ما بر یک بلندی هستیم. باران می‌آید. بعد برف می‌آید. باد می‌آید. آفتاب است. ابر می‌شود. غروب است. شب است. ما تدریجا رنگ می‌بازیم، گوهر می‌بازیم، و سنگ می‌شویم. تندیس سنگی ما بر بلندی می‌ماند.

 

برایت آرزوی ایمان می‌کنم. حالا ایمان نه به آن چه من و غزل بدان معتقدیم. ایمان به هر چه که فکر می‌کنی روحت را صیقل می‌دهد و قلبت را آرامش. به هر چه که مبارزه را برایت مشروع می‌کند. قصدم وصیت کردن نیست. قصدم سربازِ چشم و گوش بسته ساختن نیست. نمی‌خواهم هر آن چه را درست می‌دانم، درست و مقدس بدانی. نمی‌خواهم هر گلوله‌ای که شلیک کردم را موجه و مقدس بدانی. نمی‌خواهم هر مسیری را که رفتم مطلق و مقدس بدانی. فقط می‌خواهم بدانی باید به چیزی، به قوایی، به سلسله استدلال‌هایی معتقد و مومن باشی. ایمان داشتن برای ما باعث معجزه نمی‌شود دخترم. ایمان داشتن در دنیایی که نکبت و تباهی از در و دیوار بانک و مسجدش به یک اندازه می‌ریزد خودش بزرگ‌ترین معجزه است. 

مادرت را دوست بدار. بی‌سلاح در خانه نمانید. خوب آدم‌ها و مسیرهاشان را ببین و راهت را از آن‌ها جدا کن. عشق را در هر جنگ و سنگری هم که بودی فراموش نکن. عشق به یک انسان. به شهر. به طبیعت. عشق حتی به خانم همسایه که موهای رها و بلندت را به هزار اخم و کینه نگاه می‌کند. 

معترض باش به دنیا. لحظه‌ای هم دنیا را به حال خود رها نکن.

 

***

 

چه کسی ما را میان این گردباد بی سر و ته انداخت؟ این دیوانگی بی انتها ما را تا کجا خواهد برد؟ 

حتمن این سوال ها را از خودت پرسیده ای، شوریدگی می تواند به آدم بال پرواز بدهد. اما کمتر شوریدگی هایی بوده اند که عاقبت به سرگشتگی نرسیده باشند. من هم مکرر با خودم تکرار کرده ام، هر که را شوریده سر پایش به گنجی در فروست. 

اما عزیز من، انسان شوریده سهمی از گنج ندارد. سهم ما دیوانگی ست، جنون و سرگشتگی. باید مقابل این دیوانگی ایستاد. دشوار است، می‌دانم. 

 

***

 

از نامه‌های دریابند به غزاله علیزاده

 

#غزاله‌علیزاده

@Zakhmarooz