You need to enable JavaScript to use this application.

My Blueberry Nights _ Wong Kar-wai

5 سال،1 ماه پیش

 

 

How do you say goodbye to someone you can't imagine living without?

I didn't say goodbye. I didn't say anything. I just walked away.

at the end of that night I decided to take the longest way to cross the street.

 

0

پله‌ی آخر ـ علی مصفا

5 سال،1 ماه پیش

 

پله‌ی آخر

 

یه دفعه دیدم به هیچی فکر نمی‌کنم. هیچ اضطرابی ندارم. هیچ چیز آزارم نمی‌ده. حتا قناسی ساختمونا، یا نقش ناچیزی که توی زندگی لیلی داشتم. ضد ضربه شده بودم. یه عمر افسرده بودم فکرش هم نمی‌کردم تنها درمان افسردگی‌م خبر مرگم باشه. خبر مرگم کاشکی زودتر فهمیده بودم.

 

0

جهان با من برقص ـ سروش صحت

5 سال،1 ماه پیش

 

جهان با من برقص

 

ـ کاش همه چیز درست می‌شد، پا می‌شدم تا صبح می‌رقصیدم.

ـ یه آهنگ بذارم تا صبح برقصی؟

ـ بلد نیستم.

 

0

می‌فرماید: این فیلد نمی‌تواند خالی باشد

5 سال،1 ماه پیش

آمده‌ام یک روزم ـ هر روزم ـ را برایتان تعریف کنم تا دیگر از روزمرگی ننالید.

صبح ساعت هشت یا نه، این روزها ده حتا، از خواب بیدار می‌شوم، کمی در تخت می‌مانم و سقف و دیوار اتاقم را ورانداز می‌کنم، کمی این پهلو آن پهلو می‌شوم و مقاومت می‌کنم که یک روز معمولی دیگر را دیرتر شروع کنم. بعد به هر ضرب و زوری شده خودم را از تخت جدا می‌کنم. صفحه‌ی خالی گوشی‌ام را نگاه می‌کنم. یکبار به ج. که داشت از گوشی جدیدم تعریف می‌کرد گفتم یک موبایل خوب چهار پنج سال پیش خیلی به دردم می‌خورد الان اما برایم چیزی بیشتر از یک تکه حلبی نیست ـ همان کلام مولانا که آب را چون یافت خود کوزه شکست و الخ ـ بهم گفت تارک دنیا شدی؟ خندیدم! الان تنها چیزی که برایم مانده و ارزش چک کردن دارد این است که ستاره‌های روشن وبلاگ‌ها را چک کنم. و تقریبا هر روز دنبال ستاره‌ی روشن مورد عجیب هانس شنیر می‌گردم با اینکه می‌دانم نمی‌بینمش. این روزها خیلی از وبلاگ‌ها هستند که زمانی فعال بودند و دیگر نمی‌نویسند یا حتا دیگر وجود ندارند، اما این یکی انگار عاقبتِ خودِ من است. اینکه یک روز بی‌سر و صدا همه چیز را بگذاری و بروی روش من است. حال نویسنده‌ی وبلاگ روزهای آخری که می‌نوشت حال همیشه‌ی من است. دیدن صفحه‌اش که به روز نمی‌شود یک جورهایی شبیه دیدن خودم است در آینده‌ای که نمی‌دانم کی تسلیمش خواهم شد. گفتن ندارد. اگر نویسنده‌اش را می‌شناسید سلام من را بهش برسانید.

بعد بلند می‌شوم، یک لیوان چای می‌خورم. دوباره برمی‌گردم توی تخت. و این تصویری که می‌بینید شمایل دست نخورده‌ی غالب روزهای من است.

 

 

این روزها حتا پرده را کنار نمی‌کشم چون نور روز چشم‌هایم را اذیت می‌کند. گاهی کتابی می‌خوانم، گاهی دو کلمه درس می‌خوانم، گاهی چیزی می‌نویسم. گاهی همینطور بی‌هدف می‌نشینم و هیچ کاری نمی‌کنم تا ساعت سه بشود و آماده شوم و نیم ساعتی رانندگی کنم و The Prophet گری مور را مکرر گوش بدهم تا برسم سر کار.

اگر آن تصویر غالب این روزهام بود این یکی موسیقی غالب این روزهایم است. می‌توانم یک روز تمام از صبح تا شب چشم‌هایم را ببندم و این موزیک تنها صدایی باشد که می‌شنوم. این را تقریبا همه جا گفته‌ام که اگر بهم بگویند مثلا شش هفت دقیقه‌ی دیگر خواهی مرد، آخرین کاری که انجام خواهم داد گوش دادن به این آهنگ است. نه وداعی دارم، نه جمله‌ی مانده‌ای که دوست داشته باشم به کسی بگویم، نه حرف آخری برای جهانیان دارم، نه وصیت نامه‌ای و نه هیچ چیز دیگر. فقط بگذارید این شش هفت دقیقه‌ی مانده را در آرامش به این ساخته‌ی گری مور گوش دهم. خلاصه که همانطور که به بهشت نمی‌روم اگر هایده آنجا نباشد، قطعا به بهشت نخواهم رفت اگر گری مور نباشد آنجا که برایمان گیتار الکتریک بنوازد. (البته گفتن ندارد که این لیست سر دراز دارد.)

بعد سر کار کتاب و دفترم را باز می‌کنم، کمی درس می‌خوانم و نمی‌خوانم. چندتایی مریض می‌بینم. اگر خلوت باشد شاید به یک پادکستی چیزی گوش کنم و بعد ساعت نه که شد دوباره رانندگی می‌کنم تا خانه. اگر حوصله داشته باشم از مسیری دورتر برمی‌گردم تا کمی آدم‌ها را تماشا کنم.

آخرین ساعات مانده‌ی روز هم سرم را با یک فیلمی، کتابی‌، چیزی گرم می‌کنم و گاهی با ص. حرف می‌زنم تا خوابم ببرد و این نمایش مسخره بالاخره تمام شود.

هر روز همین کارها را تکرار می‌کنم و ته دلم اضطراب دارم چون می‌دانم ماندنم در تخت خواب دلیلی ندارد. دیروز اما همین کارها را تکرار کردم ولی ته دلم اضطراب نداشتم چون دندان عقلم را کشیده بودم و درد داشتم و ماندنم در تخت خواب دلیل داشت.

به نظرم درس خواندن برای امتحان دستیاری تاریک‌ترین دوران زندگی یک پزشک است. گاهی فکر می‌کنم من که درست و درمان درس نمی‌خوانم پس کلا بگذارمش کنار  و بد نامی‌اش را از سرم باز کنم و یک غلط دیگری توی زندگی‌ام بکنم. اما بدبختی اینجاست که به این نتیجه نمی‌رسم آن غلط دیگر دقیقا چی باشد خوب است؟

 

 

0

لنی، پاپ مرد!

5 سال،2 ماه پیش

دوستی دارم که به گفته‌ی خودش هروقت توی زندگی به بن‌بست می‌رسد به خداحافظ گاری کوپر تفأل می‌زند. البته شاید نه به خاطر نبوغ رومن گاری یا ویژگی‌ها و کلیدواژه‌های خداحافظ گاری کوپر. شاید تنها به خاطر اینکه عاشق چشم‌های آبی لنی‌ است. حتم دارم لنی اگر وجود خارجی داشت و می‌فهمید آد‌م‌ها به کتاب زندگی‌اش تفأل می‌زنند حتما یک لیچاری بار تفأل زننده می‌کرد. ولی بالاخره آدمیزاد است دیگر، یک وقت‌هایی هم هوس می‌کند به کتاب آقای گاری تفأل بزند:

 

«خدا، ابدیت، کلیساها. این کشیش‌ها که نمی‌توانند به چیز دیگری فکر کنند.

- به چی دارین فکر می‌کنین؟

- دارم به این فکر می‌کنم که ماتحتم داره یخ می‌زنه. لنی، حرف نداره، داره یخ می‌زنه. به چه می‌خندین؟

- هیچ

...

- لنی، حالا دیگه فقط ماتحتم نیست، خایه‌هام دارن یخ می‌زنن.

- شما خایه می‌خواین چه کار؟ خایه به درد کشیش‌ها چه می‌خوره؟

- لنی، انرژی. از انرژی غافل نشو. مخزن انرژی خایه‌هاست. کشیش و غیر کشیش انرژی لازم داره.

آخرین قوطی ساردین را تمام کرد.

- لنی، راه بیفتیم، من دارم یخ می‌زنم.

- شما از مردن می‌ترسید؟

- از یخ زدن می‌ترسم.

لنی خندید.

- هیچ می‌دونین من اون پایین تو ژنو چه کار کردم؟ رو شش هزار دلار تف انداختم.

- عجب! چرا؟

- خیلی خطرناک بود.

- پلیس در کار بود؟

- نه، یک دختر. نزدیک بود گرفتارش بشم. یعنی داشتم برای دختره از خیر ساردین می‌گذشتم.

- ظاهرا کار خیلی خرابه.

- می‌دیدم اگه یک خورده دیگه پهلوش بمونم زندگی برام ارزش پیدا می‌کنه. گلوم داشت جدی پیشش گیر می‌کرد. جدی جدی.

- لنی دارن می‌افتن.

- خب اگه افتادن برشون دارین. من عقیدم عوض شد. شما تا پناهگاه می‌تونین تنها برین؟

- معلومه که می‌تونم. چرا؟

- چون من برگشتم.

- مگه دیوونه شدین؟ هیچ کس نمی‌تونه شب این راه رو بره.

- خوب، شما برام دعا می‌کنین. دعا ردخور نداره.

- لنی، از من به شما نصیحت. بعضی وقت‌ها هم نتیجه‌ای نداره. البته این خیلی کم اتفاق می‌افته، ولی اتفاقه دیگه. کسی چه می‌دونه. این کار رو نکنین.

- خداحافظ»

 

گنجاندن سخت‌ترین و پیچیده‌ترین مفاهیم فلسفی میان جملاتی ساده و طنز و تحویلشان به خواننده. رومن گاری خیلی خوب از پس این کار برمی‌آید. اینکه منظورش را بچپاند میان مضحک‌ترین قسمت‌های کتاب و شما را میان بهت و خنده سرگردان کند. آقای گاری استاد این است که خواننده را دقیقا آنجایی که نباید، مجبور به خندیدن کند. مثلا آنجا که همین جمله‌ی محبوب من از کتاب را از زبان جس می‌خوانیم که: «لنی، پاپ مرد!» یا مثلا آنجایی از کتاب تولیپ که سرانجام قدیسی را می‌خوانیم که پس از خاموش شدن هاله‌ی نور دور سرش جانش را از دست می‌دهد تنها به خاطر اینکه عادت داشته از آن به عنوان چراغ قوه استفاده کند و شب است و تاریک است و در راه مستراح جلوی پایش را نمی‌بیند و زمین می‌خورد و...

خوب آدم یک جاهایی نباید بخندد. لحظه‌ی «لنی، پاپ مرد!» لحظه‌ی عروج لنی است. لحظه‌ای که تسلیم می‌شود و اجازه می‌دهد زندگی برایش ارزش پیدا کند. تو اگر یک بار و تنها یک بار در زندگی‌ات اجازه داده باشی که زندگی برایت ارزش پیدا کند قطعا می‌فهمی که لنی چقدر حق داشت بترسد. یک جاهایی نباید خندید.

رومن گاری با وجود همه‌ی درونِ جذابش و زیستی که داشته و شمایلی که در ذهن من دارد و سرگذشت‌اش و مرگ‌اش و همه‌ی این‌ها ـ که باید یک روزی مفصل برایتان بنویسم ـ شاید محبوب‌ترین نویسنده‌ی من نباشد اما باور کنید آدمی که آخرین جمله‌ای که نوشته این است که «واقعا به من خوش گذشت، متشکرم و خداحافظ!» ارزش‌اش را دارد آدم به کتاب‌هاش تفأل بزند. شما هم یک وقت‌هایی به خداحافظ گاری کوپر تفأل بزنید.

راستی شما به چه کتاب‌هایی تفأل می‌زنید؟

 

0

رضا ـ علیرضا معتمدی

5 سال،2 ماه پیش

 

رضا

 

سکانس اول فیلم: رضا در اتاقی به هم ریخته نشسته روی یک صندلی، خیره به زمین. بلند می‌شود. لباسش را عوض می‌کند. شلوارش را عوض می‌کند. جوراب می‌پوشد. کفشش را می‌پوشد. هنگام پوشیدن جوراب دوم مکث می‌کند. چند ثانیه‌ای فکر می‌کند. بعد کفشش، جورابش، شلوار و لباس‌هایش را بیرون می‌آورد و همان اولی‌ها را می‌پوشد و می‌رود روی کاناپه می‌خوابد.

"نمایشی آشنا از افسردگی"

همه‌ی داستان خلاصه می‌شود توی آن چند ثانیه مکث که از خودت می‌پرسی: که چی بشه؟! همین سوالِ صحیحِ صریحِ کوتاه و فلج کننده: که چی بشه؟! نتیجه‌اش می‌شود همین که تنها کاری که با شوق انجامش می‌دهی می‌شود هیچ کاری نکردن.

 

رضا

 

«من تنها بازمانده‌ی خانواده‌ای هستم که قرن‌ها پیش پس از سفری طولانی به این سرزمین رسیده‌اند. بزرگ این تبار پیرمردی بود که نمی‌مرد. صبح روز صد سالگی، میان صحرایی وسیع، نزدیک رودخانه‌ای پر آب، زیر سایه‌ی چتر انداخته‌ی درخت گز، او را سر راهی رو به قبله خواباندند و رفتند.»

 

0

در ستایش نگاه مردانه‌ی کیشلوفسکی

5 سال،2 ماه پیش

La double vie de Veronique

 

  Three Colours: Blue

 

Three Colours: Red

 

لورا مالوی در دهه‌ی هفتاد در آغاز مطالعات فمینیستی مقاله‌ای می‌نویسد تحت عنوان "لذت بصری و سینمای روایی" و تئوری‌ای را مطرح می‌کند و از اصطلاحی حرف می‌زند به نام "male gaze" و معتقد است در سینما که البته آن را یک سینمای مردانه می‌داند، زن‌ها همیشه تحت یک "نگاه خیره‌ی مردانه" بوده‌اند. معتقد است زن‌ها همواره از دید مردها به نمایش گذاشته شده‌اند. مردها تهیه‌کننده بوده‌اند، مردها کارگردان بوده‌اند، مردها نویسنده و فیلم‌نامه‌نویس بوده‌اند و اصولا شخصیت زن‌ها را طراحی کرده‌اند برای نگاه مردانه. که البته پر بیراه هم نیست و هنوز بعد از چهل پنجاه سال رد پایش را توی هنر، سینما، و حتا ادبیات می‌بینیم. که البته هیچ کدام این‌ها حرف من نیست. با احترام به نظریه‌های فمینیستی می‌خواهم از مردی حرف بزنم که زن‌ها را بهتر از هر زنی در تاریخ سینما به نمایش گذاشته. من تنها آمده‌ام چند خطی بنویسم در ستایش نگاه مردانه‌ی کیشلوفسکی و دعوتتان کنم به تماشای زن‌ها از نگاه او.

 

0

تاریخ اشک‌ها را چه کسی خواهد نوشت؟

5 سال،2 ماه پیش

اول تیر ماه تولد سیمین است. با ج. قرار گذاشتیم بیاید محل کارم تا برویم برایش هدیه‌ای بخریم. هدیه‌ی سیمین را که خریدیم توی یک مغازه‌ی دیگر چیزی را دیدم که خیلی قبل‌تر داشتم و کسی شکستش و بعد قول داد که یکی دیگر برایم بگیرد و نگرفت. ج. آن را برایم خرید. بعد رفتیم کتابسرای محبوب من که همان حوالی بود و من برایش یک کتاب نفیس از رباعیات خیام خریدم. نمی‌دانم چرا این کار را کردم. شاید بیشتر می‌خواستم لطفش را جبران کنم و بی‌حساب شویم و حتا کمی به خودم بدهکارش کنم شاید، ولی نمی‌دانم چرا خیام گرفتم؟ اگر می‌خواستم خیلی بهش لطف کنم مثلا بوستان سعدی، یا شاید دیوان اشعار پروین اعتصامی یا حتا نظامی، یا چرا به خودم زحمت می‌دادم؟ یک زباله‌ای مثل ملت عشق هم کفایت می‌کرد. خیام آن چیزی نیست که آدم برای هرکسی بخرد. بعد رفتیم یک جایی آبمیوه خوردیم و شد یک چیزی شبیه دیت اول! که انتظارش را نداشتم! وقتی مرا رساند خانه، کلید که توی قفل در چرخاندم و پا گذاشتم توی تاریکی امن خانه‌ام احساس کردم همه‌ی این‌ها به نوعی احساس بدبختی‌ام را افزایش داده. که همه‌ی این‌ها چیزی از احساس تنهایی و اندوهم کم نکرده. و گریه‌ام گرفت و گریه کردم. و پیام دادم به ص. و همه‌ی این‌ها را برایش تعریف کردم. بهم گفت دنیالار سنه قربان که به گمانم یعنی همه‌ی دنیاها به قربانت. گفت همیشه نگرانم است که نکند یک وقتی از سر تنهایی آدم اشتباهی را راه بدهم توی زندگی‌ام. بهش گفتم می‌ترسم دیگر هیچ وقت هیچ چیز خوشحالم نکند. می‌ترسم دیگر هیچ وقت حالم خوب نشود. گفتم من بیست و هفت سالم است ولی نمی‌توانم با یک کسی که دوستم است و می‌دانم دوستم دارد و آدم خوبی هم هست بروم بیرون و احساس بدبختی نکنم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سطحی‌ترین احساس عاشقانه، چه احساس شادمانی و چه احساس ملال، ورتر را به گریه می‌اندازد. ورتر اغلب، همیشه، سیل اشک از صورت عاشق جاری است. آیا این عاشق درون ورتر است که زار می‌زند یا آن آدم رمانتیک درون‌اش؟

آندره ژید یک جایی از خاطراتش در وصف رنج‌های ورتر جوان نوشته: «همین حالا بازخوانی ورتر را تمام کردم، البته نه بدون زحمت. فراموش کرده بودم چه‌قدر طول می‌کشد تا بمیرد [که مسئله اصلا این نیست]. آن‌قدر ادامه می‌دهد و ادامه می‌دهد که دل‌ات می‌خواهد هل‌اش بدهی، بفرستی‌اش ته قبر. چهار پنج بار فکر می‌کنی، خب، این دیگر دم آخر است اما باز می‌بینی دوباره دارد نفس می‌کشد ... این وداع مبسوط کفرم را در می‌آورد.»

 

0
درباره
همیشه‌ی متروک About Img

من جز همین‌ها که نوشته‌ام چیزی برای گفتن ندارم. این‌ها هم مال هر کسی است که بتواند بخواندشان.

تمامی حقوق برای همیشه‌ی متروک محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده