سلام و درود بر شما گرامیان.
اول از همه، عرض کنم که پادکست آن، قسمت دوم هم منتشر شد. از راوی عزیز، دوست خوبم، صاحب پلتفرم نویسنده، صمیمانه بابت حمایت مالی که از این پادکست داشتن، ممنونم. همچنین از هالی عزیز، و همسر گرامیشون، زهرا خانم هم بابت انرژی مثبتشون، صمیمانه تشکر میکنم. در این مدت که حضور نداشتم، حال و حوصله هیچ کاری را نداشتم و به زور جناب آقای سید عزیز، که ما را هر روز تحت فشار میگذاشت برای ضبط پادکست، و از سید عزیز بدتر، آقای مهدی خان که هر روز یک متلکی به ما میانداخت، فقط توانستم خودم را هم بیاورم و پادکست آن را ضبط کنم. هنوز هم خیلی، روی مود نیستم. اما از اینکه این روزها، دوستان خوبی پیدا کردم، خوشحالم. خیلی خوشحالم. و قدر این موضوع را میدانم. دردهای خیلی بزرگ و مهمی در زندگی هست، که صحبت در مورد آنها، ممکن نیست، و دردهای بیاهمیت کوچکی هست که آنها را هی بهانه میکنیم و نق آنها را میزنیم که بگویم که مشکلات ما همین مقدار، کوچک و خنده دار است. در حالی که نیست! واقعا نیست!
روزهایی از این بدتر نبوده، اما فقط جلو میروم. میخواهم بدانم که بعدش چه میشود و بعد آن چه میشود و بعدتر از آن چه میشود. این کنجکاوی است که میگوید برو! کشان کشان، میروم! کجا؟ جلو! این هم میگذرد. باید یک کاری کنم که انرژی داشته باشم. خلاصه اگر احیانا درست و حسابی کامنت نمیدهم و سر نمیزنم و... ، نگذارید پای بیمعرفتیام. اما حالم خوب! کودک درونم زنده! آهنگ کردی گذاشتم! سیگار گوشه لبم! میرقصم برایتان!
و اما یک سوال! آیا شما فامیلهای به درد بخوری دارید؟ یا فامیلهای به درد نخوری دارید؟
این یک اعلام موضع رسمی شاید باشد، اما سوال برای من پیش آمده که چرا، انقدر به فامیلهایی که هیچ وقت به دادمان نرسیدند و تا توانستند برای ما آزار و زحمت و اذیت بودن رو اینا انقدر بهشون نون قرض میدن! من در عین حال که ظاهری بسیار عصبی و دست نیافتنی دارم، خاکی ام و در پس خاکی بودن، یک بد اخلاق و مغرورم! کجای این تاریخ زندگی من، دستم را گرفتند که الان من باید بهشان نان قرض بدهم؟ و برایم حتی مهم باشد که در مورد من چه فکر میکنند؟ کامیون کامیون (از جنس پخ ماشینی) بار بریزن توی اون کاری که قراره فامیل برای من پیدا کنه! هوم؟ مگر از شماها، خیری هم به ما میرسه؟ من برای چی باید رزومهام را به کسی که میدانم، یکی باید برای او شغل پیدا کند، ارسال کنم که بشیند و آبگوشتم را بار بگذارد؟ تو یک بار دستت به گوشت رسید و دیدیم میخواستی نان چه کسانی را ببری! بعد تو الان ناگهان نگران یکی مثل من شدی که کار دارم یا نه؟ برو این مرغ، بر دام دگر نه!
من دست شستم، در فکر مشکلات شخصی خودمم، و حال و حوصله هیچ چیز و هیچ آدمی و هیچ کس را ندارم. حال و حوصله دردسرهایی که شما خیر ندیدهها برایم میخواهید ایجاد کنید ندارم! پس حالا، دوباره آهنگ کردی ام را میگذارم و ...
اوخی اوخی لو چاوانه ..
ارادت . هاتف