You need to enable JavaScript to use this application.

۰۵ : ادا بازی

1 هفته،4 روز پیش در نوشته‌های هاتف

سلام.

ادا بازی و دو رو بودن آدم ها، برای من غیر قابل تحمل است. و متاسفانه اخیرا هم از این بی‌شعوری‌ها، دیده‌ام! کسانی که ادای باشعور بودن را در می‌آورند و چون دارند ادا در می‌آورند، نمی‌توانند آن را در مدت زمان بیشتری ادامه بدهند. و به شکل خنده‌داری، ناگهان فریاد می‌زنند "من خیلی بی‌شعورم!" . این ذات انسان است که شخصی را که نیست، اگر بازی کند، نمی‌تواند آن را بدون نقص بازی کند و یا به مدت طولانی‌تری بازی کند. اگر شما انسان با شعوری باشید و تلاش کنید که خودتان را بی‌شعور نشان دهید و نقش یک شخص بی‌شعور را بازی کنید، دو حالت برای شما پیش می‌آید. حالت اول که کاملا معلوم است که ادا است! چون شما نمی‌توانید مانند یک بی‌شعور واقعی، نقش بازی کنید و همیشه نقص خواهید داشت! و مساله دوم این است که در مدت زمان طولانی‌تر، به اصل خود باز می‌گردید و نمی‌توانید مدت زیادی نقش بیشعور را به خود بگیرید! این حالت، به صورت برعکس هم صادق است. اگر هاتف گذشته بودم، در ادامه می‌نوشتم که این کار را نکنید و ذاتا تلاش کنید که با شعور باشید! اما هاتف امروز هستم و همچین چیزی را نمی‌نویسم! هر کسی مختار است که به هر چیزی که هست ادامه دهد! و برایش آرزوی موفقیت می‌کنم! فقط دور و بر من نباشد! برود و هر جای دیگری که دوست دارد بی‌شعور باشد! قبلا هم نوشته بودم که بحث اوگی و دوستان است! در این  مجمع، کور بشم اگر یک درست و حسابی دیده باشم! کور شم!

و در مورد دوم، حساب و کتاب است. مهم این است که خودتان با خودتان کیف کنید. کسی غیر از خودتان، برای خودتان اهمیت ندارد! می‌خواستم کاری کنم برای شخصی که ناگهان با خود گفتم که چرا من بایستی برای این آدم بی‌ارزش، خودم را اثبات کنم!؟ اصلا نیازی هست که خودم را برای این آدم اثبات کنم؟ خیر! پس چرا باید زمان ارزشمندم را برای انجام این کار بگذارم؟ پس به او پیام دادم و گفتم که من برایت کاری انجام نمی‌دهم چون فرصتش را ندارم. آنقدر بی‌شعور نیستم که بگویم با تو حال نمی‌کنم، اما حقیقتش این است که این روزها، با تعداد انگشت شماری از آدم‌ها حال می‌کنم و با تعداد بی‌شماری، واقعا حال نمی‌کنم! چون خودخواهند! و من به شدت از آدم‌های خودخواه متنفرم! به شدت از کسانی که بهره هوشی پایینی دارند اما ادعا می‌کنند که اینشتاین هستن متنفرم! من خودم بهره هوشی پایینی دارم و ادعا ندارم خیلی باهوشم! من قلم به شدت بدی دارم، ولی ادعا نمی‌کنم نویسنده هستم! من صدای بدی دارم، اما ادعا نمی‌کنم که خواننده هستم، اما زیاد می‌شناسم از این‌ها که گزاره اول هستند و گزاره دوم را ادعا می‌کنند! و من یک بار به دنیا می‌آیم و زندگی می‌کنم! پس حق کامل خودم می‌دانم که شخصی را آدم حساب نکنم، به پیام شخصی پاسخ ندهم، هرکسی را دلم بخواهد فالو کنم و یا آنفالو کنم! از چه کسی بدم بیاید و از چه کسی خوشم بیاید. به عنوان یک بار فرصت زندگی هم، اجازه ندم که هیچ دو هزاری، بهمم بریزد . من اکنون می‌خندم و خوشحالم

و در مورد سوم، کمرم شکست! تا کنون ۳۲۰ گیگابایت دانلود از اینترنت داشتم و به معنای دقیق کلمه، کف آسفالت خوابیدم! و دانلود‌ها تا یک ترابایت ادامه خواهد داشت. اما من خوبم! خوشحالم. چون حالا تصمیمات زندگی خود را گرفته‌ام. مانیفست خود را نوشته‌ام. وب‌سایت خودم را ایجاد خواهم کرد و پس از آن فقط و فقط درگیر خودم و کارهایم خواهم بود! نه آدم‌هایی که هزار تومن نمی‌ارزند! و من خوشحالم! از اینکه سیگار را برای همیشه ترک کردم، خیلی خوشحالم! از اینکه دیگر قلیان نمی‌کشم، بسیار خوشحالم! از اینکه می‌خواهم تلاش کنم تا مثل عقب مونده‌ها تولید محتوا نکنم خوشحالم! از اینکه هوای تهران این روزها چند درجه‌ای خنک‌تر شده خوشحالم! از اینکه قراره سرمای شدیدی بیاد خیلی خوشحالم!‌ از اینکه می‌فهمم دارم چه کار می‌کنم، خوشحالم! از اینکه دوباره دستم به کد‌ها رفته است، خیلی خوشحالم! از اینکه حالا برای زندگی خودم برنامه‌ای دارم، خیلی خوشحالم! و در نهایت از اینکه مجددا وبلاگستان فارسی را دور انداختم، بیش از بیش از اندازه خوشحال هستم! من و دوستانم برای هم کافی هستیم‌. و به دنبال زندگی بهتر، می‌جنگم ! برای خودم! 

ارادت

2

۰۴ : ۳۰۰۳ بازدید!

2 هفته پیش در نوشته‌های هاتف

سلام. پنلم را دیدم و آماری توجهم را جلب کرد. ۳۰۰۳ بازدید در نویسنده داشتم! هرگز و هرگز این آمار را زیر سوال نمی‌برم و فنی وبسایت را هم مخدوش در نظر نمی‌گیرم. اتفاقا قسمت دردناک اینجاست که سایت به درستی آمار گرفته و عجیب هم نیست. چیزی که در دنیای وبلاگ‌ها اصلا عجیب نیست. 

همانطور که دوستان قدیمی می‌دانند، برای من آمار، هیچ ارزشی ندارد! این آمار اگر یه میلیارد و سه بود هم برایم اندازه حتی یک چیز بی‌ارزش هم ارزش نداشت (مثلا نگار که دوستان قدیمی میدونن ته جدول ارزشهای زندگیمه). اما نوشتن این پست صرفا بررسی است.

همانطور که عرض کردم، آمار بازدید برایم مهم نیست اما نفوذ چرا! و این نفوذ هیچ‌گاه در آماری مشخص نمی‌شود. چقدر درگیر کرده ام!؟ چقدر توانستم اثر داشته باشم!؟ اما چیزی که در دنیای وبلاگ‌ها وجود دارد این است که اثرپذیری بسیار پایین است که در ادامه عرض میکنم! اما بایستی عرض کنم که برایم بازخورد، و بازگشت اثری که گذاشتم بسیار مهم است! و علت سرد شدنم به این اجتماع نیز دقیقا برای همین است! 

یادم هست که در پادکستی، جمله‌ای را گفتم بس حکیمانه! که از نظر خودم بسیار هم جمله معمولی بود! پس از گذشت چند ماه، شخصی از مخاطبانم، برایم نوشت و از من تشکر کرد و گفت، تو زندگی من را تغییر داده‌ای! آنقدر که من فکر می‌کنم آدم خاصی نیستم و متاسفانه این فکر درست‌ترین فکر زندگیم است، گمان کردم که دارد من را مسخره می‌کند! اما توضیح داد و گفت که من این جمله را در پادکستم گفتم! و این جمله زندگی او را تغییر داده است و سپس عکسی برایم فرستاد! که دیدم حرف من را  روی آینه اتاقش چسبانده تا هر روز در جلوی چشمش باشد! من این را با چند بازدید می‌توانم تعویض کنم؟ و این همان اثر گذاریست.

اما من عموما، آمارهای وبلاگ را جدی نمی‌دانم! با ارزش نیز نمی‌دانم. مخاطبانم را چرا! و سو تفاهم نشود! عدد آمار اما برایم بی‌ارزش است. چون می‌دانم که این تاثیر در حکم صفر است. من در میان پامنبری‌ها، منبر نرفته‌ام و با اینکه خودم را پامنبری می‌دانم. من میان کلی بالای منبری‌ها، می‌خواهم اثری داشته باشم! این ممکن نیست. رفتارهای سرد و بی‌روح و هدف‌دار! حتی از کسانی که ادعایشان چیز دیگریست و رفتار زننده‌شان چیز دیگری، برایم در این سالها و حدود بیش از دو دهه، این تجربه را به ارمغان آورده است که، عدد آمار برایم مهم نباشد. چون بنده، عقده‌ای من باب توجه ندارم! اما برایم اثر گذاری، با فاصله بسیار زیاد از ادا و ادایی بودن، مهم است! من نیازی به پا منبری ندارم! نیازی به ادایی بودن ندارم و بسیار چیزهایی که در زندگی دارم، برایم کافیست! اما تعامل، چرا! بی نقاب و بی ادا دوست دارم از کاری که انجام می‌دهم لذت ببرم! ذهن مرا تعامل ارضا می‌کند نه پامنبری! نه تعداد بازدید و نه هرچیزی که این روزها ارزش شده و هیولاهایی را پشت ماسک و ادا پنهان کرده! و این فرهنگ بسیار نابود کننده، باعث شده که جز خنده، به چیز دیگری فکر نکنم....

و بدانم که این اعتبار نیست. عدد ساده است. تو فکر می‌فروشی و با خوشحالی، دوربین گذاشته‌ای که واااو، ۳۰۰۳ نفر از جلوی مغازه‌ام رد شدند! پس من چقدر آدم مهمی ام! بدون تعامل، به نظرم عقب ماندگی است که برای چنین چیزی مغرور شویم، اما صد تاسف که هستند کسانی با این فرهنگ و این باعث شده که من، بدون نگاه کردن و اهمیت دادن، فقط بنویسم و بگویم که بدانید که می‌دانم!

پروژه خوب پیش می‌رود، اما میخواهم وقتی کامل شد، سهمم را بفروشم! به جای درگیر اشخاص بودن، درگیر اهداف خودم هستم. من شکست را قبول ندارم! و آنقدر تلاش می‌کنم که به جاهایی که دوست دارم برسم، که قطعا، وبلاگ پربازدید نیست!! (تعامل بالا چرا!)

ارادت

 

0

۳: دست از قلم ندارم

2 هفته،3 روز پیش در نوشته‌های هاتف

سلام. دیگر آدم گذشته انگار نیستم. شاید شما هم همینطور فکر کنید که دیگر آدم گذشته نیستید! همه ما بعد از آن دو روز، دیگر آدم قبل از آن دو روز نیستیم! شما هم باشگاه می‌روید، مثل من! شما هم ممکن است کارهایتان را بکنید و دوره‌هایتان را بگذرانید، بیرون بروید، کافه بروید، اما هر شب به یادشان اشک بریزید! مانند من! که هر شب یادشان می‌کنم. و با خود گفته‌ام که بی‌شرف و بی‌وجود هستم، اگر شما را فراموش کنم! سکوت کردن در این موضوع، بی‌شرفی ویژه‌ای می‌خواهد که شکر خدا، من ندارم. اما تا دلتان بخواهد، دیده‌ام!

نمی‌دانم شما هم تجربه کرده‌اید یا نه، اما ساعت ۲:۵۰ نیمه شب بود و ویدیویی دیدم از هودور (G.O.T) در بالای تصویر و در پایین تصویر، همان جاویدنامی که در را نگه داشته است، با موزیک خاصی که آقای جوادی، برای همان سکانس هودور (Hold the Door) ساخته ... از ساعت ۲:۵۰ تا ۴ صبح، فقط گریه کردم! نمی‌توانم فراموش کنم! حتی اخیرم به ذهنم رسیده است که یک تتو داشته باشم! گواهینامه؟ به درک! ادارات دولتی هم به درک! بدن خودم است و خودم می‌دانم و تفکراتم! و گمانم که از این افیون رهایی‌ای هست! 

دستانم به قلم رفته می‌لرزد، کبریت بی‌خطری شده‌ام که حتی نور کوچکی در این تاریکی نیستم! دیگر تعارف با کسی ندارم. دلیلی هم برای تعارف و احترام ندارم. محترم شمردنشان، نه از من که از خودشان است! احترام می‌خواهی باید نشان بدهی که محترم هستی، وگرنه هیچ چیزی برایم نیستی! زخم‌هایی که بر پشتم خورده آنقدر زیاد است که واقعا برایم مهم نیست که چه کسی در مورد من چه فکری می‌کند! در این شرایط، اصلا حال و حوصله مسخره‌ بازی‌ها را ندارم! اما زندگی در جریان است.....

در این روزها که دست از قلم ندارم، شش و بش هستم! در تمامی جوانب زندگی، شش و بش هستم. دو دوره ثبت نام کردم و در تلاشم تا برخی از مدارکم را که اعتبار محدودی داشتند و منقضی شده‌اند را مجددا تمدید کنم. تمامی تمرکزم را بر روی کیفیت بگذارم و در هر جایی که احساس می‌کنم وقتم را تلف می‌کند، حضور نداشته باشم! آدم‌هایی که وقتم را تلف می‌کنند، نبینم! و تا به امروز موفقیت آمیز بوده است . در حال توسعه داینو هستیم. من قوی‌تر از روزهایم خواهم بود. حساب گوگلم در کمال تعجب، مسدود شده است! اما من ادامه می‌دهم.... 

1

۲: مرگ هست، ظلم هست

3 هفته،3 روز پیش در نوشته‌های هاتف

سلام و احترامات

می‌فرماید شاعر که : تا در این دنیا مرگ هست، ظلم هم هست. ای مادر غریبم، من را به پشت کوه‌ها ننداز!

پس می‌دانیم که تا مرگ هست، ظلم هم هست. یکی از این مرگ‌ها که چند روز پیش رخ داد. دوباره. انگار که دی‌ ماه، هنوز ادامه دارد. طوری که دیگر این باران، این خون‌ها را از روی خاک، نتواند که بشوید! از دیروز، روح و روان درستی ندارم و غم بی‌اندازه‌ای را تحمل می‌کنم. دیگر حتی قضاوت‌ها و احتمالا اتفاقاتی که با نوشتن این پست‌ها، تجربه می‌کردم، برایم مهم نیست! همان روزهای تلخ بلاگفا را عرض می‌کنم! مگر می‌شود که تا این حد بی‌شرف بود؟ راستش را بخواهید نه! اگر هم می‌شود، من نمی‌توانم باشم! بیشتر از این سکوت کنم و بگویم چیزی نشده است. 

سیگارم را ترک کردم، قلیان را ترک کردم، در مورد چیزهای بسیاری سوبر شدم. اما راستش را بخواهید، انگار که دیگر نمی‌توانم زندگی کنم. مگر می‌شود با این کوه غمی که روی دوشم، و دوشمان، سنگینی می‌کند، خوشی کنیم! زنده بودن شاید، بقا شاید، اما زندگی، ما چندین ماه است که سر در گریبان هستیم و اشک می‌ریزیم! باشد بلندتر گریه می‌کنیم! اما یادت نرود که نانوا هم روزی گرسنه‌اش می‌شود و گذر آمپول‌زن به تزریقاتی می‌افتد و زمین، مانند طناب دار، گرد است. بله که اگر بگویم زندگی می‌کنم، شعاری توخالی دادم! نه! من خیلی وقت است که دیگر زندگی نمی‌کنم! نمی‌توانم این درد را تحمل کنم. اما سکوت کردم. آه می‌کشم و می‌دانم که این آه ها بلاخره به جایی می‌رسند!  

دیگر به هیچ کس، اعتماد ندارم. هیچ کس...

همین .

هاتف

1

1 : غیبت صغری

3 هفته،3 روز پیش در نوشته‌های هاتف

سلام و درود بر شما.

تقریبا دو هفته‌ای بود که از آخرین نوشته‌ من در این صفحه نویسنده می‌گذرد (که آن پست اکنون حذف شده است). باید بگویم که در این دو هفته، اتفاقات زیادی را تجربه کردم. تصمیم به مراقبه گرفتم. با خودم فکر کردم. بر روی کاغذ‌ها نوشتم. باید تصمیمی برای خودم می‌گرفتم! باید در نهایت با خود می‌گفتم که با خودم چند، چند هستم. و حساب و کتاب خودم را با خودم صاف کنم. پس نیاز بود که بنشینم و بنویسم و بنویسم و این کاغذهای سردرگم را پاره کنم تا به یک نتیجه قطعی برسم! نتیجه‌ای که می‌توان نامش را تصمیم گذاشت! از جنس تصمیم‌های کبری! و شاید تصمیم‌های هاتف! تصمیم‌های من. برای راوی که مدیریت اینجا (نویسنده) را به عهده دارد، در قالب مشورت و درد دل یک صدایی ارسال کردم که بعدها با خود مشورتی، آن را حذف کردم! قصد این بود که از نویسنده بروم! اما خودم منصرف شدم. اما در نهایت خواستم که با راوی مشورت کرده باشم. در این دو هفته، تصمیمات مهمی گرفتم. مرزهایم را با خودم مشخص کردم. اینکه کدام وب‌سایت و وبلاگ را بخوانم و کدام را نخوانم! از کدام سرویس استفاده کنم و از کدام سرویس استفاده نکنم! در رفتارم چه تغییراتی بدهم. بدانم کجا هستم و کجا می‌روم. و انصافا به نتایج به شدت خوب و ارزشمندی رسیدم که این بسیار مفید و مهم بود. 

تصمیم گرفتم که سایت‌هایم را ببندم! تنها همین نویسنده بماند! تصمیم گرفتم که در این نویسنده، هیچ لینکی نداشته باشم! تصمیم گرفتم که وبلاگ هاتف را به فراموشی بسپارم و دیگر وبلاگ‌نویس نباشم. اگر هم در نویسنده می‌نویسم، صرفا نویسنده برایم یک دفتر یادداشت آنلاین است که با شما از این قاب صحبت می‌کنم. دیگر وبلاگ‌نویس نیستم و علاقه‌ای هم ندارم پس از گذشت بیش از ۲۰ سال، این نامی که به نظر خودم بسیار سیاه است، یدک بکشم. تصمیم گرفتم که دوباره بازگردم به رشته تخصصی خودم! رشته‌ای که در آن تحصیل کردم. تصمیم گرفتم که از شبکه‌های اجتماعی، در توییتر و تلگرام باشم. تصمیم گرفتم که تمرکز فعالیتم را برای همیشه از وبلاگ‌ها و دنیای وبلاگستان فارسی قطع نمایم و انرژی‌ام را در فضاها و اجتماعات دیگری قرار دهم. تصمیم گرفتم که از دنیای وبلاگ‌ها فقط و فقط در نویسنده بنویسم و دیگر هیچ کاری نکنم! اضافه کاری‌ها را برای همیشه، به پایان رساندم. تصمیم گرفتم که بر روی پروژه‌های دیگر فعالیت کنم. و وقتم را بیش از این دور نریزم. و دوباره بازگردم به روالی که از سال ۲۵۸۰ تا ۲۵۸۴ پیش گرفته بودم. با این تفاوت که دیگر این اشتباهی که از ابتدای سال ۲۵۸۵ مرتکب شدم را دوباره تکرار نکنم!

اکنون این منم، با اینکه این اولین نوشته این صفحه خاطرات و نوشته‌های من نیست، اما از اکنون به بعد، اولین محسوب می‌شود. حال می‌دانم که به کجا آمده‌ام و آمدنم بحر چه بود و چه هست و چه خواهد بود. حال می‌دانم که از کدام مسیرها بایستی حرکت کنم. چطور مراودات اجتماعی داشته باشم. و این تفکرات و مواضع جدیدم را دوست دارم. حالا می‌توانم به جای اتلاف وقت، در جاهایی که دوست ندارم، در کارهایی که دوست ندارم، با آدم‌های بی‌ارزشی که دوست ندارم، نباشم! و این قشنگ‌ترین تصمیم من در این دو هفته بود! اینکه هر کار دوست دارم، انجام دهم! ملاحظه کسی را نکنم و واقعا زندگی کنم! دنیا به من یک زندگی بدهکار است! نیست؟ پس اکنون این من هستم. 

می‌خواستم با راوی‌ جان مشورت کنم، اما نشد و صداها را پاک کردم! فلذا از اینجا از او معذرت‌خواهی می‌کنم. و تصمیم بر این شد که اینجا، صفحه خاطرات و نوشته‌های من است. وبلاگ نیست! شما در اینجا هیچ مطلب تخصصی و... مطالعه نخواهید کرد. صرفا اتفاقات روزانه و خاطرات و شاید اگر فرصت و حوصله‌ای بود، مطالب تخصصی که در مطالعاتم به آنها رسیدم. اکنون حالم خوب است و برایتان بیشتر خواهم نوشت.

در دوراهی بستن نظرات برای همیشه و نبستن نظرات، مانده‌ام. نظر دهید که آیا نظرات را برای همیشه بسته نگاه دارم و یا خیر؟

ارادتمند. هاتف

 

 

5
دسته‌بندی‌ها

تمامی حقوق برای هاتف محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده