You need to enable JavaScript to use this application.

خدای خامنه ای، قیامت کرد ۳

14 ساعت پیش

[ به دلیل محدودیت تعداد نویسه ها، پست "خدای خامنه ای، قیامت کرد" در قالب سه پست به انتشار در آمد. لطفا چنانچه محبت می کنید و این مطلب را می خوانید، از پست شماره ۱ شروع کنید...]

 

۴۱. و در قیامتی که با خون خامنه ای به پا شد،خدای خامنه ای با همه از کوچک و بزرگ آشنایی کرد و خودش، این خیل جمعیتِ سَربازِ سَرباخته ی دل‌سوخته را آشنایی کرد.

۴۲. از صحرای محشر و تحیر و گم شدگی و عطش و غربت، عشق دوربین ضبط سینمایی اش را با یک کات از کلاکت قیامت، تغییر جهت داد و ما رسیدیم. بالاخره رسیدیم. از یک مسجد قدیمی فرعی زدیم به یک خیابان و خدای خامنه ای اوضاع را طوری پیش برد که بعد از آن صحرای قیامت و آن بن بستی که دیدیم رو به روی خودمان، راه برایمان باز شد و رسیدیم به دانشگاه.

 

۴۲. در مسیر پسربچه ۷ ساله ای با بلوز نصف آستین زرد و شلوارک لی راه می رفت و شعار می داد: "دانشگاه بیدار است! از آمریکا بیزار است!" و دانشجو ها هم پشت سرش شعار می دادند و مسیر را پیش می رفتند. آخر هم نفهمیدیم که آن پسر بچه از کجا این شعار های دانشگاهی را یاد گرفته بود. 

۴۳. توی خیابان ها هم، رهیدگان از صحرای محشر حالا فوج فوج به خانه هایشان باز می گشتند در حالی که خامنه ای شهید و خانواده بی گناه و پاکش را تنها بر روی شانه هایشان تشییع نکرده بودند، بلکه درون سینه هایشان با خود به شهر ها و روستاها و آبادی هایشان می بردند و ساعت ۳ بعد از ظهر بود تا عصر و شب که کماکان جمعیت بود که برای بازگشت سرازیر می شد و صدای " عزا عزاست امروز، روز عزاست امروز، مهدی صاحب زمان(عج)، صاحب عزاست امروز" و فریاد های "آجرک الله یا بقيه الله(عج)" و "هیهات من الذله" از کوچه پس کوچه ها به گوش می رسید.

 

۴۴. و ما بازگشتیم... از صحرای کربلا. از عشق. از قیامت... و ما بازماندگان قیامتیم و شب در اتوبوس هم در سکوت غریبی فرو رفته بودند و صدای شمارش مهره های تسبیح و صلوات بود که به گوش می رسید. بچه ها خلوت کرده بودند با خودشان، با خامنه ای شهید و با خدای خامنه ای... 

 

۴۵. و پس از این رستاخیر امت مبعوث ایران، من یقین دارم که قیامت های دیگری برای جهان در پیش است که طی طریقش مردان و زنان با اراده می خواهد و اراده های محکم.

 

۴۶. امام آیت الله سید علی حسینی خامنه ای، آینه ای بود که شکست و تکثیر شد. آینه ای که حجاب معاصر بودن ما را از شناختنش دور نگه داشت و هیچکس به اندازه ی دشمنان پلید و زبونش او را خوب نمی شناسند... 

۴۷. صفحه های تاریخ در سطر هایی که به زمان ما می رسد جوهرش پررنگ تر می شود. زمان رخداد هایش نزدیک تر و ابتلائات و حوادثش پیچیده تر. حقیقت این است که با رفتن او، خداوند بار سنگینی بر روی دوش همه ی ما برای رسیدن به عدالت جهانی قرار داد و تکلیف ما از این پس سنگین ترینِ تکلیف ها خواهد بود از میان تکلیف تمام بشریت در همه ی قرن ها و هزاره ها...

 

۴۸. اللّٰهُمَّ ارْزُقْنا تَوْفِيقَ الطّاعَةِ، وَبُعْدَ الْمَعْصِيَةِ.

 

۴۹. وَصِدْقَ النِّيَّةِ.

 

۵۰. وَعِرْفانَ الْحُرْمَةِ.

 

۵۱. وَأَكْرِمْنا بِالْهُدىٰ وَالاسْتِقامَةِ.

 

۵۲. وَسَدِّدْ أَلْسِنَتَنا بِالصَّوابِ وَالْحِكْمَةِ.

 

۵۳. وَامْلَأْ قُلُوبَنا بِالْعِلْمِ وَالْمَعْرِفَةِ. وَطَهِّرْ بُطُونَنا مِنَ الْحَرامِ وَالشُّبْهَةِ.

 

۵۴. وَاكْفُفْ أَيْدِيَنا عَنِ الظُّلْمِ وَالسَّرِقَةِ.

 

۵۵. وَاغْضُضْ أَبْصارَنا عَنِ الْفُجُورِ وَالْخِيانَةِ.

 

۵۶. وَاسْدُدْ أَسْماعَنا عَنِ اللَّغْوِ وَالْغِيبَةِ.

 

۵۷. وَتَفَضَّلْ عَلىٰ عُلَمائِنا بِالزُّهْدِ وَالنَّصِيحَةِ.

 

۵۸. وَعَلَى الْمُتَعَلِّمِينَ بِالْجُهْدِ وَالرَّغْبَةِ.

 

۵۹. وَعَلَى الْمُسْتَمِعِينَ بِالاتِّباعِ وَالْمَوْعِظَةِ.

 

۶۰.  وَعَلىٰ مَرْضَى الْمُسْلِمِينَ بِالشِّفاءِ وَالرَّاحَةِ.

 

۶۱. وَعَلىٰ مَوْتاهُمْ بِالرَّأْفَةِ وَالرَّحْمَةِ.

 

۶۲. وَعَلىٰ مَشايِخِنا بِالْوَقارِ وَالسَّكِينَةِ.

 

۶۳. وَعَلَى الشَّبابِ بِالْإِنابَةِ وَالتَّوْبَةِ.

 

۶۴. وَعَلَى النِّساءِ بِالْحَياءِ وَالْعِفَّةِ.

 

۶۵. وَعَلَى الْأَغْنِياءِ بِالتَّواضُعِ وَالسَّعَةِ، وَعَلَى الْفُقَراءِ بِالصَّبْرِ وَالْقَناعَةِ.

 

۶۶. وَعَلَى الْغُزاةِ بِالنَّصْرِ وَالْغَلَبَةِ.

 

۶۷. وَعَلَى الْأُسَرَاءِ بِالْخَلاصِ وَالرَّاحَةِ.

 

۶۸. وَعَلَى الْأُمَراءِ بِالْعَدْلِ وَالشَّفَقَةِ.

 

۶۹.وَعَلَى الرَّعِيَّةِ بِالْإِنْصافِ وَحُسْنِ السِّيرَةِ.

 

۷۰. باید برخاست.

 

۷۱. نیمه های شب بود که بچه ها رسیدند به حرم الشهدای دانشگاه و شهدای ۱۷ ساله و ۱۹ ساله گمنام دانشگاه تا آن وقت شب بیدار مانده بودند برای استقبال از دانشجو ها.

 

۷۲‌. "وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ" 

 

۷۳. این پیچ تاریخی، طاقت فرساست.

۷۴. باطل خواهد رفت و حق پا برجاست.

 

۷۵. جای روحانی جوان دانشگاه روی پله های محوطه که قرآن بالای سر بچه ها می گرفت و گریه می کرد که سلام من را هم به آقا برسانید خالی بود. بچه هه می گفتند لحظه آخری تشییع قم قسمتش سده و شبانه رفته است تا برسد به نماز آیت الله جوادی آملی.

 

۷۶. پس می شد گفت که جایش خیلی هم خالی نبود. نه؟

 

۷۷. بعضی ها که نمی توانستند شب بروند به خانه همانجا کنار قبور شهدای گمنام کوله پشته هایشان را گذاشتند زیر سرشان و زیر آسمان پر ستاره ی نزدیک کوه های دانشگاه خوابیدند تا یکی دو ساعت بعد برای اذان صبح بیدار شوند.

 

۷۸. بیدار شویم.

 

۷۹. الهی که بیدار شویم همگی، تا قبل از اذان صبحِ روز ظهور... تا پیش از اذانِ ظهر روزِ رستاخیز.

.

.

.

۸۰. بِفَضْلِكَ وَرَحْمَتِكَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ...

 

1

خدای خامنه ای، قیامت کرد ۲

14 ساعت پیش

۲۱. باز پنج نفرمان را پیدا کردیم و چادر های هم را گرفتیم و رسیدیم به اولین خروجی. نفهمیدیم از چه مسیری اما بالاخره از خروجی ۱۵ سر در آوردیم. حالا مسئول اتوبوس هم پیامک داده بود که اگر می خواهید به اتوبوس های محب اسکان برسید بیایید خروجی ۱. آنوقت ما کجا بودیم؟ خروجی ۱۵! جالب اینکه در بین همان جمعیت کاسبی هم می شد. یعنی مردم روی سر هم از پله ها می آمدند پایین و تازه پایین پله یک نفر بساط کرده بود که بیایید عناب تازه بخرید خواهرم و ببینید چقدر خوش‌رنگ است و امتحان کنید که ضرر نمی کنید. یک نفر هم نان محلی می فروخت و بساط کرده بود‌. شرایط طوری بود که در خیابان های منتهی به مصلی امام مردم از گداهای مسیر هم آدرس می پرسیدند و یک دفعه می دیدی که پیرمرد سفید مویی با کت مندرس و شلوار کهنه کوتاه به عوض کم و معوج راه رفتن دستش را به کمرش گذاشته و خیلی جدی دارد با دست زائری را راهنمایی می کند برای رسیدن به مترو. امت مبعوث شده! خیلی هم خوب و عجیب!

۲۲. ما هم همینطور پیاده می رفتیم تا ببینیم به کجا باید رسید. در مسیر هم الحمدلله نیروهای هلال احمر و آتش‌نشانی بودند و خودرو های امدادی به کمک مشغول بود. بعضی مغازه دار ها مغازه هایشان را باز کرده بودند و امور زائران را رفع و رجوع می کردند. برخی مردم در خانه هایشان در طول مدت وداع و تشییع شبانه روزی باز بود و زائر های خسته را می بردند داخل یا خدمات بهداشتی در اختیار می گذاشتند. مسجد ها باز بودند تا نیمه های شب و هیئت مدیره مسجد زائر های تنها را می بردند داخل شبستان و پذیرایی می کردند. در موکب های مردمی هم بیشتر آب پخش می شد و گاهی شربت. اینکه بعضی می گویند پذیرایی های آنچنانی می شد را شخصا قبول ندارم. در سراسر مسیر آب الحمدلله به اندازه کافی توزیع می شد و گاهی شربت و گاهی هم هندوانه. اما اینکه پذیرایی یا توزیع شام یا توزیع چیز های دیگری باشد را شخصا در طی این کیلومتر ها پیاده روی ندیدم. نیرو های امنیتی و نیروهای مسلح هم خیلی کم در بین جمعیت دیده می شدند یا دیده نمی شدند. شاید هم لباسشان مبدل بود. از نیرو های کمسن بسیج بیشتر جلیقه پارچه ای پوشیده بودند و چند سرباز راهنمایی و رانندگی.

 

۲۳‌‌. آنقدر پیاده رفتیم که نمی دانستیم به کجا می رسیم. در ایستگاه مترو ها آنقدر جمعیت بود که از داخل مترو تا توی خیابان صف بود برای سوار شدن به مترو. دیگر خودتان حساب کنید که می شود چه جمعیتی. به توصیه ی یکی از بسیجی ها گوش کردیم و پیاده می رفتیم تا ایستگاه های بعد. ولی انگار که ما تنها کسانی نبودیم که این فکر را کرده باشیم باز می دیدیم چند هزار نفر دیگر هم آنوقت شب خودشان را پیاده رسانده اند به ایستگاه بعد! بالاخره جایمان شد در یکی از مترو ها و رفتیم بهارستان محل اقامت و باز نیم ساعتی پیاده رفتیم تا محل اسکان. از آنجایی که احتمالا دیروقت بود و از ساعت توزیع شام گذشته بود نمی رسیدیم به شام دانشگاه. از قضا همان وقت شب یکی از مساجد مسیر هم باز بود و آقایی ما را دید و گفت خانم ها بفرمایید داخل تا پذیرایی شوید. بچه ها نرفتند داخل و گفتند باید شب را برسیم به محل اسکان.این شد که چند بسته اولویه و نان آوردند و بینمان پخش کردند که خدا هم خیرشان بدهد حقیقتا. روی اولیه ها نوشته بود "بنیاد مستضعفین" ، به دانشگاه محل اقامت هم که رسیدیم فهمیدیم شام همین بوده و باز هم از بنیاد مستضعفین. برداشت من این بود که به دلیل مسائل امنیتی یا دلایل دیگر خود بنیاد غذای مشخصی را بین همه زائران توزیع کرده است و سپرده است که از همین غذا پخش کنند. 

 

۲۴. محل اسکانمان هم یکی از دانشگاه های تهران بود. نمی دانم دقیقا از چند دانشگاه اما از اردبیل تا کرمانشاه و تا اصفهان و یزد و چند استان دیگر همه اینجا اسکان داشتند. توی هر دانشکده کف کلاس ها را موکت پهن کرده بودند و توی راهرو ها را. به هر ۶ نفر حدودا یک موکت اختصاص داده می شد و هر اتوبوسی در یک کلاس اقامت داشت. دانشگاه خدمات دیگری مثل مشاوره یا پخش مستند و غرفه های کتاب و موکب را هم به طور شبانه روزی داشت و تعدادی از دانشجو های هر دانشگاه خادم شده بودند و میزبانی می کردند از دانشجوهای استان های دیگر.

 

۲۵. شب را همانجا خوابیدیم و خیلی از بچه ها برای سبک بار بودن وسیله زیادی نیاورده بودند. همان چند پتوی مسافرتی را بچه ها نیمه شب روی همدیگر می انداختند و با کیف ها و چادر هایمان برای خودمان رختخواب درشت کردیم و خلاصه همه الحمدلله خوابیدند. اذان صبح هم که شد بیدار شدیم و نماز خواندیم و اندک وسایلمان را جمع کردیم برای رفتن به تشییع. تجمع کردیم رو به روی در دانشگاه و گفتند اتوبوس می آید که تا جایی بتوانیم با اتوبوس برویم. بعد گفتند که مسیر ها بسته است و اتوبوس نمی تواند بیاید. با اینکه فاصله مان تا محل تشییع خیلی خیلی زیاد بود اما چند نفر از بین جمعیت یا رثالات الخامنه ای گفتند و گفتند زمان دارد از دست می رود و اگر صبر کنیم نمی رسیم به تشییع و خودجوش به راه افتادند. ما هم به راه افتادیم و سیل جمعیت بود که بین مسیر به ما ملحق می شد. خیابان ها تقریبا خلوت بود و غیر از چند مغازه دار که با تعجب به جمعیت نگاه می کردند و انتظارات جمعیت را، آن هم در یکی از دورترین نقاط تهران نسبت به محل تشییع نداشتند کس دیگری در خیابان نبود. گاهی چند خانم موتور سوار یا چند ماشین هم بین خیابان سر می رسید که بچه ها کنار می رفتند تا رد شوند. از کوچه ها و فرعی های مختلف مردم با پرچم ایران و پرچم های قرمز و چپیه های روی دوش انداخته به ما ملحق می شدند و هربار یکی از دانشجو ها یا اساتید جلو می افتاد برای شعار دادن و بعد جایش را به نفر دیگر می داد‌. بعضی ها از روی پشت بام ها یا پنجره خانه هایشان جمعیت را متحیرانه نگاه می کردند. بعضی کافه ها که باز بود تعدادی در آن ها نشسته بودند و انگار که منتظر باشند جمعیت بالاخره تمام شود ساعت ها نشسته بودند و قهوه می ورزند و باز هم تشییع کننده بود که از کوچه ای می جوشید و به خیابان اصلی می ریخت و برایشان قابل باور نبود. 

 

۲۶. مثل اربعین در مسیر در بعضی خانه ها باز بود و مرد ها با لباش مشکی و زن ها با چادر های بخ دندان گرفته یا عبا در کلمن های آبی و قرمز شربت درست می کردند و پخش می کردند بین مردم. تعدادی از افراد هم سینی های آب را گذاشته بودند روی سرشان و زیر آفتاب نشسته بودند روی زمین. بعضی ها پرچم ایران از تراس خانه هایشان آویزان کرده بودند که بگویند اگر زائری کاری داشت یا در راه مانده بود می تواند زنگ ما را بزند. ازدحام جمعیت که بیشتر می شد کمک های مردم تهران بیشتر به چشم می آمد. در محله ها، بعضی خانه ها که نزدیک خیابان های آث بودند از تراس خانه هایشان با شلنگ آب می ریختند روی سر جمعیت که کسی گرما زده نشود و فیلم این صحنه را هم خودم شخصا گرفتم. بعدا که کنار هم جمع شدیم بقیه ی بچه ها که در محلات دیگر تهران بودند می گفتند آنجا هم لین صحنه ها را پر تکرار دیده اند. یا مثلا آقای شیک و اتو کشیده ای با عینک دودی با پمپ کوچک نارنجی رنگی ایستاده بود کنار پیاده رو و تک و تنها به زائر ها آب می پاشید تا خنک شوند. بین راه جدا از موکب های توزیع کننده آب، هر خانه و مسجدی که توانسته بود به وسع خودش کلمنی را گذاشته بود روی چهارپایه ای که مردم گرما زده نشوند.

 

۲۷. ماشین های آتش‌نشانی هم که خدا خیرشان بدهد واقعا. چند آتش نشان زنده دل را گذاشته بودند برای هدایت شلنگ های آتش‌نشانی و آن ها هم انصافا کم نمی گذاشتند برای کار. یک دفعه می دیدی آتش‌نشانی از بالای سکو با شلنگ آب پسری را که چفیه اش را انداخته بود روی سرش و با خلوص تمام و بی توجه به اطراف داشت راه می رفت را با آب نشانه گرفته و سر تا پلیش را خیس کرده و بقیه ی مردم هم می خندیدند و آتش‌نشان مزبور هم با لبخند ملیح اما جدی روی لب انگار نه انگار که اتفاقی افتاده، یک نفر دیگر را از بین جمعیت انتحاب می کرد و بی هوا آب فشار قوی را می گرفت رویش و دوباره همه می خندیدند. تا اینجای مسیر صمیمت و همدلی قالب بود بر سوگواری. 

 

۲۸. به میدان امام حسین(ع) که نزدیک می شدیم حسابش از دستمان در رفته بود که چند کیلومتر پیاده رفته ایم. بچه ها می گفتند اگر در شهر خودمان تا حالا اینقدر پیاده رفته بودین حتما می رسیدیم به یک جایی. جمعیت به میدان امام حسین(ع) که نزدیک تر می شد دل ها یکی یکی می شکست و اشک ها جاری می شد. موکبی کلیپ رهبر شهید را در برخورد با بچه ها پخش می کرد. اذانی که در گوش نوزادی می گفت و کودک دستش را گره کرده بود به ریش های حضرت آقا. یا آنجا که به بچه ای که انگشتر می خواست گفتند: "کی بهت گفته این رو بگی باباجون؟" ، نشستیم روی جدول ها و دور هم گریه کردیم. در مسیر بلند بلند گریه کردن عیب نبود. هربار یکی از مردم بلند بلند گریه می کرد و هیچ انگشت نما نمی شد. چشم ها قرمز بود از اشک و اشک بود که از قامت مردم به زمین می ریخت و قدم هایی خسته که خودمان را برسانیم به میدان امام حسین(ع).

 

۲۹. به میدان امام حسین(ع) که رسیدیم تراکم جمعیت بیشتر و بیشتر هم شده بود. یکی از خودرو های حفاظتی مسیر را بسته بود که جمعیت توزیع شود و مردم یکی یکی می توانستند از پشت ماشین خودشان را به یکی از ورودی های میدان برسانند. در اثر زیاد ماندن زیر آفتاب چند دقیقه ای نمی توانستم درست ببینم یا صداهای اطرافم را بشنوم. وقتی چشمم باز شد دیدم مرد و زن و پیر و جوان در میدان امام حسین ایستاده اند و های های گریه می کنند و به سر می زنند. به سینه هم نه... به سر می زدند. کل میدان امام حسین(ع). برایم سؤال پیش آمد که چرا عوض سینه زنی اینجا همه دارند به سر می زنند. کمی که حالم سر جا آمد و صداها را شنیدم دیدم نوحه "غریب گیر آوردنت" در حال پخش است و روضه های سنگین مکشوف از کربلا را دارند می خوانند. چند کلمه ای که گوش کردم نتوانستم طاقت بیاورم. با هر کلمه ای که روضه خوان می خواند ما هم به سرمان زدیم و تازه فهمیدم چرا همه دارند به سرشان می زنند. در همان حال سر زنی پرس و جو کردیم و فهمیدیم که پیکر های مطهر شهدا را نمی آورند به میدان امام حسین(ع) و احتمالا هوایی تشییع می شود در اینجا. دلمان طاقت نیاورد که بمانیم. گفتیم هرطور شده باید خودمان را برسانیم به آزادی‌. این شد که سر زنان و اشک ریزان خودمان را بیرون کشیدیم و رفتیم سمت یکی از ایستگاه های مترو نزدیک.

 

۳۰. مترو قاعدتا در آزادی نمی توانست بایستد و حتی در استاد معین هم نایستاد. نهایتا اعلام شد که در ایستگاه دکتر حبیب اللهی می ایستد و جلوتر نمی رود. چند خانم بدون حجاب در مترو ایستاده بودند و مقاومت می کردند برای خروج جمعیت از مترو. بی تفاوت می گفتند ما هر روز از این مترو می رویم سر کارهایمان و این همه شلوغ نبود. نمی دانیم چرا امروز اینقدر شلوغ است! می گفتیم خانم خواهش می کنیم قدری بروید آن طرف تر که بقیه خانم ها پیاده شوند. امروز فرق می کند. تهران شلوغ است. قبول نمی کردند و خودشان را می زدند به نشنیدن و ایستاده بودند همانجا. در ایستگاه مترو برای بار آخر نفراتمان را چک کردیم تا کسی ازمان کم نباشد و آخرین قرار ها را گذاشتیم با همدیگر. از دکتر حبیب اللهی تا آزادی شلوغی چند برابر شده بود و راحت نمی شد پیش رفت. یکی از نیروهای هلال احمر رفته بود بالای ماشین و نمی دانست چه کار بر می آید از دستش. تکه ای مقوا گرفته بود دستش و از آن بالا مردم را با همان مقوا باد می زد و مردم هم خداقوتی می گفتند یا دستی بالا می گرفتند برای تشکر. 

 

۳۱. نزدیک دانشگاه شریف روی پل هوایی دانشجو های شریفی با ردای آبی نفتی فارغ التحصیلی به همراه بقیه مردم ایستاده بودند و گل باران می کردند پیکر های مطهر شهدا را و همین صحنه دل ما را قدری صاف تر کرد با شریف و شریفی ها. آن هم بعد از کدورت زشتی ها و هتاکی هایی که در اسفند در دانشگاه شریف انجام شده بود نسبت به امام شهید همت و بی احترامی هایی که برخی دانشجونماها کرده بودند نسبت به پرچم کشور خودشان. چند دانشجو رفته بودند بالای سردر و با تمام قوا پرچم بسیار بزرگ ایران را به اهتزاز در آورده بودند. ساختمان های شریف که توسط بمب های سنگرشکن آمریکایی_صهیونیستی در جنگ رمضان تخریب شده بود و آوار ها و خرابه هایی که از دانشگاه به جا مانده بود رو به روی چشم همه مجسم بود و غیر قابل انکار.

 

۳۲. از کمی جلوتر از دانشگاه شریف دیگر نتوانستیم برویم جلو. بچه ها گفتند چون دختر هم هستیم و در ازدحام ممکن است اختلاط پیش بیاید و برخورد کنیم با نامحرم همینجا توقف کنیم. توقف کردیم و با مشورت به این نتیجه رسیدیم که نمی توانیم برویم تا میدان آزادی. آزادی و انقلاب قامت بود. بعضی محلی های تهران آمده بودند به کمک موکب دار ها و مردم را از کوچه پس کوچه های مختلف رد می کردند تا برسند به مسیر های فرعی و ایستگاه های مترو دیگر. اذان ظهر شده بود و بین کوچه های منتهی به شریف هر چند متر یک بار گروهی از مردم روی آسفالت های داغ آفتاب خورده ایستاده بودند و نماز جماعت می خواندند. یک خانواده شمالی که زیر سایه تراس مثلثی خانه ای یک حصیر کوچک پهن کرده بودند ما را بردند به حصیرشان و گفتند اینجا نماز بخوانید. نماز خواندیم و کمی گفتگو کردیم و مشخص شد آن ها از دماوند پیاده خودشان را رسانده اند به اینجا و اصالتا از شهر های شمال کشورند و ما هم گفتیم که از کجا آمده ایم. اصرار کردند که کنارشان بمانیم اما تشکر کردم و گفتم رفع زحمت می کنیم و التماس دعا گفتیم و باز هم به راه افتادیم.

 

۳۳. ایستگاه مترو دانشگاه شریف و چند ایستگاه جلوتر را هلال احمر و نیرو انتظامی حلقه انسانی تشکیل داده بودند و بسته بودند. می گفتند تا گروه قبلی که رفته اند برنگشته اند نمی شود گروه جدید برود پایین و هوا نیست و خطرناک است. این شد که ما چند ایستگاه دیگر را هم پیاده رفتیم. بین راه از کشور های دیگر هم مردمی را می دیدیم. مثلا چند آقای سیاه پوست را دیدیم که اگر بیشتر از ما ایرانی ها عزادار آقای شهید نبودند،کمتر هم نبود سوگواریشان و به شیوه خودشان راه می رفتند و عزاداری می کردند. یا در یکی از موکب ها چند آقا را دیدم که پرچم ملل مختلف جوانان مقاومت را بالا برده بودند زیر سه تیغ آفتاب. نزدیک تر شدم و از یکیشان پرسیدم این پرچم مقاومت جوانان کجاست؟ گفت افغانستان. گفتم از یکی از همکلاسی های افغانستانی ام شنیده ام برخی مردم افغانستان برای شرکت در تشییع حضرت آقا درخواست ویزا داده اند تا برسند به ایران. حقیقت دارد؟ گفت بله. گفتم مردم از افغانستان در تشییع مشهد شرکت می کنند یا تهران؟ گفت هر دو. اما ما آمده ایم تهران. گفتم خیلی ممنون که زحمت کشیدید و شرکت کردید. خیلی خوش آمدید به ایران. لبخند زد. جمله ی بعدی ای که به دوست پاکستانی اش گفت را دیگر نشنیدم.

 

۳۴. وقتی به ایستگاه مترو شادمان رسیدیم و آن هم بسته بود تازه معنی صحرای قیامت را فهمیدم. همه تقریبا غریب بودیم و دور افتاده از خانه هایمان. همه ناآشنا بودیم. همه گم شده. نه راه رفتن به جلو بود و نه راه برگشتن به عقب. تقریبا جمعیت زیادی بودیم که گیر افتاده بودیم در یک میدان وسیع و هیچکس نمی دانست باید از کدام طرف برود تا به مقصدش برسد. کوبه بار هایمان خالی بود و دست هایمان هم خالی. فقط پرچم های قرمز خونخواهی برایمان مانده بود و چپیه های فلسطینی روی شانه هایمان. نمی دانستیم باید از چه کسی راه را بپرسیم. کسی تقریبا چیزی نمی دانست. اینجا بود که احساس کردم دقیقا صحرای محشر است. یادم افتاد به جایی که اول بودیم، به خانه... و بعد انسان را از خانه آوردند بهرِ عشق به این دیارِ غریب.‌‌‌.. همه را هم از یک مسیر و با عزت و احترام آوردند به دیار غریبِ عشق. به صحرای کربلا. و ما انسان ها در این مسیر خندیدیم و گریستیم و تجربه انداختیم و عشق ورزیدیم و حماسه‌ ساختیم و عبادت کردیم و دست یکدیگر را گرفتیم و از دنیا عبور کردیم تا دستمان را برسانیم به ضریح تشییع خامنه ای شهید. بعد از خامنه ای اما همه جا صحرای قیامت بود. انسان که زمانی از خانه و کاشانه خود در آسمان تنزیل شده بود به زمین، حالا در صحرای محشر باید خودش به تنهایی راهش را پیدا می کرد به خانه ی ابدی. و مسیر آمدن از آسمان به زمین چه آسان بود و مسیر بازگشت از زمین به آسمان چه دشوار.

 

۳۵. در صحرای محشرِ بعد از کربلای خامنه ای شهید، همه بار های اضافه را به زمین می انداختند که سفر سخت را تنها با کوله بار سبک می توان رفت. در صحرای محشر بعد از کربلای خامنه ای هیچ راهی برای بازگشت به کربلا نبود و هیچ راهی برای رفتن به پس از قائله نیز. انگار مقدر بود که آنقدر در بیابان صحرای محشر بمانی و آفتاب بخوری که پَرِ عشق در وجودت به جرقه ی گرمای رنج، بسوزد و راهِ آسمان را از روی دود سوخته های دلت نشانت بدهد و آنوقت تنها اگر در کربلا پر و بالی برای خودت دست و پا کرده بودی می توانستی راه دودِ دل را بگیری و به نیروی عشق خودت را به آسمانِ تَنزیلِ نخستین برسانی.

 

۳۶. وَ عشق سرانجام به امداد می آید در زمانی که همه ی علت ها و علیت ها به بن بست می رسد. زمانی که همه ی مسیر ها بسته می شود. زمانی که خودت می مانی و خودت و هزاران هزار انسانِ دیگر که آن ها هم خودشان مانده اند و خودشان. در دیار غربتِ محشر. وَ عشق به امداد می آید. وَ عشق...

 

۳۷. و عشق به امداد آمَد.

 

۳۸. عشق به امداد انسان خسته می آید، اما به امدادِ انسانِ نشسته هرگز. باید برخاست. باید بار سبک کرد. باید دل خالی کرد، از هرچه جز عشق. باید در کربلای عشق دست ها را جا گذاشت و بال ها را برداشت. باید در کربلای عشق تشنگی آموخت. باید در کربلای عشق تنها محاصره شد و تنها در خون خود دست و پا زد. باید در کربلای عشق...

 

۳۹. قدری جلوتر از کربلای عشق ابدیت است. ابد در پیش داریم. همگی. و اَبَد هرگز مسیر ساده ای نیست. و محشر صحرای سوزانی است که تشنگی نابلدان را در به آن راهی نیست. و تا آسمان نردبان بلندی است که دست برای گرفتن آن خسته می شود و رهروانِ با دست و پا هرچه بالاتر رفته باشند به آسمان، در میانه راه سخت تر زمین می خورند و تنها عاشقانی به آسمانِ منزلِ نخستینشان می رسند که در کربلای عشق،دست و پا داده باشند و بال برداشته باشند.

 

۴۰. در کربلای عشق تنهایی. با این همه خلق تنهایی. تنها اگر به شهودِ درک شهیدانِ شاهد رسیده بودی در چند ایستگاه پیشین، در آزادی، آنوقت می توانستی به تنهایی محشر خو بگیری... وگرنه فریاد می زدی به دنیال آشنایی و آشنایان همه در صحرای محشر به تحیر مانده بودند در کار خود. در صحرای محشر، همه غریبه اند و آشنا یکی است. و آن آشنا خداست.

 

 

0

خدای خامنه ای، قیامت کرد ۱

14 ساعت پیش

۱. از همان روزی که خبر رسید پیکر مطهر آقای شهید ایران و خانواده مظلومشان بناست تشییع بشود همه در تلاطم افتادند. در تلاطم ماندن یا رفتن. انگار عاشورایی در معرض وقوع بود و همه از خود می پرسیدند که حالا باید چه کرد؟ باید رفت و سر به جمعیت سَربازان سپرد ؟ یا باید ماند و دل به دل های سوخته خیلی جاماندگان داد؟

۲. سابقه تشییع حضرت امام(ره) را هم نداشت نسل ما. بعضی ها دل هایشان پر می کشید برای آخرین دیدار. بعضی ها هنوز در مرحله انکار بودند و نمی خواستند باور کنند که آقا شهید شده است و برای همین هم سر باز می زدند از رفتن به تشییع. بعضی ها می گفتند در فلان تاریخ ها حضور ما در همین شهر خودمان لازم تر است برای مردم. بعضی مشاغل خدماتی و پزشکی داشتند و اگر می آمدند کار مردم لنگ می ماند. برخی بیمار بودند. برخی سالمند بودند. برخی بچه کوچک داشتند. دانشجو ها یک هفته بعد از تاریخ تشییع آقای شهید ایران، کنکور ارشدشان بود و دانش آموز ها افتاده بودند در مسیر سرازیری امتحان های نهایی و کنکور. بعضی ها مرخصی نداشتند و نمی دادند بهشان و بعضی ها هم عدل در همان زمان مهمان دعوت گرفته بودند.  می خواهم بگویم که دل ها با شهدا بود، اما مسیر رفتن از همان اول مشخص نبود. و رفته رفته، هرچه رفت انگار شهدا خودشان یکی یکی گره ها را باز کردند و دلداده هایشان را فرستادند سمتِ کربلای عشق:  تهران!

 

۳. مسیر حقیقتش از ابتدا برای من هم مشخص نبود. کنکور ارشد نزدیک بود(و البته هست) و درس هایم مانده بود روی دستم‌. چند تا پوستر و نشریه و متن از مردم مانده بود روی دستم که باید تحویل می دادم. معلوم نبود خانواده اجازه بدهند. تاریخ هیئت دانشجوییمان که حضورم آنجا هم لازم بود نزدیک بود و تازه از همه ی این ها مهم تر اینکه پولی هم برای سفر نداشتم. یعنی به اندازه همان مبلغ اندکی که دانشگاه می گرفت برای رفتن و آمدن را هم نداشتم که پرداخت کنم‌. این شد که بنا را گذاشتم بر نرفتن. گفتم نهایتا می شوم جا مانده. نهایتا می مانم در در شهر خودمان و در موکبی، جایی،  خدمت می کنم به زائران مهمان و به جا ماندگان. گله هم داشتم قدری از خودم. گفتم همینجا می مانی و نمی روی تشییع تا بفهمی در این سن و سال به اندازه یک سفر معنوی باید پول ته جیبت باشد. نمی روی و تنبیه می شوی برای سال های بعد که بفهمی وارستگی زیادی از مال دنیا هم سلب توفیق می کند. ته دلم اما امید داشتم. می گفتم خدا خودش می داند تَهِ دل بنده هایش را. می گفتم شهدا زنده اند. شهدا خودشان دعوت می کنند، خودشان می برند، خودشان می آورند کسی را که دعوت گرفته باشند. این شد که گفتم خانم ها و آقایان شهدا، ریش و قیچی باشد دست خودتان. می بینید که هیچ چیزم جور نیست. ببینم دعوتم می کنید یا نه...

 

۴. این عقیده که "وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا" چرا که "بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ" را اولین بار در کتاب اَزبِه رضا امیرخانی کشف کردم. در یکی از داستان های بلندش که شهیدی نشسته بود در اتوبوس شهری و از پنجره مردم را نگاه می کرد و به قول خود آقای امیرخانی زِندِه بود. بعد ها در مَنِ او ی‌َش هم قریب به مضمون همین زنده بودن شهید را بسط داد. "بَلْ أَحْيَاءٌ" را خیلی ها مفهوم می کنند به همان حیات روح‌. به زندگی اخروی. یعنی جسم مرده است و حالا روح شهدا زنده اند و دارند نزد پروردگارشان روزی هم می خورند مثلا. اما در آیه شریفه عمیق تر که بشوی می بینی منظور خداوند متعال از حی بودن شهید، همان حیات پس از مرگ روح نیست. منظور اتفاقا حیاتی است هم اخروی و هم دنیوی. شهید در دنیا هم زنده است و به اذن خدا می تواند کالبد هم داشته باشد و می تواند در عالمِ مادیِ ماده هم معادله بیافریند. اگر منظور از بَلْ أَحْيَاءٌ همان حیات عادی ارواح در گذشتگان بود، قبلش عبارت أَمْوَاتًا نمی آمد. اگر آمده، خداوند متعال خواسته بگوید که یک نوعی از زندگی برزخی هست که اموات دارند اما شهدا، نوعِ زِندِه بودنشان این نیست. بَلْ أَحْيَاءٌ. بلکه زنده اند. از نوع دیگری. از نوع زنده بودن مادی و معنوی. یعنی اگر فردا روزی شما شهید امام آیت الله سید علی حسینی خامنه ای(ره) را دیدی توی کتابفروشی ای خیابان انقلاب یا ایستگاه مترو میدان امام حسین(ع) تعجب نکن. چرا که بَلْ أَحْيَاءٌ و بعد هم عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ.

 

۵. اما زنده بودن شهید را من در دانشگاه بیشتر فهمیدم تا در جاهای دیگر. این‌طور که امور علی الظاهر دست هیئت رئیسه دانشگاه بود و تشکل های دانشجویی و وزارت علوم و غیره و کذا، اما امور علی الباطل دست همان ۵ شهید گمنام دانشگاه بود. ۱۷ ساله، ۱۹ ساله، ۱۸ ساله، ۲۰ ساله، ۲۲ ساله، ۲۸ ساله. "گمنام" دست همان "اگر برای خداست، می خواهم گمنام بمانم ها".

 

۶. ترم سوم دانشگاه بودم که در فضای مجازی برای خودم مشغول پرسه زدن بودم (مثل همین حالا که کلا پرسه می زنم در فضای مجازی و آدم هم نمی شوم) که دیدم فراخوان گذاشته اند که بیایید عضو کانون محیط زیست دانشگاه بشوید. من هم که عاشق محیط زیست. قرار مصاحبه گذاشتیم و رفتم دفتر کانون های فرهنگی هنری دانشگاه برای مصاحبه. نشستم فرم پر کنم که دیدم عوض فرم کانون محیط زیست فرم عضویت در کانون سیمای شهادت گذاشته‌اند جلویم. گفتم من برای این کانون نیامده بودم‌. آمده بودم برای محیط زیست. گفتند می دانیم اما این کانون هم کارش روی زمین مانده و عضو می خواهد. توی فضای شهدا نبودم زیاد. اما همینکه اسمشان آمد گفتم زشت است اسم شهدا بیاید و روی کانون را زمین بگذارم. این شد که عوض کانون محیط زیست رفتم در کانون سیمای شهادت و همانجا هم بَلْ أَحْيَاءٌ را بیشتر فهمیدم. این‌طور بود که کار ها اسماً و رسماً دست خود شهدا بود. برنامه می گرفتی با چه زحمتی و شهدا کسی را نمی آوردند پای کار و صندلی خالی می ماند‌. برنامه می گرفتی لحظه آخری و جای سوزن انداختن نبود. قرار بود برویم دیدار فلان شهید و لحظه آخر مسیر مینی‌بوس می رفت سمت خانه یک شهید دیگر و مادر شهید لا به لای صحبت هایش می گفت "دیشب از آقا محمدحسین خواسته بودم که امروز برایم مهمان بفرستد. دلم تنگ بود و دختر شهید هم بهانه می گرفت که جرا هیچکس نمی آید خانه ی ما".

 

۷. همه ی این ها را گفتم تا بگویم که کارِ برای شهدا، دست خود شهداست. شهدا زنده اند‌. آدم زنده وکیل وصی نمی خواهد. من هم کار را سپردم به خودشان و گفتم اگر صلاح می دانید و قابل، دست این کمترین را هم برسانید به دستِ خودتان.

 

۸. دو هفته قبل از مراسم تقریبا چیزی جور نبود. از محل کارم پیگیری کردم برای رفتن و گفتند شاید ببریم و شاید هم نه. کارهای هیئت مانده بود و از طرفی می گفتم بمانی و این چند روز را درس بخوانی و برای مملکت آدم مفیدی بشوی بهتر است تا بروی تشییع. روز به روز که نزدیک می شدیم به مراسم، اما دلم آشوب تر می شد. حسابم همچنان خالی بود. برای یک نفر که کار کرده بودم و هزینه را واریز نکرده بود و رویم نمی شد پول بگیرم، شماره کارت فرستادم که شاید مبلغی بزند اما ‌کماکان پیامم را دید و جواب نداد. روز به روز از مهلت ثبت نام کاروان دانشگاه هم داشت می گذشت و دائم پیامک می رسید که ظرفیت رو به اتمام است و اگر می خواهید ثبت نام کنید، ثبت نام کنید. 

 

۹. کار ها اما پله پله پیش رفت. به دست خود شهدا. یک نفر که نمی شناختمش برایم لینک ثبت نام جدایی فرستاد و گفت شما از ادوار بسیج دانشجویی هستید اینجا ثبت نام کنید برای کادر کاروان. برادرم بی خبر از خانواده با دانشگاهشان ثبت نام کرده بود در مراسم تشییع و راه برای من هم به نوعی باز شد. محل کارم مرخصی داد به همه ی اعضا. هیئت بدون اطلاع من یک نفر دیگر را جایگزینم کرده بود و اینجا هم مسئولیتی نداشتم. مانده بود پول رفتن که نداشتم کماکان. وسط یک گفتگوی دوستانه با یکی از دوستان پرستارم با خجالت مطرح کردم و قرض خواستم و او هم با گذشت تمام به من قرض داد. الحمدلله روز بعدش پولی به دستم رسید و قرضم را ادا کردم. این شد که تا روز جلسه توجیهی در تالار پیامبر اعظم(ص) دانشگاه که داشتیم کارت ها را کد می زدیم و می دادیم دست زائر ها نفهمیدم چطور شد که رفتنی شدم‌. و نفهمیدم که چرا. البته، هنوز هم نفهمیده ام.

 

۱۰. داستان رفتن برای خیلی های دیگر هم همینطور شد. آن ها که بیمار بودند هم خودشان را رساندند به کاروان و زیر آفتاب تابان از پنجره های اتوبوس و گرمای جاده کاشان_قم شفا گرفتند. آن ها که بچه کوچک داشتند، لحظه آخری راهی شدند و از مسیر های میانبر خودشان را با کالسکه و خرس عروسکیِ پرچم ایران به دست گرفته رساندند به جمعیت. آن ها را که سال‌خورده بودند با واکر و ویلچر می آوردند. کار دار ها، صاحب کار را یک روزی سر کار گذاشتند و به اسم مرخصی و با سلام و صلوات خودشان را گذاشتند وسط جاده. همه ی آن ها که نمی توانستند بیایند حالا آمدنی شده بودند. هرکس به نوعی و به نوبه ای.

 

۱۱. روز رفتن، روحانی جوان دانشگاه همه ی بچه ها را جمع کرده بود حرم الشهدای دانشگاه،  کنار قبور مطهر شهدای گمنام. گفت: "بعضی ها می گویند یک خامنه ای قرار است برای همیشه تشییع شود، اما من می گویم جوری بروید و برگردید که ۵۰۰ خامنه ای بازگردد از تشییع به دانشگاه، خامنه ای ها تکثیر شوند و هرکدامتان از بعد از امروز به شیوه خودتان خامنه ای باشید و در دانشگاه و جامعه محل اثر." 

۱۲‌. روحانی جوان دانشگاه وقتی قرآن بالای سرمان می گرفت و یکی یکی ردمان می کرد تا اتوبوس ها، گریه کرد. گفت سلام من را به حضرت آقا برسانید بچه ها و بعد قامت بلندش خمیده شد.

 

۱۳. فاطمه از یزد اتوبوس گیرش نیامد که برسد به کاروان دانشگاه. مادر زهرا بیمار شد. سارا خانواده اش راضی نشدند به رفتن. آخرین روز وداع زنگ زدم به سارا و گفتم تلفن را می گیرم به سمت جایگاه شهدا و هرچه می خواهی خودت به شهدا بگو. ۱۰ دقیقه و ۴۶ ثانیه داشت گریه می کرد. 

 

۱۴. بعدا خبر رسید که همه شان بالاخره راهی شدند و به تشییع قم رسیدند. حاج آقا صادقی هم همینطور. دلدار بالاخره دل های عاشقِ جامانده را در قم به خودش رساند.

 

۱۵. حتی پدر و مادر خودم هم آخرش راهی شدند. نیمه های شبِ تشییع بود و بامداد سه شنبه کا رسیدیم. توی کوچه داشتم با کوله پشتی ام می آمدم که دیدم پدر و مادرم دارند بار سفر می بندند برای قم. باورم نمی شد که آخرش بروند. گفتند دلمان طاقت نیاورد که بمانیم. همان نیمه های شب تشییعِ قم زدند به جاده و شبانه خودشان را رساندند به سیل جمعیت که سحرگاه داشتند از گوشه و کنار بیابان های اطراف قم خودشان را می رساندند به محل نماز آیت الله جوادی آملی. با پرچم های سرخ یا رثارات الخامنه ای.

۱۶. عصر بود که رسیدیم به محل اسکان در تهران. به عبارتی می شد عصر روز یکشنبه، آخرین روز وداع. بچه ها را گروه‌بندی کردیم و گفتیم بیرون از اینجا مسئولیت خودتان به عهده خودتان است. مسئول کاروان همه را جمع کرد و گفت بچه ها از عهده مراقبت از خودتان بر نمی آیید در این جمعیت. هرکس خودش را بسپارد به یکی از شهدا و بروید به سلامت. این هم شد که ما ۵ نفری در تهران نا آشنا اولین قدم های سبزمان را برداشتیم. محل اسکان ما از مصلی امام خمینی(ره( فاصله زیادی داشت. شاید یکی از دور ترین محل ها. با این وجود از هر کوچه ای سیل جمعیت با پرچم های قرمز رنگ می جوشید و بیرون می آمد. پیاده می رفتیم تا ایستگاه های مترو و یکی یکی بسته بودند. می رفتیم تا ایستگاه های بعدی و آن ها هم بسته بودند. ایستگاهی اگر باز بود، چند ده نفری تجمع کرده بودند رو به روی نقشه ی روی دیوار از ایستگاه های پیچ در پیچ مترو تهران و هرکس حساب می کرد که خودش را با چند خط به خط شدن می تواند به مصلی برساند.

 

۱۷. هرچه به مصلی نزدیک تر می شدیم جمعیت فشرده تر می شد. خادم های زیادی نبودند. مردم بودند فقط و موکب های مردمی. از دل جمعیت صدای مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل و الله اکبر خودجوش به آسمان می رفت. پیر مردی از اول جمعیت و دختر نوجوانی از آخر های جمعیت هدایت شعار ها را به عهده داشتند. گاهی پیرمرد بلند می گفت مرگ بر انگلیس! مرگ بر انگلیس! و دختر نوجوان که فاصله اش از ما دور و نزدیک می شد هروقت زمان خالی پیدا می کرد می گفت حرف ما یک کلام! انتقام! انتقام! بعضی ها با گل هایی در دست آمده بودند برای گلباران پیکر های مطهر شهدا. چند مرد میانسال با چهره هایی خسته اما مصمم عکس های رهبر شهید را گرفته بودند روی دست و بالا برده بودند و خیره شده بودند به یک نقطه محو. جمعیت از کنارشان می گذشت اما ساعت ها دست هایشان همچنان بالا بود برای نگه داشتن عکس. 

 

۱۸. چند باری ما ۵ نفر همدیگر را گم کردیم. هر چند قدم یک بار می ایستادیم و می گفتیم "یک نفرمان نیست! یک نفرمان نیست!" و تا پیدایش نمی کردیم ادامه نمی دادیم به ادامه مسیر. الحمدلله همین وحدت بعد ها خیلی به کمکمان آمد. با سیل جمعیت راهی شدیم و رفتیم داخل مصلی. طبقه اول و دوم کاملا پر بود. تا روی پله های هم جمعیت نشسته بود و مردم حتی سکوهای مصلی را هم خالی نگذاشته بودند. تقریبا حوالی اذان مغرب بود که رسیدیم رو به روی جایگاه. ۵ تابوت با پرچم مقدس جمهوری اسلامی ایران بالای جایگاه بود. پیکر مطهر آقای شهید ایران. پیکر مطهر بشری خانم دختر حضرت آقا. زهرا خانم عروس حضرت آقا. آقای مصباح الهدی که می شدند داماد رهبری. و یک تابوت بی اندازه کوچک هم دل آدم را آتش می زد. تابوت کوچک را گذاشته بودند روی سینه ی آقای شهید. تابوت زهرای کوچکِ موطلاییِ لباس صورتیِ شهید. مردم چشمشان به تابوت که می افتاد گریه می کردند. هرازگاهی از بین جمعیت ورودی به مصلی می دیدیم صدای فریاد یک نفر بلند شد. می فهمیدیم چشمش افتاده است به تابوت حضرت آقا. 

۱۹. از بالای ایوان ها که نگاه می کردی به جمعیت، یک پارچه سرخ بود و سیاه. مردم خودشان را هم به زور کشیده بودند وسط جمعیت اما پرچم های قرمز یا رثالات الخامنه ای جدا نمی شد از دست هایشان. بغض با فریاد در هم آمیخته بود. آقای سال خورده ای کنار من آنقدر مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل گفت و از شدن عصبانیت بر افروخته بود که ترسیدم از حال برود. شعار ها موجی بین جمعیت حرکت می کرد. خر نفر برای خودش یک خطیب توانا شده بود و کار زینبی می کرد در جمعیت. مادر جوانی در حالی که کالسکه به دست داشت و بچه ی کوچک دیگرش چادرش را گرفته بود هیهات من الذله سر می داد و اطرافیانش تکرار می کردند و موج شعار می رسید تا آخر حسینیه‌. یا مثلا ما ایستاده بودیم و می دیدیم پسر نوجوانی به میله چراغی خودش را چسبانده و بالا رفته و الله اکبر می گوید و یک دقیقه بعدش کل میدان الله اکبر می گفتند. اجرا کننده سخت می توانست مردم را آرام کند. هر چند دقیقه یک بار می گفت مردم پرچم های قرمزشان را بیاورند بالا و بگویند "حرف ما یک کلام! انتقام! انتقام!" و الله اکبر، خامنه ای رهبر بگویند. اگر این کار را نمی کرد بغض و خشم جمعیت با هم به انفجار می رسید. رو به روی جایگاه جا برای نماز خواندن نبود. باید خودمان را برای نماز خواندن می رساندیم به شبستان ها. البته بعضی مردم که فکر کنم بیشتر هم خود تهرانی ها بودند زیر انداز هایی پهن کرده بودند کف مصلی و یک نفر از خانواده می ایستاد و مردم نماز گزار را یکی یکی راه می داد روی زیر انداز تا نماز بخوانند و نوبت نفر بعدی می شد و به این صورت در بین جمعیت مردم یکی یکی نماز هایشان را می خواندند. در مصلی من سوگواری و وداعی ندیدم به معنای عمیقش. بیشتر آنچه دیدم حماسه بود و تجدید عهد. مردم یک پارچه سده بودند حماسه‌.

۲۰. برای نماز خواندن خودمان را رساندیم هرطور که بود به شبستان ها. در صف شبستان مردم الله اکبر می گفتند با صداهای گرفته و باز خونخواهی می خواستند. خادمی در مصلی دیده نمی شد. احتمالا یا کم بودند یا نبودند. خود مردم همدیگر را راهنمایی می کردند. ما هم رسیدیم به یکی از شبستان ها برای نماز. کف شبستان به جای فرش تخته های چوبی بود برای نماز و استراحت زائر ها. خانمی نوزاد بسیار کوچکش را که شاید کمتر از ۴۰ روز داشت را آورده بود و علی رغم شلوغی و ازدحام جمعیت مردم حواسشان به بچه ها بود. نوزاد وسط آن همه سر و صدا آرام خوابیده بود و مردم بالای دست گرفته بودند و دست به دستش می کردند تا برسد به شبستان.

 

 

0

🍅سالادساز همه کاره تمام اتومات!🥗🫒

1 هفته،2 روز پیش

مادرم می پرسن: "نظرت چیه که یه سالاد ساز همه کاره تمام اتومات بخریم؟" می گم چی هست؟ می گن یه چیزی که کاهو و کلم و هویج رو خودش ریز خرد می کنه.

 

می گم والا از نظر من سالاد ساز همه کاره ی تمام اتومات چیزیه که خودش بره سر کار. پول دربیاره. با پولش کاهو و کلم و گوجه گیلاسی و هویج بخره. بیاد بشوره. خشک کنه. خرد کنه. مخلوط کنه. سس بزنه. بذاره سر سفره و بعد هم ظرفش رو بشوره. بذاره تو کابینت و سر راهش چایی رو هم دم کنه و چند تا مکعب زنجبیل هم بندازه تو قوری.

 

واقعا در قرن ۲۱ چیزی غیر از این باید از لوازم خانگی انتظار داشت؟!

 

آخه یه مدت یه خردکن داشتیم، هر روز تیغه اش کند بود. می شکست. درست جا نرفته بود. خوب شسته نمی شد. می سوخت. انگار ما خردکن اون بودیم! 🗿🥬

1

شاخص های پراکندگی

1 هفته،2 روز پیش

چند وقت پیش در عروسی یکی از دوستام، یکی دیگه از دوستام رو دیدم که به شدت نگران کنکور ارشد بود. می گفت که امسال ممکنه نرسه بخونه. با نگاهی نگران به افق چشم دوخته بود و می گفت شاید مجبور بشه یک سال بمونه پشت کنکور ارشد...

من هم بهش امید دادم و گفتم ببین، من هم هنوز شروع نکردم. بیا با هم شروع کنیم. تو می تونی. میش یه کاریش کرد. می گفت نه تو باهوشی ، من نمی تونم. من حتما باید بمونم پشت کنکور. حالا از من اصرار که نه می تونی، و یک سال دیگه وقت نذار و از اون انکار.

نتایج استعداد درخشان دانشگاه که اومد معلوم شد که ارشد استعداد درخشان یه رشته ی خیلی خوب دانشگاه خودمون آورده...🌚🌛🌝🌛🌚🌚🌚🌚☃️

 

یکی دیگه از دوستام بود که دانشکده ریاضی و آمار علوم پایه می خوند. چون دانشکدشون پسر زیاد داشت و اون از پسر ها بدش میومد ۳ بار قصد داشت از دانشگاه انصراف بده، هربار گرفتمش، گفتم نه. ایران به دانشمند علوم پایه زن نیاز داره. خواهش می کنم بمون و ادامه بده‌. ترم ۳ ازدواج کرد...🎠🗼🎡🛴🌚🌛🌝

 

باز یکی دیگه از بچه های دانشگاه رو دیدم تابستون و از شرایط شغلی هم سوال کردیم. گفت دوست دارم در آینده یه شرکت دانش بنیان تأسیس کنم ولی الان شغل مشخصی ندارم. البته مغازه پدرم هم هست ولی زیاد دوست ندارم اونجا کار کنم... هفته پیش فهمیدم نه تنها مغازه خانوادگی دارن، بلکه کارخونه هم دارن و خودش هم اونجا سهام داره.☠🎈🎉🎀🎀🎀

 

فکر کنم اگه اون دوستم که می گه از کیفیت نماز هاش راضی نیست هم در نهایت شهید بشه کاملا در زمینه های دنیوی و اخروی می شم تجسم این شعر:

 

صوفیان واستدند از گرو می همه دلق

دلق ما بود که در خانه ی خمار بماند...

2

مامان! قربون دستات...

1 هفته،4 روز پیش

مادرم ظهر از سر کار اومدن و پرسیدن تونستی درس بخونی؟ گفتم بله ، ولی یه کم.گفتن چرا؟ گفتم برای اینکه هر پاراگراف رو که می خوندم یه ایده ای به ذهنم می رسید و می نوشتمش یه گوشه و مجبور می شدم برای اینکه استدلالش رو گم نکنم یه متن کامل در موردش بنویسم و اینطوری شد که کلا چند صفحه بیشتر نتونستم بخونم... انتظار داشتم که مادرم بگن این کار ها چیه؟ و به جای تحلیل کردن برو درست رو تموم کن چیزی تا امتحانت نمونده ولی خب مادرم گفتن آفرین! سعی کن بیشتر این کار ها رو بکنی :( تو می تونی یه نظریه پرداز بشی در آینده... :( اصلا همین تابستون بشین با تحلیل هایی که از درس هات کردی کتاب بنویس :( بعد من انداختم روی شوخی و گفتم نه ! تربیت کودکان رو ربط دادم به تصمیمات سیاسی جمعی، علم النفس رو ربط دادم به اعصاب و غدد! باز هم با توجه به حرف هام گوش دادن و گفتن نه! خیلی مهمه نکته هایی که بهش رسیدی! سعی کن دقیق تر یادداشت کنی و تا یادت نرفته جمع آوریشون کن... :( 🥲🤧 خدای من...

 

یاد این افتادم که خانم آمنه بدرالسماء، از خانم های نگارگر تعریف می کردن چون همیشه تو خونه مشغول نقاشی اند از شدت علاقه کمتر ساعتی میشه که دستشون رنگی نباشه برای همین در لباسشویی و کابینت ها و حتی آیفون خونه و لباس هاشون رنگی شده :) می گفتن یه بار مادرم اومدن خونه ام و وضعیت رو دیدن :) که حتی دگمه های آیفون هم رنگی شدن و خجالت کشیدم. فکر کردم الان دعوام می کنن. ولی مادرم گفتن قربون دست های هنرمندت برم :(( که داشتی نقاشی می کشیدی... 

 

●خلاصه که مامان! خیلی قربون دستات :(.....

 

● البته مستحضر هستید که همیشه هم اوضاع اینچنین نیست☠ ولی من این روز ها خیلی یاد فرمایشات امام خمینی(ره) پیرامون مادر میفتم...

بالاخص اونجا که می فرمایند:"یک فرزند خوب شما اگر به جامعه تحویل بدهید، برای شما بهتر است از همه عالَم. اگر یک انسان شما تربیت کنید، برای شما به قدری شرافت دارد که من نمی  توانم بیان کنم. پس شما یک شغلتان این است که بچه های خوب تربیت کنید. دامن مادرها دامنی است که «انسان» از آن باید درست بشود. یعنی اول مرتبه تربیت، تربیت بچه است در دامن مادر و برای اینکه علاقه بچه به مادر بیشتر از همه علایق هست و هیچ علاقه ای بالاتر از علاقه مادری و فرزندی نیست. بچه ها از مادر بهتر [مسائل ] را اخذ می کنند. آن قدری که تحت تأثیر مادر هستند، تحت تأثیر پدر نیستند، تحت تأثیر معلم نیستند، تحت تأثیر استاد نیستند. از این جهت بچه  هایتان [را] در دامنتان تربیت اسلامی، تربـیت انسـانی بکنید تا وقتی تحویل می  دهید شما این بچه را به دبستان، یک بچه صحیح، اخلاق خوب، آداب خوب؛ آن طور تحویل بدهید."

 

● و همچنین در کنار فرمایشات حضرت امام یاد این آهنگ آقای سینا حجازی هم افتادم:

 

1

وای حسین.....

1 هفته،6 روز پیش

0

کربلا به اصل خود رسیدن است

2 هفته پیش

ابتدای کربلا مدینه نیست، ابتدای کربلا غدیر بود

ابرهای خونْ فشان نینوا، اشک های حضرت امیر بود

 

بعد از آن فتوت همیشه سبز، برکت از حجاز و از عراق رفت

هر چه دانه داشتند سنگ شد، پشت هر بهار، صد کویر بود

 

بعد مکه و مدینه، دام شد، کوفه صرف عیش و نوش شام شد

آفتابِ سربلندِ سایه سوز، در حصارِ نیزه ها اسیر بود

 

الامان ز شام، الامان ز شام، الامان ز درد و غربت امام

شام بی مروّت غریب کش، کاش کوفه ی بهانه گیر بود

 

هان! هبا شدید، هان! هدر شدید، مردم مدینه! بی پدر شدید

این صدای غربت مدینه بود، این صدای زخمی بشیر بود

 

کربلا به اصل خود رسیدن است، هر چه می روم به خود نمی رسم!

 

علیرضا قزوه 

9

تمامی حقوق برای تَنزیل محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده