You need to enable JavaScript to use this application.

ای کاش آب بودم

7 سال،4 ماه پیش
متأسفانه من سواد روایت ندارم که آن‌چه که رفت را جوری برایتان توضیح دهم که حس کنید با ما بودید. با من و پدرم. رفته بودیم کوه و آبی از بالای کوه سراریز می‌شد پایین و آبشاری بالای کوه بود و خودمان بودیم و خودمان. من تنها، خودم و خودم بدون موبایل، بدون این‌که عکسی بگیرم یا فیلمی یا استوری ای یا پست اینستاگرامی یا هرچی. با روسری سبز و سارافون زرشکی و شلوار جینی که از فرط لاغری بعد از افسردگی برایم گشاد شده بود. می‌رفتیم بالا و بالاتر و پدرم مدام می‌گفت که بروم روی فلان سنگ فلان جا بنشینم یا فلان جا بایستم تا از من عکس بگیرد! و صدای آب و آب، آب. آنجاست که می‌فهمی شاملو چرا می‌گوید ای کاش آب می‌بودم گر توانستمی آن باشم که دلخواهِ من است. و من آب بودم. به جای این‌که از ترس خیس شدن از سنگ‌های کنار رود بالا بروم، همراه آب و از وسط رود و از روی سنگ‌های وسط آب راه می‌رفتم، پا برهنه، سر تا پا خیس، و جوان شدم، زنده شدم.
اصلا من آدم گوشه‌ی خانه نیستم، آدم کوه‌ام، آدم آب و سنگ و خاک و درخت و چمن و الخ. البته به شرط حضور نداشتن انسان‌های دیگر، به شرطی که چند ساعت بعد برگردم به گوشه‌ی امن خودم.

0

تنهایی مقدس، عزلت شریف

7 سال،4 ماه پیش
بهمن محصص یک جایی از مستند "فی‌فی از خوشحالی زوزه می‌کشد" می‌گوید: «الآن برای من، نقاشی کردن، یک احتیاجی است درست مثل شاشیدن، برای راحت شدن!» الآن اما برای من تنها بودن یک چنین احتیاجی است.
هر روز پدر و مادرم مرا به دندان می‌کشند و می‌برند این‌جا و آن‌جا. دیدن آدم‌های حوصله‌سربرِ تکراری. باور کن کار به جایی رسیده که از صدای حرف‌زدن آدم‌ها تهوع می‌گیرم. از شنیدن این‌که فلان‌جا دعوتیم دچار شوک آنافیلاکسی می‌شوم. پدر و مادرم گمان می‌کنند توی خانه ماندن افسردگی‌ام را بدتر می‌کند نمی‌دانند که به قول رولان بارت درون‌بودگی، آرامش و انزوا احساس بدبختی‌ام را کاهش می‌دهد. فکر می‌کنم اگر تا چند روز دیگر به تنهایی و انزوایم برنگردم می‌میرم. همیشه همین است. تنهایی یک درد است و هزار درمان، تنها نبودن هزار درد و... درمان؟ نمی‌دانم. تا حالا نشده تنها نبودن به معنی واقعی کلمه را تجربه کنم، به جز چند باری که با تو حرف می‌زدم، که آن هم تعدادش از انگشتان دست بیشتر نبوده. شاید من همیشه تو را از خودم دریغ کرده‌ام. شاید تو همیشه خودت را از من دریغ کرده‌ای. فرقی نمی‌کند. وقتی نتیجه یک چیز است، دیگر چه اهمیتی دارد؟ اما این‌که تنها نباشم و احساس تنهایی کنم را به کرات تجربه کرده‌ام.
بگذریم. این حرف‌ها گفتن ندارد.
 
خاطرات سوگواری
 
* از خاطرات سوگواری، رولان بارت، ترجمه محمدحسین واقف
 
0

استاد شجریان

7 سال،4 ماه پیش
صدای شجریان برای من این‌طور بوده که از یک جایی دیگر صرفاً تصنیف گوش کردن مرا راضی نمی‌کند. از من بپرسی شجریان را باید در آلبوم گوش داد. باید پیش درآمد و درآمد و ساز و آواز گوش کنی تا به تصنیف برسی. صدای شجریان را باید جرعه جرعه نوشید. باید مزه مزه کرد. شجریان باید ذره ذره توی وجودت ته‌نشین شود.
محمد ضیمران در صفحه‌ی هفت کتاب "گذر از جهان اسطوره به فلسفه" نوشته: اسطوره نیازهای عمیق دینی و اخلاقی را برآورده می‌کند. حتا در مواردی می‌تواند پاسخگوی نیازهای روزمره نیز باشد. شجریان برای من معنای کامل اسطوره است.
اگر بخت یار می‌بود و روزی استاد را می‌دیدم حتم دارم اولین چیزی که بهشان می‌گفتم این بود که: ما عاشقی را هم با صدای شما آموختیم، با:
حلاج‌وشانیم که از دار نترسیم
مجنون‌صفتانیم که در عشق، خداییم
چند روز پیش یک توییتی در توییتر مدام کوت می‌شد که: ابیاتی که با صدای شجریان در ذهنتان زمزمه می‌کنید چیست؟ بی‌شک اولین چیزی که به ذهنم آمد آوازی بود از آلبوم دود عود که استاد، شعر عطار را با آهنگسازی پرویز مشکاتیان و تار داریوش طلایی در گوشه‌ی نهفت از دستگاه نوا می‌خوانند:
آتش عشق تو در جان خوش‌تر است
جان ز عشقت آتش‌افشان خوش‌تر است
هرکه خورد از جام عشقت قطره‌ای
تا قیامت مست و حیران خوش‌تر است
گاهی اوقات این آواز نوا را می‌گذارم روی تکرار و پشت سر هم گوش می‌دهم و مدام به این فکر می‌کنم که چرا از این همه زیبایی نمی‌میرم؟ آنجایی که می‌گوید:
در عشق تو عقل سرنگون گشت
جان نیز خلاصه‌ی جنون گشت...
خلاصه‌ی تمام حس من به صدای استاد است. خلاصه‌ی آن‌چه که از عشق تجربه کرده‌ام. خلاصه‌ی "او".
حتم دارم روزی تاریخِ ما را می‌نویسند و از استاد آوازخوانی یاد می‌کنند که حکومتی از او می‌ترسید و بر محبوبیتش رشک می‌برد.

خط استاد شجریان

* به خط استاد شجریان در سال ۱۳۶۲

0

که دیدار تو ممکن نیست حتا بر مزار من

7 سال،4 ماه پیش
می‌خواستم برایت بگویم که چرا رفتم. دوست داشتم برایت تعریف کنم که چطور همه چیز به هم ریخت. که چطور همه‌ی دنیایم فرو ریخت. می‌خواستم بگویم که درست است که از بیرون همه چیز به نظر عادی می‌رسد اما از درون نابودم می‌خواستم بگویم که تو بدانی، که تو مثل دیگران فکر نکنی خوشی زده زیر دلم. می‌خواستم برایت بگویم که حالم خوش نیست. که فکر می‌کنم دیگر هیچ وقت حالم خوب نمی‌شود. می‌خواستم برایت بگویم که فکر می‌کنم همه‌ی این‌ها کفاره‌ی گناهم بوده. یا چه می‌دانم، عقوبت یا هرچی. تو خوب می‌دانی که از چه حرف می‌زنم. نگفتم. گفتنم چه فایده داشت؟ اگر می‌گفتم، می‌شنیدی؟ اصلا دوست داشتی بشنوی؟
اگر می‌گفتم دلم برایت بیشتر از همیشه تنگ است جواب بعدی ات قابل پیش‌بینی بود... چرا نمی‌توانم برایت بگویم که چقدر دلتنگت هستم؟
نه عزیز من... همه‌ی آن‌چه که من تجربه کرده‌ام چیزی جز درد و انتظار و دلتنگی نبوده است. من و تو هیچ وقت هیچ چیزی را قرار نیست تجربه کنیم. و این بزرگ‌ترین حسرت زندگی من است. اگر از همه‌ی این دنیا یک چیز بخواهم آن تویی. تویی که هیچ وقت نداشتمت و نخواهم داشت.

0

چهار

7 سال،4 ماه پیش
لا تُغرِّب أحداً راک وطناً...
غربتِ کسی نباش که تو را وطن دیده است...
| محمود درویش |

0

کابوس‌هایم دوباره برگشته‌اند

7 سال،4 ماه پیش
چند روز است که هر شب کابوس می‌بینم. کابوس‌های عجیب و غریب و شلوغ و درهم‌ام دوباره برگشته‌اند. از آدمی شبیه من که توی مغزش مدام میان نیم‌کر‌ه‌ی چپ و راست دعواست بعید نیست که این به هم ریختگی از جایی مثل ناخودآگاه بیرون بزند. چند شب پیش آدم‌بده‌ی خوابم مادرم بود. هیچ چیز ترسناک‌تر از این نیست که آدم‌بده‌ی داستانِ کابوست مادرت باشد. البته شاید این برای منی که این اواخر از هر آشنا و غریبه‌ای ضربه خورده‌ام خیلی عجیب به نظر نرسد.
دیشب خواب تو را می‌دیدم. می‌پرسی چطور ممکن است خواب آدم نادیده را دید؟ نمی‌دانم. اما مکانیزم دیدن خواب آدم نادیده _اگر برایت سؤال است_ این طوری است که یک کسی را توی خواب می‌بینی، او را با اسم شخص نادیده صدا می‌کنی، با او حرف می‌زنی، صدایش را می‌شنوی، همه چیز خیلی عادی است اما به محض این‌که از خواب بیدار می‌شوی می‌فهمی هیچ چیز از چهره‌اش به یادت نمانده. خاطرت نیست که چه شکلی بود. هر چقدر که فکر کنی و به مغزت فشار بیاوری به یاد نمی‌آوری. به جایی می‌رسی که گمان می‌کنی شاید اصلا یک آدم بی‌چهره دیده باشی. آدمی که همه‌ی کیفیت‌های یک آدم عادی را دارد به جز صورت. شبیه چیزهایی که در کتاب‌های موراکامی یافت می‌شوند. این روزها خواب‌هایم دوباره شده شبیه داستان‌های موراکامی. عجیب نیست که در خواب‌هایم گربه‌ها حرف بزنند و از آسمان زالو یا ماهی ماکرل و ساردین ببارد و آدم‌ها سایه نداشته باشند، چهره نداشته باشند. بد است. بد است که حتا توی خواب هم نتوانم چشم‌هایت را ببینم. نگاهت را بفهمم.
دلم یک خواب آرام می‌خواهد، یک خواب خوب، با اتفاق‌های خوب، از آن خواب‌ها که دلت نمی‌خواهد کسی بیدارت کند. از آن خواب‌ها که تا حالا هیچ وقت ندیده‌ام.

0

سه

7 سال،4 ماه پیش
وقتی کسی زندگی گذشته‌اش را پنهانی مرور می‌کند مهربان‌تر می‌شود.
| استاکر |

0

اینستاگرام (۲)

7 سال،4 ماه پیش
در روزگار اینستاگرام یک بار یک شخصی توی دایرکت برایم نوشته بود: «چقدر با برنامه‌ای» البته به علاوه‌ی یک مشت یاوه‌ی دیگر. حالا شاید بی‌رحمی باشد در مورد کسی که ازت تعریف کرده بگویی یاوه گفته ولی اگر این کار را توی دایرکت اینستاگرام انجام داده باشد گفتن‌اش کمتر بی‌رحمی به حساب می‌آید. اغلب این کار را برای (به اصطلاح خودشان) مخ‌زنی انجام می‌دهند اما جالب است بدانید که این یکی دختر بود! (این را هم بگویم که یک بار دایرکتی داشتم از یک دوست همجنسگرا و البته این یکی پسر بود! می‌خواهم بگویم دختر یا پسر بودن دیگر میک سنس نمی‌کند! این یکی آمده بود فقط کمی درد دل کند و برود. (یادم بیاورید یک زمانی از خاطرات این‌چنینی ام هم برایتان بنویسم. از این‌که مادر دهر روی پیشانی‌ام نوشته: لطفا بیایید با من درد دل کنید!)) می‌خواستم در جواب بزرگواری که گفته بود با برنامه‌ای بنویسم که من یک عمر است از الابختکی بودن و بی‌برنامه بودن رنج می‌برم آن‌وقت تو چطور از چند پست و کپشن اینستاگرامی به این نتیجه رسیده‌ای که من با برنامه‌ام؟ دقیقا با کدام استدلال؟ با علم به کدام شناخت؟ نگفتم. معمولا حوصله‌ی توضیح دادن به آدم‌ها را ندارم.
من اگر بخواهم در مورد دایرکت‌های پنج شش سال اینستاگرام داشتن برایتان بنویسم مثنوی هفتاد من کاغذ می‌شود. از بعضی‌هاشان حتا می‌شود یک داستان کمدی درآورد. البته ناگفته نماند که دوستی‌هایی هم از خلال این دایرکت‌ها شکل گرفت که بعضی‌هاشان برایم واقعا ارزشمند اند.
یک زمانی مد شده بود می‌آمدند توی دایرکت از ویژگی‌های اخلاقی‌ام می‌گفتند. مثلا بیست سی تا از ویژگی‌های شخصیتی من را که از میان پست‌ها _به خیال خودشان_ متوجه شده بودند را برایم ردیف می‌کردند. اینستاگرام همین است. با دیدن چند پست و استوری از کاربرها به افراد توهم شناختنِ آن کاربر دست می‌دهد. مثلا کسی که یک سال یا دو سال است که تو را فالو می‌کند فکر می‌کند دیگر کاملا تو را شناخته است. یک بار میان یکی از دایرکت‌های این‌چنینی با کسی آشنا شدم که این یکی از قضا واقعا آدم‌شناس بود. حتا از روی عکس یک نفر می‌توانست برایت شرح دهد که او چه جور آدمی است. و شاید باورتان نشود، کاملا درست می‌گفت. باور کنید از شخصیت آدم‌هایی که می‌شناختم یک چیزهایی می‌گفت که خودم پیش از آن بهشان دقت نکرده بودم یا بعدها به حرفش می‌رسیدم. آدم عجیبی بود. این‌که چطور و از کجا می‌فهمید را نپرسید، من هم نمی‌دانم. متأسفانه خیلی وقت است که از او بی‌خبرم. در دوستی‌های معمولی، وقتی به ابراز علاقه یکی از دو طرف منجر شود گند زده می‌شود به همه‌چیز. او گند زد به دوستی معمولی‌مان وگرنه من هنوز دوستی داشتم که در مواقع لزوم با فرستادن عکسی از یک شخص برایش می‌توانستم کل رازهای شخصی آن فرد را بفهمم. واقعا حیف شد. آدم‌های عجیب و غریب توی زندگی من زیاد آمده‌اند و رفته‌اند.
آخرین دایرکت جدی که قبل از بستن صفحه‌ام (که فعلا فکر می‌کنم موقتی است.) گرفتم نقل به مضمون این بود که «گاهی درست متوجه عکس‌هایی که می‌گیرید یا چیزهایی که می‌نویسید نمی‌شم...» این هم از آن جمله‌های متداولی است که زیاد شنیده و خوانده‌ام. و خب مشت نمونه‌ی خروار! واقعا شنیدن چند باره‌ی یک چنین جمله‌ای ناراحت کننده و ناامید کننده نیست؟

مطلب مرتبط قبلی: اینستاگرام (۱)

0
درباره
همیشه‌ی متروک About Img

من جز همین‌ها که نوشته‌ام چیزی برای گفتن ندارم. این‌ها هم مال هر کسی است که بتواند بخواندشان.

تمامی حقوق برای همیشه‌ی متروک محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده