You need to enable JavaScript to use this application.

برای تو می‌خندم

7 سال،3 ماه پیش
می‌بینی چگونه برهنه‌ام؟
حتا ناف مرا هنوز نبریده‌اند:
عشقم چون تولدی تازه
هنوز لزج و خونی‌ست.
برای تو می‌خندم.

| بیژن الهی ـ جوانی‌ها |

0

امروز حالی غرقه‌ام

7 سال،3 ماه پیش
حال آدمی را دارم که در حال غرق شدن است و هرچه بیشتر دست و پا می‌زند، بیشتر فرو می‌رود و به محض این‌که سرش را از آب بیرون می‌آورد تا نفسی تازه کند، دستی روی سرش فشار می‌آورد و دوباره...
صدای نوتیفیکیشن تلگرام برایم شده مثل شوک الکتریکی. باور کنید با هر بار به صدا درآمدنش قلبم چند ثانیه از کار می‌افتد. عطای بودنش را این‌بار به لقای آرامشم نمی‌توانم ببخشم. نمی‌دانم با چه زبانی می‌شود حرفی را به کسی که نمی‌خواهد چیزی را بپذیرد قبولاند. به زبان شعر؟ به بهانه‌ی سکوت؟ با جمله‌های ساده‌ی معمولی؟ با آواز؟ چطور می‌شود نتوانستن را برای کسی که گمان می‌کند می‌توانی شرح داد؟

0

پناه تو

7 سال،3 ماه پیش
اگر کسی تمام روز دمخور آدم‌هایی بوده باشد که هیچ او را نمی‌فهمند، آدم‌هایی که گویی در دنیای دیگری سیر می‌کنند. اگر بقیه‌ی روز سرش را گرم کرده باشد با کامپیوتر و کتاب‌های درسی. اگر کسی آخر شب را با بیات اصفهان لطفی گذرانده باشد و رقص پرده‌ی حریر تراس را در باد آخر شب اردیبهشت تماشا کرده باشد. اگر کسی تنهایی آمده باشد بالای بالای بالا تا بن مویرگ‌های مغزش. اگر کسی آخرین کلماتی که خوانده است اشعار مولانا باشد در وصف شمس‌اش. اگر کسی یک ساعت تمام، با ذهنی خالی زل زده باشد به دیوار روبه‌رو و به دست و پای بسته‌اش فکر کرده باشد...
معلوم است که تهش پناه می‌آورد به تو. معلوم است که چیزهایی می‌گوید، کارهایی می‌کند که نباید. ولی دیگر چه فرقی می‌کند؟ ما از خیلی چیزها گذشته‌ایم.

0

از مرزهای ذهنی نترسیم؟

7 سال،3 ماه پیش
تا به حال به این فکر کرده‌اید که ذهنیت ما و طرز فکرمان و مرزهای ذهنی‌مان در روند رشد و به مرور زمان، تحت تاثیر محیط، اطرافیان، تربیت، تحت تاثیر هرآن‌چه که می‌بینیم و می‌شنویم و هرآن‌چه که به ما آموخته می‌شود، جوری شکل می‌گیرد که انگار کسی دیگر، جایی دیگر، زمانی دیگر تصمیم گرفته که این اتفاق بیفتد؟ شاید هم کسی تصمیمی نگرفته باشد؛ این روند از آغاز تا به امروزی که به ما رسیده آن‌قدر دست به دست شده و دستخوش تغییر شده که دیگر معلوم نیست سرمنشاء اش کیست؟ کجاست؟ برای چه زمانی است؟ خوب و بد، درست و غلط، سفید و سیاه، زشت و زیبا و هر چیزی که فکرش را بکنید، هر چیزی که ما را وادار به قضاوت و تصمیم‌گیری می‌کند، همه‌ی این‌ها را این‌طور برای ما تعریف کرده‌اند. طوری که می‌شد شکل دیگری باشد. تعریف دیگری داشته باشد. می‌شد متضاد چیزی باشد که الان هست.
همه‌ی چیزی که او از من می‌خواست یک ذهن بود بدون چارچوب، بدون مرز. مثل ذهن بچه‌ای که هنوز هیچ باید و نبایدی برایش تعریف نشده، هیچ درست و غلطی به او حقنه نشده، هیچ مفهومی آنقدر برایش تکرار نشده که عادی شود. ذهنی تازه و رها و آزاد. راهکارش چه بود؟ شکستن مرزها. انجام دادن کارهایی که ذهنمان رویشان مارک "اشتباه" می‌زند. کارهایی که موقع انجام دادنشان مغزمان به ما "اخطار" می‌دهد. چرا نباید خطر کرد؟ اصلا خطر کردن یعنی چه؟ خطر چیست؟ چه کسی تصمیم گرفته برای فلان چیز فرمان اخطار صادر کند؟ همه‌ی این‌ها می‌شود چارچوب ذهن. این‌که بگویی باید درست و غلطی وجود داشته باشد، انجام دادن بعضی کارها احمقانه است و آوردن هر بهانه‌ی کوچک و بزرگ دیگری معنی اش این است که تو هم اسیر چارچوب‌های ذهنی‌ات هستی.
تو در بند مرزهای درونت هستی و مثل انسانی که دست و پایش را بسته‌اند همه‌ی آن‌چه که انجام می‌دهی تنها چند درصد همه‌ی توانت است. همه‌ی آن‌چه که می‌توانی تخیل کنی تنها چند درصد قدرت ذهنت است. همه‌ی آنچه که می‌توانی خلق کنی تنها چند درصد قدرت خلقت‌ات است.
ذهنت دست و پایت را بسته. نمی‌توانی جم بخوری. به محض تصمیم برای انجام کاری ذهنت فرمان درست یا غلط می‌دهد. می‌ترسی. از اشتباه کردن می‌ترسی. اشتباه چیست؟ همه‌ی آن‌چه از گذشته برایت دیکته کرده‌اند.
ذهنت دست و پایت را بسته و با دست و پای بسته نمی‌شود دوید، نمی‌شوید پرید، نمی‌شود پرواز کرد. با دست و پای بسته نمی‌شود جم خورد.
ذهنی که مرز نداشته باشد می‌تواند داستانی بنویسد که قهرمانش طوری رفتار نمی‌کند که همه می‌کنند. حرف‌هایی نمی‌زند که همه می‌زنند. اتفاقی برایش نمی‌افتد که برای هرکسی ممکن است بیفتد.
ذهنی که مرز نداشته باشد می‌تواند خورشید را آبی بکشد، دریا را سبز، پاییز را بهار، تابستان را زمستان. کیست که بگوید خورشید آبی نیست؟ دریا سبز نیست؟ در تابستان برف نمی‌بارد؟ ذهنی که مرز نداشته باشد می‌تواند به جای روی بوم، پشتش نقاشی بکشد. ذهنی که مرز نداشته باشد می‌تواند چیزی، چیزهایی خلق کند که تا به حال هیچ وقت خلق نشده. ذهنی که مرز نداشته باشد می‌تواند بپرد. برود. پرواز کند. کیست که بگوید این روح، اسیر و در بند این جسم است و نمی‌شود که رها شود، جدا شود، آزاد شود؟ کیست که بگوید درست چیست؟ غلط کدام است؟
ذهنی که مرز نداشته باشد می‌تواند یک روزی یک جایی یک کاری بکند که هیچ کس نکرده است.
اگر این‌جا را می‌خواند می‌گفت: «تو که لالایی بلدی چرا خودت خوابت نمی‌بره؟» جوابم واضح است. به خاطر این‌که همه‌ی این جمله‌ها یک مشت بلند بلند فکر کردن من اند. به خاطر این‌که همه‌ی این‌ها در حرف قشنگ است، در عمل سخت است. حتا ممکن است در عمل ممکن نباشد. به خاطر این‌که همه‌ی این‌ها ممکن است یک ایده‌ی غلط باشد. چیزی عمل نکردنی. نشدنی. نمی‌دانم.
او دست گذاشته بود روی حساس‌ترین مرزهای آدمی و من توان شکستنشان را نداشتم. می‌ترسیدم یا چه؟ نمی‌دانم. فقط می‌دانم که من کم آورده‌ام. من از پسش برنمی‌آیم. من توی چند ماه گذشته کم مرز نشکسته‌ام. اما فکر می‌کنم جان تا ته خط پیش رفتن را نداشته باشم.
حالا اما من مانده‌ام و حسرت داشتن ذهنی بدون مرز. حسرت رهایی. حسرت او.
حالا اما من مانده‌ام و یک دنیا حسرت. اما دنیا هنوز به آخر نرسیده. من هنوز هستم. نفس می‌کشم. او هنوز هست، اگرچه نیست. ما هنوز هستیم. کسانی این نوشته را می‌خوانند. کسانی به این کلمات به این جمله‌ها فکر می‌کنند. فردایی در راه است.

0

یازده

7 سال،3 ماه پیش
مدت‌ها پیش چیزی را دور انداختم که نمی‌بایست می‌داشتم. چیزی که بیش از هر چیز دیگر دوست داشتم. می‌ترسیدم روزی آن را از دست بدهم. بنابراین خودم آن را رها کردم. به این نتیجه رسیدم که اگر قرار است از من دزدیده شود یا آن را بر اثر حادثه‌ای از دست بدهم، بهتر است خودم از آن چشم بپوشم. البته دچار خشمی بودم که از بین نمی‌رفت، که بخشی از آن بود. اما همه‌ی ماجرا یک اشتباه عظیم بود. نباید هرگز آن را دور می‌انداختم.
| کافکا در کرانه _ هاروکی موراکامی |

_ انگار زندگی ما لا‌به‌لای کتاب‌ها چال ‌شده. شاید هم ما در دنیای کتاب‌ها خودمان را جستجو می‌کنیم.

0

مرگ درمان ندارد

7 سال،3 ماه پیش
به نظر من این‌که مسئله‌ای را جوری بیان کنی که بتوانی صددرصدِ منظورت را منتقل کنی و هیچ‌کس هم دچار سوءتفاهم نشود هنر بزرگی است. ولی فکر می‌کنم چنین چیزی هیچ وقت محقق نمی‌شود یا دست‌کم من چنین هنری ندارم. همیشه یک جای کار می‌لنگد. اما با وجود همه‌ی این‌ها باید گفت.
با توجه به پست قبل و نظراتی که دریافت کردم، چیزی ذهنم را درگیر کرده که البته ارتباط چندانی با سوال پست قبل ندارد.
این‌که در پزشکی همه‌ی تمرکز ما روی درمان است. درمان، به هر قیمتی که شده. درمان، بدون در نظر گرفتن هزار و یک مسئله‌ی دیگری که ممکن است وجود داشته باشد. درمان، حتا با وجود این‌که گاهی اوقات می‌دانیم و اطمینان داریم که درمانی وجود ندارد. درمان، درمانی که گاهی اوقات یک مشکل از هزار مشکل بیمار را کم می‌کند اما به زنده‌ماندنش ربطی ندارد یا حتا گاهی اوقات مشکلاتی دیگر به هزار مشکل قبلی‌اش اضافه می‌کند. همه‌ی این‌ها به خاطر این‌که همه و همه‌ی تمرکز ما فقط و فقط روی درمان است. حال آن‌که "مرگ" درمان ندارد. در هیچ جای پزشکی ما واحدی با عنوان مثلا "ایجاد آمادگی برای مرگ" یا یک چنین چیزی نداریم. درصورتی‌که مرگ یک بخش جدانشدنی از حیات آدمی ست. مرگ اجتناب‌ناپذیرترین اجتناب‌ناپذیری است که در زندگی می‌شناسیم. مرگ علاج ندارد.
گاهی تنها کاری که برای یک نفر می‌شود کرد این است که با او صادق باشیم. وضعیتش را صادقانه برایش شرح دهیم، بی‌کم و کاست، بدون دادن هیچ امید واهی‌یی که می‌دانیم وجود ندارد. این‌که کمکش کنیم تا بتواند شرایط موجود را بپذیرد و خودش را با وضعیتی که گرفتارش شده تطبیق دهد. اما همه‌ی چیزی که به ما یاد داده‌اند درمان است.
بگذارید چند خط از رمان مرگ ایوان ایلیچ تولستوی را برایتان بنویسم. ایوان ایلیچ، قاضی محترم و موفق رمان دچار یک بیماری سخت و لاعلاج می‌شود. تولستوی می‌نویسد:
«ایوان ایلیچ بیش از همه‌چیز، از دروغی رنج می‌برد که معلوم نبود چرا همه می‌گفتند، و آگاهانه می‌گفتند و اصرار داشتند که او را بیماری عادی بدانند و نه محتضری در آستانه‌ی مرگ. می‌گفتند که باید آرام بماند و به مداوا ادامه دهد و اگر به دستورهای پزشک عمل کند نتیجه‌ی خوب خواهد گرفت. اما او به خوبی می‌دانست که هرکاری هم بکند هیچ نتیجه‌ای جز عذاب‌های بیشتر و عاقبت مرگ نخواهد داشت. این دروغگویی او را عذاب می‌داد. این دروغ، این تیرگی مجازینی که بر پایان زندگی‌اش سایه می‌افکند، دروغی که این مرحله‌ی هولناک و شکوهمند زندگی او را که مرگ بود تا حد دید و بازدیدها و بحث بر سر چنین و چنان پرده‌ها و خوشمزگی اوزون‌برون ناهار پایین می‌آورد او را سخت عذاب می‌داد. چیزی نمانده بود فریاد بزند: «بس کنید، دروغ نگویید، خوب می‌دانید و من هم خوب می‌دانم که دارم می‌میرم. دست‌کم این دری‌وری‌های‌تان را کنار بگذارید.»
می‌دید که هیچ‌کس غم او را نمی‌خورد زیرا هیچ‌کس نمی‌خواهد حتا حال او را درک کند. گذشته از این دروغ، یا به علت آن، تلخ‌ترین رنج ایوان ایلیچ آن بود که هیچ‌کس آن‌جور که او می‌خواست غم او را نمی‌خورد. او گاهی بعد از رنجی طولانی بیش از همه‌چیز دلش می‌خواست که کسی برایش مثل طفل بیماری غم‌خواری کند. دلش می‌خواست مثل طفلی که ناز و نوازشش می‌کنند رویش را ببوسند یا برایش اشک بریزند و دل‌داری‌اش بدهند.»*
بله! گاهی اوقات تنها کاری که باید کرد پذیرش حقیقت است و صداقت و کمی دلسوزی و مهربانی. چیزی که هیچ‌وقت توی دانشگاه به ما یاد نمی‌دهند.

مرگ ایوان ایلیچ _ تولستوی

* از کتاب مرگ ایوان ایلیچ، تولستوی، ترجمه‌ی سروش حبیبی

0

یک سوال...

7 سال،3 ماه پیش

مادربزرگم آلزایمر داشت. هیچ کسی را نمی‌شناخت. حتا خودش را هم نمی‌شناخت. همه چیز از یادش رفته بود. حتا راه رفتن هم از یادش رفته بود. مثل بچه‌ای تازه متولد شده احتیاج به مراقبت داشت. مادربزرگم وقتی که مرد سنی نداشت. هفتاد و پنج سالش بود. بدون هیچ گونه بیماری دیگری، نه دیابت، نه فشار خون، نه مشکل قلبی عروقی و نه هیچ مشکل دیگری به جز فراموشی. مادربزرگم نمی‌دانست کیست؟ کجاست؟ اطرافیانش آشنا هستند؟ غریبه اند؟ مادربزرگم عذاب می‌کشید و عذاب می‌داد. مادربزرگم جلوی چشم‌های خودم رفت. افت فشار و بعد ایست قلبی.
من آن زمان سال اول پزشکی بودم. سی پی آر و احیای قلبی عروقی بلد نبودم. هیچی بلد نبود. زنگ زدیم اورژانس. آمد. اما مادربزرگم دیگر مرده بود. این‌ها را گفتم که از شما یک سوال بپرسم.
پنج سال از آن روز گذشته اما هنوز که هنوز است من فکر می‌کنم شاید می‌شد مادربزرگم را با سی پی آر برگرداند. هنوز که هنوز است گاهی فکر می‌کنم اگر آن اتفاق امروز می‌افتاد من باید چکار می‌کردم؟ باید ماساژ قلبی می‌دادم؟ سی پی آرش می‌کردم؟
در نظر بگیرید که بعد از سی پی آر، به خصوص در یک آدم مسن حتما دنده‌ها می‌شکنند. ممکن است آن فرد برگردد. ممکن است در سی سی یوی یک بیمارستانی بستری‌اش کنند و بعد چند روز دیگر، بعد از تحمل یک عالمه درد و سختی فوت کند. ممکن است زنده بماند. ممکن است دنده‌های شکسته توی قلب و ریه‌های فرد فرو برود و پارگی ایجاد کند. ممکن است هر اتفاقی بیفتد. این را در نظر بگیرید که اگر برگردد چند صباحی به عمرش اضافه شده به علاوه‌ی دردی که ممکن است تحملش را نداشته باشد.
بگذارید سوالم را این‌طور بپرسم:‌ آدم مسنی هست که در حال زجر کشیدن است. با پیری و همه‌ی مشکلاتش. آدم مسنی هست که در حال زجر کشیدن نیست اما از کِبَر سن حالا وقت مردنش شده. جلوی شما دچار ایست قلبی می‌شود. شما پزشکید. آن مریض را سی پی آر می‌کنید؟
شاید الان اگر در چنین وضعیتی قرار بگیرم در لحظه تصمیمم این نباشد که فقط بنشینم و نگاه کنم. اما واقعا چکار باید کرد؟
 

0

ده

7 سال،3 ماه پیش
دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده
| حافظ |

0
درباره
همیشه‌ی متروک About Img

من جز همین‌ها که نوشته‌ام چیزی برای گفتن ندارم. این‌ها هم مال هر کسی است که بتواند بخواندشان.

تمامی حقوق برای همیشه‌ی متروک محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده