چند روز پس از آن روزهای تلخ دی ماه بود که در قطعی اینترنت، ساعت دوازده و بیست دقیقهی یک ظهر بارانی پسرم به دنیا آمد.
من بارداری سختی داشتم، خیلی سخت. باور کنید از همان روزهای اولی که این پسر درونم شکل گرفت خودم فهمیدم که یک اتفاقی افتاده، که دیگر هیچ چیزی مثل قبل نیست. راستش را بخواهید اصلا براش برنامهای هم نریخته بودم، اصلا فکرش را هم نمیکردم. از افسردگی و ویار و تهوع استفراغ شدید اوایل بارداری که چند بار کارم به بستری کشید بگیر تا ورم شدید تمام بدنم از همان هفتههای اول به شکلی که نه ماه تمام نوک انگشتانم را حس نمیکردم از شدت ورم دستهام که فشار میآورد به عصبهام تا درد مچ دستها و تنوسینوویت دکورونی که کل بارداری داشتم و بدن درد و زانو درد و کمردرد به خاطر افزایش وزن و مشکل تیروئید و دیابت بارداری و تزریق انسولین روزی چند بار و چک مداوم قند خون و بعدتر تپش قلب و تنگی نفس و در آخر هم که سزارین اورژانسی... و زودتر از وقتی که باید، بچه بالاخره به دنیا آمد. من اما بعد از تجربهی همهی اینها پس از ترخیص از بیمارستان تنها و بدون بچهام برگشتم خانه. پسرم به خاطر مشکل ریههاش سه روز در NICU بستری بود.
بالاخره شب سوم مادرم بهم زنگ زد و گفت که از بیمارستان تماس گرفتهاند برای ترخیص و بچه بالاخره صحیح و سالم به خانه آمد. و از روزی که پسرم وارد زندگی ما شد همه چیز آرام آرام درست شد. آرامش به زندگیمان برگشت. همهی مشکلاتم برطرف شد و چهل پنجاه روز بعد شدم همان آدمی که بودم. درست مثل قبل با همان وزن قبلی. بعدتر اما جنگ شد! صبح روزی که خامنهای را کشتند و جنگ شروع شد دقیقا یادم است. فکر کنم همهمان یادمان بماند همیشه. اینترنت قطع بود و جنگ بود و صدای بمب و پدافند و موشک بود و پرچم به دستهای شبهای خیابان و جامعهی چندقطبی و اختلافات سیاسی و گرانی و... من اما هیچ کدام اینها برایم مهم نبود. کار مهمتری داشتم. مهمترین کار زندگیم. مراقبت از پسرم که اگر نبود نمیدانم چطور میگذشت آن روزها.
بودنش اینقدر شیرین است که نمیتوانم با کلمات توصیفش کنم. اینقدر زیبا و آرام و خوشرو و خوش اخلاق است که اگر ببینید عاشقش میشوید. این بچه واقعا قند و نور و امید زندگیم شده. تماشای بزرگ شدنش واقعیترین لذتی است که در زندگیم تجربه کردم. این بچه و پدرش واقعا همهی زندگی من هستند.
Chesh Amine 2 ماه،1 هفته پیش