You need to enable JavaScript to use this application.

حرف بزن

7 سال،2 ماه پیش
گفتم می‌ترسم. گفتی نترس. گفتم هرچقدر که بگویی نترس چیزی از ترسم کم نمی‌شود. می‌ترسم. گفتی من هم مثل تو ام، من هم می‌ترسم. و همین. من دلم می‌خواست از ترس‌هایت برایم بگویی. من دلم می‌خواست برایم حرف بزنی. چند جمله... نه! اصلا یک جمله از خودت برایم بگویی. نمی‌گفتی. من غریبه بودم؟ بودم. هستم. هر روز. همیشه. می‌خواستم بگویم زندگی همین طور برایم به اندازه‌ی کافی سخت است تو دیگر با حرف نزدن‌هایت سخت‌ترش نکن. نگفتم. گفتم حرف بزن. و تو حرف نمی‌زدی. حرفی نداشتی که بزنی؟ بعید می‌دانم.
من اما یک دنیا حرف داشتم برای زدن. می‌توانستم از میگرنت حرف بزنم که وقتی عود می‌کند من هم چقدر درد می‌کشم. از این‌که وقتی گفتم دردت به جونم حرفم تعارف و دروغ و این چیزها نبود، با همه‌ی وجود آرزو می‌کردم می‌شد آن میگرن لعنتی را از تو بگیرند و بدهند به من، تا هروقت آن سردردهای لعنتی سراغم می‌آید به تو فکر کنم، به آسودگی‌هایت، به آرامشت، به تحملت، حتا به حرف نزدن‌هایت. من حرف زیاد داشتم. می‌توانستم از بیماران درمانگاه صبح برایت حرف بزنم، از مریضی که موقع شرح حال گرفتن هروقت می‌خواست از جواب دادن به سوالی طفره برود سرش را کمی می‌چرخاند به سمت چپ و بعد کمی به صندلی گوشه‌ی اتاق نگاه می‌کرد و کمی با روسری‌اش ور می‌رفت و در همین حال مثلا می‌گفت: نه، فلان مشکل رو ندارم! می‌توانستم از آخرین رسپی من درآوردی ای حرف بزنم که اختراع کرده‌ام، از آخرین غذایی که پخته‌ام. یا از آخرین کتابی که دارم می‌خوانم. می‌توانستم از دستگیره‌ی در تراس بگویم که خراب شده و کار نمی‌کند و برای هر بار باز کردنش باید کلیدش را خلاف جهت قفل شدن بچرخانم تا به آن بیزغولکی که در فرورفتگی چارچوب فرو می‌رود و در بسته می‌شود فشار بیاید و چفتش باز شود. می‌توانستم از دکمه‌ی حرف "ب" روی کیبورد لپ‌تاپم حرف بزنم که نمی‌دانم چه مرگش شده و هر بار که فشارش می‌دهم به محض این‌که انگشتم را از روی دکمه‌ی مذکور برمی‌دارم یک تقی می‌کند و برمی‌گردد به حالت اول و راه می‌رود روی اعصاب من. از این که چقدر خوشحالم که اسم تو حرف "ب" ندارد. می‌توانستم از هزارتا مسئله‌ی کوچک و بزرگ دیگر حرف بزنم. از هر چیز کوچک و مسخره‌ای. که فقط حرف بزنم. با تو. با تویی که خوب می‌دانی من هم آدم این جور حرف زدن‌ها نیستم.
به قول هدایت در زندگی دردهایی هست که آدم را مثل خوره می‌خورد. باید از دردها حرف زد. باید یک جایی نوشتشان. خوره من را خورده است. از بس که نگفته‌ام و کسی نشنیده. از بس که ننوشته‌ام و کسی نخوانده. دوست ندارم خوره تو را هم بخورد.
می‌فهمی؟

0

ارزشش نداره

7 سال،2 ماه پیش
معمولا این‌طور است که کار به جایی می‌رسد که خودت از خودت، از هیچ کاری نکردن‌هایت، از به دیوار خیره شدن‌هایت، از از تخت بیرون نیامدن‌هایت، از غذا نخوردن‌هایت و از رفرش زدن‌هایت کلافه می‌شوی و بر سر خودت فریاد می‌زنی که: بسه دیگه. گندشو درآوردی. اه.
این‌ها تجربیات من در برهه‌های زمانی مختلف است که به صورت یک لوپ تکرار می‌شود. چند روزی سخت کار می‌کنم و فعال و پرانرژی‌ام اما بعد ناگهان دچار حملات تنبلی می‌شوم. من یکی از آن تنبل‌هایی هستم که آرتور کریستال در جستاری به نام "سخن‌گوی تنبل‌ها" ترسیم می‌کند. یکی از آن تنبل‌های راستینی که به قول کریستال نمی‌توانند خودشان را به برنامه‌ریزی و کوشش، به معاشرت و رابطه‌ی روزانه با دیگران راضی کنند.
کریستال می‌گوید: «تنبلی عمیق، بیشتر از آن که به معنای هیچ کاری نکردن باشد به معنای تقلا و رنجی است که عملا برای انجام هرکاری تجربه می‌شود. تنبل‌ها علیل نیستند و می‌توانند کارها را به انجام برسانند. ما حمله‌های پرکاری خودمان را داریم؛ انفجارهای هر از گاه مشغولیت و فعالیت که اتفاقا پربار هم هستند.» و البته برای من به علاوه‌ی انفجارهایی از تنبلی و بیهودگی و تباهی. همان طور که کریستال می‌گوید: «تنبلی شکل واحدی ندارد. آدم‌های پرانرژی، ممکن است شبیه هم باشند اما تنبل‌ها هر کدام با سرعت‌های مختلف ساز خودشان را می‌زنند.» بسیار خوب! اجازه بدهید من هم ساز خودم را بزنم.
با همه‌ی این توجیه‌ها و نامگذاری‌ها روی لحظاتِ خالیِ پر از ملال و رخوتمان، چیزی هست که به نظر من آفت زندگی هر انسانی است و آن این است که پیش از انجام هر کاری آن آدم بی‌تفاوت و خنثی درونی‌تان با همان سردی همیشگی‌اش بپرسد: خب که چی؟
یک مومو سیاه نامی توی یکی از داستان‌های احسان عبدی‌پور بود که همیشه، هر کار و موقعیتی که برایش پیش می‌آمد با آن لهجه‌ی شیرین جنوبی‌اش می‌گفت: ارزشِش نداره. مومو سیاه معتقد بود هیچ تلاش و تقلایی در زندگی ارزش نتیجه‌ای که می‌دهد را ندارد. فکر می‌کنم یک مومو سیاه هم در وجود من زندگی می‌کند و مثل آتشفشانی نیمه فعال، هرازگاهی فوران می‌کند و با ارزشِش نداره گفتن‌هایش آتش می‌زند به همه‌ی زندگی و حال و آینده‌ام.
بدبختی واقعی اما آن‌جاست که وقتی می‌نشینم و فکر می‌کنم و کلاهم را قاضی می‌کنم می‌بینم: نه! واقعا ارزشِش نداره.

بدون عنوان

ـ ترجمان کیفیت روزهای رفته.

0

سیزده

7 سال،2 ماه پیش
ساختند، خراب کردند، و آوازی غمگین در دنیا باقی ماند.
| مارینو مارینی |

0

برای هیچ

7 سال،2 ماه پیش
ساعت دو و بیست دقیقه‌ی صبح است. زن به پشت خوابیده است روی زمین. دست‌هایش را زیر سرش به هم قلاب کرده. آسوده از لذت و رخوت و رنج و ملالی چند ساعته، شاید هم چند ساله. صدای خر خری آرام از تخت گوشه‌ی اتاق به گوش می‌رسد. امیدوار است که سرمای سرامیک‌ها کمی گرمای آتشی را که به جانش افتاده خنک کند. خنک نمی‌کند. بدنش اما به لرزه افتاده. دندان‌هایش به هم می‌خورند. دردی مبهم در تمام بدنش حس می‌کند. خیره است به سقف. آن جمله فوئنتس در کنستانسیا که «تعلقی که به خواب نمی‌رود، هیولا می‌آفریند.» مدام توی سرش تکرار می‌شود. اشکی از گوشه‌ی چشمانش سرازیر می‌شود. با خودش می‌گوید: یعنی تمام شد؟ تهش این بود؟ سرش را برمی‌گرداند. نگاهی به آرام خوابیده‌ی روی تخت می‌اندازد. زمزمه وار می‌گوید: دیدی همه چیز خراب شد؟ با خودش فکر می‌کند: حالا چطور باید به زندگی ادامه دهم؟
زن اما ساعتی پیش مرده است.
____________________
در ایستگاه قطار. صدای سوت قطار شنیده می‌شود. کمی بعد زن میان دود و چرخ‌های قطار ناپدید می‌شود. کمی بعدتر خونی سرخ و غلیظ میان دود و هیاهو آهسته آهسته سطح زمین را می‌پوشاند.

0

ای بهار فقید کلمات بر گلستان مخدوشی از دهانی افسرده

7 سال،3 ماه پیش
انسان سر تا پا مجموعه‌ای است از احساسات و احوالات پیچیده. شده حتا خودتان هم نتوانید خودتان را درک کنید؟ شده از خودتان بترسید؟ شده مجموعه‌ی رفتارها و احساسات و حرف‌هایتان را بگذارید کنار هم و تنها به تناقض برسید؟ شده. حتما شده. ما، همه‌ی ما با وجود تفاوت‌هایمان خیلی به هم شبیه ایم.
می‌گویند از افسردگی‌تان حرف بزنید ولی بعضی چیزها را نمی‌شود گفت. شاید فکر کنید اگر گوینده یا نویسنده‌ی خوبی باشی بشود اما نه، بعضی چیزها را حقیقتا نمی‌شود گفت. همان‌طور که بعضی احوالات را در کتاب‌های هیچ نویسنده‌ی کوچک یا بزرگی نمی‌شود خواند. می‌گفت حرف زدن مثل رستاخیز است. وقتی می‌میری در زندگیِ سکوت، برمی‌خیزی به زندگیِ حرف زدن و وقتی می‌میری در زندگیِ حرف زدن، برمی‌خیزی به زندگیِ سکوت. اما همیشه این‌طور نیست. گاهی اوقات می‌میری در زندگیِ سکوت بدون هیچ رستاخیزی. بدون هیچ فردایی. بدون هیچ راهی برای برگشتن، برای رفتن. گاهی اوقات می‌میری در زندگیِ سکوت و در این مردن جاودانه می‌مانی.

* عنوان از رضا براهنی:
... تماشا می‌کنی
نمی‌توانی حرف بزنی، به جای حرف زدن بوسه می‌زنی
... حرف که می‌زنی
گریه‌ام می‌گیرد که چرا حرف نمی‌توانی بزنی.

0

در ستایش فراغت

7 سال،3 ماه پیش
«در دنیای امروز مقدار زیادی از ناراحتی‌ها و زیان‌هایی که عاید می‌شود حاصل عقیده به فضیلت کار است، حال آن‌که خوشبختی و رفاه آدمی را باید در کاهش سازمان یافته‌ی کار جستجو نمود...
ما کاری به عدالت اقتصادی نداریم، بنابراین قسمت عمده‌ی تولید نصیب اقلیتی معدود می‌گردد که اغلب اصلا کار نمی‌کنند. به علاوه به علت فقدان یک دستگاه نظارت مرکزی بر امر تولید، چیزهای بسیاری را تهیه و تولید می‌کنیم که مصرفی ندارند. درصد عظیمی از نیروی کار را بیکار نگه می‌داریم چون کار زیادی که از سایرین می‌کشیم امکان می‌دهد از کار این عده چشم بپوشیم. و اگر مجموع این شیوه‌ها گرهی از کار نگشود به جنگ متوسل می‌شویم: تعدادی را وادار می‌کنیم مواد منفجره بسازند، و تعدادی دیگر را به منفجر ساختن این مواد می‌گماریم، تو گویی کودکانی هستیم که تازه آتش‌بازی را کشف کرده‌ایم. و سرانجام موفق می‌شویم این عقیده را که نصیب یک انسان عادی از زندگی باید مقدار زیادی کار یدی شاق و توان فرسا باشد همچنان ثابت و پابرجا نگه داریم.»
این‌ها را آقای برتراند راسل، سال ۱۹۳۲، در مقاله‌ای به نام "In Praise Of Idleness" یا "در ستایش فراغت" نوشته است.
آقای راسل معتقد است که "فراغت" لازمه‌ی تمدن است. معتقد است این عقیده که کار چیز خوب و پسندیده‌ای است، باعث زیان و خسرانی عظیم شده و می‌شود.
می‌گوید: «در جهانی که مردم مجبور نباشند بیش از چهار ساعت در شبانه روز کار کنند هر کس که صاحب ذوق و کنجکاوی علمی باشد خواهد توانست ذوق و کنجکاوی خود را ارضا کند. هر نقاشی خواهد توانست‌، بی‌آن‌که در عین ارزشمندی کارش، با گرسنگی دست به گریبان باشد نقاشی کند. نویسندگان جوان مجبور نخواهند بود با نوشتن‌ مطالب‌ شورانگیز و نان و آب دار توجه‌ عامه‌ را به خود جلب کنند و نگارش آثار جدی خویش را به هنگامی موکول کنند که از لحاظ مادی بی‌نیاز شده‌ باشند و وقتی به این کار بپردازند که یا ذوق یا توانایی انجام آن را از دست داده‌اند. پزشکان وقت‌ و فرصت کافی خواهند داشت که درباره‌ی پیشرفت‌های علم طب مطالعه کنند و معلمان ناچار نخواهند بود با بی‌میلی و ناراحتی‌ با به کار بردن شیوه‌های مبتذل و پیش‌پاافتاده چیزهایی را تعلیم دهند که خود در جوانی آموخته‌اند...
مهم‌تر از همه این‌که در چنین جهانی خستگی و فرسودگیِ اعصاب و ملالت و سوءهاضمه جای خود را به شادمانی و لذت زندگی خواهد داد. مردان‌ و زنان‌ وقتی مجال بهره‌مندی از زندگی شاد و سعادتمند را بیابند مهربان‌تر خواهند شد و کمتر درصدد اذیت و آزار دیگران برخواهند آمد و دیگران را کمتر بـا دیده‌ی سوءظن و بدبینی خواهند نگریست، و سودای جنگ، قسمتی به این دلیل و قسمتی به این علت که اقدام به آن مستلزم کار سخت‌ و ممتد خواهد بود خواهد افسرد.»
هشتاد و هفت سال از نوشتن این مقاله می‌گذرد. هشتاد و هفت سال پیش کسی راه‌حلی برای پایان دادن به ملال زندگی ارائه داده بود. هشتاد و هفت سال است که ما این مسیر را به جای این‌که برگردیم، با سرعتی بیشتر و سیری سعودی‌تر پیموده‌ایم. هشتاد و هفت سال است که هنوز، هر روز در گوشه‌ای از این کره‌ی خاکی جنگی در می‌گیرد. مواد منفجره همچنان ساخته می‌شوند و همچنان منفجر می‌شوند. انسان‌هایی همچنان در جنگ می‌میرند. ساعات کاری روز به روز بیشتر می‌شوند. بیشتر از نیازمان کار می‌کنیم. بیشتر از مصرفمان تولید می‌کنیم. بیشتر از احتیاجمان از منابع برداشت می‌کنیم. بیشتر از تحمل طبیعت از آن استفاده می‌کنیم. و با سرعتی سرسام آور گند می‌زنیم به هرآنچه که هست. به زمین و طبیعت و حتا به خودمان و آینده‌ی محتوم پیش رویمان.
در حالی که سال‌ها پیش، کسی سعی داشت راه را نشانمان بدهد.
در حالی که تنها کاری که باید می‌کردیم این بود که کاری نکنیم.
 
0

دوازده

7 سال،3 ماه پیش
بر دروازه‌ی دوزخ دانته نوشته بود:
هر کس از این معبر وارد می‌شود، باید دست از هر امیدی بشوید.

0

کدام خواب و کجا چشم و کو قرار دلی

7 سال،3 ماه پیش
اوضاع خوابم تباهیِ محض است. از نظر روانپزشکی هم مشکل به خواب رفتن دارم، هم از خواب بیدار شدن، هم عمق خواب و هم تداوم خواب. قشنگ ریده‌ام. (نگارنده همچنان اعصاب ندارد.) حالا که بدتر هم شده. هرشب هم که نمی‌شود قرص خواب خورد. اصلا مگر می‌شود هر هفته بروی داروخانه‌ی آقای سهروردی و با بدبختی، درحالی که هزار سالت است، با توضیح این‌که بابا به خدا نمی‌خوام خودمو بکشم، و من اگه بخوام خودمو بکشم خوب بلدم چی بخورم، چجور بخورم و کی بخورم، و من اصلا خودم این‌کاره‌ام، و بابا لامصب من خودم برا مردم ازینا می‌نویسم و بعد از شنیدن نصیحت‌های بسیار که تو حیفی و جوونی و الخ، به زور، یک ورق قیچی شده زولپیدم از لای انگشتان آقای نسخه‌پیچ بکشم بیرون؟
این‌جور وقت‌هاست که آدم به قول آن دوست وبلاگ‌نویسم می‌گوید: قبر پدرش.
حالا مگر بدبختی‌ام فقط به خواب نرفتن و از شب تا صبح چهل بار از خواب پریدن است؟ از خواب‌هایی که می‌بینم نگفته‌ام برایتان.
دیشب تا صبح سر جلسه‌ی امتحانی بودم که تمام نمی‌شد و من یکی دو ساعت از امتحان عقب بودم، و مدام استرس داشتم، و داشتم گند می‌زدم به امتحانم و حالا در آن وضعیت یک عالمه اتفاق‌های عجیب برایم می‌افتاد. مثلا وسط سوال سختی که چهل بار خوانده بودمش و نمی‌فهمیدم چی به چی‌ست مادربزرگ مرحومم آمده بود، و به زور می‌خواست تکه‌ای موز در دهانم بگذارد. یا مثلا دقیقا آن‌جا که جواب سوالی به ذهنم می‌رسید فلان فامیل زنگ می‌زد و از فلان مشکل پوستی‌اش می‌گفت. یا وسطش خوابم می‌برد. اصلا یک وضعی بود. و نمی‌دانم چرا اواخر خوابم صدا قطع شد و اتفاقات، مثل فیلم صامت‌های صد و سی چهل سال پیش تاریخ سینما به افتادن ادامه دادند. در آخر هم با حالات تهاجمی پیرمردی که سر جلسه‌ی امتحان بالای سرم نمی‌دانم چه فریاد می‌زد از خواب پریدم. چه می‌گفت؟ نمی‌دانم صدای خوابم قطع شده بود. هرچه بود چیز خوبی نمی‌گفت. بعد سر همان جلسه‌ی امتحان و در همان سالن امتحان رفت سوار ماشینش شد و شیشه‌ها را بالا کشید و به (یحتمل) فحش دادنش ادامه داد. چطوری؟ باور کنید نمی‌دانم.

0
درباره
همیشه‌ی متروک About Img

من جز همین‌ها که نوشته‌ام چیزی برای گفتن ندارم. این‌ها هم مال هر کسی است که بتواند بخواندشان.

تمامی حقوق برای همیشه‌ی متروک محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده