توی پادکستی از زبان یکی از بازماندگان زلزله‌ی بم شنیدم که می‌گفت از زیر آوار که بیرون آمده سر که بالا آورده و اطراف را نگاه کرده دیده تا ته شهر را از پسِ آوارها می‌تواند ببیند، انگار کل شهر با خاک یکسان شده بوده. آن روزی که آدرس وبلاگم را سرچ کردم و چیزی بالا نیامد، آن روزی که بیان بسته شد دقیقا اینطور حسی داشتم. همه چیز با خاک یکسان شده بود. پس از آن وبلاگی در بلاگیکس ساختم و بعد از چند روز بستم، چند روز بعد وبلاگی در وردپرس ساختم و چند پست گذاشتم و ولش کردم. گمان می‌کنم آواره شدم. بله شدم.. به معنی کلمه. یک شب‌هایی یک چیزی راه گلویم را می‌بست و دلم می‌خواست توی وبلاگم بنویسم اما وبلاگی نداشتم دیگر. غم انگیز است. خیلی غم انگیز.. آنقدر که دلم نمی‌خواهد بهش فکر کنم. روزی که بیان بسته شد توی نوت گوشی‌ام نوشتم: انگار در جهانی که هیچ کس نمی‌شناستم گم شده‌ام. و واقعا اینطور بود، هست. انگار همه‌ی آن کلمه‌ها، روزها، همه‌ی کارهایی که کرده بودم و ازشان نوشته بودم، همه‌ی راه‌هایی که رفته بودم،  همه‌ی همه‌ی گذشته‌ام، تاریخ شخصی‌ام دود شده بود و رفته بود هوا. می‌دانم که اینطور نیست حتما اما من چنین حسی داشتم و دارم.