You need to enable JavaScript to use this application.
مجموعاً 3 نوشته با موضوع "دفترخاطرات" منتشر شده است.

امروز | احساس

7 ساعت پیش در دفترخاطرات

یه صدایی درونم دارم که هر یکی دو ساعت در طول روز ازم می‌پرسه : الان چه احساسی داری ؟ 

و بعد شروع می‌کنم به پردازش‌های مختلف روح و جسم و قلبم و .. 

از قضا این صدا رو نسبت به دیگران هم دارم ، وقتی با کسی هم‌صحبت میشم . دائم لا به لای حرفاش " الان چه حسی داره " ، اون زمانی که این خاطره‌ای که داره تعریف می‌کنه اتفاق افتاده ، " چه احساسی داشته " رو تو خودم می‌پرسم .

به خودم میگم نکنه این یه جور فضولی ذهن بی‌قراریه که دنبال کنجکاوی کردنه ؟ من خودم این اطلاعات رو تکه تکه برداشت می‌کنم و الگویابی می‌کنم تا بفهمم انسان‌ها در مواجه‌های مختلف با ماجراها چه احساسی رو تجربه می‌کنن و نتیجه اون احساس چه رفتاریه ؟

_____________________

امروز چه روز غمگینی بود ، الان که می‌نویسم انگار خودم رو به زور کشیدم روی سطح آب ، از عمق یه آب تاریک ! 

و هنوز بدن درد و نفس تنگی دارم از غرق‌آب شدن صبح .. 

چطور بگم ؟ 

حالا چم شده ؟ چمی‌دونم .. تو مراسم تشییع گرمازده شدم ، از اونه ؟ تب عشقه ؟ خستگی روزهای پشت سر هم اینور اونور رفتن تو گرما و رانندگی و ایناست ؟ دارو می‌خورم ، به خاطر اوناست ؟ این‌هارو داشتم دونه دونه می‌شمردم که مغزم گفت : بیخیال شو و یکم استراحت کن فقط ، دنبال چی‌ای ؟! 

کلی خوابیدم امروز .‌ کلی ! ساعت ۵ غروب بود به زور از تخت خودم و کشیدم بیرون و اتاق رو مرتب کردم . لباسا رو تا کردم و گذاشتم تو کشو ، آشپزخونه رو مرتب کردم و یکمم پذیرایی رو 

خونه که مرتب میشه ، منم بهتر میشم . 

میخواستم شام درست کنم ، یار نذاشت و گفت از غذاهای قبلی هرچی هست بیار بخوریم . 

ظرف‌های شام رو خودش چید تو ماشین و تمام !

یکم گل‌گاوزبون دم کردم و غش کردم رو مبل و دلم خواست بیام بنویسم . 

_____________________

پدر زنگ زدن و گفتن یا برم تهران یا میان اینجا دنبالم بریم مشهد . گفتم اصلا جونی تو تنم ندارم که بیام و خیلی دلشون گرفت ..

بعد فهمیدم با شوهر عمه و عمه یه ماشین شدن و رفتن خیالم راحت شد که راننده دوم هم باهاشون هست . یه ماشین هم عمه بزرگه و پسرعمه رفتن .. 

پاندا خونه تنها شد و هرررچی با یار اصرار کردیم بریم دنبالش بیاد خونه ما گفت نه . 

حالش خوب نیست . خوب نیست چیه ؟! داغون و له‌ترین حالت ممکنه .. 

_______________________

تو مغزم چه خبره در مورد خودم ؟ 

درس خوندن‌های اینطوری به درد عمه‌ام می‌خوره

دانشگاه ثبت نامم رو کامل نکردم و تا آخر تیر وقت دارم . 

پشت ماشین تشییع پیکر رهبری ، بهشون قول دادم تمام تلاش خودم رو بکنم و حالا ببین فردای روز تشییع چطور گذشت ؟؟ بد .. بد .. 

خودم و مسخره کردم ؟! 

1

ماجرای من و او | عزیزم !

3 روز،5 ساعت پیش در دفترخاطرات

ماجرای من و او خیلی پیچیده نبود 

دوم یا سوم راهنمایی بودم ، سال ۸۸ !

...

از همان سال‌ها سیاسی بودن را شروع کرده بودم . ربان سبز به دستم‌ می‌بستم و سنگ موسوی را به سینه می‌زدم .

معتقد بودم این حکومت برای مردم نان و آب که نمی‌شود هیچ ، علم و دانش را هم به گند می‌کشد !

از " خامنه‌ای " دل خوشی نداشتم و به نظرم شبیه هر دین‌دار دیگری دور از سواد بود ..

بعدترها _ حدودا سال ۹۰ _ که شیوه زندگی‌ام تغییر کرده بود و جانماز هم آب می‌کشیدم و صبح‌ها دعای عهد و شب‌ها دعاهای قبل از خوابم ترک نمی‌شد ، در یک سفر مشهد با یکی از فعالان فرهنگی _ که در ایام کرونا عکسش را در خبرگزاری دیدم و فهمیدم به علت همین بیماری فوت کرده و شاید شما همگی سید مهدی حاجی‌آبادی را بشناسید پس شادی روحش صلواتی بفرستید _ دیدار کردم و در حرم ، کتاب دغدغه‌های فرهنگی را به من هدیه داد .

آن کتاب را شاید یک‌سال بعد از آن دیدار یا بعدتر خواندم و شیفته شخصیت بزرگ " آیت‌الله خامنه‌ای " شدم . 

برای من عزیز شد .

او عاشق فرهنگ این سرزمین بود و به هنر ، کتاب ، موسیقی ، علم و آگاهی اهمیت می‌داد . برای من همین کافی بود .. آن مقداری که نیاز داشتم ببینم رهبر جامعه‌ام روشن‌فکر است ، بود . 

بعدترها که سیاسی‌تر هم شدم ، نظریات ولایت فقیه را دقیق‌تر می‌خواندم و با مخالفان و موافقان بحث و گفت و گو می‌کردم . 

او رهبر ایدئولوژیک من شده بود ! به هر میزان که مذهب در ذهن و زندگی من پررنگ بود ، او هم بود . نه به این معنا که ایدئولوژیِ من را او تعیین کند ، بلکه به این معنا که ایدئولوژی‌ای که به آن باور داشتم ، من را به سمت او راهنمایی می‌کرد . از این جهت برای من عزیزتر هم شده بود .

سال‌ها زندگی‌ام به معنای واقعی ولایی بود . مثلا لالایی خیلی از شب‌های دوره دانشجویی‌ام " رهبر من ، طلایه دار لاله‌هایی " بود و دلخوشی من اردو جهادی‌ها و اردوهای راهیان نور بود . هفته‌ای یک‌بار اگر مزار شهدا نمی‌رفتم و دو سه روز یک‌بار اگر یک کتاب شهدایی را تمام نمی‌کردم گویا زندگی نکرده بودم و همه‌اش به عشق " امام خامنه‌ای " بود . 

همچنان عزیز بود ..

البته ، این اواخر اوضاع تغییر کرده بود .. بیشتر از وضعیت کشور دلگیر می‌شدم و نقدهایی داشتم به شخص ایشان و کمتر احساسی و ایدئولوژیک صرف نگاه می‌کردم .

البته در اصل ، ایدئولوژی‌های من دست‌خوش تغییراتی شده بود .

این اواخر دلگیری عمیقی در کنج دلم بود حتی در مسیری ۲ ساعته به صورت یک نفس از شرایط بد فرهنگی و علمی کشور غر زدم ، از شرایط بد عدم آزادی بیان و وجود نگاه قضاوت‌گرایانه و متعصبانه غر زدم از نگاه تک بعدی به " مردم " و .. 

بله اعترافِ ۲ ساعته‌ی غم‌انگیزی بود و اما او همچنان در قلب من بسیار عزیز بود ..

[ به همسرم گفتم : تمام این انتقادات اگر به " آقای خامنه‌ای " وارد باشد به مقام امام معصوم هم _ از نظر من _ وارد است . ]

در ذهن من ولایت فقیه و ولایت امام معصوم همین‌قدر به هم گره خورده است . 

حالا دیگر مهم نیست .

خامنه‌ای ، آیت‌الله خامنه‌ای ، امام یا آقای خامنه‌ای گفتن‌های من " واقعیت " خارجی را تغییر می‌دهد ؟ 

سالی برای من خامنه‌ای بود 

سالی آیت‌الله خامنه‌ای 

سالی امام خامنه‌ای

سالی آقای خامنه‌ای 

هنوز هم نمی‌دانم واقعیتِ او کدام است ؟

تنها چیزی که می‌دانم این است که

روزگاری برای من عزیز شد 

و عزیز هم ماند .. 

برای من همین بس است که او دغدغه‌های بزرگی برای ما انسان‌ها داشت . با عزت و با شرف در خانه خود و به دست پست‌ترین انسان‌های حال حاضر به شهادت رسید . آقایی که آن‌طور با‌ احترام و ادب بر سر دختران کوچک دست می‌کشید ، به دست دخترک‌بازهای جزیره‌ اپستین به شهادت رسید . 

تاریخ چطور روایت خواهد کرد این شکوه و زیبایی را ؟ 

ساعت‌های آخری است که آقای من جسم در خاک تهران دارند و فردا می‌شود دومین و آخرین دیدار ما . از بس که گریه کرده‌ام گلو درد دارم و چشم‌هایم به‌هم چسبیده است . 

آخرین کلام من به مردی که صدها سال بعد تاریخ به بزرگی از او یاد خواهد کرد : 

شما در قلب من عزیز بودید و عزیز ماندید . سلام من را به مولایم امیرالمومنین علیه‌السلام برسانید و از قول من به او بگویید پای ولایت ماندم تا بگویم فردا روزی که آخرینتان ظهور کرد پای او خواهم ماند ! 

خدانگهدار عزیزم ..

و اگر بودم در زمان ظهورش ، چشم انتظارم که تو را با سید حسن نصرالله و حاج قاسم عزیزم و همچنین یحیی سنوار ( زیرا که دلم برای آن ثانیه‌ی شهادتش بسیار سوخت ) دوباره ببینم .  

 

5

هشت روز | نُه شب

2 هفته،1 روز پیش در مِی، دفترخاطرات

امسال هم مثل سال‌های قبل روضه مادر برقرار بود ، هر روز صبح بیدار شدم و روضه‌های همون روز رو آماده کردم . ظهر تا عصر روضه به راه بود و شب هم هیئت . 

دو روز اول خونه مادر بود و روزهای بعد خونه دوستانشون .. 

______________

برای من ، مثل هرسال ! اوج اتصال دیشب بود . یعنی روضه علی‌اکبر جانِ اباعبدالله . 

به خاله کوچیکه می‌گفتم بعضی روضه‌ها خیلی احساسیه .. تصویر به تصویر و لحظه به لحظه و حتی نفس به نفس بسیار غم‌آلود و محزونه . روضه علی اکبر این‌طوریه !

دیشب نشسته بودم تو روضه و روضه‌خون می‌خوند و می‌سوزوند 

به شمایل اباعبدالله روی صفحه گوشیم نگاه می‌کردم و می‌گفتم : مثلا من اون دون‌دون‌های خاکِ زیرِ زانوهای شما وقتی زانو کشان به سمت بدن پسرتون می‌رفتید ! 

مثلا من غبار خاک‌آلودِ نفَسِ یکی مونده به آخرِ شما وقتی گونه به گونه علی‌اکبرتون گذاشته بودید ! 

مثلا من اون لحظه‌ی تلاقی انگشت سبابه شما با خون‌آبه‌های دهان مبارک علی‌اکبر ! 

مثلا من اون لرز صدای خانم‌جانم زینب اون ثانیه‌ای که داشتن شما رو از حالت احتضار خارج می‌کردن ! 

چمی‌دونم

مثلا من چیزای کوچیکِ مربوط به شما که هیچ‌کس تو مقاتل ذکر نکرده .. 

و در نهایت ، اباعبداللهِ عزیز زینب ! من چیز زیادی اون دنیا برای ارائه به پروردگارتون ندارم جز این‌که بگم من دلم خیلی برای اون لحظه که رسیدید به علی‌اکبر سوخته .. 

و شرمگینم از حیات امروزم 

جان دلم ♡ 

___________________

امروز آخرین روز روضه مادر بود . میکروفون رو که گذاشتم زمین ، حس کردم هیچی از پاهام و حس نمی‌کنم از درد شدید .

بدنم کم آورده و جون ندارم . نفسام آروم شده و صدام گرفته .. 

فقط در گوش مادر گفتم نمی‌تونم تا خونشون رانندگی کنم ! اومدم‌خونه مادربزرگ که نزدیک‌تر بود . 

مادربزرگ که حالم و دید برام رو تخت خودش جا درست کرد ، یه کیسه نمک گرم کرد و خاله کوچیکه رو مجبور کرد برام غذا گرم کنه . شیوه محبت مادربزرگم غذا دادن به نوه‌هاست :) هرچی ام‌ بگی تازه غذا خوردم فایده‌ای نداره . 

بعدم با خیال راحت نشست رو تخت کنارم و تو تلوزیون اتاقش غذا درست کردن یه خانواده که تو روستا زندگی‌ می‌کنن رو تماشا کرد و چُرت زد .. 

به مادر گفتم شب میمونم اینجا 

حس خوبی دارم چون خیلی وقت بود اینجا شب نخوابیده بودم . 

حال و هوای خوب خودش و داره ..

2
دسته‌بندی‌ها

تمامی حقوق برای خانوم کوچیک محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده