این یکی رو میخوام بدون فکر کردن یا جهت دار کردنش بنویسم.

من آدم بسیار ریز‌بین و نکته‌سنجی هستم، این چند وقت بیشتر تمرکزم رو روی این گذاشته بودم که نقص ها و کم و کاستی هارو نادیده بگیرم، گیرای بنی اسرائیلی ندم، اینکه اگر چیزی ایرادی داره اصلا اشکالی نداره و کاملا طبیعیه، البته که دارم روانی میشم ولی خب تلاش خودمو میکنم :)

از یکی پرسیدم چجوری میتونی انقدر راحت همه چیز رو بنویسی و نگران قضاوت شدن یا ترحم برانگیز بنظر رسیدن نباشی... واقعا کار سختیه!

پرسید منظورت اینه نوشتن سخته، یا گفتنِ حرفا سخته؟من ترسی از نشون دادن زخمام ندارم! معتقدم آدما رو باید با زخماشون دوست داشت!

واقعا هم همینطوره، دارم سعی میکنم تو خلوت و تنهایی برای خودم بنویسم، یه مدل تمرینه! ولی حتی با خودمم روراست نیستم...البته اگه بخوام راستش رو بگم بیشتر احساس امنیت نمیکنم، همیشه اعتقاد داشتم هرچیزی که بگی بعدا ازش بر‌علیه خودت استفاده میکنن، و این خیلی خطرناکه!

روانشناسمون میگفت مشکلت اینه که میشینی به این فکر میکنی بقیه ممکنه چجوری واکنش بدن یا به چی فکر کنن، آدما خیلی غیر قابل پیش‌بینی ان و در لحظه ممکنه هر تصمیم غیرمنتظره ای رو براساس شرایط اون تایمشون بگیرن.

خلاصه که زندگی سخته، اما جالبه!

 

 

پ ن: امیدوارم از صدای ویدئو لذت ببرید :))

پ ن۲: انولا هولمز ۳ شاهکار بود...

پ ن۳: این حقیقت که احتمالا آخرین نسل وبلاگ نویس ها باشیم غمگینم میکنه :")