You need to enable JavaScript to use this application.

روز اول

5 سال،9 ماه پیش

تا به حال شده یک روز صبح از خواب بیدار شوید، بعد همه‌ی زندگی‌تان را توی یک چمدان، سه کوله پشتی و چهار جعبه‌ی کوچک جمع کنید و بعد از جایی که هستید کوچ کنید به شهری که نمی‌شناسید و خانه‌‌(؟)ای که نسبت به بهشتی که داشتید حداقل طبقه‌ی اول یا دوم جهنم است؟

با هات اسپات نت گوشی‌ام را به لپ تاپم متصل کرده‌ام و نشسته‌ام توی یک اتاق سه متر در چهار متر، روی یک تخت که فنر تشکش بیرون زده و بوی نا می‌دهد و با دختری هم اتاقی‌ام که نمی‌شناسمش. دستشویی و حمامش شبیه دستشویی و حمام خرابه‌هاست و آشپزخانه‌اش پر از کثافت.

اینطور نبوده که من قدر زندگی‌ام را نمی‌دانسته‌ام یا شکرگزارش نبوده‌ام یا نمی‌دانستم که جورهای دیگری هم می‌شود زندگی کرد. نه. اینطور هم نبوده که هیچ سختی یا تلخی‌ای نچشیده باشم اما از حق نگذریم سکوت و آرامش داشته‌ام همیشه.

قطعا می‌شود جورهای دیگری هم زندگی کرد و نمرد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هم‌اتاقی‌ام باید حداقل دو سه سالی از من کوچک‌تر باشد. اسمش فاطمه‌ است. عینکی با موهایی کوتاه و کم پشت. نسبتا لاغر با صد و شصت و پنج شش هفت سانت قد. شلخته و نامرتب. فقط امیدوارم توی خواب خر و پف نکند. دو نفر دیگر هم توی اتاق بغلی‌اند که هنوز ندیدمشان.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

صحبت کرده‌ام که دست کم اتاقی یک نفره برایم دست و پا کنند. تا حالا هرچه خواسته‌ام نشده. این هم احتمالا نشود.

 

0

خانه‌ام ابری ست، یکسره روی زمین ابری ست

5 سال،9 ماه پیش

این خانه برای من امن‌ترین جای جهان بود. دلتنگش خواهم شد.

 

 

 

 

 

غمی نیست. جای دیگری خانه‌ی امن دیگری برای خودم می‌سازم.

 

0

به قول مزامیر: «جانم پریشان است.»

5 سال،9 ماه پیش

جمله‌ی معروفی هست که حتم دارم برایتان تکراری است. شنیده‌اید کسی بگوید از فلان جا یا فلان وقت، زندگی من به دو بخش تقسیم شد، قبل از آن و بعد از آن؟ نمی‌شود گفت نقطه‌ی عطف. مطمئنم فرنگی‌ها برای این لحظه یک اسمی اصطلاحی چیزی دارند. یک چیزی مومنت مثلا! دقیقا ساعت ۱۳:۰۰ روز بیستم آبان من ایستاده بودم وسط یک اتاق دو متر در سه متر که میزی داخلش بود که برای وسعت کوچک آن اتاق خیلی بزرگ بود. آنجا بود که فکر می‌کنم برای من دقیقا همان لحظه بود.

اولین اتفاقی که افتاد فرو ریختن دیوار شیشه‌ای‌یی بود که دور خودم کشیده بودم. دیواری که من را و درونم را جدا می‌کرد از همه‌ی کثافت آن بیرون. به چشم دیدم که دیوارِ شیشه‌ایِ عزیزم ترک برداشت و ترک‌هاش بیشتر و بیشتر شدند. به چشم دیدم که فرو ریخت. دومین دیواری که فرو ریخت دیوار اعتمادم بود به آدم‌ها، اعتمادم حتا به نزدیک‌ترین آدم‌های زندگیم. به این نتیجه رسیدم که گاهی نزدیک‌ترین کسانت از سر دلسوزی بدترین بلای ممکن را سرت می‌آورند. سومین دیوار، دیوار بخشی از شخصیتم بود، دیوار سادگی و خوش‌خیالیِ مسخره‌ام.

تنهایی برای من حس تازه‌ای نیست اما آن لحظه تنهاتر از همیشه‌ام بودم. تا مغز استخوان تنها.

فرداش بعد از همه‌ی تلاش‌های بی‌فایده‌ام برای عوض کردن آینده‌ای که به اجبار برایم رقم زده بودند، پیاده که برمی‌گشتم سمت خانه‌ام، بی‌آنکه به نظر برسد شاید ده سال پیرتر بودم. پیرتر شاید به معنای پخته‌تر. شاید تجربه‌ای که یک آدم رفته رفته توی ده سال به دست می‌آورد، توی آن لحظه همراه خرده شیشه‌های دیوارهام بر سرم آوار شده بود. هیچ کس نفهمید من که با چشم‌های خیسِ پشت شیشه‌های عینک آفتابی‌ام داشتم از کنار لاین سبقت فلان خیابان می‌گذشتم خسته‌ترین و غمگین‌ترین آدم شهر بودم. شهری که دیگر به یقین رسیده بودم شهر من نیست و جایی برای من ندارد. خوب یا بد، آدم دیگری شده بودم چون خرده شیشه‌های دیوارهام را توی همان اتاق دو متر در سه متر رها کرده بودم و بیرون زده بودم. چون رسیده بودم به همان لحظه‌ی بی‌خیالی و بی‌تفاوتی و ناامیدی‌یی که بعد تلاش فروان و به این در و آن در زدن‌های بی‌نتیجه برای آدم پیش می‌آید.

 

0

feels like I’m flying

5 سال،9 ماه پیش

انتظار برای رسیدن ساعت هفت عصر و دویدن در پیاده‌رو یکی از خیابان‌های خلوت نزدیک خانه‌ام شده تنها دلخوشی این روزهایم.

شش دقیقه و بیست و هفت ثانیه‌ی امروز را با این قطعه دویدم. با چشمان بسته و دستان باز. نمی‌دویدم، داشتم پرواز می‌کردم، چیزی نمی‌دیدم، صدایی جز این موسیقی نمی‌شنیدم به هیچ چیز فکر نمی‌کردم و چیزی جز آن لحظه برایم مهم نبود. احساس کردم هنوز زنده‌ام. هنوز زنده‌ام انگار.

 

 

0

زمانی برای ریزش کلمات

5 سال،9 ماه پیش

زیر دوش حمام اشک از چشم‌هام سرازیر شد و میان قطره‌های آب گم شد. با خودم گفتم باید پوست کلفت‌تر از این حرف‌ها باشم. گیریم مجبورم کنند به خاطر کاری که برای دیگران حداکثر تا ۲۴ ساعت انجام می‌شود دو هفته منتظر بمانم و چند بار پله‌های سازمان کوفتی‌شان را بالا و پایین بروم و چند بار صدایم را از حد معمولش بالاتر ببرم که کارم راه بیفتد و نیفتد و هیچی به هیچی.

دوست ندارم از این لغت استفاده کنم. دوست ندارم حتا به مفهوم این کلمه اعتقاد داشته باشم اما همه‌ی اتفاقات این چند ماه اخیر، اینکه کارهای ساده و پیش پا افتاده‌ام یک جوری گره کور می‌خورد و حل نمی‌شود، مرا به این باور رسانده که خیلی بدشانسم یا اینکه طبیعت و زمین و زمان و کائنات یا هر چیزی که هست با من یک جور پدرکشتگی دارد و می‌گوید برای هر چیز ساده‌ای باید ده برابر دیگران تلاش کنی.

نتیجه‌اش فقط یک چیز است:‌ فرسودگی. فرسودگی برای هیچ و پوچ.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دلم برای اینجا تنگ شده. برای حرکت انگشت‌هام روی دکمه‌های کیبرد و هی نوشتن و پاک کردن و از سر نوشتن و باز پاک کردن و پس و پیش کردن کلمه‌ها و جمله‌ها به امید اینکه تهش چیزی از توش دربیاید که ارزش خواندن داشته باشد ـ که معمولا هم ندارد! شاید برای دیگران راحت‌تر باشد. برای من اینطور نبوده. هیچ وقت اینقدر راحت نیست.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعد از سال‌ها بالاخره تسلیم شده‌ام و به قول مادرم از خر شیطان پایین آمده‌ام و دارم تعلیم رانندگی می‌بینم. رانندگی از آنچه تصورش را می‌کردم سخت‌تر است و ارزشش را ندارد اما چاره‌ی دیگری نیست انگار. این حواس پرتی ذاتی‌م یحتمل نگذارد راننده‌ی خوبی از من دربیاید. هنوز دلم پیش آن دوچرخه‌ی سفید رنگ با رینگ‌های قرمز و سبد فلزی کوچک بالای چرخ جلوش است که توی یکی از سایت‌های خرید آنلاین دیدم. بالاخره می‌خرمش.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چند روزی است که توییترم را بسته‌ام. زندگی کمی از سیاهیش ـ هرچند به توهم ـ کم شد: «ما هم رفتیم، نعشمان را هم بردیم.»

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چیز دیگری هست که دوست دارم از آن هم برایتان بنویسم اما می‌ترسم یا خجالت می‌کشم یا چی نمی‌دانم. ننگ بر من!

 

0

تو در من زنده‌ای من در تو ما هرگز نمی‌میریم

5 سال،10 ماه پیش

بیش از ده بار این صفحه‌ی سفید را گشوده‌ام که چیزی از استاد شجریان بنویسم، دست و دلم به نوشتن رضا نمی‌دهد. هرچه بنویسم و بنویسیم کافی نیست. شجریان آرام جان من بود در روزهای عاشقی. صداش که توی گوشم می‌خواند "آتش عشق تو در جان خوش‌تر است" مثل آب سردی بود که بر جگر سوخته‌ام می‌ریختند. حالا هزار قناری خاموش در گلوی او و زیر خروارها خاک توس آرام گرفته‌اند. با همه‌ی این‌ها اما همه‌ی وجودم آواز سر می‌دهد که او نمرده. مگر می‌شود شجریان بمیرد؟

به قول سایه، رفیق روزهای دورتان آقای شجریان

تو در من زنده‌ای

من در تو

ما هرگز نمی‌میریم

من و تو با هزارن دگر

این راه را دنبال می‌گیریم...

 

0

سی و هشت

5 سال،10 ماه پیش

این از آدم گریزان بیخانمان از آموختن زبان گریزان بودند و سعی می‌کردند تا از دام‌هایی که با کلمات همراه است جان سالم به در ببرند. چون کلمات همیشه مال دیگران است. یک جور میراثی که مثل آوار روی آدم خراب می‌شود. چون آدم همیشه به زبانی حرف می‌زند که ساخته‌ی دیگران است. آدم در ایجاد آن هیچ دخالتی نداشته و هیچ چیزش مال خودش نیست. کلمات حکم پول تقلبی را دارند که به آدم قالب کرده باشند. هیچ چیزش نیست که به خیانت آلوده نباشد.

| خداحافظ گاری کوپر ـ رومن گاری، ترجمه سروش حبیبی |

 

0

I'm Not a Robot

5 سال،10 ماه پیش

تمام مسیر برگشت را داشتم به این فکر می‌کردم که آدم فقط باید به رباتی تبدیل شده باشد که هر روز صبح زود از خواب بلند می‌شود می‌رود یک بیمارستانی تا ظهر کار می‌کند، بعد به چند بیمارستان دیگر سر می‌زند، بعد به چند درمانگاه عمومی و گاهی به چند دانشگاه برای تدریس و بعد عصر که شد می‌رود مطب شخصی‌اش و تا نصفه شب بیمار ویزیت می‌کند و معاینه می‌کند و نسخه می‌نویسد و توصیه و درمان می‌کند و شلنگ منعطف آندوسکوپی و کولونوسکوپی با آن دوربین منتهی الیه‌اش را روزی صدبار وارد دستگاه گوارش این و آن می‌کند و بعد آخر شب که شد برمی‌گردد خانه،‌ می‌خوابد و فردا دوباره همین کارها را تکرار می‌کند و فردای دیگرش و فردای بعدش و همه‌ی فرداهای نیامده‌ی دیگر را. آن وقت اگر یک روزی یک دانشجوی سرخوشِ توی عوالمی دیگر، برای یادگار، یک بوستان سعدی زیبای تصحیح فروغی با یک عالمه نقاشی‌های مینیاتور استاد فرشچیان لابه‌لای صفحاتش را برایش هدیه ببرد، در حالی که خودش از شدت علاقه دلش نمی‌آید آن را از خود دور کند، آن وقت مثل رباتی که بهش تبدیل شده، کتاب مذکور را از دانشجوی مذکور می‌گیرد و بدون تشکری یا حتا لبخندی یا برقی توی چشم یا هرچی می‌گذارد گوشه‌ی میز کارش تا شاید یک وقتی یک روزی یک زمانی چشمش به آن بخورد و لایش را باز کند و...

راستش را بخواهید آدم این جور کارها نیستم. همه‌اش به خاطر این بود که روز دفاعم از استاد راهنمایم رفتاری دیدم که به دلم نشست و به نظرم شایسته‌ی تقدیر آمد. لطفی که البته شامل حال من نبود و متوجه کس دیگری بود. به هر حال تقلب کردم و اول کتاب برایش همان تقدیم نامه‌ای را نوشتم که دکتر شفیعی کدکنی ابتدای موسیقی شعر برای یکی از دوستانش نوشته بود. کاش به جای آن از قول خیام برایش نوشته بودم: چون عاقبت کار جهان نیستی است / انگار که نیستی چو هستی خوش باش

اصلا کاش به جای بوستان برایش رباعیات خیام گرفته بودم. به گمانم خیام وارگی بیشتر از حکایات سعدی به دردش بخورد.

توی همین فکرها بودم که چند قطره باران خورد به صورتم. باران می‌بارید. آرام و بی‌جان می‌بارید اما هرچه بود باران بود. ماسکم را تا چانه‌ام پایین کشیدم و هوای تازه و خنک و خوشبوی اول پاییز را فرو دادم توی ریه‌هام. دلم خواست پیاده‌روی نه چندان طولانی پیش روم به اندازه‌ی جاده‌ی بین دو شهر طولانی شود. یقین پیدا کردم که هنوز تا ربات شدن چند صباحی فاصله دارم.

 

0
درباره
همیشه‌ی متروک About Img

من جز همین‌ها که نوشته‌ام چیزی برای گفتن ندارم. این‌ها هم مال هر کسی است که بتواند بخواندشان.

تمامی حقوق برای همیشه‌ی متروک محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده