من زندگی را چنان دوست دارم که به کلام نمی‌آید. رقص شراب زرین در جام‌های باریک بلور را دوست می‌دارم. از لمیدن بر بستری تمیز و کش و قوس دادن به بدن و بیرون کردن خستگی از تن لذت می‌برم. از تنفس هوای پاکیزه و نشاط‌انگیز بهار، از تماشای زیبایی شامگاه و مطالعه‌ی کتابی حکیمانه و گیرا حظ می‌برم. خودم را دوست دارم، قدرت عضلات و نیروی افکار روشن و دقیق خویش را دوست دارم. این وضعیتِ تنهایی خودم را دوست دارم که سبب شده چشم احدی هنوز به غارها و ورطه‌های تاریک درونم نیفتاده باشد، که دیدنش هر تنابنده‌ای را گیج و گول می‌کند. هرگز درنیافتم که چرا مردم زندگی را ملال‌انگیز می‌دانند. زندگی جالب است و من آن را به خاطر راز سربه‌مهری که در بطن خود دارد دوست دارم، سبعیت بی‌امانش را، و بازی‌های پرجوش و خروشی را که شیطان‌وار با وقایع و مردم می‌کند.

| تنگنا _ لئانید آندره‌یف / ترجمه‌ی رضا بهرامی |