You need to enable JavaScript to use this application.

که گر گریزم کجا گریزم؟

3 سال،8 ماه پیش

ایستاده بودم زیر دوش، نگاه می‌کردم به قطره‌های آب که می‌ریخت کف حمام، چند تار موی چرخیده در هم که راهشان را بین برجستگی کاشی‌ها باز می‌کردند به چاه را با چشم‌هام دنبال می‌کردم، و ناگهان: لحظه‌ی حقیقت. فرو ریختم. نشستم کف حمام به گریه کردن. گریه کردن زیر دوش مدت‌ها بود از یادم رفته بود. ناپدید شدن اشک‌هام لای قطره‌های آب، سوزش چشم‌هام، صدام که میان صدای آب گم می‌شود. بارها گفته‌ام که گریه کردن حالم را بهتر نمی‌کند فقط بدترش می‌کند. اما چاره که نباشد گزینه‌ی دیگری در کار نیست. ناگهان خودت را می‌بینی که زانو زدی، دستت را تکیه دادی به شیر آب، با دست دیگرت سرت را گرفتی و سعی می‌کنی احساسات و افکار متناقض درونش را تبدیل به اشک کنی و از توی سرت بیرونشان کنی. چون ناگهان با یک مشت حقیقت پنهان روبه‌رو شدی. چون چیزی که همه‌ی این سال‌ها ازش فرار می‌کردی حالا یک جوری توی زندگی‌ات جا خوش کرده که هیچ راه فراری برایت نمانده. ترسیدی... خیلی ترسیدی. دلت می‌خواهد همان کاری را بکنی که همیشه می‌کردی و بعد بخزی توی لاک خودت، اما نمی‌توانی. نمی‌توانی چون اینبار با همیشه فرق می‌کند. لاک تو حالا شده آغوش همان کسی که گاهی از سرسختی‌ش می‌ترسی.

گیر کردی. گرفتار شدی.

 

0

برای نوشتن باید در این سوی کلمات ماند

3 سال،8 ماه پیش

گهگاه نیاز دارم چیزهایی بنویسم که به طور کامل به آن احاطه ندارم، اما درضمن ثابت می‌کنند که آنچه درون من است از من قوی‌تر است.

/ یادداشت‌ها ـ آلبر کامو

 

روزها و شب‌های عجیبی است. من اخبار را دنبال نمی‌کنم، تلوزیون نمی‌بینم، توییترم را چک نمی‌کنم اما خبرها به گوشم می‌رسد. بی‌خبری در دنیای امروز ناممکن به نظر می‌رسد. دلم اما بی‌خبری می‌خواهد. آینده به خودی خود مرا می‌ترساند. کمتر از خانه بیرون می‌روم. از آدم‌ها، به جز یک نفرشان، با کسی صحبت نمی‌کنم. درس می‌خوانم و گاهی اوقات درس هم نمی‌خوانم. این‌ها باشد اینجا تا اگر زمانی برای خودم سوال شد که من این روزها واقعا چکار می‌کردم؟ جوابی برای سوالم داشته باشم. دو هفته بیشتر است که بیکارم. دو هفته بیشتر است که همه چیز یک جورهایی توی هم گره خورده. گره کور نیست اما حوصله‌ی باز کردنش را ندارم، دلم نمی‌خواهد. دلم می‌خواهد زمان متوقف شود. به خاطر تو. به خاطر این روزهامان که می‌ترسم توی همین روزها بماند و بعدتر دیگر هیچ وقت تکرار نشود. این اعتصاب‌واره‌ی تا حدی اجباری تا حدی اختیاری و این بی‌کاری آرام‌ترم می‌کند.

این روزها تنها چیزی که برایم مهم است تویی،‌ فکر کردن به تو، زندگی کردن با خیال تو، اینکه چشم‌هام را ببندم و تو را کنارم تصور کنم. دست‌هات را حس کنم که روی تنم کشیده می‌شود. دلخوشی‌ام ده شب‌هایی است که با هم فیلم تماشا می‌کنیم، و شب‌هامان، و روزهامان، و تک‌تک ثانیه‌هامان. گفتی امروز و فردایت را بدون من تصور نمی‌کنی. چقدر جمله‌هات آرامم می‌کند. چقدر دوست داشتنت خوب است. چقدر دوست داشته شدن خوب است.

این روزها توی همین روزها نمی‌ماند. تمام می‌شود و روزهای بهتری به دنبالش می‌آید. ما از این بلاتکلیفی سالم بیرون می‌آییم.

 

0

من درد در رگانم، حسرت در استخوانم

3 سال،9 ماه پیش

خوابیده‌ام. خیره به سقف. همه چیز دور سرم چرخ می‌خورد. من دور همه چیز چرخ می‌خورم. من خوابیده، نشسته، ایستاده. من در حال سماع. من چرخان به دور خودم، تخت، اتاق، خانه. من ایستاده روی سقف، چسبیده به دیوار، معلق. من گیج. من منگ.

گفت برایش شعر بخوانم. صدای خودم توی سرم پیچید. صدای خودم سال‌ها پیش که این‌ها را بلند و رسا آواز می‌کردم: من درد در رگانم، حسرت در استخوانم، چیزی نظیر آتش در جانم پیچید... تا قطره‌یی به تفتگیِ خورشید جوشید از دو چشمم... همین که واژه‌هاش درون توده‌ی خاکستری سرم رسوب کرده‌اند حرصم را درمی‌آورد. ب. حق داشت خواب ببیند دارد شاملو را کتک می‌زند!

دستانِ بسته‌ام را

آزاد کردم از

زنجیرهای خواب.

به او نگاه می‌کنم. و همه چیز دور سرم چرخ می‌خورد. دست می‌کشم کنار گونه‌اش، انگشت می‌کشم روی ابروهاش، بینی‌ش، لب‌هاش. و همه چیز دور سرم چرخ می‌خورد: بخواب! بخواب که بیداری دوای درد ما نیست دیگر.

مسکن‌ها دارند تأثیرشان را از دست می‌دهند. سردرد از پس سرم دارد راهش را باز می‌کند به باقی قسمت‌ها. و همه چیز دور سرم چرخ می‌خورد.

افکاری در تاریک‌ترین نقاط ذهنم روی هم تلنبار شده اند. هر از گاهی، از اعماق این آتشفشانِ کهنه‌ی خاموش، شعله‌هایی سربرمی‌کشد و مغزم را می‌سوزاند. افکاری تاریک، در تاریک‌ترین نقاط ذهن. چرا از یاد نمی‌برم؟ و همه چیز دور سرم چرخ می‌خورد. کلمه‌ها درون هم فرو می‌روند، توی هم حل می‌شوند.

تو می‌فهمی از چی حرف می‌زنم؟

 

_ ای کاش چراغِ معجزه‌ای سراغ داشتم تا فریاد برکشم:

«اینک

چراغ معجزه

مَردُم!»

اما نه. خبری از معجزه نیست. خبری از چراغ نیست. همه چیز تاریک و گنگ است. تاریکی دور سرم چرخ می‌خورد. گنگ بودنِ حال و آینده مغزم را می‌سوزاند.

ای کاش می‌توانستند

از آفتاب یاد بگیرند

که بی‌دریغ باشند

در دردها و شادی‌هاشان

حتا

با نانِ خشکِشان.

و کاردهایشان را

جز از برایِ قسمت کردن

بیرون نیاورند.

«جز از برای قسمت کردن.» واژه‌ها مسخره شده‌اند. واژه‌ها هیچ کدام معنای اصیل خودشان را ندارند. وای از روزی که واژه‌ها از معنا تهی شوند. «حتا با نان خشکشان»؟ وقتی می‌گویم شاملو حرصم را درمی‌آورد از چی حرف می‌زنم؟! آنان به آفتاب شیفته بودند، بله! زیرا که آفتاب تنهاترین حقیقتِشان بود. که چی؟! واژه‌ها از معنا تهی شده‌اند. تنها چیزی که ازشان مانده زیبایی‌شان است وقتی که شاعرمسلکی تردست، پشت هم قطارشان می‌کند. شعر زمان ما اما باید کمی از بار سانتی‌مانتالِ درونش کم شود. زیبایی دیگر به کار ما نمی‌آید.

 

_ جمله‌ای مدام توی سرم تکرار می‌شود: «ستمگران بعدی سرزمین ما چه کسانی خواهند بود؟»

ای کاش می‌توانستم

خونِ رگانِ خود را

من

قطره

قطره

قطره

بگریم

تا باورم کنند.

ای کاش می‌توانستم.

تو می‌فهمی از چی حرف می‌زنم؟

 

0

هیچ که‌ات نمی‌شناسد. نه. ولی از تو می‌سرایم من.

3 سال،9 ماه پیش

«ما اصلا آماده نبودیم. بوت نداشتیم. وسیله‌ای نداشتیم. من اصلا نمی‌دونستم. تو هم مطمئن نبودی که قراره بریم بالا و نمی‌دونستی مسیر کجاست و چقدر آسون یا سخته. اول یه مانع رو رد کردیم، رفتیم اون بالا. مسیر رو پیدا کردیم. وسایل همدیگه رو جابجا کردیم. خسته شدیم. بهت گفتم چجوری راه بری اونجا، کدوم وری وزنتو بندازی. لیز خوردیم. استراحت کردیم. خوراکی‌هایی که آورده بودی خوردیم. خندیدیم. آدما رو دیدیم. تو با دوستت حرف زدی. جامونو عوض کردیم، رفتیم یه جای بهتر، جای بهتر همدیگه رو بوسیدیم. رفتیم یه جای بهتر دوباره. بازی کردیم. با مامانت حرف زدی. با هم حرف زدیم. همدیگه رو بوسیدیم. کلی خندیدیم. رفتیم پایین، مانع بلند آخر مسیرم با هم رد کردیم و رفتیم و تموم شد. یه بطری کوچولو هم آب داشتیم فقط واسه کل مسیر. تو لیدر بودی گفتی امروز می‌خوایم بریم اونجا، اون بالا. من لیدر بودم مسیر رو پیدا کردم برامون. حتا مسیر رو برعکس رفتیم، مثل بقیه نرفتیم.

زندگی‌مون هم شبیه همینه... خیلی شبیه.»

 

من لیدر بودم. تو لیدر بودی. من دیگر تنها نیستم. تو هم تنها نیستی. ما همدیگر را داریم. من یک کسی را دارم که می‌توانم برای همیشه بهش اعتماد کنم. می‌توانم خودم را بسپارم به تو و چشم‌هام را ببندم و بدانم که اگر چشم‌هام را به همه چیز جز تو بستم، تو حواست به همه چیز و من هست.

توی هزاردستان علی حاتمی یک جایی رضا خوشنویس به ابوالفتح می‌گوید: «خوب حرف می‌زنی ابوالفتح! دلم می‌خواست روزگار بهتری بود و از عشق می‌گفتی.» روزگار بهتری نیست اما من دلم می‌خواهد برایت از عشق بگویم. با اینکه کار ساده‌ای نیست.

نوشتن از همه‌ی روزهایی که از سر گذراندیم کار ساده‌ای نیست. نوشتن از تو کار ساده‌ای نیست. احساس را بیان کردن، حس را به کلمه درآوردن هیچ وقت آسان نبوده. به خاطر همین هم هست که اینجا سکوت کرده‌ام همه‌ی این روزها. اما از زیبایی‌ها ننوشتن هم بی‌انصافی است. از تو که این همه می‌خواهمت ننوشتن، عین بی‌انصافی است. باید این موج‌های خروشان آرام بگیرد، من آرام بگیرم، تو آرام بگیری، قلبم قرار بگیرد و بعد بنشینم و یک دل سیر بنویسم. از تو برای خودت، برای خودم بنویسم.

 

0

سرگشاده..

3 سال،10 ماه پیش

نگران من نباش، اگرچه نگرانی تو را درک می‌کنم. من هم بسیار نگران این بچه‌هایی هستم که انگار بلندترین موج‌های اقیانوس‌ها در سینه‌هاشان به ساحل می‌کوبد. می‌فهمم که تو چه می‌گویی، اما بابت من خاطرت را جمع کن. اتفاقی نخواهد افتاد. بزرگ‌ترین اتفاقی که می‌تواند برای کسی بیفتد این است که ترسش بریزد. من دیگر هراسی ندارم. وقتی می‌بینم تن آدم ممکن است مرده باشد، اما خودش سرافرازتر از پیش زنده بماند، چرا باید بترسم؟ از سنگ‌هایی که به سرمان فرومی‌ریزد نمی‌ترسم و از مرگ ابایی ندارم. من اگر بدانم می‌توانم چیزی را، کسی را، با تمام وجود دوست داشته باشم، دیگر از هیچ چیز نمی‌ترسم. عشق به آدم جسارت و شجاعت می‌دهد.

 

من توی زندگی‌ام برای خودم یک سری اصول و قانون دارم،‌ و تعدادی خط قرمز. اخلاق برای من همانطوری که کانت معتقد بود وظیفه‌گرا است. من عقل و شعور دارم و وظیفه دارم اخلاقی زندگی کنم. تلاش کرده‌ام انگیزه‌ی انجام کار خوب برایم فقط انجام کار خوب باشد، نه به امید بهشت،‌ و نه از ترس جهنم و نه همچون عرفا به عشق خدا، یا به قول سانتی‌مانتال‌ها به خاطر کارما. من با توجه به اصولم درست و غلط را تشخیص می‌دهم و انسان‌های خوب را از بد جدا می‌کنم. بالاخره هرکسی برای خودش، برای زیستن، فرمول‌هایی دارد. مغز من هم اینطور کار می‌کند:

خط قرمزهاتان را مشخص کنید، بعد ببینید چه کسی ازشان عبور می‌کند، و بعد آدم‌هایتان را انتخاب کنید.

اولین اصل زندگی من صداقت و اولین خط قرمزم در زندگی دروغ است. دروغ گفتن برای من غیراخلاقی است، چه پیامدی داشته باشد چه نه. تا آنجا که بتوانم ـ مگر به استثنای مرگ و زندگی یک انسان ـ نه دروغ می‌گویم و نه می‌پذیرم به من دروغ بگویند. توی فلسفه‌ی زندگی من دروغ مصلحت‌آمیز به از راستیِ فتنه‌انگیز نیست. دروغ که بگویی همه‌ی راه‌ها را می‌بندی. به روی خودت، به روی دیگران. من همیشه توی سایه زندگی کرده‌ام. جوری زندگی کرده‌ام که خواه یا ناخواه وجودم، بود ام برای کسی، برای دنیا اهمیتی نداشته باشد. چند سال عمر کودکی و نوجوانی‌ام در سایه‌ی یک دروغ و بعد دروغ‌های بعدی که وصل بود به دروغ اول حرام شد. من برای عدم صداقتم، برای ایمان آوردن به این جمله که "دروغ گفتن فی نفسه عملی غیراخلاقی است" هزینه داده‌ام.

و این آن مصیبتی است که شما به دامن ما انداختید. حکومتی که جز دروغ نگفته و جز پنهان کردن حقیقت کاری نکرده. و ما، مردمی که شبیه حکومت‌اند، حتا وقتی که انکارش می‌کنند. حکومتی که به دروغ گفتن خودش هم قانع نیست، می‌خواهد تمام مردمش را دروغگو باربیاورد. وقتی کسی را مجبور کنی ظاهرش شبیه افکار و درونش نباشد مجبورش کرده‌ای به دروغ گفتن. به اسم دین یا قانون، فرقی نمی‌کند. و مثال‌های بی‌شمار دیگر. ما توی این به اصطلاح وطن از کودکی و درست‌تر از وقتی که دست چپ و راستمان را می‌شناسیم، وقتی پا به مدرسه می‌گذاریم پیش از هرچیز اولین چیزی که می‌آموزیم دروغ‌گویی است. و اولین دروغ همان دروغ ادامه‌داری است که به درازای عمرمان، کوتاه یا بلند، ادامه می‌یابد. اولین قطعه‌ی دومینو روی دیگری می‌افتد و می‌رود همینطور تا مرگ، تا بعد از مرگ و تا وقتی اسمی از ما جایی توی این جهان هنوز وجود دارد. این کاری است که از شما آموختیم و توی همین مدرسه‌ها حرفه‌ای‌اش شدیم. ما به خاطر داشته‌هایی که دوست نداریم داشته باشیم، یا نداشته‌هایی که دوست داریم داشته باشیم، یا برای خلاص شدن از چنگ چیزهایی که داریم و ای کاش نداشتیم اولین راه حلی که به ذهنمان می‌رسد دروغ است.

حالا بعد از همه‌ی این‌ها که از سر گذرانده‌ام صداقت شده اولین اصل زندگی‌ام و دروغ اولین خط قرمزم. شما سال‌هاست اولین خط قرمز زندگی مرا زیر پا گذاشته‌اید. چطور بپذیرمتان؟ چطور بهتان رأی بدهم؟ چطور تأییدتان کنم؟ و چطور پشتتان بایستم؟

شما برای ما زندگی‌ای ساختید از دروغ که در آن مدام در حال رمزگشایی هستیم. شما که اصل و قاعده‌تان دروغ است و پنهان کردن حقیقت، که از نظر من فرقی با دروغ‌گویی ندارد. شما که در گولاگی که ساخته‌اید، به قول سولژنیتسین، دروغ حلقه‌ی اتصالی است که همه چیز را به هم متصل نگه می‌دارد. چطور بپذیرمتان؟

برای آن‌ها که هنوز نمی‌توانند موضعشان را مشخص کنند:‌ خط قرمزهایتان را مشخص کنید. برای زندگی‌تان، برای اخلاقیات قاعده و قانون داشته باشید.

برای من دروغ، دروغ است. برای من ظلم، ظلم است. فرقی ندارد مسلمان ظلم کند یا دیگریِ ملحد یا هر کس و ناکسی که می‌شناسید و نمی‌شناسید. نمی‌پذیرم.

 

0

پنجاه و یک

3 سال،11 ماه پیش

وقتی بهتر نمی‌نویسم، پس چرا می‌نویسم؟ اگر آنچه را که می‌خواهم بنویسم، نمی‌نوشتم، چه می‌شدم؟ نهایتا پشت سر خود درجا می‌زدم؟ من مثل کسی که از اتاق تاریک می‌هراسد، جرأت خاموش ماندن ندارم.

برای من نوشتن تحقیر شخصی است، ولی نمی‌توانم از نوشتن رها شوم. نوشتن برای من مثل اعتیادی است که از آن نفرت دارم و با وجود این، استفاده می‌کنم. مانند عادتی زشت که حقیرش می‌شمرم ولی نمی‌توانم شرش را از سرم کم کنم.

| فرناندو پسوا ـ کتاب دلواپسی، ۸۴. (۱۹۰) |

 

0

و تنم هنوز بوی نم و آهک می‌دهد

4 سال پیش

«چه کسی می‌گوید ظرافت در پرده‌های هزار لایه پیچیده است؟ چه کسی گفت ماه کامل از پشت شاخه‌های در هم تنیده چشم‌نوازتر است؟ چرا به جای این‌که بگویم در رنج خود نشسته‌ام، از سنگ سیاهی که ردش بر شانه‌هام مانده حرف می‌زنم؟ چرا نمی‌گویم تنهایم، و می‌گویم؛ سایه‌ی گرگ سیاهی که بر قله‌های دور نشسته است، در شهر تنها بر وجود من افتاده است؟»

 

و تنم هنوز بوی نم و آهک می‌دهد

 

0

پژواک آخرین واژه‌ای که در وقت نوشتن غایب است

4 سال پیش

* می‌دانم آنچه می‌گویم بی‌معنا و خنثاست: نشانه‌ای است سراسر آکنده از نیستی و فنا... من هرگز (حتا در بازگویی‌های همیشگی‌ام) چیز تازه‌ای کشف نخواهم کرد. فقط پژواک آخرین واژه‌ای را که در وقت نوشتن غایب است می‌شنوم و رسواییِ سکوت آن‌ها [واژه‌ها] را و خاموشیِ خویش را.

 

من هرگز چیز تازه‌ای کشف نخواهم کرد. چیز تازه‌ای نخواهم نوشت. همه فقط و فقط تکرار نوشته‌های گذشته است. اتفاقات همه فقط و فقط تکرار ماجراهای گذشته است. می‌گویند به الگوهایی که مدام توی زندگی‌تان تکرار می‌شود دقت کنید. یک الگویی دارد توی زندگی من تکرار می‌شود. من اما دیگر بیست ساله نیستم که از پس این الگوها، اگر نتیجه باز هم همان باشد که بود، سالم بیرون بیایم. می‌ترسم، و ترسم باز دست و پایم را بسته. ولی اینبار دیگر کسی نیست که مدام تکرار کند: نترس. نترس. نترس.

نوشتن از این چیزها برای من سخت است. هنوز سخت است. به زمانی فکر می‌کنم که کسی که مرا از نزدیک می‌شناسد چیزهایی را که می‌نویسم بخواند، بعد چه فکری با خودش خواهد کرد؟ چه فکری درباره‌ی من خواهد کرد؟ و بعد چه می‌شود؟ چه چیزهایی تغییر می‌کند؟‌ به این چیزها فکر می‌کنم و نوشتن سخت‌تر می‌شود. آدم عاقل خودش را با دستان خودش از آنچه که هست شکننده‌تر می‌کند؟ من عاقل نبوده‌ام.. و شکننده‌تر از این ممکن است؟ به گمانم هست.. اما اگر همین آخرین سنگر را از خودم بگیرم دیگر چه می‌ماند برایم؟

آن آخرین واژه‌هایی که در وقت نوشتن برای من غایب است چیست؟ می‌دانم. درست، دقیق و مشخص می‌دانم.

بعدتر برایتان می‌نویسم. همه چیز را درست، دقیق و مشخص می‌نویسم.

 

* من می‌نویسم. زیرا با یکدیگر زندگی کردیم. چون من فردی در میان آن‌ها بودم. سایه‌ای میان سایه‌های‌شان. جسمی نزدیک جسم آن‌ها. می‌نویسم چرا که آن‌ها نشان محوناشدنیِ خود را بر من گذاشتند که فقط با نوشتن بیان می‌شود. خاطره‌ی آن‌ها از نوشتن عاجز است. نوشتنِ خاطره‌ای بر مرگِ آن‌ها تصدیقی است بر زندگیِ من.

| * دبلیو، یا خاطرات کودکی ـ ژرژ پِرِک |

 

0
درباره
همیشه‌ی متروک About Img

من جز همین‌ها که نوشته‌ام چیزی برای گفتن ندارم. این‌ها هم مال هر کسی است که بتواند بخواندشان.

تمامی حقوق برای همیشه‌ی متروک محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده