۱. از همان روزی که خبر رسید پیکر مطهر آقای شهید ایران و خانواده مظلومشان بناست تشییع بشود همه در تلاطم افتادند. در تلاطم ماندن یا رفتن. انگار عاشورایی در معرض وقوع بود و همه از خود می پرسیدند که حالا باید چه کرد؟ باید رفت و سر به جمعیت سَربازان سپرد ؟ یا باید ماند و دل به دل های سوخته خیلی جاماندگان داد؟

۲. سابقه تشییع حضرت امام(ره) را هم نداشت نسل ما. بعضی ها دل هایشان پر می کشید برای آخرین دیدار. بعضی ها هنوز در مرحله انکار بودند و نمی خواستند باور کنند که آقا شهید شده است و برای همین هم سر باز می زدند از رفتن به تشییع. بعضی ها می گفتند در فلان تاریخ ها حضور ما در همین شهر خودمان لازم تر است برای مردم. بعضی مشاغل خدماتی و پزشکی داشتند و اگر می آمدند کار مردم لنگ می ماند. برخی بیمار بودند. برخی سالمند بودند. برخی بچه کوچک داشتند. دانشجو ها یک هفته بعد از تاریخ تشییع آقای شهید ایران، کنکور ارشدشان بود و دانش آموز ها افتاده بودند در مسیر سرازیری امتحان های نهایی و کنکور. بعضی ها مرخصی نداشتند و نمی دادند بهشان و بعضی ها هم عدل در همان زمان مهمان دعوت گرفته بودند.  می خواهم بگویم که دل ها با شهدا بود، اما مسیر رفتن از همان اول مشخص نبود. و رفته رفته، هرچه رفت انگار شهدا خودشان یکی یکی گره ها را باز کردند و دلداده هایشان را فرستادند سمتِ کربلای عشق:  تهران!

 

۳. مسیر حقیقتش از ابتدا برای من هم مشخص نبود. کنکور ارشد نزدیک بود(و البته هست) و درس هایم مانده بود روی دستم‌. چند تا پوستر و نشریه و متن از مردم مانده بود روی دستم که باید تحویل می دادم. معلوم نبود خانواده اجازه بدهند. تاریخ هیئت دانشجوییمان که حضورم آنجا هم لازم بود نزدیک بود و تازه از همه ی این ها مهم تر اینکه پولی هم برای سفر نداشتم. یعنی به اندازه همان مبلغ اندکی که دانشگاه می گرفت برای رفتن و آمدن را هم نداشتم که پرداخت کنم‌. این شد که بنا را گذاشتم بر نرفتن. گفتم نهایتا می شوم جا مانده. نهایتا می مانم در در شهر خودمان و در موکبی، جایی،  خدمت می کنم به زائران مهمان و به جا ماندگان. گله هم داشتم قدری از خودم. گفتم همینجا می مانی و نمی روی تشییع تا بفهمی در این سن و سال به اندازه یک سفر معنوی باید پول ته جیبت باشد. نمی روی و تنبیه می شوی برای سال های بعد که بفهمی وارستگی زیادی از مال دنیا هم سلب توفیق می کند. ته دلم اما امید داشتم. می گفتم خدا خودش می داند تَهِ دل بنده هایش را. می گفتم شهدا زنده اند. شهدا خودشان دعوت می کنند، خودشان می برند، خودشان می آورند کسی را که دعوت گرفته باشند. این شد که گفتم خانم ها و آقایان شهدا، ریش و قیچی باشد دست خودتان. می بینید که هیچ چیزم جور نیست. ببینم دعوتم می کنید یا نه...

 

۴. این عقیده که "وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا" چرا که "بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ" را اولین بار در کتاب اَزبِه رضا امیرخانی کشف کردم. در یکی از داستان های بلندش که شهیدی نشسته بود در اتوبوس شهری و از پنجره مردم را نگاه می کرد و به قول خود آقای امیرخانی زِندِه بود. بعد ها در مَنِ او ی‌َش هم قریب به مضمون همین زنده بودن شهید را بسط داد. "بَلْ أَحْيَاءٌ" را خیلی ها مفهوم می کنند به همان حیات روح‌. به زندگی اخروی. یعنی جسم مرده است و حالا روح شهدا زنده اند و دارند نزد پروردگارشان روزی هم می خورند مثلا. اما در آیه شریفه عمیق تر که بشوی می بینی منظور خداوند متعال از حی بودن شهید، همان حیات پس از مرگ روح نیست. منظور اتفاقا حیاتی است هم اخروی و هم دنیوی. شهید در دنیا هم زنده است و به اذن خدا می تواند کالبد هم داشته باشد و می تواند در عالمِ مادیِ ماده هم معادله بیافریند. اگر منظور از بَلْ أَحْيَاءٌ همان حیات عادی ارواح در گذشتگان بود، قبلش عبارت أَمْوَاتًا نمی آمد. اگر آمده، خداوند متعال خواسته بگوید که یک نوعی از زندگی برزخی هست که اموات دارند اما شهدا، نوعِ زِندِه بودنشان این نیست. بَلْ أَحْيَاءٌ. بلکه زنده اند. از نوع دیگری. از نوع زنده بودن مادی و معنوی. یعنی اگر فردا روزی شما شهید امام آیت الله سید علی حسینی خامنه ای(ره) را دیدی توی کتابفروشی ای خیابان انقلاب یا ایستگاه مترو میدان امام حسین(ع) تعجب نکن. چرا که بَلْ أَحْيَاءٌ و بعد هم عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ.

 

۵. اما زنده بودن شهید را من در دانشگاه بیشتر فهمیدم تا در جاهای دیگر. این‌طور که امور علی الظاهر دست هیئت رئیسه دانشگاه بود و تشکل های دانشجویی و وزارت علوم و غیره و کذا، اما امور علی الباطل دست همان ۵ شهید گمنام دانشگاه بود. ۱۷ ساله، ۱۹ ساله، ۱۸ ساله، ۲۰ ساله، ۲۲ ساله، ۲۸ ساله. "گمنام" دست همان "اگر برای خداست، می خواهم گمنام بمانم ها".

 

۶. ترم سوم دانشگاه بودم که در فضای مجازی برای خودم مشغول پرسه زدن بودم (مثل همین حالا که کلا پرسه می زنم در فضای مجازی و آدم هم نمی شوم) که دیدم فراخوان گذاشته اند که بیایید عضو کانون محیط زیست دانشگاه بشوید. من هم که عاشق محیط زیست. قرار مصاحبه گذاشتیم و رفتم دفتر کانون های فرهنگی هنری دانشگاه برای مصاحبه. نشستم فرم پر کنم که دیدم عوض فرم کانون محیط زیست فرم عضویت در کانون سیمای شهادت گذاشته‌اند جلویم. گفتم من برای این کانون نیامده بودم‌. آمده بودم برای محیط زیست. گفتند می دانیم اما این کانون هم کارش روی زمین مانده و عضو می خواهد. توی فضای شهدا نبودم زیاد. اما همینکه اسمشان آمد گفتم زشت است اسم شهدا بیاید و روی کانون را زمین بگذارم. این شد که عوض کانون محیط زیست رفتم در کانون سیمای شهادت و همانجا هم بَلْ أَحْيَاءٌ را بیشتر فهمیدم. این‌طور بود که کار ها اسماً و رسماً دست خود شهدا بود. برنامه می گرفتی با چه زحمتی و شهدا کسی را نمی آوردند پای کار و صندلی خالی می ماند‌. برنامه می گرفتی لحظه آخری و جای سوزن انداختن نبود. قرار بود برویم دیدار فلان شهید و لحظه آخر مسیر مینی‌بوس می رفت سمت خانه یک شهید دیگر و مادر شهید لا به لای صحبت هایش می گفت "دیشب از آقا محمدحسین خواسته بودم که امروز برایم مهمان بفرستد. دلم تنگ بود و دختر شهید هم بهانه می گرفت که جرا هیچکس نمی آید خانه ی ما".

 

۷. همه ی این ها را گفتم تا بگویم که کارِ برای شهدا، دست خود شهداست. شهدا زنده اند‌. آدم زنده وکیل وصی نمی خواهد. من هم کار را سپردم به خودشان و گفتم اگر صلاح می دانید و قابل، دست این کمترین را هم برسانید به دستِ خودتان.

 

۸. دو هفته قبل از مراسم تقریبا چیزی جور نبود. از محل کارم پیگیری کردم برای رفتن و گفتند شاید ببریم و شاید هم نه. کارهای هیئت مانده بود و از طرفی می گفتم بمانی و این چند روز را درس بخوانی و برای مملکت آدم مفیدی بشوی بهتر است تا بروی تشییع. روز به روز که نزدیک می شدیم به مراسم، اما دلم آشوب تر می شد. حسابم همچنان خالی بود. برای یک نفر که کار کرده بودم و هزینه را واریز نکرده بود و رویم نمی شد پول بگیرم، شماره کارت فرستادم که شاید مبلغی بزند اما ‌کماکان پیامم را دید و جواب نداد. روز به روز از مهلت ثبت نام کاروان دانشگاه هم داشت می گذشت و دائم پیامک می رسید که ظرفیت رو به اتمام است و اگر می خواهید ثبت نام کنید، ثبت نام کنید. 

 

۹. کار ها اما پله پله پیش رفت. به دست خود شهدا. یک نفر که نمی شناختمش برایم لینک ثبت نام جدایی فرستاد و گفت شما از ادوار بسیج دانشجویی هستید اینجا ثبت نام کنید برای کادر کاروان. برادرم بی خبر از خانواده با دانشگاهشان ثبت نام کرده بود در مراسم تشییع و راه برای من هم به نوعی باز شد. محل کارم مرخصی داد به همه ی اعضا. هیئت بدون اطلاع من یک نفر دیگر را جایگزینم کرده بود و اینجا هم مسئولیتی نداشتم. مانده بود پول رفتن که نداشتم کماکان. وسط یک گفتگوی دوستانه با یکی از دوستان پرستارم با خجالت مطرح کردم و قرض خواستم و او هم با گذشت تمام به من قرض داد. الحمدلله روز بعدش پولی به دستم رسید و قرضم را ادا کردم. این شد که تا روز جلسه توجیهی در تالار پیامبر اعظم(ص) دانشگاه که داشتیم کارت ها را کد می زدیم و می دادیم دست زائر ها نفهمیدم چطور شد که رفتنی شدم‌. و نفهمیدم که چرا. البته، هنوز هم نفهمیده ام.

 

۱۰. داستان رفتن برای خیلی های دیگر هم همینطور شد. آن ها که بیمار بودند هم خودشان را رساندند به کاروان و زیر آفتاب تابان از پنجره های اتوبوس و گرمای جاده کاشان_قم شفا گرفتند. آن ها که بچه کوچک داشتند، لحظه آخری راهی شدند و از مسیر های میانبر خودشان را با کالسکه و خرس عروسکیِ پرچم ایران به دست گرفته رساندند به جمعیت. آن ها را که سال‌خورده بودند با واکر و ویلچر می آوردند. کار دار ها، صاحب کار را یک روزی سر کار گذاشتند و به اسم مرخصی و با سلام و صلوات خودشان را گذاشتند وسط جاده. همه ی آن ها که نمی توانستند بیایند حالا آمدنی شده بودند. هرکس به نوعی و به نوبه ای.

 

۱۱. روز رفتن، روحانی جوان دانشگاه همه ی بچه ها را جمع کرده بود حرم الشهدای دانشگاه،  کنار قبور مطهر شهدای گمنام. گفت: "بعضی ها می گویند یک خامنه ای قرار است برای همیشه تشییع شود، اما من می گویم جوری بروید و برگردید که ۵۰۰ خامنه ای بازگردد از تشییع به دانشگاه، خامنه ای ها تکثیر شوند و هرکدامتان از بعد از امروز به شیوه خودتان خامنه ای باشید و در دانشگاه و جامعه محل اثر." 

۱۲‌. روحانی جوان دانشگاه وقتی قرآن بالای سرمان می گرفت و یکی یکی ردمان می کرد تا اتوبوس ها، گریه کرد. گفت سلام من را به حضرت آقا برسانید بچه ها و بعد قامت بلندش خمیده شد.

 

۱۳. فاطمه از یزد اتوبوس گیرش نیامد که برسد به کاروان دانشگاه. مادر زهرا بیمار شد. سارا خانواده اش راضی نشدند به رفتن. آخرین روز وداع زنگ زدم به سارا و گفتم تلفن را می گیرم به سمت جایگاه شهدا و هرچه می خواهی خودت به شهدا بگو. ۱۰ دقیقه و ۴۶ ثانیه داشت گریه می کرد. 

 

۱۴. بعدا خبر رسید که همه شان بالاخره راهی شدند و به تشییع قم رسیدند. حاج آقا صادقی هم همینطور. دلدار بالاخره دل های عاشقِ جامانده را در قم به خودش رساند.

 

۱۵. حتی پدر و مادر خودم هم آخرش راهی شدند. نیمه های شبِ تشییع بود و بامداد سه شنبه کا رسیدیم. توی کوچه داشتم با کوله پشتی ام می آمدم که دیدم پدر و مادرم دارند بار سفر می بندند برای قم. باورم نمی شد که آخرش بروند. گفتند دلمان طاقت نیاورد که بمانیم. همان نیمه های شب تشییعِ قم زدند به جاده و شبانه خودشان را رساندند به سیل جمعیت که سحرگاه داشتند از گوشه و کنار بیابان های اطراف قم خودشان را می رساندند به محل نماز آیت الله جوادی آملی. با پرچم های سرخ یا رثارات الخامنه ای.

۱۶. عصر بود که رسیدیم به محل اسکان در تهران. به عبارتی می شد عصر روز یکشنبه، آخرین روز وداع. بچه ها را گروه‌بندی کردیم و گفتیم بیرون از اینجا مسئولیت خودتان به عهده خودتان است. مسئول کاروان همه را جمع کرد و گفت بچه ها از عهده مراقبت از خودتان بر نمی آیید در این جمعیت. هرکس خودش را بسپارد به یکی از شهدا و بروید به سلامت. این هم شد که ما ۵ نفری در تهران نا آشنا اولین قدم های سبزمان را برداشتیم. محل اسکان ما از مصلی امام خمینی(ره( فاصله زیادی داشت. شاید یکی از دور ترین محل ها. با این وجود از هر کوچه ای سیل جمعیت با پرچم های قرمز رنگ می جوشید و بیرون می آمد. پیاده می رفتیم تا ایستگاه های مترو و یکی یکی بسته بودند. می رفتیم تا ایستگاه های بعدی و آن ها هم بسته بودند. ایستگاهی اگر باز بود، چند ده نفری تجمع کرده بودند رو به روی نقشه ی روی دیوار از ایستگاه های پیچ در پیچ مترو تهران و هرکس حساب می کرد که خودش را با چند خط به خط شدن می تواند به مصلی برساند.

 

۱۷. هرچه به مصلی نزدیک تر می شدیم جمعیت فشرده تر می شد. خادم های زیادی نبودند. مردم بودند فقط و موکب های مردمی. از دل جمعیت صدای مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل و الله اکبر خودجوش به آسمان می رفت. پیر مردی از اول جمعیت و دختر نوجوانی از آخر های جمعیت هدایت شعار ها را به عهده داشتند. گاهی پیرمرد بلند می گفت مرگ بر انگلیس! مرگ بر انگلیس! و دختر نوجوان که فاصله اش از ما دور و نزدیک می شد هروقت زمان خالی پیدا می کرد می گفت حرف ما یک کلام! انتقام! انتقام! بعضی ها با گل هایی در دست آمده بودند برای گلباران پیکر های مطهر شهدا. چند مرد میانسال با چهره هایی خسته اما مصمم عکس های رهبر شهید را گرفته بودند روی دست و بالا برده بودند و خیره شده بودند به یک نقطه محو. جمعیت از کنارشان می گذشت اما ساعت ها دست هایشان همچنان بالا بود برای نگه داشتن عکس. 

 

۱۸. چند باری ما ۵ نفر همدیگر را گم کردیم. هر چند قدم یک بار می ایستادیم و می گفتیم "یک نفرمان نیست! یک نفرمان نیست!" و تا پیدایش نمی کردیم ادامه نمی دادیم به ادامه مسیر. الحمدلله همین وحدت بعد ها خیلی به کمکمان آمد. با سیل جمعیت راهی شدیم و رفتیم داخل مصلی. طبقه اول و دوم کاملا پر بود. تا روی پله های هم جمعیت نشسته بود و مردم حتی سکوهای مصلی را هم خالی نگذاشته بودند. تقریبا حوالی اذان مغرب بود که رسیدیم رو به روی جایگاه. ۵ تابوت با پرچم مقدس جمهوری اسلامی ایران بالای جایگاه بود. پیکر مطهر آقای شهید ایران. پیکر مطهر بشری خانم دختر حضرت آقا. زهرا خانم عروس حضرت آقا. آقای مصباح الهدی که می شدند داماد رهبری. و یک تابوت بی اندازه کوچک هم دل آدم را آتش می زد. تابوت کوچک را گذاشته بودند روی سینه ی آقای شهید. تابوت زهرای کوچکِ موطلاییِ لباس صورتیِ شهید. مردم چشمشان به تابوت که می افتاد گریه می کردند. هرازگاهی از بین جمعیت ورودی به مصلی می دیدیم صدای فریاد یک نفر بلند شد. می فهمیدیم چشمش افتاده است به تابوت حضرت آقا. 

۱۹. از بالای ایوان ها که نگاه می کردی به جمعیت، یک پارچه سرخ بود و سیاه. مردم خودشان را هم به زور کشیده بودند وسط جمعیت اما پرچم های قرمز یا رثالات الخامنه ای جدا نمی شد از دست هایشان. بغض با فریاد در هم آمیخته بود. آقای سال خورده ای کنار من آنقدر مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل گفت و از شدن عصبانیت بر افروخته بود که ترسیدم از حال برود. شعار ها موجی بین جمعیت حرکت می کرد. خر نفر برای خودش یک خطیب توانا شده بود و کار زینبی می کرد در جمعیت. مادر جوانی در حالی که کالسکه به دست داشت و بچه ی کوچک دیگرش چادرش را گرفته بود هیهات من الذله سر می داد و اطرافیانش تکرار می کردند و موج شعار می رسید تا آخر حسینیه‌. یا مثلا ما ایستاده بودیم و می دیدیم پسر نوجوانی به میله چراغی خودش را چسبانده و بالا رفته و الله اکبر می گوید و یک دقیقه بعدش کل میدان الله اکبر می گفتند. اجرا کننده سخت می توانست مردم را آرام کند. هر چند دقیقه یک بار می گفت مردم پرچم های قرمزشان را بیاورند بالا و بگویند "حرف ما یک کلام! انتقام! انتقام!" و الله اکبر، خامنه ای رهبر بگویند. اگر این کار را نمی کرد بغض و خشم جمعیت با هم به انفجار می رسید. رو به روی جایگاه جا برای نماز خواندن نبود. باید خودمان را برای نماز خواندن می رساندیم به شبستان ها. البته بعضی مردم که فکر کنم بیشتر هم خود تهرانی ها بودند زیر انداز هایی پهن کرده بودند کف مصلی و یک نفر از خانواده می ایستاد و مردم نماز گزار را یکی یکی راه می داد روی زیر انداز تا نماز بخوانند و نوبت نفر بعدی می شد و به این صورت در بین جمعیت مردم یکی یکی نماز هایشان را می خواندند. در مصلی من سوگواری و وداعی ندیدم به معنای عمیقش. بیشتر آنچه دیدم حماسه بود و تجدید عهد. مردم یک پارچه سده بودند حماسه‌.

۲۰. برای نماز خواندن خودمان را رساندیم هرطور که بود به شبستان ها. در صف شبستان مردم الله اکبر می گفتند با صداهای گرفته و باز خونخواهی می خواستند. خادمی در مصلی دیده نمی شد. احتمالا یا کم بودند یا نبودند. خود مردم همدیگر را راهنمایی می کردند. ما هم رسیدیم به یکی از شبستان ها برای نماز. کف شبستان به جای فرش تخته های چوبی بود برای نماز و استراحت زائر ها. خانمی نوزاد بسیار کوچکش را که شاید کمتر از ۴۰ روز داشت را آورده بود و علی رغم شلوغی و ازدحام جمعیت مردم حواسشان به بچه ها بود. نوزاد وسط آن همه سر و صدا آرام خوابیده بود و مردم بالای دست گرفته بودند و دست به دستش می کردند تا برسد به شبستان.