان بزرگی به زندگی‌ام بدهد و حاضر بود برایم هر کاری بکند اما درست همان لحظه صدای تو پیچیده بود توی سرم که برایم می‌خواندی: و چشمانت راز آتش است و عشقت پیروزی آدمی‌ست هنگامی که به جنگ تقدیر می‌شتابد و آغوشت اندک جایی برای زیستن اندک جایی برای مردن... صدایی که انگار متعلق به هزار سال پیش بود. اگر یک نمودار رسم کنیم، میزان کار کردن من رابطه‌ی عکس دارد با میزان فکر کردنم به تو. همچنان که کار کردنم بیشتر می‌شود آن خط فکر کردنم به تو با یک انحنا نزول می‌کند و به صفر نزدیک می‌شود. گیرم هیچ وقت به صفر نرسد، همین که نزدیک می‌شود برای من جای امیدواری دارد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پدر و مادرم ده روزی کنارم مانده‌اند و فردا برمی‌گردند شیراز. شنبه ظهر که برگردم خانه دوباره همان تنهای همیشه‌ام. می‌دانی من چرا خیلی کم می‌روم شیراز؟ یا چرا خیلی دوست ندارم کسی بیاید اینجا؟ همه‌اش به خاطر همان فردای کذایی است. همان فردایی که دوباره تنها می‌شوم و بعد از چند روز ترکِ عادت، مرضِ تنهایی می‌آید سراغم. کسی که نباشد خیالم راحت است که کسی نیست. اما وقتی کسی بیاید و کمی بماند و بعد برود یادم می‌آید که کسانی هستند و می‌توانستند باشند و حالا به هر دلیلی نیستند. همین تحملِ نبود آدم‌ها را سخت‌تر می‌کند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مریم داشت نصیحتم می‌کرد که کمی به خودم برسم می‌گفت می‌داند که تنهایی اشتهای آدم را کور می‌کند و الخ اما این زندگی تو است و شرایط زندگی‌ات همین است که می‌بینی، باید با آن کنار بیایی. من داشتم فکر می‌کردم اگر تو کنارم بودی چقدر شرایط فرق می‌کرد و زندگی من همینی نبود که حالا هست. دارم مزخرف می‌نویسم. مریم راست می‌گفت. زندگی من همین است. باید با آن کنار بیایم.

کاش از شنبه، از همین شنبه‌ای که وقتی بعد از سی و شش ساعت کلید می‌اندازم و می‌آیم توی خانه‌ای که هیچ کس در آن منتظرم نیست، هیچ کس برایم غذایی نپخته، هیچ صدایی ملکول‌های هوایش را جابجا نمی‌کند، خانه‌ای که در جامسواکی‌اش تنها یک مسواک است، کاش از همین شنبه شروع کنم به مثل آدم زندگی کردن. ورزش کنم. غذای درست بخورم. به قول مریم به خودم برسم. درس بخوانم. کارهای پایان‌نامه‌ام را انجام بدهم و آن پرسشنامه‌های لعنتی را پر کنم و... به تو هم کمتر فکر کنم. اصلا کاش کلا کمتر فکر کنم.

 

0

بیست و سه

6 سال،9 ماه پیش

می‌گویی چه بکنم؟ تویی که در من سخت و سفت به تخت نشسته‌ای و هیچ هم پایین بیا نیستی، و مقررات‌ات پولادی است، می‌گویی چه بکنم؟ این زخم را چه بکنم؟ اگر درست نیست پس چرا هست؟ بله زخم! وقتی بخواهی و نشود، زخم می‌خوری. من می‌خواهم همه چیزش و بدنش را. بله بدن. لعنت به دو رویی و دروغ. من بی‌بهرگی، بی‌برگی راستی را با همه فقرم دوست دارم، بدنش را می‌خواهم. می‌خواهم همیشه پیش من باشد. می‌خواهم لحظه‌های من پر از او، تصویر او، جسم او، صدای او باشد. من خیال او را نمی‌خواهم، از خیال بیزار شده‌ام. من زمینی هستم. زمینی. می‌خواهم هرچه می‌خواهم در زمین صورت بگیرد. لعنت به تو که مرا میخکوب کرده‌ای. نمی‌گذاری یک بار مردانگی را به جای گذشت با تلافی ثابت کنم. گذشت مردانگی نیست. تلافی مردانگی‌ست. جنگ و خون مردانگی‌ست. من حتا همان مغز کودک، مغز خودخواه و حسود و لجوج و گاهی کج اندیش‌اش را دوست دارم. زن است. زن یعنی، زن یعنی، زن یعنی چه؟ هیچ جوابی درست نیست. رفتار و حرکات آدم درست است که گذراست. اما به من امکان بده بتوانم تفسیر کنم اگرچه بدانم که خواهد رنجید. اجازه بده تازیانه بردارم به منزلش بروم و تنش را به آتش بنشانم و بعد به ناتوانی او بخندم. یا امانم بده بتوانم دوستش نداشته باشم، نخواهمش، فراموشش کنم. آه.. یا بگذار من هم مانند همه دمی خوش باشم، یا.. یا..

| زیر دندان سگ _ بهمن فُرسی |

 

0

مثل سربازی که...

6 سال،9 ماه پیش

مثل سربازی که تن زخمی‌اش را کشان کشان به پناهگاه می‌رساند خودم را به خانه رساندم، کلید را به زحمت توی قفل چرخاندم و در را باز کردم، از یک تاریکی به تاریکی دیگر. به تاریکیِ خوب. تاریکی خوبِ خودساخته. بعد فکر کردم توی این جهان هیچ جایی را بیشتر از خانه‌ی خودم دوست ندارم. از اینکه پدر و مادر تصمیم گرفتند خانه‌ی پدربزرگ بمانند خوشحال بودم و این تنها چیزی بود که از آن خوشحال بودم. آن کفش‌های مشکی پاشنه بلند لعنتی را از پاهایم کندم و کف پاهایم را گذاشتم روی سرامیک‌های سرد خانه. هنوز رادیاتور را روشن نکرده‌ام. تو گویی مجبورم توی سرما سر کنم. دیروز مادر از سردی خانه شاکی بود می‌گفت خانه باید گرم باشد. سرد. سرد مثل خودم. مثل زندگی و روزگارم. چراغی روشن نکردم. آمدم تا اتاق خواب. روسری‌ام را از سرم انداختم، لعنت به لباس‌های مجلسی، لعنت به جوراب‌های شیشه‌ای، لعنت به سینه‌بندهایی که مثل طناب دار دور گردن، نفست را بند می‌آورند. تن کوفته‌ام را انداختم روی تخت. دلم می‌خواست فریاد بکشم و گریه کنم و کمی خود سرریزم را خالی کنم اما جانش را نداشتم. گفته بودم یک دعوای بزرگ در راه است. همه با من. بر سر اینکه دارم چکار می‌کنم با زندگی ام. بر سر اینکه اصلا چه برنامه‌ای دارم. بر سر اینکه تا کی می‌خواهم از آدم‌ها بهانه‌های کوچک و بزرگ بگیرم و هیچ کس را راه ندهم توی زندگی‌ام. بر سر اینکه تا کی می‌خواهم از آدم‌ها فرار کنم و نصیحت نصیحت نصیحت. نصیحت آدم‌هایی که گمان می‌کنند صلاح زندگی‌ات را بهتر از تو می‌دانند. زانوهایم را جمع کردم و خیره به سفیدی بوم روبه‌رو که قرار است بعدها یک دریای عصبانی مواج شود به این فکر کردم که تا کی توان جنگیدن دارم؟ تا کی می‌توانم از آدم‌ها فرار کنم و ردشان کنم؟ واقعا تا کی می‌توانم بجنگم؟ منی که همین حالا هم دیگر جانی برای جنگیدن توی وجودم نمانده. اصلا برای چه باید بجنگم؟ چرا نمی‌گذارند همین زندگی ساده و خالی‌ام را ادامه بدهم؟ یاد نگاه‌ها افتادم. یاد نگاه منتظر او. نگاه به قول خودش ده سال منتظر. نگاه پر از توقع مادرم. نگاه سرسخت و جدی پدرم. نگاه پرسشگر برادرم. نگاه‌های دلسوز و خالی دیگران. همه همچون دهانه‌ی تفنگ‌های شکاری به سمت من. منِ هرلحظه در شرف شکستن. یاد تو افتادم. یاد دست‌هایت. یاد نگاه هرگز ندیده‌ات. خیالم راحت بود که به اندازه‌ی کافی گفته بودم دوستت دارم. خیره به سفیدی بوم با چشمان خیس. دو تا زولپیدم خوردم. چشمانم سنگین شد. دست‌ها و پاهام بی‌حس شدند. مغزم کرخت شد. بعد دیگر نفهمیدم چه اتفاقی افتاد. قرص‌ها، صادق‌ترین رفقای همیشه.

 

0
درباره
همیشه‌ی متروک About Img

من جز همین‌ها که نوشته‌ام چیزی برای گفتن ندارم. این‌ها هم مال هر کسی است که بتواند بخواندشان.

تمامی حقوق برای همیشه‌ی متروک محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده