You need to enable JavaScript to use this application.

In The Dark Hours

5 سال،7 ماه پیش

دلم برایت تنگ شده. خیلی، خیلی بیشتر از آنی که بتوانی تصورش را بکنی. فراموش کردنت کار من نیست. فراموش کردن آدم چون تویی کار کمتر کسی است. چقدر خوب است که یک زمانی توی زندگی‌ام تو را داشته‌ام. تو راستی خوشبختی؟ واقعا خوشحال و راضی‌یی از همه‌ی آنچه که کنارت داری؟ از او که آنقدرها نمی‌شناسمش؟ از زندگی‌ات که نمی‌دانم این روزها چطور می‌گذرد؟ تنها خیالی که کمی آرامم می‌کند خیال خوشحال بودن توست. من که همه‌ی کاری که کرده‌ام رفتن بوده برای خوشبخت شدنت کنار کسی که درست نمی‌دانم کیست.

سیمین یک موزیک بی‌کلام گذاشته بود و گفت چشم‌هایمان را ببندیم و تصور کنیم کنار دریاییم. باقی حرف‌هایش را نشنیدم دیگر. داشتم توی گرگ و میش کنار یک ساحل آرام قدم می‌زدم. لباس کرم رنگ حریر بلندی پوشیده بودم و باد سردی آرام می‌پیچید میان موهام. داشتم قدم می‌زدم سمت تو که نشسته بودی کنار ساحل یک تکه چوب را با چاقوی کوچک توی مشتت کنده‌کاری می‌کردی. آمدم سمتت. ایستادی روبه‌روم. نگاهت کردم. یک دل سیر نگاهت کردم. کاری که هیچ وقت نشد درست درمان انجامش دهم‌. دلم برایت تنگ شده. دلم برای عاشق بودن تنگ شده. دلم تنگ شده برای یک صبح که از خواب بیدار شوم بزنم به خیابان، یک صبح که آبی‌ها آبی‌تر باشند، سبزها سبزتر، سرخ‌ها سرخ‌تر، یک روز که باز احساس کنم زندگی، همینطور که هست، با همه‌ی زشتی‌هاش، چقدر قشنگ است.

خسته شدم از شلوغی‌ها و آدم‌ها و حرف‌ها و حرف‌ها و حرف‌ها. خسته شدم از حرف زدن وقتی می‌دانم که شنیده نمی‌شوم. وقتی می‌دانم طرف مقابلم وسط حرف‌هام دارد به جمله‌های بعدی خودش فکر می‌کند. خسته شدم از بس کسی نیست که نیم تو بفهمد مرا.

 

 

0

نوشتن به مثابه شاشیدن برای راحت شدن

5 سال،8 ماه پیش

هفت هشت ده تا پاراگراف بریده بریده پشت سر هم نوشته‌ام که حواسم باشد از چه چیزهایی باید بنویسم. تقصیر خودم است که همه‌ی این‌ها را توی مغزم روی هم تلنبار می‌کنم. کاش می‌شد ننوشت. چطور می‌شود که آدم نیازمند می‌شود به نوشتن آنطور که به خوابیدن یا غذا خوردن؟ بهمن محصص یک جایی از مستند فی فی از خوشحالی زوزه می‌کشد ـ نقل به مضمون ـ می‌گفت:‌ الان برای من نقاشی کشیدن یک احتیاجی است درست مثل شاشیدن برای راحت شدن. نقاشی کشیدن برای من هم یک زمان‌هایی یک چنین احتیاجی بوده اما همیشه بیش از آن احتیاج داشته‌ام به نوشتن برای راحت شدن. برای خالی کردن مغزم از کلمات و جمله‌های هرچند عبثِ انباشته.

مسخره است اما گاهی آرزو می‌کنم که ای کاش آدم دیگری بودم، یک شخصیت دیگری داشتم، یک جور دیگری بودم. گاهی احساس می‌کنم دوستانم، خانواده‌ام، نزدیکانم، هرکسی که مرا می‌بیند یا می‌شناسد یا هرچی آرزو می‌کند که ای کاش من جور دیگری بودم. بعد از خودم بدم می‌آید. بعد از خودم بدم می‌آید که از خودم بدم می‌آید. آدم باید خیلی احمق باشد که از این فکرها بکند به خصوص اینکه گمان کند برای بقیه مهم است که او چطور آدمی است یا نیست یا چی.

به هرحال من می‌دانم که آنقدرها هم آدم دوست داشتنی‌ای نیستم. من همانم که مدت‌هاست هستم. همان آدم خسته کننده‌ی فرو رفته در بحر تفکرات و دنیای کوفتِ درونِ خودش که بعضی وقت‌ها آنقدر فرو می‌رود که دیگر هیچ چیزِ بااهمیت یا بی‌اهمیت بیرون از خودش برایش کوچک‌ترین اهمیتی ندارد. بعد یک وقتی می‌رسد که می‌بیند فلان جا سرش کلاه رفته،‌ فلان کار مهم را بارها اشتباه انجام داده،‌ فلان جای دیگر حقش را کامل نداده‌اند و پولش را خورده‌اند، فلان شخص نزدیک یک عمر بهش دروغ گفته و هزار مثال دیگر شبیه به این‌ها را هم می‌توانم برایتان بنویسم که از حوصله‌ام خارج است. یک وقت‌هایی دلم می‌خواهد به بعضی آدم‌های اطرافم بگویم:‌ باور کنید من آدم ساده‌ای نیستم، من فقط برایم مهم نیست. اما نمی‌گویم. چون برایم مهم نیست که دیگران بدانند برایم مهم نیست.

پ ن ۱: پنج شنبه‌ای که گذشت تولدم بود. بیست و هفت ساله شدم. اگر تصورتان از بیست و هفت سالگی همان است که من چند سال پیش گمان می‌کردم باید بگویم که بیست و هفت آنقدرها هم عدد بزرگی نیست، به خصوص برای من که نیم آن هم زندگی نکرده‌ام.

پ ن ۲: توی این شهر کوچک دوستانی پیدا کرده‌ام که برایم همان کورسوی امیدی‌ هستند که آدم در منتهی الیه ناامیدی می‌بیند. توی پست بعد از این دو نفر هم می‌نویسم.

پ ن ۳: دیروز اولین حقوقم را گرفتم. مثل بقیه‌ی چیزهای خوبِ دیگر خوشی‌اش خیلی طولانی نبود.

پ ن ۴: از آن هفت هشت ده تا پاراگرافی که اول پست حرفش شد دو سه تاش را بیشتر ننوشتم. باقی بماند تا بعد.

 

0

بدون عنوان

5 سال،8 ماه پیش

عکس پروفایل اینستاگرامم را عوض کردم و چند دقیقه بعدش، بعد از شش یا هفت ماه یا شاید هم کمتر یا بیشتر، د برایم نوشت که چه عکس پروفایلی ـ بعدتر عوضش کردم ـ و مکالمه شروع شد. برایش نوشتم که دلم برایش تنگ شده. راستش را بخواهید تا آن لحظه حتا فکرش را هم نمی‌کردم اما پیام که داد حس کردم که دلم برایش تنگ شده و از آنجایی که این روزها خیلی بی‌پرواتر از قبلم و هرچه بخواهم به زبان میاورم، برایش نوشتم. توی چتِ چند خطی‌مان او هم دو بار اشاره کرد به اینکه دلش برایم تنگ شده. حاضرم قسم بخورم که توی این چند ماه یک لحظه هم به من فکر نکرده. رابطه‌مان رابطه‌‌ای صادقانه، آرام، سرد و به وقت هم صحبت شدن گرم است. هر بار که هم صحبت می‌شویم یک جایی توی یک شهر یا کشور متفاوت است و همیشه‌ی خدا سرش شلوغ است. کسی را نمی‌شناسم که به اندازه‌ی او کار کند و این را بارها و بارها به خودش هم گفته‌ام.

توی چت‌های هرچند ماه یکبارمان یک سوال تکراری از من می‌پرسد: با کسی توی رابطه نیستی؟ و بعد که می‌گویم نه بلااستثنا هر بار می‌پرسد: حتا دوست هم نشدی با کسی؟ و من باز می‌گویم نه. جواب همین سوال ها از طرف او هم همین نه ایست که هربار من می‌گویم. من این جواب را برای خودم عجیب نمی‌دانم اما برای او می‌دانم. به هر حال بعدش هیچ اتفاقی نمی‌افتد. مثل دو تا آدم‌ایم در دوجای متفاوت دنیا که اگر کنار هم بودند حتما یک اتفاقی بینشان می‌افتاد اما حالا من یک جای ثابت یا نهایتا چند کیلومتر این طرف و آنطرفم و هر بار یک جای دنیا و فاصله‌ی بینمان هربار یک فاصله‌ی متفاوت

 

 

 

توی یک ماه اخیر تقریبا روی هیچ چیز زندگی‌ام هیچ تسلطی نداشته‌ام حتا بعضی از کوچک‌ترین جزئیاتش هم به انتخاب خودم نبوده.

0

All the World is Green

5 سال،8 ماه پیش

Pretend that you owe me nothing

And all the world is green

We can bring back the old days again

...When all the world is green

 

 

0

آدم دیر رازهای جهان را می‌فهمد

5 سال،9 ماه پیش

چند جمله با صدا و لهجه‌ی احسان عبدی پور این روزها مدام توی سرم تکرار می‌شود:

«آدم دیر رازهای جهان را می‌فهمد. آدم کلا دیر می‌فهمد. آدم نبردهای بزرگی می‌کند برای فتحِ هیچ، فتحِ باد...»

دیشب خیلی غمگین بودم. خیلی زیاد. حتا همین جمله‌های ساده که بارها و بارها درستی‌شان را به همه‌مان ثابت کرده‌اند هم نمی‌توانست کمی از غم و اندوهم کم کند. یک چیزی هست که وسط غم‌ها و ناراحتی‌ها به یاد آدم می‌افتد و می‌شود همان تیر آخری که آدم را از پا می‌اندازد. یک خاطره، یک روز خوشی که داشتی و دیگر هیچ وقت تکرار نخواهد شد، یک لبخند، یک جمله‌ی ساده. فکرش را که می‌کنم می‌بینم هنوز خیلی جوانم برای از دست دادن امید و آن شعفی که آدم‌ها تازه توی همین سن و سال تجربه‌اش می‌کنند. فکرش را که می‌کنم‌ می‌بینم هنوز خیلی جوانم برای پیر شدن.

یک چیزی باید باشد که تحمل سختی‌ها را برای آدم آسان کند، یک امید، یک نتیجه‌ای که قرار است حاصل شود، یک چیزی.. هر چیزی.. که من ندارمش.

یک وقتی بود توی گذشته که البته آن وقت هم این "چیز" را نداشتم اما عوضش یک چیز دیگری داشتم که حالا ندارم: یک تنهایی، خلوت، سکوت و آرامش خلل ناپذیر. دلم می‌خواست ماشین زمانی اگر وجود داشت و من داشتمش خرابش کنم تا نه به گذشته سفر کنم و نه به آینده، که در همان حال بمانم.

نمی‌شد. زمان این چیزها سرش نمی‌شود.

دلم برای آدم‌ها، برای نگاهشان، فقرشان، برای تلخی‌یی که توی صدای بعضی‌هاست، شرم و خجالتی که توی صدا و چشم‌های بعضی است، ترسی که از این بیماری دارند همه‌شان، می‌سوزد. همه‌ی این‌ها یک جور احساس رقت را در من بیدار می‌کند. آدمیزاد موجود غریبی است. می‌دانم که به قول رولان بارت هر یک از ما آهنگ رنج کشیدن خودش را دارد. گاهی فکر می‌کنم همه‌مان اضافی‌ایم، همه‌ی همه‌مان. امیدوارم که این همه تقلا، همه‌اش برای بقا، که همه‌مان داریم، ارزشش را داشته باشد.

با این روحیه‌ای که دارم بدترین شغل جهان را انتخاب کرده‌ام.

با این همه می‌دانم که یک چیزهایی هست که آدم دیر می‌فهمد.

آدم کلا دیر می‌فهمد.

 

0

فراموشی به مثابه درمان

5 سال،9 ماه پیش

رولان بارت یک جایی از سخن عاشق در وصف غیاب و فراموشی نوشته:

تحمل این غیاب البته به یمن فراموشی است. من، هر از چندی، خائن می‌شوم. این شرط بقای من است؛ چون اگر فراموش نکنم، می‌میرم. عاشقی که گاهی فراموش نکند از آکندگی، فرسودگی، و فشار حافظه خواهد مرد (مانند ورتر).

من هنوز که هنوز است گاهی در پایان یک روز سخت، گاهی پس از یک بحث کوچک، گاهی وسط گریه‌هایم از درماندگی، وقتی گرسنه‌ام، وقتی زیادی سیرم، شبی که خوابم نمی‌برد،‌ وقتی کلافه توی تخت از این دنده به آن دنده می‌شوم، وقتی برای جستن چیزی که نمی‌دانم چیست موبایلم را بی‌هوا روشن می‌کنم یا اینستاگرامم را به امید دیدن پستی که می‌دانم قرار نیست دیگر هیچ وقت ببینم باز می‌کنم و هزاران وقت و بی‌وقت ساده و پیچیده‌ی دیگر، به تو فکر می‌کنم.

می‌ترسم روزی این ناتوانی‌ام در فراموش کردن،‌ مرا از آکندگی، فرسودگی و فشار حافظه بکشد.

 

0

It's a part of life

5 سال،9 ماه پیش

من توی زندگی ـ لااقل در حد خودم ـ چیزهای بد بسیاری را تحمل کرده‌ام که بیشترش حاصل بی‌تجربگی و نادانی‌ام بوده و بیشتر بی‌تجربگی و نادانی‌ام حاصل درونگرایی و درخودبودگی‌ام بوده و بیشتر درون‌گرایی و درخودبودگی‌ام دلیلش این بوده که احتمالا فکر می‌کرده‌ام اینطور راحت‌ترم یا برای من اینطور بهتر کار می‌کند. یا من این هستم و الخ.

یک لحظه‌ای هست توی زندگی که انگلیسی‌ها بهش می‌گویند "Aha moment". آن لحظه‌ای که تو با خودت می‌گویی: آهاا پس درستش این بوده و من تا حالا اشرق را مشرق فرض می‌کردم. من توی هفته‌ای که گذشت از این لحظات زیاد داشته‌ام که همه‌اش هم حاصل بودن در شرایط سخت بوده.

اتفاقات بد درست است که ناخوشاینداند اما همیشه با خودشان یک هدیه‌ی کوچک برایت می‌آورند، یک تجربه، یک دانش و حقیقت تازه‌ای که تا آن لحظه نمی‌دانستی. اتفاقات بد هم جزئی از زندگی‌اند. چیزی از جنس همان ماجراهای واقعی‌یی که جیمز جویس حرفش را می‌زد.

یک چیزهایی درباره‌ی خودم یاد گرفته‌ام. یکیش این است که هنوز آنقدر که باید روی خودم تسلط ندارم و خودم را نمی‌شناسم و نقطه ضعف‌هایم را اگرچه می‌شناسم اما درست نمی‌دانم اگر چیزی تحریکشان کند تا چه درجه‌ای می‌تواند حالم را متحول کند.

یک وقتی هست که تو وسط یک اتفاق بدِ ناخوشایند گیر کردی یا وسط یک تصادف یا یک دعوا و درگیری، عصبی یا مضطربی، یک کارهایی می‌کنی که رویشان صددرصد تسلط نداری، یا یک حرف‌هایی می‌زنی که قبل از گفتن بهشان فکر نمی‌کنی و اصلا نمی‌توانی فکر کنی. آن لحظه لحظه‌ی فکر کردن نیست. اما زمانی هست که از آن دقایق گذر می‌کنی و وقتی که دریای طوفانی‌ات آرام گرفت و فوران مذاب آتشفشان‌ات فرو نشست می‌نشینی توی ساحل آرام و به کارهایی که کردی، به حرف‌هایی که زدی فکر می‌کنی و آنجاست که متوجه می‌شوی چقدر خودت را نمی‌شناسی. چقدر شرمنده می‌شوی، چقدر تعجب می‌کنی، چقدر حیرت می‌کنی و گاهی چقدر به خودت حق می‌دهی. آدم به بچه‌ای که حرف زدن بلد نیست حق می‌دهد برای طلب کردن غذا گریه کند.

نمی‌شود بنشینی کتاب‌های روانشناسی یا مدیریت ذهن بخوانی یا کتابی با این عنوان که "چطور در موقعیت‌های حساس واکنش درست نشان بدهیم" تا یاد بگیری این چیزها را. تو اصلا صدتا کتاب بخوان! یک چیزهایی را تا شخصا تجربه نکنی یاد نمی‌گیری. باید توی آن موقعیت حساس قرار بگیری و گند بزنی و گند بزنی و گند بزنی و آسیب ببینی و آسیب ببینی و به قول شرمن الکسی، آسیبت آسیب ببیند تا شاید یک روزی یاد بگیری.

و همه‌ی این‌ها یک بخشی از زندگی‌است. و زندگی همین است. و زندگی به قول عباس کیارستمی تنها چیزی است که داریم.

 

0

ارتفاع صفر بالای سطح گه

5 سال،9 ماه پیش

فردا رسما اولین روز کارم است. کلکسیون بدبیاری‌هام آنجا تکمیل شد که فهمیدم پزشک درمانگاهی شده‌ام که سانتر کرونای این منطقه است. این شهر کوچک یا به قول هم‌اتاقی‌ام روستای بزرگ، با مردمان مهربانِ فضول.

امروز زشت‌ترین ماکارونی دنیا را پختم. موقع آشپزی هر لحظه لیست خرید‌هام طولانی‌تر می‌شد: نمک، زردچوبه، رب گوجه فرنگی... . ماکارونی با یا بدون رب گوجه فرنگی و آویشن و فلفل دلمه و نخودفرنگی و این‌ها چه فرقی می‌کند؟ شاید فردا هم آبگوشت بدون گوشت بپزم یا عدس پلوی بدون عدس مثلا.  به قول رومن گاری در خداحافظ گاری کوپر: «در ارتفاع صفر بالای سطح گه همه کار مجاز است.»

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هم‌اتاقی‌ام نه تنها دو سه سال از من کوچک‌تر نیست که چهار سال هم بزرگ‌تر است و زنگ‌خور موبایلش موزیک کارتون آن‌شرلی‌ست. کمی اگر تلفنش را دیر جواب بدهد ناخودآگاه با خودم می‌گویم: آنه! تکرار غریبانه‌ی روزهایت چگونه گذشت؟ :))

 

 

اینجا اتوماسیون اداری شبکه بهداشت است. از گلدان‌های پشت پنجره تعریف کردم و بعد کارمند مربوطه به خودش اجازه داد خصوصی‌ترین سوالات جهان را از من بپرسد.

 

0
درباره
همیشه‌ی متروک About Img

من جز همین‌ها که نوشته‌ام چیزی برای گفتن ندارم. این‌ها هم مال هر کسی است که بتواند بخواندشان.

تمامی حقوق برای همیشه‌ی متروک محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده