تمام دیشب را بیدار بودم.

صبح امروز ایران در سومین بازی‌اش در جام جهانی مقابل مصر باز هم مساوی کرد. دقیقه‌ی پنج بازی یک گل مفت خوردیم؛ دقیقه‌ی ده طارمی ضربه‌ی پنالتی را خراب کرد؛ دقیقه‌ی هشتاد و نه شوت سعید عزت اللهی به تیر دروازه خورد؛ و توی وقت‌های تلف شده شجاع خلیل‌زاده گل دوم را زد و پس از بازبینی VAR به دلیل آفساید مردود اعلام شد. چند دقیقه بعد یکی از دوستانم توی استوری اینستاگرامش نوشت:‌ «آه مادران داغدار این شکلیه!‌» می‌خواستم برایش بنویسم جدای از تمام توجیهات منطقی که می‌توان آورد در اشتباه بودن این حرف، این بچه‌ها، در ساده‌ترین حالت ممکن تنها دارند کارشان را انجام می‌دهند. که در مقایسه‌ی مشابه پس تو هم از کارت استعفا بده و برو بنشین توی خانه که گرفتار «آه مادران داغدار» نشوی. می‌خواستم بنویسم که مبارزه‌ی سیاسی‌تان که قرار بود حکومت را عوض کند حالا زورش تنها رسیده به چندتا بازیکن فوتبال. ننوشتم. حوصله‌ی بحث ندارم. وقتی اوضاع همه چیز یک جوری می‌شود که می‌بینی هر سمتی که می‌ایستی یک جوری اشتباه است یک جاده‌ی فرعی درست می‌کنی و می‌پیچی آنجا، سمت ناکجا، که اصلا مهم هم نیست.

سوت پایان را که زدند پسرم بیدار شد. بغلش کردم. نازش کردم. بوسیدمش. هزارتا بوسیدمش. لباس هایش را عوض کردم. حین تلفنی حرف زدن با مادرم ناخن‌های دست‌های بی‌قرارش را به بدبختی کوتاه کردم که صورتش را زخمی نکند. در حالی که بغلم بود خانه را مرتب کردم. گذاشتمش توی تابش. در سریع‌ترین حالت ممکن با در کاملا باز حمام دوش گرفتم. حین حمام کردن با سر کفی و آب چکان صدبار باهاش دالی بازی کردم که فکر نکند رهاش کردم و رفتم!‌ بیرون آمدم. موهایم را خشک کردم. توی آغوشم باهاش رقصیدم. گذاشتمش کنار اسباب بازی‌هاش آشپزخانه را مرتب کردم. کمی بازی کرد و بعد خسته شد. می‌غلتد و دمر می‌شود اما نمی‌تواند دوباره به پشت برگردد، خسته می‌شود و غرغر می‌کند تا برش گردانم. برش که می‌گردانم یک دقیقه بعد مثل فنر دوباره دمر می‌شود. گذاشتمش توی روروک که غذا بپزم. پیازها را پوست می‌گیرم خورد می‌کنم، هویج را خورد می‌کنم. مرغ را از فریزر بیرون می‌آورم توی آب روی گاز می‌گذارم کمی بجوشد تا بوی بد ندهد. توی روروک دور جزیره این طرف و آن طرف می‌رود. روروکش به لبه‌های کابینت‌ها، به پایه‌های صندلی‌ها، به من گیر می‌کند. راهش را هموار می‌کنم که جلو برود. برایش آواز می‌خوانم. برنج را توی قابلمه می‌ریزم. آب جوشیده‌ی مرغی می‌ریزد روی گاز، تمیز می‌کنم. خسته می‌شود. غرغر می‌کند. می‌برمش توی اتاقش روی تاب کمی تاب می‌خورد. برمی‌گردم آشپزخانه مرغ‌ها را می‌گذارم روی پیازداغ‌ها توی ماهیتابه. غرغر می‌کند. می‌گذارمش روی تختش تا با جغجغه‌هاش که از تخت آویزان کرده‌ام ور برود و بازی کند. کمی سرگرم این کار می‌شود. دست کوچکش را بالا می‌آورد می‌زند به اسباب‌بازی‌ها و تکانشان می‌دهد. برمی‌گردم به آشپزخانه برنج را می‌گذارم روی پلوپز. غرغر می‌کند. دوباره دمر شده و دستش لای نرده‌های تخت گیر کرده. رهاش می‌کنم. برمیگردم آشپزخانه. احساس می‌کنم دارم روانی می‌شوم. قلبم تند می‌زند. به خودم فحش می‌دهم که خواسته‌ام مثلا آشپزی کنم. بالاخره کارم را یک جوری هول هولکی تمام می‌کنم. برمی‌گردم به اتاقش، دیگر کلافه شده. بغلش می‌کنم. آرامش می‌کنم. شیر می‌خورد. می‌خوابد. قلبم هنوز تند می‌زند. خسته شده‌ام!

دارم سعی می‌کنم که یک روزم را به طور کامل و با تفصیل برایتان شرح بدهم، چراکه گمان می‌کنم راویان روزمره برنده‌ی ماجرا هستند و چیزی بهتر از روزمرگی برای نوشتن نداریم. سعی کردم کمی هم شاعرانه باشد. که نبود. قطعا زندگی یک روز مادر یک بچه‌ی پنج ماهه هیچ چیز شاعرانه‌ای ندارد. دست کم امروزِ من که سعی داشتم برایتان بنویسم. لذا وقتتان را نگیرم. داشتم می‌نوشتم که چطور به زانو درآمدم.

سخت‌ترین قسمت فرزندپروری برای من آنجاست که مدام و هر لحظه به این فکر می‌کنم که نکند یک کاری بکنم که این بچه یک جوری به یک شکلی آسیب ببیند. این فکر کردن مدام به اینکه این کاری که دارم انجام می‌دهم چقدر درست است سخت‌ترین قسمتش است.

به خودم هم فکر می‌کنم. فکر می‌کنم که چطور آخرین کتابی که به دست گرفته‌ام را تمام کنم؟ چطور آخرین سریالی که شروع کرده‌ام را تمام کنم؟ که چرا یادم نمی‌آید آخرین فیلمی که کامل دیده باشیم چه فیلمی بوده؟ که یک شب تا صبح راحت خوابیدنم کی بوده؟ اینکه کی برگردم سر کارم و درسم را دوباره شروع کنم؟ من که گمان می‌کنم از آن فضا به اندازه‌ی هزار سال فاصله گرفته‌ام و همه چیز از یادم رفته. که زندگی‌مان دیگر هیچ وقت به آن شکل قبل برنمی‌گردد. که آن شکل قبلی چه شکلی بود اصلا؟ خیلی وقت‌ها به همه‌ی این‌ها فکر می‌کنم.