من یقین دارم که در رگهای من خون رسولی یا امامی نیست
نیز خون هیچ خان و پادشاهی نیست
وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت
کاندرین بیفخر بودنها گناهی نیست
| میراث ـ مهدی اخوان ثالث |
من یقین دارم که در رگهای من خون رسولی یا امامی نیست
نیز خون هیچ خان و پادشاهی نیست
وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت
کاندرین بیفخر بودنها گناهی نیست
| میراث ـ مهدی اخوان ثالث |
که از من متنفر شوی. که این دلتنگی را مثل باقی چیزها که نابود کردی، بسوزانی و خاکستر کنی و تمام. متنفر بودن آسانتر از دلتنگیست. و بالاخره یک روزی تمام میشود. برای من اینطور کار نمیکند، اینکه بسوزانم و خاکستر کنم و نابود کنم و تمام.. اما خب.. برای هرکسی فرق میکند.
زندگی ادامه دارد.
من تا ته این راه رفتم. برای شدن همه کار کردم. نشد. آنقدری که چیزی نماند ازم. آن آدمی که میشناختی تمام شد. نیست و نابود شد. تو ندیدی. نبودی. تو اگر متوجه عاقبتش بودی حالا باید ممنونم میبودی. تو اگر شاهد تلاشم بودی... نگفتم. نمیخواهم. همان نفرت برایم کافیست.
یک روزی همینجا شروع میشود و یک روزی همینجا تمام. رسمش گویا اینطور است.
ولی زندگی ادامه دارد.
برای من اما اینطور کار نمیکند. من با این درد یک جوری کنار میآیم. با همهی اینها. همیشه همین بوده. کاش میتوانستم برای تو، برای آدمها توضیح بدهم. کاش میشد شرح داد. نمیشود. ذاتش گویا اینطور است که نشود. همیشه اینطور بوده.
این بار شبیه آن بار دیگر نبوده که مثلا بعد از پنج سال ده سال یکی به آنیکی پیام بدهد که ببخش مرا. (من البته به او گفتم هرگز نمیبخشمش.) بین ما اما کسی لازم نیست کسی را ببخشد. نقلِ بخشیدن نیست. قشنگیش به همین است. درستیش به همین است.
زندگی اما ادامه دارد.
چند هفتهای میشود که قصد دارم اینها را بنویسم ولی نمینشینم به نوشتن. نشستن و نوشتن مساوی است با فکر کردن به همهی اینها، فکر کردن عمیق به همهی آنچه که طی یک سال گذشته اتفاق افتاده. و این برای من ترسناک است. رفتن توی عمق جایی که یک سال درونش بودهام برایم واقعا ترسناک است. قبلترها اینجا همهاش از بیاتفاق بودن زندگیام مینوشتم، از اینکه همه چیز راکد و بیحرکت مانده. میگفتم زندگیم مثل یک خط صاف است، بیفراز و نشیب. داستان از این قرار است که طی یک سال گذشته چنان زندگیام روی دور تند قرار گرفته که فکر میکنم خودم از آن عقب ماندهام. سرعت اتفاقات آنقدر بالاست که ذهنم توان این را ندارد که پا به پاش پیش برود.
بگذارید این طور برایتان بگویم: میشد که من در بیست سالگی بینیام را عمل میکردم، در بیست و دو سالگی با پسری رابطهی دوستی و بعد عاشقانه برقرار میکردم. در بیست و چهار سالگی رابطهمان به هر علتی تمام میشد. در بیست و پنج سالگی بار دیگر عاشق میشدم. در بیست و هفت سالگی ازدواج میکردم. در بیست و نه یا سی سالگی باردار میشدم و این میان هم اتفاقات زندگی روزمره مثل درس و دانشگاه و کار و زندگی و همه و همه.
حقیقت این است که همهی اینها توی یک سال گذشته برایم اتفاق افتاد. شاید دلیلش این بود که پارسال این موقع داشتم با تمام توان از چیزی که تا آن وقت همهی زندگیام بود فرار میکردم. میدویدم تا دورتر و دورتر بشوم از آنی که بودم. که یک شکل دیگری بشوم. اصلا یک آدم دیگری بشوم. آنقدر دویدم که با فکر و بیفکر همهی اینها را رقم بزنم تا اینکه روزی ناگهان دیدم سرعت اتفاقات از سرعت دویدن خودم بیشتر شده. آنقدر که از یک جایی دیگر توانی نماند برایم. آنقدر که این ماه را به اجبار بهم مرخصی دادند. گفتند برو و استراحت کن! حالت اصلا خوب نیست! من به معنی واقعی کلمه از پا افتادم.
و همهی اینها در سال دوم رزیدنتیام بود. سخت ترین سال کل چهار سال دستیاری و من همهی اینها را پشت سر گذاشتم. و نمیتوانم بگویم حالا سالم و سلامتام. الان دست و پا و کمر و زانوها و تمام تنم کوفته شده. بعضی صبحها توان بیرون آمدن از تخت و ایستادن روی پاهایم را ندارم. نه که فکر کنید به لحاظ روانی، که کاملا جسمی. گاهی اوقات به دور و برم نگاه میکنم و جایی که هستم را باور نمیکنم. حیران میمانم. چقدر سریع پیش رفت همه چیز. کنترل اوضاع یک جایی از دستم خارج شد و خود خواسته خودم را به جریان زندگیم سپردم. و راضیام.
ما دو نفر بودیم در سختترین و تلخترین روزهای زندگیمان؛ من مثل همیشه در حال فرار کردن و او پشت سرم تند تند راه میآمد. رهام نکرد. هر بلایی که فکر کنید سرش آوردم با هر کار و کلمهای. و رهام نکرد. از یک جایی پناه هم شدیم. دست یکدیگر را گرفتیم و با هم از ته آن تاریکی آمدیم بیرون. و باور کنید اصلا آسان نبود. حالا شدیم سه نفر. خیلی هیجان انگیز و عجیب است. سومی الان توی شکمم تکان میخورد. مثل یک ماهی کوچک حرکاتش را درونم حس میکنم.
دارم سعی میکنم همهی اینها را در خودم حل کنم. دارم سعی میکنم باهاش کنار بیایم. دارم سعی میکنم نترسم و قوی باشم. نمیدانم از این به بعدش روزبه روز نسبت به راهی که آمدهایم سختتر میشود یا آسانتر؟ ولی میدانم که زیباتر خواهد شد.
میدانم که این متن مثل یک نقاشی تمام نشده ناتمام است. ناقص است. ولی همین است که هست. باقی بماند برای بعد.
گر غبار جبینات را میخشکاند، و اگر گرمای بیابان چشمانت را میسوزاند، یادآر که نور غروب لطیف است و آب بهاران سرد.
گر مونسات وا نهاده تو را، و اگر تنهایی را تحمل دشوار است، یادآر که سپیده دمان، چکاوک نغمه سرخواهد کرد و در دل تاریکی، شبانگاه، هزاردستان خواهد نالید.
گر سنگهای راه پایت را میخلد، یادآر که آدمی را برای رنج و بردباری آفریدهاند.
گر کورهراه زندگی طویل است و پرملال، یادآر که تنها یک بار باید از آن گذر کرد.
| سفرنامه شهسواران کوهسار _ ماری ترز / ترجمه محمد شهبا |
خطر نزدیک است... باید در جایی کوچک مخفی شویم. اگر بتوانیم، باید خودمان را داخل یک پرتقال جا کنیم. من و تو! یا جایی حتا بهتر، داخل یک حبهی انگور!
/ فدریکو گارسیا لورکا
بدنم سعی داشت با نهایت قدرت محتویات معدهام را تا آخرین ذرهی موجود بالا بیاورد و من تمامی وجودم سعی داشت این حقیقت که جنگ شده است را انکار کند.
یک وقتی هست که همهی آنچه که داری و ساختی را ویران میکنی به امید ساختن چیزهای دیگر، نه لزوما چیزهای بهتر، فقط چیزهای دیگر. فقط چیزهایی که آن چیزهای قبلی نباشد. نه فقط این، چیزهایی که هیچ ربطی به چیزهای قبلی نداشته باشد. فقط برای اینکه خودت دیگر خودت نباشد. نه که شبیه کس دیگری بشود، نه! کلا یک کس دیگری بشود. یک کسی که بتوانی توی آینه به چشمهاش نگاه کنی. بتوانی به چشمهاش نگاه کنی و توی صورتش اوق نزنی. که حتا یک وقتهایی دوستش داشته باشی. که بتوانی یک وقتی حتا برگردی به محل امن قبلیاش و ادامه بدهی. حتا اگر آدم دیگری شده باشی.
نمیدانم. توی فکر بودم شاید یک جای دیگری بسازم برای این کار. برای خالی کردن افکارم، احساساتم. مطمئن نبودم این یک کار را بتوانم دوباره از سر بکنم. نمیخواستم دوباره از سر کردنش برابر با اصلا نکردنش باشد. این شد که دوباره سر از اینجا درآوردم. من از خودم، از او، از خانهمان، از اتاقم، از نقاشیهام، از خانوادهام، از همهی آنچه که داشتم گذشتم اما اینطور که مشخص است، اینطور که دستهام دوباره بیقرار روی این کلیدها میرقصند، از اینجا نمیتوانم بگذرم.
شاید هم گذشتم. نمیدانم. کار خیلی سختی نیست. اصلا کلا چه اهمیتی دارد؟ چه فرقی میکند؟
من حتا هنوز مطمئن نیستم دارم از چی حرف میزنم.
یک وقتی هست بعد از تمام آن بیقراریها و دویدنها و به آن همه در و دیوار زدنها که بالاخره یک روزی یک جایی قرار میگیری. یک شبی، نیمه شبی که خواب نداری.
دلم نمیخواهد به پشت سرم نگاه کنم دیگر. دلم نمیخواهد بنشینم و فکر کنم به اینکه چه شد و از کجا به کجا رسیدم. دلم میخواهد مثل بهار که میشود، مثل شاخهی خشکِ به نظر مردهای که دوباره از نو جوانه میزند، زنده شوم. سبز شوم. سرپا شوم. دلم میخواهد آدمکِ درونم دوباره بتواند با یک کسی با کسانی حرف بزند. مهم نیست چه بگوید، فقط بتواند بگوید. آدمکِ درونم ماههاست با کسی حرف نزده.
انگار یک چیزی درونم فلج شده.
یک چیزی هست که هرچقدر تلاش میکنم پنهانش کنم بالاخره یک جوری یک جایی سر باز میکند. آمدم دربارهی این بنویسم که نشد باز. شاید یک وقت دیگر. شاید هم هیچوقت.
اگر تو قرار بود از آن من باشی، پس چرا اینقدر درد میکشم؟
و اگر قرار بود از آن من نباشی، چرا اینگونه عاشق شدیم؟
من جز همینها که نوشتهام چیزی برای گفتن ندارم. اینها هم مال هر کسی است که بتواند بخواندشان.