ماجرای من و او خیلی پیچیده نبود
دوم یا سوم راهنمایی بودم ، سال ۸۸ !
...
از همان سالها سیاسی بودن را شروع کرده بودم . ربان سبز به دستم میبستم و سنگ موسوی را به سینه میزدم .
معتقد بودم این حکومت برای مردم نان و آب که نمیشود هیچ ، علم و دانش را هم به گند میکشد !
از " خامنهای " دل خوشی نداشتم و به نظرم شبیه هر دیندار دیگری دور از سواد بود ..
بعدترها _ حدودا سال ۹۰ _ که شیوه زندگیام تغییر کرده بود و جانماز هم آب میکشیدم و صبحها دعای عهد و شبها دعاهای قبل از خوابم ترک نمیشد ، در یک سفر مشهد با یکی از فعالان فرهنگی _ که در ایام کرونا عکسش را در خبرگزاری دیدم و فهمیدم به علت همین بیماری فوت کرده و شاید شما همگی سید مهدی حاجیآبادی را بشناسید پس شادی روحش صلواتی بفرستید _ دیدار کردم و در حرم ، کتاب دغدغههای فرهنگی را به من هدیه داد .
آن کتاب را شاید یکسال بعد از آن دیدار یا بعدتر خواندم و شیفته شخصیت بزرگ " آیتالله خامنهای " شدم .
برای من عزیز شد .
او عاشق فرهنگ این سرزمین بود و به هنر ، کتاب ، موسیقی ، علم و آگاهی اهمیت میداد . برای من همین کافی بود .. آن مقداری که نیاز داشتم ببینم رهبر جامعهام روشنفکر است ، بود .
بعدترها که سیاسیتر هم شدم ، نظریات ولایت فقیه را دقیقتر میخواندم و با مخالفان و موافقان بحث و گفت و گو میکردم .
او رهبر ایدئولوژیک من شده بود ! به هر میزان که مذهب در ذهن و زندگی من پررنگ بود ، او هم بود . نه به این معنا که ایدئولوژیِ من را او تعیین کند ، بلکه به این معنا که ایدئولوژیای که به آن باور داشتم ، من را به سمت او راهنمایی میکرد . از این جهت برای من عزیزتر هم شده بود .
سالها زندگیام به معنای واقعی ولایی بود . مثلا لالایی خیلی از شبهای دوره دانشجوییام " رهبر من ، طلایه دار لالههایی " بود و دلخوشی من اردو جهادیها و اردوهای راهیان نور بود . هفتهای یکبار اگر مزار شهدا نمیرفتم و دو سه روز یکبار اگر یک کتاب شهدایی را تمام نمیکردم گویا زندگی نکرده بودم و همهاش به عشق " امام خامنهای " بود .
همچنان عزیز بود ..
البته ، این اواخر اوضاع تغییر کرده بود .. بیشتر از وضعیت کشور دلگیر میشدم و نقدهایی داشتم به شخص ایشان و کمتر احساسی و ایدئولوژیک صرف نگاه میکردم .
البته در اصل ، ایدئولوژیهای من دستخوش تغییراتی شده بود .
این اواخر دلگیری عمیقی در کنج دلم بود حتی در مسیری ۲ ساعته به صورت یک نفس از شرایط بد فرهنگی و علمی کشور غر زدم ، از شرایط بد عدم آزادی بیان و وجود نگاه قضاوتگرایانه و متعصبانه غر زدم از نگاه تک بعدی به " مردم " و ..
بله اعترافِ ۲ ساعتهی غمانگیزی بود و اما او همچنان در قلب من بسیار عزیز بود ..
[ به همسرم گفتم : تمام این انتقادات اگر به " آقای خامنهای " وارد باشد به مقام امام معصوم هم _ از نظر من _ وارد است . ]
در ذهن من ولایت فقیه و ولایت امام معصوم همینقدر به هم گره خورده است .
حالا دیگر مهم نیست .
خامنهای ، آیتالله خامنهای ، امام یا آقای خامنهای گفتنهای من " واقعیت " خارجی را تغییر میدهد ؟
سالی برای من خامنهای بود
سالی آیتالله خامنهای
سالی امام خامنهای
سالی آقای خامنهای
هنوز هم نمیدانم واقعیتِ او کدام است ؟
تنها چیزی که میدانم این است که
روزگاری برای من عزیز شد
و عزیز هم ماند ..
برای من همین بس است که او دغدغههای بزرگی برای ما انسانها داشت . با عزت و با شرف در خانه خود و به دست پستترین انسانهای حال حاضر به شهادت رسید . آقایی که آنطور با احترام و ادب بر سر دختران کوچک دست میکشید ، به دست دخترکبازهای جزیره اپستین به شهادت رسید .
تاریخ چطور روایت خواهد کرد این شکوه و زیبایی را ؟
ساعتهای آخری است که آقای من جسم در خاک تهران دارند و فردا میشود دومین و آخرین دیدار ما . از بس که گریه کردهام گلو درد دارم و چشمهایم بههم چسبیده است .
آخرین کلام من به مردی که صدها سال بعد تاریخ به بزرگی از او یاد خواهد کرد :
شما در قلب من عزیز بودید و عزیز ماندید . سلام من را به مولایم امیرالمومنین علیهالسلام برسانید و از قول من به او بگویید پای ولایت ماندم تا بگویم فردا روزی که آخرینتان ظهور کرد پای او خواهم ماند !
خدانگهدار عزیزم ..
و اگر بودم در زمان ظهورش ، چشم انتظارم که تو را با سید حسن نصرالله و حاج قاسم عزیزم و همچنین یحیی سنوار ( زیرا که دلم برای آن ثانیهی شهادتش بسیار سوخت ) دوباره ببینم .
سحر بیداری 3 روز،1 ساعت پیش