You need to enable JavaScript to use this application.

ما لجن‌های بی‌همه‌چیزِ خوپذیر!

7 سال،1 ماه پیش
از پنجره‌‌ی پاویون طبقه‌ی ششم بیمارستان فرخی زل زده بودم به نورهای زرد و نارنجی شهر، به گرگ و میش هوا. بعد فکر کردم چند ماه دیگر من هم روی این تخت‌ها و خوشخواب‌های فنری جوری خوابم می‌برد که دخترهای تخت‌های کناری. فکر کردم چند ماه دیگر این شب تا صبح بیدار ماندن‌ها جوری برایم عادی می‌شود که بیدار بودن در طول روز. فکر کردم چند روز دیگر که بگذرد من هم عادت می‌کنم به صدای ناله‌‌ی آدم‌ها، به بوی خون، به رفتارهای ناخوشایند پرسنل بیمارستان، به رفتارهای هر از گاه عجیب و غریب مریض‌ها، به درد، به ناله، به بوی بد آدم‌ها، به هرچه که توی این کشیک‌ها عذابم می‌دهد. فکر کردم کمی دیگر که بگذرد عقربه‌های این ساعت‌ها تندتر می‌چرخند. شب‌ها سریع‌تر صبح می‌شوند. روزها آسان‌تر می‌گذرند.
بعد فکر کردم به تو. به دست‌هایت که هیچ وقت توی دست‌هایم نگرفتمشان. به چشم‌هایت که هیچ وقت زل نزده‌ام بهشان. به صدات که نمی‌دانی چقدر دلتنگش هستم.
داشتم فکر می‌کردم چند ماه دیگر که بگذرد به نبودن تو هم عادت می‌کنم؟ به سکوتت، به آن طوری که هستی و نباید باشی؟ به هر طوری که باید باشی و نیستی؟
به چیزی که می‌خواهم و نمی‌شود هیچ وقت؟

یک روز می‌آید که به گذشته که نگاه می‌کنم، به این روزهایی که سال‌هاست تمام نمی‌شوند و... اصلا می‌آید آن روز؟

0

پانزده

7 سال،2 ماه پیش
این یادداشت یک دلیل طولانی دارد: اعتقاد به انفجار، به عصیان، به بدی و ناهمواری آدمیزاد، به حقانیت عطش، حقانیت شر، به حماقت و امید من*، به عشق تو، بله، به‌هرحال کلمه‌ی عشق، کلمه‌یی که از آن می‌ترسم و متنفرم، عشقی که در توست، که در من است، و بی هیچ باوری، و پر از باور، می‌توان آن را گفت، نوشت، این همان ویرانه‌یی ست، که از آبادترین آبادیِ ساختِ آدمیزاد، خواستنی‌تر و خرم‌تر است. دیگر چه بنویسم؟ دو کلمه، چند کلمه، یک نفس، یک بو، صدایی از رهایی دست و پایت، بنویس! بی تو و به انتظار تو این اتاق، این خانه‌ی فردا جهنم است. اگر آمدی و این کلمات را خواندی مرا ببخش. زیرا من هم تو را به خاطر همه‌ی نافرمانی‌ها و ناتوانی‌ها و آزارهایت می‌بخشم.
‌| شب یک شب دو _ بهمن فُرسی |

* اگر آمدی و این کلمات را خواندی مرا ببخش. مرا می‌بخشی؟

0

شماره ۱۴۷ _ باز هم برای تو

7 سال،2 ماه پیش
روزی چند بار تصمیم می‌گیرم آن صفحه‌ی کپک زده‌ی متروک مانده‌ی بی‌مصرف را برای همیشه ببندم و تمامش کنم اما یک چیزی مرا به آن‌جا وصل کرده است. یک چیزی به جز تو. گفته بودم اگر مانده‌ام فقط به خاطر تو مانده‌ام، دروغ نگفتم؛ اما چیزی که نمی‌گذارد آن صفحه را ببندم، حتا اگر تو هم دیگر آن‌جا نباشی آن عدد مزخرف بالای صفحه است. ۶۵۵ پست ناقابل. ۶۵۵ عکس در شش سال که خدا می‌داند هر کدامشان چقدر وقتم را گرفته. امروز رفته بودم آن قدیمی‌ها را نگاه می‌کردم. منِ این روزها هیچ ربطی به غریبه‌ی آن سال‌ها ندارد. راستش اصلا از خودِ آن وقت‌هایم بدم می‌آید. از آن همه سطحی بودن و سادگی و حماقت و بی‌سوادی و بی‌هنری؛ اما چیز دیگری هم هست که خیلی به چشم می‌آید: شادی. من آن وقت‌ها خیلی آدم شادی بودم. الکی خوش یا واقعا خوش یا هرچی فرقی نمی‌کند. شاد بودم. و حالا نیستم. خیلی وقت است که دیگر شاد نیستم. اصلا یادم رفته شاد بودن چه شکلی ست. آن همه ذوق از کجا می‌آمد؟ از حماقتم؟ توی باغ نبودن تو را الکی خوش بار می‌آورد؟ بی‌سوادی باعث می‌شود خیال کنی همه چیز درست است؟ شاید. آن شادی بی‌ارزش بود؟ می‌دانم اما نمی‌دانم از این شاد نبودن راضی هستم یا نه؟ ناراضی نیستم اما این ناراضی نبودن معنی‌اش این نیست که راضی‌ام.
چه بلایی سر آن آدم آمد؟ چرا این روزها به آینه که نگاه می‌کنم، چهره‌ای که می‌بینم، خطوط تازه‌ی صورتم، نگاهِ توی چشم‌هام برایم غریبه است؟
من کی‌ام عزیزم؟ من کی‌ام؟ تو من را می‌شناسی هنوز؟
 
0

من یکی قصه‌ام بی‌سَر و بُن

7 سال،2 ماه پیش
‌شب‌ها به پشت می‌خوابید روی خنکی سرامیک‌های لخت کف اتاق، دست‌هایش را زیر سرش قلاب می‌کرد و زل می‌زد به نورهای متحرکی که از پنجره می‌افتاد روی سقف. به سایه‌هایی که بلند می‌شدند و کوتاه می‌شدند و از بین می‌رفتند. چند ساعت تمام کارش همین بود که زل بزند به سقف و گوش بدهد و صدایی نیاید. شب‌ها نمی‌توانست بخوابد. به چیزی فکر نمی‌کرد. سرش تهی بود. بلایی داشت سرش می‌آمد یا آمده بود، اما نمی‌دانست چه بلایی. کسی را نداشت برایش حرف بزند. کسی برایش حرفی نمی‌زد. جایی را نداشت که برود. کسی جایی منتظرش نبود. روزها تا دیروقت توی تخت از این دنده به آن دنده می‌شد. کارش شده بود گوش بدهد به صدایی که نمی‌آمد. منتظر چه بود؟ نمی‌دانست. شاید هم می‌دانست و به من نمی‌گفت اما هرچه بود منتظر چیزی بود که قرار نبود اتفاق بیفتد. منتظر شنیدن صدایی بود که قرار نبود بشنود. نمی‌دانم. شاید هم منتظر آمدن کسی بود که قرار نبود هیچ وقت بیاید. اشتها نداشت. حالش از غذا و بوی غذا به هم می‌خورد. نمی‌دانم با چه زنده بود. هیچ کس نمی‌دانست. روز به روز لاغرتر می‌شد. زیر چشم‌هایش گود افتاده بود. حالش خوب نبود این را من هم می‌دیدم. هرکسی که دو تا چشم داشت می‌توانست ببیند. از من بپرسی کسی که چشم نداشت هم می‌توانست ببیند حالش خوش نیست. روزها یک آدم بود. شب‌ها یک آدم دیگر. در مغزش یک آدم بود. در حرف‌هایش یک آدم دیگر. در نوشته‌هایش یک آدم دیگر. در سکوت‌هایش یک آدم دیگر. دوستانش او را یک آدم می‌دیدند. خانواده‌اش یک آدم دیگر. آدم‌های توی کوچه و خیابان یک آدم دیگر. همسایه‌ها یک آدم دیگر. گم شده بود. نمی‌دانست کیست؟ کجاست؟ کدام یک از این آدم‌هاست؟ همه‌شان؟ هیچ کدامشان؟
از من بپرسی هر کس دیگری جای او بود حتما یک مرگش شده بود. این همه سخت جانی از کجای آن بدن لاغرش می‌آمد؟ نمی‌دانم. هیچ کس نمی‌دانست.
من مشکلات خودم را داشتم. درسم، کارم، کارهای شخصی روزانه و همه‌ی گرفتاری‌های روزمره‌ی یک آدم دست تنها که همه‌ی بار زندگی‌اش روی دوش خودش است. وقتی برایش نداشتم. باور کنید توجیه نمی‌کنم. می‌دانم یک نفر باید برایش یک کاری می‌کرد اما آن یک نفر من نبودم. یک بار سرش داد زدم که تو چه مرگته؟ نباید داد می‌زدم. کار درستی نبود، اما کیست که اشتباه نکند؟ بغضش ترکید وسط گریه و ناله شنیدم که می‌گوید نمی‌داند. که خودش هم نمی‌داند چه بلایی سرش آمده. که خوشش نمی‌آید این طور با ترحم نگاهش کنم. که به کمک من یا هیچ آدم دیگری هیچ احتیاجی ندارد. که دلش نمی‌خواهد هیچ کسی هیچ زمانی هیچ کاری برایش بکند. پاک خل شده بود. نمی‌فهمیدم چه می‌گوید. از من بپرسی هیچ کس نمی‌فهمید او چه می‌گوید. آخر آرام گرفت. نشست روی زمین و سرش را انداخت پایین و با صدایی که به سختی شنیده می‌شد گفت:‌ «من هر کار که می‌کنم، هر جایی که می‌روم، غذا که می‌خورم، کتاب که می‌خوانم، حرف که می‌زنم، حتا نفس که می‌کشم، در همان لحظه یک چیزی توی سرم هست که دارد مغزم را مثل خوره می‌خورد. من خودم نیستم. هیچ وقت، هیچ جا همه‌ی خودم نیستم. چون در هر لحظه از خواب و بیداری‌ام یک چیزی دارد مثل خوره مغزم را می‌خورد.»
می‌فهمیدم چه می‌گوید. خیلی خوب می‌فهمیدم چه می‌گوید.

0

گهِ کادوپیچ شده و همین

7 سال،2 ماه پیش
در خانه‌ی من ظاهرا همه چیز زیبا و مرتب و تمیز است. همه چیز سر جای خودش است. چیزی گم نمی‌شود و جای هر چیزی دقیقا مشخص است، اما در باطن... هرچه بنویسم تف سربالاست. در واقع خانه و زندگی من مثل گهِ کادوپیچ شده است. دوست تقریبا شاعری دارم که اسمش مصطفی است، موصو صدایش می‌زنیم. این اصطلاح گهِ کادوپیچ شده را از او یاد گرفته‌ام. هرچه هست وضعیت من و خانه و زندگی‌ام را به درستی شرح می‌دهد. در خانه‌ی من ظاهرا همه چیز تمیز و مرتب است اما اگر کتاب‌های کتابخانه‌ام را کمی جابه‌جا کنید زیرشان یک خروار خاک است. زیرتختم پر از خاک ‌و آشغال‌های کوچک است. گلدان‌های پشت پنجره را اگر بردارید زیرشان را سیاهی گرفته. شیشه‌های پنجره‌ها را اگر دستمال بکشید و بعد دستمال را بشویید از آن آب‌چرک بیرون می‌ریزد. حمام و دستشویی را اگر با شوینده‌های قوی بشویید بعدش متوجه می‌شوید که قبلا چه کثافتی بوده. آشپزخانه‌ام ظاهرا مرتب است اما ظرف‌شویی و شیر ظرف‌شویی جرم گرفته، گازم ظاهرا تمیز است اما اگر با دستمالی سفید رویش بکشید پر از چربی و سیاهی ست. فرش‌ها تمیز اند اما اگر کسی ببرد بشویدشان جز آب‌چرک و سیاهی و کثافت چیزی ازشان نمی‌بیند. خلاصه بگویم: همه چیز در ظاهر تمیز و مرتب است اما در باطن؟ گفتن ندارد. گهِ کادو پیچ شده است. اصلا تمام زندگی‌ام گهِ کادوپیچ شده است. از دور همه حسرتش را می‌خورند اما از نزدیک فقط خودم می‌دانم که چه کثافتی است. خودم هم همین‌طور. کسی که دورادور من را می‌شناسد حتما می‌گوید: خوشی زده زیر دلت؟ یا می‌دونی چند نفر آرزوشونه که جای تو باشن؟ یا هر جمله‌ای از این دست اما در باطن، روح و روانم پر از شکستگی و خرابی و سیاهی ست. گه کادوپیچ شده‌ام. یک گه کادوپیچ شده‌ی تمام معنا. کاغذ کادوی زیبا و تمیز و مرتب و پر از نقش و نگارم را که کنار بزنی زیرش کثافت است. همه چیز آن زیر خاک گرفته، جرم گرفته، پوسیده.
و کیست که بداند؟

0

سلام آقای گلشیری

7 سال،2 ماه پیش

عکس‌ها راوی اند.

اگر صحنه دست‌کاری نشده باشد، اگر نور و رنگ را اغراقانه ادیت نکرده باشند، اگر چیدمان اشیا را تغییر نداده باشند، اگر قاب را درست بسته باشند، اگر زاویه‌ی درستی انتخاب کرده باشند، عکس‌ها راوی اند. درعین حالی که می‌توانند دروغگوهای بزرگی باشند. خود من چرا از آن محیط ضاله به این‌جا پناه آوردم؟ به خاطر این‌که عکس‌ها گاهی اوقات دروغگوهای خیلی بزرگی هستند. برای این‌که واژه‌ها بسیار صادق‌تر از عکس‌هایند. زیبایی‌های به ارمغان آمده از ادیت رنگ و نور و کنتراست و فیلترهای اپلیکیشن‌های ادیت تصویر مفت نمی‌ارزند. قشنگ اند اما مقلد واقعیتی دیگر در جایی دیگر اند که ممکن است اصلا وجود خارجی نداشته باشد. عکس‌ها اما در عین حال می‌توانند صادق باشند. می‌توانند بهترین روایت کننده‌ی لحظه‌ای باشند که دیگر نیست، لحظه‌ای که رفته و گذشته و دیگر با هیچ معجزه و سحر و جادویی، با هیچ پیشرفت علم و دانشی دستمان به آن نمی‌رسد.

این عکس آقای گلشیری را خیلی دوست دارم. این عکس راوی‌ست. راوی کیفیتی که دیگر وجود ندارد. می‌شود ساعت‌ها نشست و به جزئیات این عکس نگاه کرد. به کمد چوبی گوشه‌ی عکس نگاه کنید، به گلدان‌های روی کمد، آن تکه از باند چوبی پایین تصویر، استکان نیمه‌ی روی دسته‌ی مبل، قوطی کبریت کنار دستش، ماشین تحریر پشت سرش، آن لنگه کفش افتاده روی زمین پشت مبل و همه اشیای دیگر توی همین قاب کوچک. و اما خودش. به چشم‌ها، دست‌ها و حالت نشستنش نگاه کنید. دارد یکی از داستان‌هایش را با همان آب و تابی که توی آن فیلم معروف، قصه‌ی "انفجار بزرگ" را می‌خواند، می‌خوانَد. در همان داستان یک جایی راوی، که صندوقدار سابق بانک است و از زمان انقلاب زمینگیر شده و تنها دسترسی‌اش به عالم خارج از طریق روزنامه‌هاست، خطاب به همسرش امینه‌آغا می‌گوید: «عکس آغاز خلقت را هم گرفته بودند!» (درباره‌ی بیگ بنگ در روزنامه خوانده بود.)

به نظر من عکاس این عکس هم یک جورهایی عکس آغاز خلقت را گرفته. خلقت داستان‌هایی که بعدها از گلشیری به ارث بردیم.


هوشنگ گلشیری


یادش گرامی.


0

تجسم انسان بودن

7 سال،2 ماه پیش
یک چیزهایی تجسم انسان بودن است. مثل لحظه‌ای که به غذا خوردن نیازمند می‌شوی. مثل نیازی که به دیگری پیدا می‌کنی.
یک چیزهایی تجسم انسان بودن است مثل وقتی که کلمه‌ها توی سرت خودشان را به این سو و آن سو می‌زنند، به دنبال راهی برای خلاص شدن.
یک چیزهایی تجسم انسان بودن است مثل آن حجم کریه ادرار و مدفوعی که روزی چند بار می‌بینی که از تو دفع می‌شود. مثل دسته مویی که می‌ریزد. مثل رشته موهایی که سرخ می‌شوند، زرد می‌شوند، سفید می‌شوند. مثل بدنی که بو می‌کند. اعضایی که تحلیل می‌روند. تنی که پیر می‌شود. دستی که می‌لرزد. قلبی که می‌ایستد. مغزی که خاموش می‌شود.
یک چیزهایی تجسم انسان بودن است مثل جسمی که فانی است و ذهنی که دوست دارد مانا باشد. ذهنی که خلق می‌کند، افسانه می‌سازد، خلق می‌کند، داستان می‌گوید، خلق می‌کند، شعر می‌سراید، خلق می‌کند که جاودان بماند. که باور کند جاودان می‌ماند.
یک چیزهایی تجسم انسان بودن است و انسان چقدر رقت انگیز است.
انسانی که روزها و ماه‌ها و سال‌ها به هر دری می‌زند که آنی نباشد که هست. که فراموش کند آن‌چه را که هست. که فراموش کند چقدر رقت انگیز است.
آه انسان! تو اشرف مخلوقات نبودی. تو هیچ چیز نبودی.

0

چهارده

7 سال،2 ماه پیش
آن‌ها می‌خواهند ما تنها باشیم، آقای مونترو. چون به ما می‌گویند انزوا تنها راه رسیدن به قداست است. فراموش می‌کنند که وسوسه در انزوا خیلی قوی‌تر می‌شود.
| آئورا _ کارلوس فوئنتس |

0
درباره
همیشه‌ی متروک About Img

من جز همین‌ها که نوشته‌ام چیزی برای گفتن ندارم. این‌ها هم مال هر کسی است که بتواند بخواندشان.

تمامی حقوق برای همیشه‌ی متروک محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده