[ به دلیل محدودیت تعداد نویسه ها، پست "خدای خامنه ای، قیامت کرد" در قالب سه پست به انتشار در آمد. لطفا چنانچه محبت می کنید و این مطلب را می خوانید، از پست شماره ۱ شروع کنید...]

۴۱. و در قیامتی که با خون خامنه ای به پا شد،خدای خامنه ای با همه از کوچک و بزرگ آشنایی کرد و خودش، این خیل جمعیتِ سَربازِ سَرباخته ی دلسوخته را آشنایی کرد.
۴۲. از صحرای محشر و تحیر و گم شدگی و عطش و غربت، عشق دوربین ضبط سینمایی اش را با یک کات از کلاکت قیامت، تغییر جهت داد و ما رسیدیم. بالاخره رسیدیم. از یک مسجد قدیمی فرعی زدیم به یک خیابان و خدای خامنه ای اوضاع را طوری پیش برد که بعد از آن صحرای قیامت و آن بن بستی که دیدیم رو به روی خودمان، راه برایمان باز شد و رسیدیم به دانشگاه.
۴۲. در مسیر پسربچه ۷ ساله ای با بلوز نصف آستین زرد و شلوارک لی راه می رفت و شعار می داد: "دانشگاه بیدار است! از آمریکا بیزار است!" و دانشجو ها هم پشت سرش شعار می دادند و مسیر را پیش می رفتند. آخر هم نفهمیدیم که آن پسر بچه از کجا این شعار های دانشگاهی را یاد گرفته بود.

۴۳. توی خیابان ها هم، رهیدگان از صحرای محشر حالا فوج فوج به خانه هایشان باز می گشتند در حالی که خامنه ای شهید و خانواده بی گناه و پاکش را تنها بر روی شانه هایشان تشییع نکرده بودند، بلکه درون سینه هایشان با خود به شهر ها و روستاها و آبادی هایشان می بردند و ساعت ۳ بعد از ظهر بود تا عصر و شب که کماکان جمعیت بود که برای بازگشت سرازیر می شد و صدای " عزا عزاست امروز، روز عزاست امروز، مهدی صاحب زمان(عج)، صاحب عزاست امروز" و فریاد های "آجرک الله یا بقيه الله(عج)" و "هیهات من الذله" از کوچه پس کوچه ها به گوش می رسید.
۴۴. و ما بازگشتیم... از صحرای کربلا. از عشق. از قیامت... و ما بازماندگان قیامتیم و شب در اتوبوس هم در سکوت غریبی فرو رفته بودند و صدای شمارش مهره های تسبیح و صلوات بود که به گوش می رسید. بچه ها خلوت کرده بودند با خودشان، با خامنه ای شهید و با خدای خامنه ای...
۴۵. و پس از این رستاخیر امت مبعوث ایران، من یقین دارم که قیامت های دیگری برای جهان در پیش است که طی طریقش مردان و زنان با اراده می خواهد و اراده های محکم.
۴۶. امام آیت الله سید علی حسینی خامنه ای، آینه ای بود که شکست و تکثیر شد. آینه ای که حجاب معاصر بودن ما را از شناختنش دور نگه داشت و هیچکس به اندازه ی دشمنان پلید و زبونش او را خوب نمی شناسند...

۴۷. صفحه های تاریخ در سطر هایی که به زمان ما می رسد جوهرش پررنگ تر می شود. زمان رخداد هایش نزدیک تر و ابتلائات و حوادثش پیچیده تر. حقیقت این است که با رفتن او، خداوند بار سنگینی بر روی دوش همه ی ما برای رسیدن به عدالت جهانی قرار داد و تکلیف ما از این پس سنگین ترینِ تکلیف ها خواهد بود از میان تکلیف تمام بشریت در همه ی قرن ها و هزاره ها...
۴۸. اللّٰهُمَّ ارْزُقْنا تَوْفِيقَ الطّاعَةِ، وَبُعْدَ الْمَعْصِيَةِ.
۴۹. وَصِدْقَ النِّيَّةِ.
۵۰. وَعِرْفانَ الْحُرْمَةِ.
۵۱. وَأَكْرِمْنا بِالْهُدىٰ وَالاسْتِقامَةِ.
۵۲. وَسَدِّدْ أَلْسِنَتَنا بِالصَّوابِ وَالْحِكْمَةِ.
۵۳. وَامْلَأْ قُلُوبَنا بِالْعِلْمِ وَالْمَعْرِفَةِ. وَطَهِّرْ بُطُونَنا مِنَ الْحَرامِ وَالشُّبْهَةِ.
۵۴. وَاكْفُفْ أَيْدِيَنا عَنِ الظُّلْمِ وَالسَّرِقَةِ.
۵۵. وَاغْضُضْ أَبْصارَنا عَنِ الْفُجُورِ وَالْخِيانَةِ.
۵۶. وَاسْدُدْ أَسْماعَنا عَنِ اللَّغْوِ وَالْغِيبَةِ.
۵۷. وَتَفَضَّلْ عَلىٰ عُلَمائِنا بِالزُّهْدِ وَالنَّصِيحَةِ.
۵۸. وَعَلَى الْمُتَعَلِّمِينَ بِالْجُهْدِ وَالرَّغْبَةِ.
۵۹. وَعَلَى الْمُسْتَمِعِينَ بِالاتِّباعِ وَالْمَوْعِظَةِ.
۶۰. وَعَلىٰ مَرْضَى الْمُسْلِمِينَ بِالشِّفاءِ وَالرَّاحَةِ.
۶۱. وَعَلىٰ مَوْتاهُمْ بِالرَّأْفَةِ وَالرَّحْمَةِ.
۶۲. وَعَلىٰ مَشايِخِنا بِالْوَقارِ وَالسَّكِينَةِ.
۶۳. وَعَلَى الشَّبابِ بِالْإِنابَةِ وَالتَّوْبَةِ.
۶۴. وَعَلَى النِّساءِ بِالْحَياءِ وَالْعِفَّةِ.
۶۵. وَعَلَى الْأَغْنِياءِ بِالتَّواضُعِ وَالسَّعَةِ، وَعَلَى الْفُقَراءِ بِالصَّبْرِ وَالْقَناعَةِ.
۶۶. وَعَلَى الْغُزاةِ بِالنَّصْرِ وَالْغَلَبَةِ.
۶۷. وَعَلَى الْأُسَرَاءِ بِالْخَلاصِ وَالرَّاحَةِ.
۶۸. وَعَلَى الْأُمَراءِ بِالْعَدْلِ وَالشَّفَقَةِ.
۶۹.وَعَلَى الرَّعِيَّةِ بِالْإِنْصافِ وَحُسْنِ السِّيرَةِ.
۷۰. باید برخاست.
۷۱. نیمه های شب بود که بچه ها رسیدند به حرم الشهدای دانشگاه و شهدای ۱۷ ساله و ۱۹ ساله گمنام دانشگاه تا آن وقت شب بیدار مانده بودند برای استقبال از دانشجو ها.
۷۲. "وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ"
۷۳. این پیچ تاریخی، طاقت فرساست.

۷۴. باطل خواهد رفت و حق پا برجاست.
۷۵. جای روحانی جوان دانشگاه روی پله های محوطه که قرآن بالای سر بچه ها می گرفت و گریه می کرد که سلام من را هم به آقا برسانید خالی بود. بچه هه می گفتند لحظه آخری تشییع قم قسمتش سده و شبانه رفته است تا برسد به نماز آیت الله جوادی آملی.
۷۶. پس می شد گفت که جایش خیلی هم خالی نبود. نه؟
۷۷. بعضی ها که نمی توانستند شب بروند به خانه همانجا کنار قبور شهدای گمنام کوله پشته هایشان را گذاشتند زیر سرشان و زیر آسمان پر ستاره ی نزدیک کوه های دانشگاه خوابیدند تا یکی دو ساعت بعد برای اذان صبح بیدار شوند.
۷۸. بیدار شویم.
۷۹. الهی که بیدار شویم همگی، تا قبل از اذان صبحِ روز ظهور... تا پیش از اذانِ ظهر روزِ رستاخیز.
.
.
.
۸۰. بِفَضْلِكَ وَرَحْمَتِكَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ...









