You need to enable JavaScript to use this application.

من زنده‌ام به تو

6 سال،9 ماه پیش

نیمه شب‌ها خسته از آلودگی‌ها و صداها و آدم‌ها و انتظارات و حرف‌ها و معاشرت‌ها و دویدن‌ها و کارهای روزمره، می‌آیم کلیدم را توی آن قفل یخ بسته می‌چرخانم، درِ آن اتاق تاریک را که تو تویش در تاریکی و سکوت روی یک کاناپه‌ی شکلاتی رنگ لم داده‌ای را باز می‌کنم و می‌خزم توی آغوشت، مچاله می‌شوم بین بازوهات، گاهی سر می‌گذارم روی زانوهات، گاهی دست می‌گذارم توی دست‌هات و شروع می‌کنم به گفتن. گاهی بی هیچ حرف و کلمه‌ای، گاهی با یک کلمه، گاهی با چند جمله‌ی ناتمام بی‌سر و ته، گاهی با تعریف کردن تمام ماجرا. و همین که بدانم هستی، می‌شنوی، می‌بینی برایم کافی است. یعنی بیشتر اوقات کافی بوده. همین که سرم را بگذارم روی شانه‌ات و آرام شوم و به خواب بروم و صبح که بیدار می‌شوم مثل همیشه نفهمم چطور سر از خانه‌ی خودم و اتاق خودم و تخت خودم درآورده‌ام و تو نیستی دیگر.

من زنده‌ام به همین نیمه شب‌ها. به همین گفتن‌ها و نگفتن‌ها. به همین اتاق تاریک خیالی. به همین آغوش سرد خیالی. به همین دست‌های خیالی. به تو. من زنده‌ام به تو.

و هیچ کس از هیچ کدام این‌ها خبر ندارد.

 

0

ما چاره‌ی عالمیم و بیچاره‌ی او

6 سال،9 ماه پیش

بیست و پنج ساله‌ی دلداری دهنده به بیست و یک ساله‌های شکست عشقی خورده. اسم سرخ‌پوستی جدیدم شاید این باشد. مثل آدم‌های چهل پنجاه ساله که وقتی کوچک‌تری را گیر می‌آورند خیال نصیحت کردن به سرشان می‌زند. به گمانم خودشان را می‌گذارند جای کوچک‌ترِ مذکور و خیال می‌کنند اگر در سن و سال او بودند چکار می‌کردند. من راستش خیلی اهل حرف زدن نیستم. اهل نصیحت کردن که اصلا. توی تمام دنیا فقط یک نفر هست که با او حرفی برای گفتن دارم که آن هم... ولش کنید!

پسرک از چند وقت پیش اصرار داشت با من حرف بزند. حالا نه که مثلا من خیلی فرد بخصوصی باشم، انگار بعضی چیزها روی پیشانی آدم نوشته شده باشد. روی پیشانی من هم یحتمل با قلمی نامرئی نوشته شده: هی! بیایید با من درددل کنید. یا بیایید اسرارتان را با من درمیان بگذارید یا بیایید از خصوصی‌ترین مسائلتان با من حرف بزنید، من دوست دارم. این یکی آمده بود از شکست عشقی _به قول خودش_ حرف بزند. همان کلیشه‌ی معروف و همیشگی. معشوق و محبوبی که بعد از چند سال عاشق را رها می‌کند و می‌رود و انگار نه انگار روزهایی، خاطره‌هایی، گذشته‌ای در کار بوده. حرف‌هاش که تمام شد پرسیدم: تموم شد؟ گفت آره. گفتم: خب! گفت ینی می‌خواین برین؟ گفتم: چی می‌خوای بشنوی ازم؟ گفت تو رو خدا یه چیزی بگو که آرومم کنه. یک چیزهایی گفتم که احتمالا هرکس دیگری هم بود می‌گفت، شاید هم نه، اما قسمت جالب حرف‌هام برای خودم جمله‌ی آخری بود که گفتم. جمله‌ای که خودم هیچ وقت نتوانستم به آن عمل کنم. مثل پدر و مادری که رؤیاهای محقق نشده‌شان را توی فرزندانشان جستجو می‌کنند. مثل پدر و مادری که خودشان توی زندگی هیچ دستاوردی نداشته‌اند اما توقع دارند فرزندشان بیل گیتسی کسی بشود. گفتم: «اگه می‌دونی امیدی به برگشتنش هست براش بجنگ، تلاش کن. ولی اگه می‌بینی امیدی نیست بذار کلا از زندگیت بره بیرون. کلا. بذار هیچ اثری ازش نمونه. بذار "تموم" بشه.» باور کنید آن تموم را هم گذاشتم توی کوتیشن مارک که تأکید بیشتری روی لزومِ "تمام کردن" داشته باشم. و دقیقا در همان لحظه صدایی درونم گفت: تو اگه بیل زنی... . می‌خواستم مثل معتادی که دیگری را از مسیری که اگر پایش را در آن بگذارد چیزی جز بدبختی و فلاکت و نکبت برایش نخواهد داشت برحذر می‌دارد، برایش بگویم اگر تمام کردن بلد نباشی یا اگر بلد باشی و نخواهی یا نتوانی که تمام کنی می‌شوی یک معلق مانده‌ی میان هوا و زمین که نه جاذبه‌ای به زمینش می‌کشد و کارش را تمام می‌کند و نه قدرتی از بالا دستش را می‌گیرد و به سمت خود می‌کشد. می‌شوی یک بلاتکلیف واقعی. می‌شوی یک بیست و پنج ساله‌ی دلداری دهنده به بیست و یک ساله‌های شکست عشقی خورده.

 

0

تأثیر هورمون‌ها را نادیده نگیرید

6 سال،9 ماه پیش

اگر ساعت نه شب است و من همه‌ی چراغ‌ها را خاموش کرده‌ام و خزیده‌ام زیر دو تا پتو و زانوهایم را توی شکمم جمع کرده‌ام و در تاریکی این‌ها را می‌نویسم، اگر هر آن ممکن است ناگهان بزنم زیر گریه و هیچ جوره آرام نشوم و تهش مجبور شوم قرص خواب یا آرام‌بخشی بخورم و آرام آرام بدون اینکه درست متوجه شوم چه اتفاقی دارد می‌افتد ناگهان از همه چیز تهی شوم و به خواب بروم، اگر دیروز با یکی از بچه‌ها بگومگو کردم و حرف‌هایی زدم و کمی تند رفتم و ناراحتش کردم _هرچند حقش بود و بالاخره یکی باید آن حرف‌ها را می‌زد اما با این وجود اگر در حالت عادی بودم آن حرف‌ها را نمی‌زدم_، اگر دلتنگی بیشتر از همیشه آزارم می‌دهد، اگر امروز که آقای اسنپ نمی‌دانم چرا طولانی‌ترین مسیرهای ممکن را برای رساندنم به خانه انتخاب می‌کرد و لقمه را دور دهانش می‌چرخاند، دلم می‌خواست سرش را از تنش جدا کنم، اگر دست‌هایم کمی می‌لرزیدند، اگر رنگم پریده و زیر چشم‌هام گود افتاده، اگر بی‌اشتها شده‌ام، اگر تمام دیروز و امروز را توی تخت بوده‌ام و سریال دیده‌ام فقط، اگر صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شوم دلم نمی‌خواهد از خانه بیرون بروم و اصلا دلم نمی‌خواهد هیچ کاری بکنم و فقط می‌خواهم رها شوم به حال خودم، اگر همین الان اشکی از گوشه‌ی چشمم بالشم را خیس کرد و اگر و اگر و اگر و هزار اگر دیگری که چهار پنج روز و گاهی اوقات حتا یک هفته از ماهم را درگیر می‌کنند فقط به یک دلیل است: PMS

علتش افت هورمون‌ها در پایان سیکل ماهانه است. ده روز تا یک هفته قبل از پریود اتفاق می‌افتد که در بعضی افراد شدیدتر و در بعضی خفیف‌تر است. PMS من یکی را که واقعا فلج می‌کند. چند روز از ماهم را درگیر می‌کند. باعث می‌شود چند روز بی‌دلیل، بدون اینکه اتفاق خاص و بزرگی افتاده باشد افسرده شوم. بدون آنکه روی آنچه بر سرم می‌آید کنترلی داشته باشم. گاهی اوقات بدون اینکه حواسم به روزها باشد دچار این علائم می‌شوم و وقتی از خودم می‌پرسم چه مرگته؟ ناگهان به خودم می‌آیم و نگاهی به تقویمم می‌اندازم و می‌بینم که بله! بفرما! هورمون‌های عزیز دوباره خیال جولان دادن به سرشان زده. خلاصه وضعیت مسخره و حتا خنده‌داری است.

 

0

من رازهای اقوام دربه‌در را برای تو در اینجا نوشته‌ام

6 سال،9 ماه پیش

نشسته بودیم روی صندلی ته پارک، همان صندلی تنهای مشکی رنگ زیر آن چنار بلند. همان چناری که در فاصله‌ی یک و نیم متری از سطح زمین روی تنه‌اش یک حفره‌ی بزرگ داشت. همان حفره‌ای که به وقت باران گنجشک‌ها تویش پناه می‌گرفتند. همان گنجشک‌هایی که همان لحظه داشتند جلوی پاهایمان به خاطر یک کرم خاکی با هم می‌جنگیدند و آنجا را گذاشته بودند روی سرشان و ما نمی‌دانستیم چطور بخندیم که صدای خنده‌مان نترساندشان. در همان روزی که هوایش مثل امروز ابری بود و سرد و مرطوب. فرقش با امروز این بود که شب قبلش تا صبح باران آمده بود و زمین خیس بود و خاک خیس بود و برگ‌ها خیس بودند و پرنده‌ها خیس بودند و کرم‌های خاکی خیس بودند و اصلا همه چیز خیس بود. بعد از مدت‌ها می‌دیدمش. نشسته بودیم روی صندلی تنهای مشکی ته پارک و هیچ حرفی برای گفتن نداشتیم. یعنی من دعادعا می‌کردم که ای کاش چیزی نگوید. تا آن روز آنقدر دروغ تحویلم داده بود که ترجیح می‌دادم اصلا تا ابد کلمه‌ای به زبان نیاورد. او تقریبا اولین مواجهه‌ی من بود با این حقیقت که گاهی دوست‌ترینت و نزدیک‌ترینت جوری غافلگیرت می‌کند که همه‌ی غریبه‌های عالم نمی‌توانند، با دنیای سیاه و سرد و تلخ و دروغگوی آن بیرون. بیرون از دیوارهایی که دور خودم کشیده بودم. بیرون از منطقه‌ی امنی که برای خودم ساخته بودم. شده با کسی حرف بزنید و هیچ کدام از حرف‌هایش را باور نکنید؟ مهم نیست. نشسته بودیم روی صندلی تنهای ته پارک و من انگار تنها بودم. تنها نبودم و بودم. از همان تنهایی‌هایی که ح دوست داشت. ح همیشه می‌گفت وحشت دارد از تنها بودن و دوست دارد یکی اطرافش باشد، یکی که کار خودش را بکند و کاری به کار او نداشته باشد، اما باشد. می‌گفت مثل اینکه توی اتاقت تنها باشی و آن بیرون، درست پشت درِ بسته یک نفر، چند نفر باشند. کاری به کار تو نداشته باشند اما فقط باشند. تنهایی من هم آن روز یک چنین تنهایی‌ای بود. برای من البته اینکه هیچ کس نباشد مطلوب‌تر است. یک وقت‌هایی فکر می‌کنم وضعیت ایده‌آل برای من هم همان صفر کلوینی است که موموسیاهِ داستان احسان عبدی پور دوست داشت. دویست و هفتاد و سه درجه زیر صفر که دیگر هیچ جنبنده‌ای توان زیستن نداشته باشد. و این دقیقا فوبیای ح بود. فوبیای سکوت، تنهایی، تاریکی، خفگی. می‌گفت حتا شب‌ها هم با چراغ و رادیوی روشن می‌خوابد. می‌گفت تحمل آدم‌ها را ندارد اما از سکوت هم می‌ترسد. به گمانم اگر می‌شد آدمی خلق کرد که هر وقت دلت خواست روشن یا خاموشش کنی یا صدایش را کم و زیاد کنی می‌شد دقیقا همان که ح می‌خواست. آدمِ ایده‌آلِ ح. اگر می‌شد آدمی خلق کرد که به وقت دروغ گفتن آلارم می‌زد یا مثلا یک چراغ قرمز پشت پره‌های بینی‌اش چشمک می‌زد، می‌شد دقیقا همان که من می‌خواهم. آدمِ ایده‌آلِ من. در این صورت هیچ وقت رفقای صمیمی‌مان دروغگو از آب در نمی‌آمدند.

هوای آن روز یک هوایی بود دقیقا شبیه هوای امروز. ابری. سرد. ساکت. و خیس. من تنهای ناتنها نشسته بودم روی صندلی سیاه ته پارک و هوای تازه و سرد و سبک را خوراک ریه‌هایم می‌کردم و رفته بودم توی عالم خودم، توی دنیای ساخته‌ی خودم، توی خیال. خیال فرداهای زیبای نیامده. آدم‌های مهربان نیامده. خوشی‌های جذاب نچشیده. من توی خیال رفته بودم یک جای دیگر، یک کشور دیگر، شده بودم یک آدم دیگر با یک چهره‌ی دیگر و هیچ گمان نمی‌کردم هفت هشت سال بعد، یک روزی که همان هوا و همان بوها و همان سکوت و همان سرما را دارد دقیقا پس فردای روزی است که دل کسی را می‌شکنم، همان تنها کسی که فهمید از یک جایی به بعد دیگر خنده‌هام هیچ وقت شبیه آن خنده‌های سابق نشد. کسی که هیچ وقت دروغ نگفت. دقیقا پس فردای روزی که شدم جزئی از آن دنیای سیاه و سرد و تلخ و دروغگوی آن بیرون. بیرون از دیوارهای خودم.

* عنوان قسمتی از شعری اثر رضا براهنی است.

 

0

فاش بگویید

6 سال،9 ماه پیش

دیشب توی واتس اپ برایم پیام فرستاد که مثل همیشه می‌خواهد با من حرف بزند و من مثل همیشه جوابش را ندادم. مثل همه‌ی دفعه‌های پیش که جواب پیام‌هایش را نمی‌دادم یا مثلا بعد از دو سه روز با بی‌حوصلگی کلمه‌ای برایش می‌نوشتم یا مثل وقت‌هایی که پیشنهاد قرار حضوری می‌داد و من بهانه می‌آوردم که سرم شلوغ است یا فرصتش را ندارم یا نمی‌توانم یا نمی‌خواهم و الخ. امروز صبح که موبایلم را روشن کردم دیدم پیام داده که ده سال است مرا دوست دارد و می‌خواهد بداند که از طرف من هم علاقه‌ای وجود دارد یا نه. به علاوه‌ی مقادیری مقدمه چینی درباره‌ی اینکه من توی زندگی خیلی تلاش کرده‌ام و خیلی چیزها به دست آورده‌ام یا نیاورده‌ام و اهدافی داشته‌ام یا دارم و کاش می‌گذاشتی این حرف‌ها را حضوری بزنم و الخ، که همه مزخرف بود. جان کلام همان جمله‌ی اول بود که البته مرا متعجب نکرد. حسم بیشتر از غافلگیر شدن این بود که: خوب. بالاخره گفت آن دو کلمه‌ی لعنتی را. قطعا گفتن دوستت دارم آسان نیست اما بگویید. تهش که چی؟ من هم گفته‌ام. من این دو کلمه را به یک نفر بارها و بارها گفته‌ام. تهش که چی؟ نمی‌دانم. هرچی. مهم این است که بگویید.

من با این آدم بزرگ شده‌ام. یک جورهایی همبازی بچگی‌هایم بوده. خانواده‌هایمان با هم رفت و آمد داشته‌اند. می‌خواهم بگویم من از نگاهش می‌فهمم که توی دلش چه می‌گذرد برای همین همه‌ی این سال‌ها سعی کرده‌ام خودم را از او دور نگه دارم. جایی که ممکن است حضور داشته باشد آفتابی نشوم، با او هم‌کلام نشوم. این طور بگویم، من تا آنجا که در توانم بوده از این آدم فرار کرده‌ام. راستش من این روزها هیچ ربطی به آدم ده سال پیشی که او عاشقش شده ندارم. من حتا هیچ ربطی به آدمی که پنج سال پیش بودم هم ندارم. عوض شده‌ام. خیلی بیشتر از آنچه که کسی بتواند تصورش را بکند عوض شده‌ام. کاش بفهمد بهتر این است که عوض تلف کردن عمرش به پای کسی که هیچ از او نمی‌داند برود پی کسی که بتواند عشقش را فاش بگوید و از گفته‌ی خود دلشاد باشد نه اینکه توی پستوی واتس اپ پنهان شود و مدام قید کند که دوست دارد حرف‌هایش بین خودمان بماند.

- دوست داشتم این‌ها را کمی کامل‌تر بنویسم اما در حال گوش دادن به آلبوم نوا، مرکب خوانی استاد شجریان هستم و صدای استاد هوش از سرم برده.

باقی بماند برای بعد.

بعد نوشت: «... ولی من به دردت نمی‌خورم.» این جمله را چند بار و به چند نفر گفته باشم خوب است؟ اما شاید درستش این باشد که بگویم: «من به درد هیچ کس نمی‌خورم.»

 

0

بیست و دو

6 سال،10 ماه پیش

۵۸/۴/۸

در هواپیما هستم. دارم دور می‌شوم. از وطنی که مثل غولی، هیولایی قفس را شکسته و له کرده و زخمگین و خونین بیرون آمده. قلب بزرگ اما چشم‌های نابینایی دارد. نمی‌داند کجا می‌رود و در رفتن کشتزار خودش را زیر پاهایش ویران می‌کند؛ وطنی که به نام اسلام از خود بیرون آمد. اسلام جهان‌بینی بود. بدل به ایدئولوژی شد و هیچ کدام این‌ها «وطن» ندارند. مثل مارکسیسم؛ هموطن یکی مسلمین و هموطن دیگری زحمتکشان است. همانطور که سرمایه وطن ندارد.

| روزها در راه _ شاهرخ مسکوب، صفحه ۹۶ |

 

0

ترجمان ترس

6 سال،10 ماه پیش

من از همان روز اول می‌دانستم این ماجرا پایان خوشی ندارد، البته اگر بشود پایانی برایش متصور شد. من از همان اول می‌دانستم ته این ماجرا برای من چیزی جز تنهایی نخواهد بود. ولی مگر تنها نبودم؟ مگر همه‌ی عمر، از همان روز اول تا همین امروز تنها نبودم؟ حالا گیرم تنهایی‌ام کمی بزرگتر شود. گیرم کمی بیشتر فرو بروم. یک وجب یا صد وجب، دیگر چه فرقی می‌کند؟ نه فقط من، هر آدم دیگری با یک آی‌کیوی متوسط و حتا پایین‌تر از حد متوسط هم می‌توانست پیش‌بینی کند که از ته این ماجرا چیز درست و درمانی بیرون نخواهد آمد. اما من رها نکردم. از همان روز اول می‌دانستم و می‌توانستم خودم را کنار بکشم اما این کار را نکردم. سوار این جریان شدم و خودم را سپردم به جریان. گذاشتم با موج‌ها بالا و پایینم کند. گذاشتم با کم و زیاد کردن سرعت تنم را کبود کند. گذاشتم چند ماه بی‌پناه بیندازدم به ساحلِ متروکِ جزیره‌ای خالی و تنهاتر رهایم کند. گذاشتم با برگشتنش مرا دوباره به قعر گرداب فرو برد. غرق کند. گذاشتم مرا بیندازد به جان خودم. گذاشتم هر بلایی دلش می‌خواهد بر سرم بیاورد. تبدیل شدم به یک عروسک خمیری میان دستانش تا هرجور دلش می‌خواهد با من بازی کند. خودم را سپردم به جریان. حالا بعد از چند سال تبدیل شده‌ام به کسی که اصلا نمی‌دانم کیست؟ کجاست؟ چه می‌کند؟ چه می‌خواهد بکند؟ یک چیزهایی می‌دانم اما از هیچ کدامشان مطمئن نیستم. اطمینان در وجودم مرده. پر از شک و تردیدم. به گمانم ایمان و ایقانم را یک جایی وسط همان بالا و پایین افتادن‌ها گم کرده‌ام. حالا بعد از همه‌ی این‌ها، باز هم این جریان از آنچه بر سرم آورده راضی نیست. از این یک ذره مقاومتی که ته وجودم مانده راضی نیست. خودم هم علت این یک ذره مقاومتِ باقی‌مانده را نمی‌فهمم. این رسیدن به مو و پاره نشدن را نمی‌فهمم. یک چیزی، نمی‌دانم، شاید یک عقلانیتی هنوز ته وجودم مانده که می‌گوید تا همین‌جا بس است. هرچه خودت را بازیچه کردی دیگر کافی است. نمی‌دانم.

حالا من ترسیده‌ام. از فرداهای نیامده ترسیده‌ام. شعر سعدی را زیر لب زمزمه می‌کنم که: «به کسی ندارم الفت ز جهانیان مگر تو / اگرم تو هم برانی سر بی‌کسی سلامت» اما از همین بی‌کسی ترسیده‌ام. از نبودن کسی از جهانیان که با او الفتی داشته باشم ترسیده‌ام. از اینکه دیگر کسی نباشد که بفهمد در دلم چه می‌گذرد ترسیده‌ام. به اندازه‌‌ی ترس همه‌ی آدم‌ها از همه‌ی چیزهای ترسناک دنیا، ترسیده‌ام.

و من به یک جمله‌ای بیشتر از "نترس." احتیاج دارم. به یک جمله‌ای بیشتر از آن جمله‌ی امریِ همیشگی که هر وقت به زبان می‌آید همه‌ی وجودم شروع به لرزیدن می‌کند، به یک چیزی بیشتر از آن دو کلمه که از نوشتنش هم می‌ترسم احتیاج دارم.

و دلم می‌خواهد تمام شود. همه چیز. دلم رفتن بی‌بازگشت می‌خواهد.

 

0

همراه با یک درد مبهم نامطلوب

6 سال،10 ماه پیش

نشسته بودم پشت در مطب دندانپزشک، منتظر که نوبتم برسد. صدای آن دستگاه مخوف که احتمالا یک چیزی درونش می‌چرخد و دندان آدم‌ها را می‌تراشد از پشت در شنیده می‌شد. سرم را گرم کرده بودم با روزها در راهِ مسکوب.

مسکوب در تاریخ بیست و چهار بهمن پنجاه و هفت نوشته:

«امروز از رادیو شنیدم بعضی از کسانی که این روزها اسلحه به دستشان افتاده، با آن‌ها در اطراف شهر پرنده شکار می‌کنند. آن هم در این آستانه بهار و نزدیک تخم‌گذاری. فکر کردم که این سلاح‌ها برای شکستن دیواره‌ی قفس و به پرواز درآوردن آزادی است نه سوزاندن بال پرنده‌های آزاد.»

و من تمام مدتی که با دهان باز زیر دستان دندانپزشک خوابیده بودم و به خاطر شیب تخت دندانپزشکی که برعکس بود خون توی سرم جمع شده بود و آن چیز چرخانِ تراشنده پوسیدگی‌های دندان بی‌نوایم را می‌تراشید، به این یک پاراگراف فکر می‌کردم. به اینکه آخر فردای انقلاب؟ به اینکه آخر بگذارید مثلا یک هفته بگذرد بعد شروع کنید به باقی نگذاشتن تپه‌ی نریده. به اینکه احتمالا آن پرنده‌های بی‌دفاع در فاصله‌ی تیر خوردن و سقوط از اوجِ آسمان به حضیضِ زمین، داشتند پیش خودشان فکر می‌کردند که: یعنی همه‌ی اون زمزمه‌ها، زندگیا، عشقا... همه دروغ بود؟! به اینکه آخر... بگذریم. بگذارید افکارم بماند برای خودم.

حالا خوابیده‌ام روی تخت خواب خودم با یک شیب مطلوب و دمای مطلوب و تاریکی مطلوب و یک درد مبهم نامطلوب در سمت راست صورتم و سعی می‌کنم به هیچ چیز فکر نکنم. نه به دندانم، نه به مسکوب، نه به پرنده‌های آزاد، نه به تپه‌های نریده، نه به او و نه به هیچ کس و هیچ چیز دیگری.

 

0
درباره
همیشه‌ی متروک About Img

من جز همین‌ها که نوشته‌ام چیزی برای گفتن ندارم. این‌ها هم مال هر کسی است که بتواند بخواندشان.

تمامی حقوق برای همیشه‌ی متروک محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده