You need to enable JavaScript to use this application.

ما ترک سر بگفتیم تا دردسر نباشد

1 سال،11 ماه پیش

زندگی‌ام اینقدر پیچیده شده که نمی‌توانم حتا گوشه‌ای از آن را اینجا برایتان تعریف کنم. یک زمانی از بی اتفاق بودن روزهام می‌نالیدم؛ حالا اما چند وقتی‌ست اتفاقات مختلف جوری روی سینه‌ام سنگینی می‌کنند که حتا فکر کردن بهشان، مرور آن همه اتفاق افتاده، که هر بار مرور کردنش توی سرم مساوی‌ست با دوباره اتفاق افتادنش، از توان و تاب و تحملم خارج است. گاهی شنیدن یک جمله، یک خاطره، یک کلمه حتا، انگار تیغی است که می‌تواند روان به مو رسیده‌ام را پاره کند.

مدت‌هاست لب مرز زندگی می‌کنم. زندگی لب مرز می‌دانی یعنی چه؟ مدت‌هاست درست و غلط چیزها را فراموش کرده‌ام. مدت‌هاست که دیگر نمی‌دانم چه می‌خواهم... همه چیز فراموشم شده. اینکه همه چیز را فراموش کنی می‌دانی یعنی چه؟

من کی بودم؟ شما یادتان می‌آید من کی بودم؟!

 

0

یک ضرب المثل لهستانی هست که می‌گوید: امید مادر احمق‌هاست.

2 سال،2 ماه پیش

بچه که بودم اتاق خواب پدر و مادرم یک کمد دیواری بزرگ داشت که لحاف و تشک‌ها رو تویش می‌گذاشتند. بعضی وقت‌ها که خانه‌مان شلوغ بود و دلم تنهایی می‌خواست یا وقت‌هایی که می‌ترسیدم از چیزی یا می‌خواستم فرار کنم از کسی می‌رفتم آنجا روی لحاف تشک ها می‌نشستم. حالا که از آن زمان‌ها بیست سالی گذشته دلم کمد دیواری اتاق خواب پدر و مادرم را می‌خواهد. دلم می‌خواهد بروم آنجا، در کمد را به روی خودم ببندم، توی تاریکیش روی لحاف تشک‌ها بنشینم، توی خودم مچاله شوم و اینقدر بمانم تا خوابم ببرد. تا همه چیز این بیرون آرام بشود. تا دیگر از چیزی یا کسی نترسم. دلم می‌خواهد از همه چیز فرار کنم، از همه‌ی آدم‌ها، از خودم بیشتر از همه چیز و همه کس. این روزها دارم شبیه آدمی زندگی می‌کنم که می‌داند مثلا یک ماه دیگر خواهد مرد. شبیه خودم نیستم. اصلا نمی‌دانم شبیه خودم بودن چه شکلی است. یا برعکس. به م. گفتم شده‌ام شبیه مرغی که سرش را می‌زنند و بعد از آن با تن بی‌سرش بی‌قرار این طرف و آن طرف می‌دود. مرده‌ اما باور ندارد که مرده‌است، یا عنقریب قرار است بمیرد.

خلاصه‌ی ماجرا: شلوغش کرده‌ام. دارم خفه می‌شوم. صبرم تمام شده. تن بی سرم را به در و دیوار می‌کوبم. خبری از کمد دیواری خانه‌ی پدری نیست. و همین.

 

0

انسان از آن چیزی که بسیار دوست می‌دارد خود را جدا می‌سازد.

2 سال،4 ماه پیش

توی صفحه‌ی خاموش موبایلم به نیمه‌ی صورتم نگاه می‌کنم. به چشم پف کرده‌ام زل می‌زنم. انگار که یک آدم دیگر توی این قاب مستطیل نصفه نیمه و تاریک باشد. تا صبح گریه کردم. این برنامه‌ی اخیر زندگیم بوده. کم کم دارد روتین می‌شود. و تو می‌دانی. و تو از دستم خسته شدی. و من می‌دانم. من خوددار نیستم. صبوریم ته کشیده، که اگر خوب فکرش را بکنی من از همه‌ی عالم صبورتر بوده‌ام، من برای کوچک‌ترین اتفاقی توی زندگیم مدت‌ها صبر کرده‌ام. برای هرچیز کوچک و مسخره‌ای. سا‌عت‌های عمرم دارند مثل برق و باد می‌گذرند و من هرگز از این جوان‌تر نخواهم بود. این‌ها را می‌ریزم توی خودم و شکسته‌تر از آنم که خوددار بمانم و با تو هم حرف نزنم. نمی‌توانم با تو حرف نزنم. بارها تلاش کرده‌ام. نمی‌توانم. نمی‌توانم دوستت نداشته باشم، دلتنگت نباشم. نمی‌توانم. نمی‌توانم تحمل کنم.

این‌جا همه چیز ناقص است. ما ناقصیم. من هم خسته شده‌ام. گفته بودم تحملش اینقدر برایم سخت است که بعضی وقت‌ها دلم می‌خواهد فرار کنم. از این دلتنگی. از تو. از همه چیز. تو گفتی می‌دونم چی میگی ولی درکت نمی‌کنم.

تحملش برای تو هم اینقدر سخت بوده که خیلی پیش‌تر از این‌ها فرار کردی. تو ناخودآگاه مدت‌ها پیش همین کار را کردی و الان درک نمی‌کنی من از چی حرف می‌زنم!

 

0

پنجاه و پنج

2 سال،4 ماه پیش

من از چشم‌ها می‌ترسم وقتی خیره‌ام می‌شوند، از چشم‌های تو نه. از دهان‌ها وقتی می‌خندند، می‌ترسم. وقتی حرف می‌زنند نه. از دهان تو نمی‌ترسم، از حرف‌هات نمی‌ترسم.

من از آن دیوارها می‌ترسم که زیر سقفش شب‌ها حرف‌هام می‌ریزند توی سرم و مثل یک کندوی زنبور وزوز می‌کنند.

 

0

You only live once

2 سال،5 ماه پیش

 

می‌فرماد: «کم کم وارد اون فازی میشی که قراره دهنمونو صاف کنی.»

 

0

آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود

2 سال،6 ماه پیش

سال‌ها پیش که با دوربین به دردنخور گوشی به دردنخورم عکاسی می‌کردم یک کلکسیون‌طور جمع کرده بودم از پرنده‌های نشسته روی کابل‌های برق. تنها، جفت، گروهی. هرچی. امروز صبح بعد از مدت‌ها این عکس را گرفتم. تماشای یک پرنده‌ی تنها روی کابل برق به خصوص زیر آسمان ابری یا بارانی همیشه من را یاد خودم می‌اندازد.

 

پرنده‌ی تنها

 

0

سرزمین امن خودم

2 سال،6 ماه پیش

ایستادم روبه‌روی کمد، کمی فکر کردم،‌ درش را باز کردم، چقدر جالب‌تر می‌شد اگر مثلا می‌نوشتم کلیدش را در قفل چرخاندم و فلان اما از این خبرها نیست. در کمدم هیچ وقت قفل نیست، همیشه به قول مادرم شبیه در کاروانسرا چارطاق باز است. بعد کیف لپ‌تاپم را برداشتم و گذاشتم روی تخت. بازش کردم و لپ‌تاپم را از توش درآوردم و گذاشتم روی میز (شبیه فیلم‌های نامرغوب دارم کشش می‌دهم) بعد آمدم روشنش کنم روشن نشد. شما می‌دانستید اگر لپ‌تاپ را طولانی مدت روشن نکنید شارژ باتریش خودبخود تمام می‌شود؟ کجا می‌رود؟‌ توی هوا؟! به هر حال شارژرش را هم از توی کیفم بیرون آوردم و لپ‌تاپم را وصل کردم به شارژر و بعد نشستم پشت میز. دکمه‌ی روشن شدنش را زدم. ارتفاع صندلی را تنظیم کردم. روشن نشد. چند لحظه روشن شد دوباره خاموش شد. باتری به حد کفایت شارژ نشده بود. دوباره دکمه‌ی روشن شدنش را زدم و اینبار روشن ماند و بعد شبیه حیوانی که بد موقع از خواب زمستانی بیدارش کرده باشند به زحمت ویندوزش بالا آمد. همه‌ی این کارها را کردم که بیایم این‌جا بنویسم.

همیشه وقتش که می‌رسد خودش صدات می‌کند. کلمه‌ها یکی یکی پشت سر هم توی سرت قطار می‌شوند و همدیگر را هول می‌دهند به بیرون. برای خالی شدن. خلاص شدن. به قول آن نقاش معاصر شبیه شاشیدن برای راحت شدن.

زندگی کماکان در جریان است و من هستم. بیشتر از هر زمان دیگری توی زندگیم احساس می‌کنم هستم. باور کنید زمان‌های زیادی بود که یقین داشتم نیستم. و واقعا نبودم. من حالم خوب است. بهتر از تمام این سه چهار سال گذشته. نمی‌دانم چرا. شاید باید خوب نباشد، اما هست.

رزیدنتی سخت اما شیرین است. حواشی‌ش خسته کننده و گاهی منزجر کننده‌ست اما خودش لذت‌بخش است. شاید اشتباه کنم. ولی به گمانم هست. نه... واقعا هست. برخلاف خیلی‌های دیگر به هیچ عنوان پشیمان نیستم. مسئله این است که من مدت‌ها بود تبدیل شده بودم به یک موجودِ منزویِ به درد نخور که شبیه یک ربات کار می‌کرد، می‌رفت و می‌آمد، کتاب می‌خواند و فیلم می‌دید و درس می‌خواند و یک جور مبهمی زنده بود و زندگی می‌کرد، اما در واقع نبود. به درد نمی‌خورد.

حالا اما قضیه یک جورهای دیگری هم فرق کرده. عاشقم، عاشق‌تر از دو ماه پیش، ده ماه پیش، یک سال پیش و دو سال پیش، خیلی عاشق تر از روز اولی که دیدمش. بودنش توی زندگیم همان نور روشن وسط تاریکی است. همان که سیاهی‌ها را هم روشن می‌کند. همان که قلبم را هم گرم می‌کند.

دیروز روز عشق بود و من نمی‌دانستم. ما مطابق یک قانونِ نانوشته‌ی موردِ توافقِ طرفین این چیزها را به رسمیت نمی‌شناسیم. جشن نمی‌گیریم و به هم تبریک نمی‌گوییم. ما تقریبا هیچ روزی را به هم تبریک نمی‌گوییم! امروز بهش گفتم دیروز روز عشق بوده. گفت: «اینا که مسخره‌بازیه ولی حتا اگه نبود شما روز عشق گذاشتی بمونه اصلا؟»

خب... نذاشتم. ما روز عشق دعوا کردیم! به خاطر اینکه روز قبل از روز عشق سوالی پرسیدم که ببینم آیا می‌شود به نحوی جا پای این عشق را محکم‌تر کرد یا نه که مطابق معمول خوردم توی دیوار. و دعوا آغاز شد. روز عشق شد جهنم. و هر دومان توش سوختیم. حالا شبیه دو موجودِ کز خورده‌ی چروکیده ادای خوب بودن، ادای عادی بودن درمی‌آوریم. ما به خاطر چیزهای کوچک دعوا نمی‌کنیم اما سر مسائل بزرگ پدر هم را درمی‌آوریم.

روز عشق اگر مسخره بازی نبود شما نذاشتی بمونه. این را توی سرم خودم هم به خودم می‌گویم. مدام.

به هر حال بیشتر از هرچیزی این فراق دارد عذابم می‌دهد. احساس می‌کنم دارد پیرم می‌کند. شاید چون من دیگر آن ربات سابق نیستم. یک چیزهایی را حس می‌کنم. این‌ها را این‌جا می‌توانم بنویسم. هرچیزی را این‌جا می‌توانم بنویسم. این‌جا سرزمین امن خودم است هنوز.

 

0

فلاسفه‌ی زمان ما

2 سال،11 ماه پیش

راننده‌ی اتوبوس جاده‌ها بودن یکی از بهترین شغل‌های دنیا نیست؟ انگار ردیف اول سینما نشسته باشی و نظاره‌گر دائمی فیلم‌های کیارستمی باشی.

پشت این دیوارِ شیشه‌ایِ بزرگِ بلندِ متحرک حتما همیشه چیزهای جذابی هست برای تماشا.

به نظرم راننده اتوبوس‌ها می‌توانستند فلاسفه‌ی زمان ما باشند، که موسقی کلاسیک گوش می‌دهند، پیوسته قهوه می‌نوشند و افکارشان را زیر نورهای نارنجیِ شب، روی خطوط ممتد و متقاطع جاده‌ها جا می‌گذارند.

 

انتهای این اتوبوس کهنه نشسته‌ام که مثل یک تراکتور بیست سال کار کرده روی جاده‌ی خاکی تکان تکان می‌خورد، هوا گرگ و میش شده، متالیکا گوش می‌دهم و راننده اتوبوس فیلسوفی را تصور می‌کنم که پشت سکان افقی کشتی چرخ‌دارش نشسته و راخمانینف گوش می‌دهد.

 

0
درباره
همیشه‌ی متروک About Img

من جز همین‌ها که نوشته‌ام چیزی برای گفتن ندارم. این‌ها هم مال هر کسی است که بتواند بخواندشان.

تمامی حقوق برای همیشه‌ی متروک محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده