یک کاسه بستنی شکلاتی، از آن پروبستنی‌های مثلا صفر درصد شکر با پروتئین وی که رنگش قهوه‌ای سوخته است، ریخته بود وسط فرشِ روشنِ حال ـ تو بگو مثل یک تکه گه وسط فرش ـ و من نشسته بودم روی زمین و با انواع شوینده‌ها و شامپو فرش و قرص ماشین ظرفشویی در حال سابیدن فرش بودم؛ ناگهان به خودم آمدم دیدم تبدیل شده‌ام به یک زن خانه‌دار. هر روز دارم همه‌ی تلاشم را می‌کنم که این خانه تمیز بماند. بی‌فایده. و بعد، ناگهان انگار تمام انرژی‌ام تمام شد. خودم را رساندم به کاناپه و مچاله شدم توی خودم. انگار که سوخت موتورم تمام شده باشد. به جنگ فکر کردم. به پسرم. به آینده. فکر کردم: بی‌فایده.

بعد آمدم اینجا. یک نفر برایم نوشته بود: «بیان داره تموم می‌شه. نمی‌دونم خبر داری یا نه.» خبر نداشتم. یعنی چه که «بیان داره تموم میشه؟» بیان مگر تمام می‌شود؟ من خوش‌باورانه گمان می‌کردم تمام این‌ها که نوشته‌ام تا ابد ته چاه اینترنت می‌ماند. یک جایی آن گوشه موشه‌ها. کسی نمی‌خواند احتمالا، ولی هست، برای ابد. واقعا اینطور فکر می‌کردم. خب اشتباه می‌کردم. باور کنید اگر ناگهان میامدم آدرس اینجا یا blog.ir را جستجو می‌کردم و هیچی بالا نمی‌آمد دق می‌کردم.

حالا شش صبح است و من بعد از مدت‌ها لپ تاپم را از ته کمد بیرون آورده‌ام و نشسته‌ام به نوشتن این‌ها. بیرون نم باران می‌زند. پسرم کنارم خوابیده. دارم فکر می‌کنم آن‌ همه کلمه که با وسواس کنار هم چیدم، آن فاصله‌ها و نیم فاصله‌ها که با دقت گذاشتم، تمام آن متن‌ها که صدبار نوشتم و خواندم و ویرایش کردم و بالا پایین کردم و دسته بندی کردم، اینکه با وسواس قالب درست کردم و کوچک‌ترین جزئیاتش را کم کم اصلاح کردم و... همه‌ی این‌ها، مثل یک آدمِ وسواسیِ خراب. همه‌اش قرار است از بین برود. انگار که مرگ یک عزیز. چه حیف. یا شاید... نمی‌دانم. به نظر شما حیف است واقعا؟ من باز دچار تردیدم. دارم فکر می‌کنم نکند اگر این‌جا را بستند دیگر هیچ وقت ننویسم؟ اصلا که چی؟ گمان نمی‌کنم دیگر هیچ وقت توان این را داشته باشم که همه‌ی این‌ها را دوباره از سر انجام دهم. ما کداممان دیگر آن آدمِ ده سال پیشمان می‌شویم؟

گمان می‌کنم اگر قرار باشد بعدتر یک جای دیگری بنویسم آدرس آن را این‌جا به اشتراک نخواهم گذاشت. من همه‌ی این‌ها را برای خودم می‌نوشتم.