عکس پروفایل اینستاگرامم را عوض کردم و چند دقیقه بعدش، بعد از شش یا هفت ماه یا شاید هم کمتر یا بیشتر، د برایم نوشت که چه عکس پروفایلی ـ بعدتر عوضش کردم ـ و مکالمه شروع شد. برایش نوشتم که دلم برایش تنگ شده. راستش را بخواهید تا آن لحظه حتا فکرش را هم نمی‌کردم اما پیام که داد حس کردم که دلم برایش تنگ شده و از آنجایی که این روزها خیلی بی‌پرواتر از قبلم و هرچه بخواهم به زبان میاورم، برایش نوشتم. توی چتِ چند خطی‌مان او هم دو بار اشاره کرد به اینکه دلش برایم تنگ شده. حاضرم قسم بخورم که توی این چند ماه یک لحظه هم به من فکر نکرده. رابطه‌مان رابطه‌‌ای صادقانه، آرام، سرد و به وقت هم صحبت شدن گرم است. هر بار که هم صحبت می‌شویم یک جایی توی یک شهر یا کشور متفاوت است و همیشه‌ی خدا سرش شلوغ است. کسی را نمی‌شناسم که به اندازه‌ی او کار کند و این را بارها و بارها به خودش هم گفته‌ام.

توی چت‌های هرچند ماه یکبارمان یک سوال تکراری از من می‌پرسد: با کسی توی رابطه نیستی؟ و بعد که می‌گویم نه بلااستثنا هر بار می‌پرسد: حتا دوست هم نشدی با کسی؟ و من باز می‌گویم نه. جواب همین سوال ها از طرف او هم همین نه ایست که هربار من می‌گویم. من این جواب را برای خودم عجیب نمی‌دانم اما برای او می‌دانم. به هر حال بعدش هیچ اتفاقی نمی‌افتد. مثل دو تا آدم‌ایم در دوجای متفاوت دنیا که اگر کنار هم بودند حتما یک اتفاقی بینشان می‌افتاد اما حالا من یک جای ثابت یا نهایتا چند کیلومتر این طرف و آنطرفم و هر بار یک جای دنیا و فاصله‌ی بینمان هربار یک فاصله‌ی متفاوت

 

 

 

توی یک ماه اخیر تقریبا روی هیچ چیز زندگی‌ام هیچ تسلطی نداشته‌ام حتا بعضی از کوچک‌ترین جزئیاتش هم به انتخاب خودم نبوده.