این یکی رو میخوام بدون فکر کردن یا جهت دار کردنش بنویسم.
این یکی رو میخوام بدون فکر کردن یا جهت دار کردنش بنویسم.
این چند وقت اخیر سعی کردم ارتباطاتم رو با دنیای بیرون بیشتر کنم و از دنیای مجازی تا حدودی فاصله بگیرم... با آدم های جدید بسیاری آشنا شدم، با داستان هاشون، سبک و نحوه ی زندگی کردنشون، عقاید، تفکرات، سختی هایی که کشیدن، راه هایی که تا الان طی کردن، تجربیات، شکست هاشون و یه عالمه چیزای دیگه...
از هیولای مذکر میپرسم گفتن دوستت دارم انقدر راحته؟
میگه نه... کلی مسئولیت به همراه داره و هرکسی نمیتونه بگه!
ولی چطور ممکنه کسی از جمله ی دوستت دارم استفاده کنه بعد هم ولت کنه و بره؟
ازم پرسید چرا تمام عکس هایی که میگیری نصفه است و ما نصف دیگه ات رو توی هیچکدوم از عکسا نداریم؟
تا قبل از اون کلا از خودم عکسی نمیگرفتم... ایده ی گرفتن عکس های نصفه رو از بچه های بیان گرفتم (چی بودی تو واقعا بیان...)
گاهی اوقات دست E کوچولو رو میگیرم و با خودم اینور اونور میبرم، همیشه بالشتش توی بغلشه و هرجا که خسته شد همونجا میشینه!
بعضی وقتا به بچه هایی برمیخوریم که آسایش و زندگی آروم و راحتی دارن، واقعا باعث خوشحالیه، اینکه یه بچه عشق مورد نیازش رو دریافت میکنه باعث میشه بیشتر به این زندگی امیدوار بشم...
وقتِ چای است؛ همراهی میکنی؟