۲۱. باز پنج نفرمان را پیدا کردیم و چادر های هم را گرفتیم و رسیدیم به اولین خروجی. نفهمیدیم از چه مسیری اما بالاخره از خروجی ۱۵ سر در آوردیم. حالا مسئول اتوبوس هم پیامک داده بود که اگر می خواهید به اتوبوس های محب اسکان برسید بیایید خروجی ۱. آنوقت ما کجا بودیم؟ خروجی ۱۵! جالب اینکه در بین همان جمعیت کاسبی هم می شد. یعنی مردم روی سر هم از پله ها می آمدند پایین و تازه پایین پله یک نفر بساط کرده بود که بیایید عناب تازه بخرید خواهرم و ببینید چقدر خوش‌رنگ است و امتحان کنید که ضرر نمی کنید. یک نفر هم نان محلی می فروخت و بساط کرده بود‌. شرایط طوری بود که در خیابان های منتهی به مصلی امام مردم از گداهای مسیر هم آدرس می پرسیدند و یک دفعه می دیدی که پیرمرد سفید مویی با کت مندرس و شلوار کهنه کوتاه به عوض کم و معوج راه رفتن دستش را به کمرش گذاشته و خیلی جدی دارد با دست زائری را راهنمایی می کند برای رسیدن به مترو. امت مبعوث شده! خیلی هم خوب و عجیب!

۲۲. ما هم همینطور پیاده می رفتیم تا ببینیم به کجا باید رسید. در مسیر هم الحمدلله نیروهای هلال احمر و آتش‌نشانی بودند و خودرو های امدادی به کمک مشغول بود. بعضی مغازه دار ها مغازه هایشان را باز کرده بودند و امور زائران را رفع و رجوع می کردند. برخی مردم در خانه هایشان در طول مدت وداع و تشییع شبانه روزی باز بود و زائر های خسته را می بردند داخل یا خدمات بهداشتی در اختیار می گذاشتند. مسجد ها باز بودند تا نیمه های شب و هیئت مدیره مسجد زائر های تنها را می بردند داخل شبستان و پذیرایی می کردند. در موکب های مردمی هم بیشتر آب پخش می شد و گاهی شربت. اینکه بعضی می گویند پذیرایی های آنچنانی می شد را شخصا قبول ندارم. در سراسر مسیر آب الحمدلله به اندازه کافی توزیع می شد و گاهی شربت و گاهی هم هندوانه. اما اینکه پذیرایی یا توزیع شام یا توزیع چیز های دیگری باشد را شخصا در طی این کیلومتر ها پیاده روی ندیدم. نیرو های امنیتی و نیروهای مسلح هم خیلی کم در بین جمعیت دیده می شدند یا دیده نمی شدند. شاید هم لباسشان مبدل بود. از نیرو های کمسن بسیج بیشتر جلیقه پارچه ای پوشیده بودند و چند سرباز راهنمایی و رانندگی.

 

۲۳‌‌. آنقدر پیاده رفتیم که نمی دانستیم به کجا می رسیم. در ایستگاه مترو ها آنقدر جمعیت بود که از داخل مترو تا توی خیابان صف بود برای سوار شدن به مترو. دیگر خودتان حساب کنید که می شود چه جمعیتی. به توصیه ی یکی از بسیجی ها گوش کردیم و پیاده می رفتیم تا ایستگاه های بعد. ولی انگار که ما تنها کسانی نبودیم که این فکر را کرده باشیم باز می دیدیم چند هزار نفر دیگر هم آنوقت شب خودشان را پیاده رسانده اند به ایستگاه بعد! بالاخره جایمان شد در یکی از مترو ها و رفتیم بهارستان محل اقامت و باز نیم ساعتی پیاده رفتیم تا محل اسکان. از آنجایی که احتمالا دیروقت بود و از ساعت توزیع شام گذشته بود نمی رسیدیم به شام دانشگاه. از قضا همان وقت شب یکی از مساجد مسیر هم باز بود و آقایی ما را دید و گفت خانم ها بفرمایید داخل تا پذیرایی شوید. بچه ها نرفتند داخل و گفتند باید شب را برسیم به محل اسکان.این شد که چند بسته اولویه و نان آوردند و بینمان پخش کردند که خدا هم خیرشان بدهد حقیقتا. روی اولیه ها نوشته بود "بنیاد مستضعفین" ، به دانشگاه محل اقامت هم که رسیدیم فهمیدیم شام همین بوده و باز هم از بنیاد مستضعفین. برداشت من این بود که به دلیل مسائل امنیتی یا دلایل دیگر خود بنیاد غذای مشخصی را بین همه زائران توزیع کرده است و سپرده است که از همین غذا پخش کنند. 

 

۲۴. محل اسکانمان هم یکی از دانشگاه های تهران بود. نمی دانم دقیقا از چند دانشگاه اما از اردبیل تا کرمانشاه و تا اصفهان و یزد و چند استان دیگر همه اینجا اسکان داشتند. توی هر دانشکده کف کلاس ها را موکت پهن کرده بودند و توی راهرو ها را. به هر ۶ نفر حدودا یک موکت اختصاص داده می شد و هر اتوبوسی در یک کلاس اقامت داشت. دانشگاه خدمات دیگری مثل مشاوره یا پخش مستند و غرفه های کتاب و موکب را هم به طور شبانه روزی داشت و تعدادی از دانشجو های هر دانشگاه خادم شده بودند و میزبانی می کردند از دانشجوهای استان های دیگر.

 

۲۵. شب را همانجا خوابیدیم و خیلی از بچه ها برای سبک بار بودن وسیله زیادی نیاورده بودند. همان چند پتوی مسافرتی را بچه ها نیمه شب روی همدیگر می انداختند و با کیف ها و چادر هایمان برای خودمان رختخواب درشت کردیم و خلاصه همه الحمدلله خوابیدند. اذان صبح هم که شد بیدار شدیم و نماز خواندیم و اندک وسایلمان را جمع کردیم برای رفتن به تشییع. تجمع کردیم رو به روی در دانشگاه و گفتند اتوبوس می آید که تا جایی بتوانیم با اتوبوس برویم. بعد گفتند که مسیر ها بسته است و اتوبوس نمی تواند بیاید. با اینکه فاصله مان تا محل تشییع خیلی خیلی زیاد بود اما چند نفر از بین جمعیت یا رثالات الخامنه ای گفتند و گفتند زمان دارد از دست می رود و اگر صبر کنیم نمی رسیم به تشییع و خودجوش به راه افتادند. ما هم به راه افتادیم و سیل جمعیت بود که بین مسیر به ما ملحق می شد. خیابان ها تقریبا خلوت بود و غیر از چند مغازه دار که با تعجب به جمعیت نگاه می کردند و انتظارات جمعیت را، آن هم در یکی از دورترین نقاط تهران نسبت به محل تشییع نداشتند کس دیگری در خیابان نبود. گاهی چند خانم موتور سوار یا چند ماشین هم بین خیابان سر می رسید که بچه ها کنار می رفتند تا رد شوند. از کوچه ها و فرعی های مختلف مردم با پرچم ایران و پرچم های قرمز و چپیه های روی دوش انداخته به ما ملحق می شدند و هربار یکی از دانشجو ها یا اساتید جلو می افتاد برای شعار دادن و بعد جایش را به نفر دیگر می داد‌. بعضی ها از روی پشت بام ها یا پنجره خانه هایشان جمعیت را متحیرانه نگاه می کردند. بعضی کافه ها که باز بود تعدادی در آن ها نشسته بودند و انگار که منتظر باشند جمعیت بالاخره تمام شود ساعت ها نشسته بودند و قهوه می ورزند و باز هم تشییع کننده بود که از کوچه ای می جوشید و به خیابان اصلی می ریخت و برایشان قابل باور نبود. 

 

۲۶. مثل اربعین در مسیر در بعضی خانه ها باز بود و مرد ها با لباش مشکی و زن ها با چادر های بخ دندان گرفته یا عبا در کلمن های آبی و قرمز شربت درست می کردند و پخش می کردند بین مردم. تعدادی از افراد هم سینی های آب را گذاشته بودند روی سرشان و زیر آفتاب نشسته بودند روی زمین. بعضی ها پرچم ایران از تراس خانه هایشان آویزان کرده بودند که بگویند اگر زائری کاری داشت یا در راه مانده بود می تواند زنگ ما را بزند. ازدحام جمعیت که بیشتر می شد کمک های مردم تهران بیشتر به چشم می آمد. در محله ها، بعضی خانه ها که نزدیک خیابان های آث بودند از تراس خانه هایشان با شلنگ آب می ریختند روی سر جمعیت که کسی گرما زده نشود و فیلم این صحنه را هم خودم شخصا گرفتم. بعدا که کنار هم جمع شدیم بقیه ی بچه ها که در محلات دیگر تهران بودند می گفتند آنجا هم لین صحنه ها را پر تکرار دیده اند. یا مثلا آقای شیک و اتو کشیده ای با عینک دودی با پمپ کوچک نارنجی رنگی ایستاده بود کنار پیاده رو و تک و تنها به زائر ها آب می پاشید تا خنک شوند. بین راه جدا از موکب های توزیع کننده آب، هر خانه و مسجدی که توانسته بود به وسع خودش کلمنی را گذاشته بود روی چهارپایه ای که مردم گرما زده نشوند.

 

۲۷. ماشین های آتش‌نشانی هم که خدا خیرشان بدهد واقعا. چند آتش نشان زنده دل را گذاشته بودند برای هدایت شلنگ های آتش‌نشانی و آن ها هم انصافا کم نمی گذاشتند برای کار. یک دفعه می دیدی آتش‌نشانی از بالای سکو با شلنگ آب پسری را که چفیه اش را انداخته بود روی سرش و با خلوص تمام و بی توجه به اطراف داشت راه می رفت را با آب نشانه گرفته و سر تا پلیش را خیس کرده و بقیه ی مردم هم می خندیدند و آتش‌نشان مزبور هم با لبخند ملیح اما جدی روی لب انگار نه انگار که اتفاقی افتاده، یک نفر دیگر را از بین جمعیت انتحاب می کرد و بی هوا آب فشار قوی را می گرفت رویش و دوباره همه می خندیدند. تا اینجای مسیر صمیمت و همدلی قالب بود بر سوگواری. 

 

۲۸. به میدان امام حسین(ع) که نزدیک می شدیم حسابش از دستمان در رفته بود که چند کیلومتر پیاده رفته ایم. بچه ها می گفتند اگر در شهر خودمان تا حالا اینقدر پیاده رفته بودین حتما می رسیدیم به یک جایی. جمعیت به میدان امام حسین(ع) که نزدیک تر می شد دل ها یکی یکی می شکست و اشک ها جاری می شد. موکبی کلیپ رهبر شهید را در برخورد با بچه ها پخش می کرد. اذانی که در گوش نوزادی می گفت و کودک دستش را گره کرده بود به ریش های حضرت آقا. یا آنجا که به بچه ای که انگشتر می خواست گفتند: "کی بهت گفته این رو بگی باباجون؟" ، نشستیم روی جدول ها و دور هم گریه کردیم. در مسیر بلند بلند گریه کردن عیب نبود. هربار یکی از مردم بلند بلند گریه می کرد و هیچ انگشت نما نمی شد. چشم ها قرمز بود از اشک و اشک بود که از قامت مردم به زمین می ریخت و قدم هایی خسته که خودمان را برسانیم به میدان امام حسین(ع).

 

۲۹. به میدان امام حسین(ع) که رسیدیم تراکم جمعیت بیشتر و بیشتر هم شده بود. یکی از خودرو های حفاظتی مسیر را بسته بود که جمعیت توزیع شود و مردم یکی یکی می توانستند از پشت ماشین خودشان را به یکی از ورودی های میدان برسانند. در اثر زیاد ماندن زیر آفتاب چند دقیقه ای نمی توانستم درست ببینم یا صداهای اطرافم را بشنوم. وقتی چشمم باز شد دیدم مرد و زن و پیر و جوان در میدان امام حسین ایستاده اند و های های گریه می کنند و به سر می زنند. به سینه هم نه... به سر می زدند. کل میدان امام حسین(ع). برایم سؤال پیش آمد که چرا عوض سینه زنی اینجا همه دارند به سر می زنند. کمی که حالم سر جا آمد و صداها را شنیدم دیدم نوحه "غریب گیر آوردنت" در حال پخش است و روضه های سنگین مکشوف از کربلا را دارند می خوانند. چند کلمه ای که گوش کردم نتوانستم طاقت بیاورم. با هر کلمه ای که روضه خوان می خواند ما هم به سرمان زدیم و تازه فهمیدم چرا همه دارند به سرشان می زنند. در همان حال سر زنی پرس و جو کردیم و فهمیدیم که پیکر های مطهر شهدا را نمی آورند به میدان امام حسین(ع) و احتمالا هوایی تشییع می شود در اینجا. دلمان طاقت نیاورد که بمانیم. گفتیم هرطور شده باید خودمان را برسانیم به آزادی‌. این شد که سر زنان و اشک ریزان خودمان را بیرون کشیدیم و رفتیم سمت یکی از ایستگاه های مترو نزدیک.

 

۳۰. مترو قاعدتا در آزادی نمی توانست بایستد و حتی در استاد معین هم نایستاد. نهایتا اعلام شد که در ایستگاه دکتر حبیب اللهی می ایستد و جلوتر نمی رود. چند خانم بدون حجاب در مترو ایستاده بودند و مقاومت می کردند برای خروج جمعیت از مترو. بی تفاوت می گفتند ما هر روز از این مترو می رویم سر کارهایمان و این همه شلوغ نبود. نمی دانیم چرا امروز اینقدر شلوغ است! می گفتیم خانم خواهش می کنیم قدری بروید آن طرف تر که بقیه خانم ها پیاده شوند. امروز فرق می کند. تهران شلوغ است. قبول نمی کردند و خودشان را می زدند به نشنیدن و ایستاده بودند همانجا. در ایستگاه مترو برای بار آخر نفراتمان را چک کردیم تا کسی ازمان کم نباشد و آخرین قرار ها را گذاشتیم با همدیگر. از دکتر حبیب اللهی تا آزادی شلوغی چند برابر شده بود و راحت نمی شد پیش رفت. یکی از نیروهای هلال احمر رفته بود بالای ماشین و نمی دانست چه کار بر می آید از دستش. تکه ای مقوا گرفته بود دستش و از آن بالا مردم را با همان مقوا باد می زد و مردم هم خداقوتی می گفتند یا دستی بالا می گرفتند برای تشکر. 

 

۳۱. نزدیک دانشگاه شریف روی پل هوایی دانشجو های شریفی با ردای آبی نفتی فارغ التحصیلی به همراه بقیه مردم ایستاده بودند و گل باران می کردند پیکر های مطهر شهدا را و همین صحنه دل ما را قدری صاف تر کرد با شریف و شریفی ها. آن هم بعد از کدورت زشتی ها و هتاکی هایی که در اسفند در دانشگاه شریف انجام شده بود نسبت به امام شهید همت و بی احترامی هایی که برخی دانشجونماها کرده بودند نسبت به پرچم کشور خودشان. چند دانشجو رفته بودند بالای سردر و با تمام قوا پرچم بسیار بزرگ ایران را به اهتزاز در آورده بودند. ساختمان های شریف که توسط بمب های سنگرشکن آمریکایی_صهیونیستی در جنگ رمضان تخریب شده بود و آوار ها و خرابه هایی که از دانشگاه به جا مانده بود رو به روی چشم همه مجسم بود و غیر قابل انکار.

 

۳۲. از کمی جلوتر از دانشگاه شریف دیگر نتوانستیم برویم جلو. بچه ها گفتند چون دختر هم هستیم و در ازدحام ممکن است اختلاط پیش بیاید و برخورد کنیم با نامحرم همینجا توقف کنیم. توقف کردیم و با مشورت به این نتیجه رسیدیم که نمی توانیم برویم تا میدان آزادی. آزادی و انقلاب قامت بود. بعضی محلی های تهران آمده بودند به کمک موکب دار ها و مردم را از کوچه پس کوچه های مختلف رد می کردند تا برسند به مسیر های فرعی و ایستگاه های مترو دیگر. اذان ظهر شده بود و بین کوچه های منتهی به شریف هر چند متر یک بار گروهی از مردم روی آسفالت های داغ آفتاب خورده ایستاده بودند و نماز جماعت می خواندند. یک خانواده شمالی که زیر سایه تراس مثلثی خانه ای یک حصیر کوچک پهن کرده بودند ما را بردند به حصیرشان و گفتند اینجا نماز بخوانید. نماز خواندیم و کمی گفتگو کردیم و مشخص شد آن ها از دماوند پیاده خودشان را رسانده اند به اینجا و اصالتا از شهر های شمال کشورند و ما هم گفتیم که از کجا آمده ایم. اصرار کردند که کنارشان بمانیم اما تشکر کردم و گفتم رفع زحمت می کنیم و التماس دعا گفتیم و باز هم به راه افتادیم.

 

۳۳. ایستگاه مترو دانشگاه شریف و چند ایستگاه جلوتر را هلال احمر و نیرو انتظامی حلقه انسانی تشکیل داده بودند و بسته بودند. می گفتند تا گروه قبلی که رفته اند برنگشته اند نمی شود گروه جدید برود پایین و هوا نیست و خطرناک است. این شد که ما چند ایستگاه دیگر را هم پیاده رفتیم. بین راه از کشور های دیگر هم مردمی را می دیدیم. مثلا چند آقای سیاه پوست را دیدیم که اگر بیشتر از ما ایرانی ها عزادار آقای شهید نبودند،کمتر هم نبود سوگواریشان و به شیوه خودشان راه می رفتند و عزاداری می کردند. یا در یکی از موکب ها چند آقا را دیدم که پرچم ملل مختلف جوانان مقاومت را بالا برده بودند زیر سه تیغ آفتاب. نزدیک تر شدم و از یکیشان پرسیدم این پرچم مقاومت جوانان کجاست؟ گفت افغانستان. گفتم از یکی از همکلاسی های افغانستانی ام شنیده ام برخی مردم افغانستان برای شرکت در تشییع حضرت آقا درخواست ویزا داده اند تا برسند به ایران. حقیقت دارد؟ گفت بله. گفتم مردم از افغانستان در تشییع مشهد شرکت می کنند یا تهران؟ گفت هر دو. اما ما آمده ایم تهران. گفتم خیلی ممنون که زحمت کشیدید و شرکت کردید. خیلی خوش آمدید به ایران. لبخند زد. جمله ی بعدی ای که به دوست پاکستانی اش گفت را دیگر نشنیدم.

 

۳۴. وقتی به ایستگاه مترو شادمان رسیدیم و آن هم بسته بود تازه معنی صحرای قیامت را فهمیدم. همه تقریبا غریب بودیم و دور افتاده از خانه هایمان. همه ناآشنا بودیم. همه گم شده. نه راه رفتن به جلو بود و نه راه برگشتن به عقب. تقریبا جمعیت زیادی بودیم که گیر افتاده بودیم در یک میدان وسیع و هیچکس نمی دانست باید از کدام طرف برود تا به مقصدش برسد. کوبه بار هایمان خالی بود و دست هایمان هم خالی. فقط پرچم های قرمز خونخواهی برایمان مانده بود و چپیه های فلسطینی روی شانه هایمان. نمی دانستیم باید از چه کسی راه را بپرسیم. کسی تقریبا چیزی نمی دانست. اینجا بود که احساس کردم دقیقا صحرای محشر است. یادم افتاد به جایی که اول بودیم، به خانه... و بعد انسان را از خانه آوردند بهرِ عشق به این دیارِ غریب.‌‌‌.. همه را هم از یک مسیر و با عزت و احترام آوردند به دیار غریبِ عشق. به صحرای کربلا. و ما انسان ها در این مسیر خندیدیم و گریستیم و تجربه انداختیم و عشق ورزیدیم و حماسه‌ ساختیم و عبادت کردیم و دست یکدیگر را گرفتیم و از دنیا عبور کردیم تا دستمان را برسانیم به ضریح تشییع خامنه ای شهید. بعد از خامنه ای اما همه جا صحرای قیامت بود. انسان که زمانی از خانه و کاشانه خود در آسمان تنزیل شده بود به زمین، حالا در صحرای محشر باید خودش به تنهایی راهش را پیدا می کرد به خانه ی ابدی. و مسیر آمدن از آسمان به زمین چه آسان بود و مسیر بازگشت از زمین به آسمان چه دشوار.

 

۳۵. در صحرای محشرِ بعد از کربلای خامنه ای شهید، همه بار های اضافه را به زمین می انداختند که سفر سخت را تنها با کوله بار سبک می توان رفت. در صحرای محشر بعد از کربلای خامنه ای هیچ راهی برای بازگشت به کربلا نبود و هیچ راهی برای رفتن به پس از قائله نیز. انگار مقدر بود که آنقدر در بیابان صحرای محشر بمانی و آفتاب بخوری که پَرِ عشق در وجودت به جرقه ی گرمای رنج، بسوزد و راهِ آسمان را از روی دود سوخته های دلت نشانت بدهد و آنوقت تنها اگر در کربلا پر و بالی برای خودت دست و پا کرده بودی می توانستی راه دودِ دل را بگیری و به نیروی عشق خودت را به آسمانِ تَنزیلِ نخستین برسانی.

 

۳۶. وَ عشق سرانجام به امداد می آید در زمانی که همه ی علت ها و علیت ها به بن بست می رسد. زمانی که همه ی مسیر ها بسته می شود. زمانی که خودت می مانی و خودت و هزاران هزار انسانِ دیگر که آن ها هم خودشان مانده اند و خودشان. در دیار غربتِ محشر. وَ عشق به امداد می آید. وَ عشق...

 

۳۷. و عشق به امداد آمَد.

 

۳۸. عشق به امداد انسان خسته می آید، اما به امدادِ انسانِ نشسته هرگز. باید برخاست. باید بار سبک کرد. باید دل خالی کرد، از هرچه جز عشق. باید در کربلای عشق دست ها را جا گذاشت و بال ها را برداشت. باید در کربلای عشق تشنگی آموخت. باید در کربلای عشق تنها محاصره شد و تنها در خون خود دست و پا زد. باید در کربلای عشق...

 

۳۹. قدری جلوتر از کربلای عشق ابدیت است. ابد در پیش داریم. همگی. و اَبَد هرگز مسیر ساده ای نیست. و محشر صحرای سوزانی است که تشنگی نابلدان را در به آن راهی نیست. و تا آسمان نردبان بلندی است که دست برای گرفتن آن خسته می شود و رهروانِ با دست و پا هرچه بالاتر رفته باشند به آسمان، در میانه راه سخت تر زمین می خورند و تنها عاشقانی به آسمانِ منزلِ نخستینشان می رسند که در کربلای عشق،دست و پا داده باشند و بال برداشته باشند.

 

۴۰. در کربلای عشق تنهایی. با این همه خلق تنهایی. تنها اگر به شهودِ درک شهیدانِ شاهد رسیده بودی در چند ایستگاه پیشین، در آزادی، آنوقت می توانستی به تنهایی محشر خو بگیری... وگرنه فریاد می زدی به دنیال آشنایی و آشنایان همه در صحرای محشر به تحیر مانده بودند در کار خود. در صحرای محشر، همه غریبه اند و آشنا یکی است. و آن آشنا خداست.