میخواهم تو باشی، بمانی، همیشه، همینجا، هرجا، هرجایی که من باشم، تا روزی که هستم تو هم باشی. مثل همهی این روزها و ماهها و سالها. مثل وقتی که نبودی و من هنوز نمیشناختمت و با تخیل بودن کسی که همهی من را میفهمد زندگی میکردم. مثل همیشه. چرا تلاش کنم که تو را از ذهنم پاک کنم؟ چرا تلاش کنم که به تو فکر نکنم و مدام هرلحظه باز به تو فکر کنم؟
اصلا بیا خیال کنیم که تو همیشه هستی. از صبح که از خواب بیدار میشوم تا شب که میخوابم. تا شب که اگر خوابم ببرد. موقع غذا خوردن، موقع کتاب خواندن، موقع موسیقی گوش دادن، موقع درس خواندن، کار کردن، راه رفتن، دویدن، توی خیابان، توی جاده، توی سفر، توی خانه، حتا موقعی که با کسی ازدواج میکنم (اگر بکنم) حتا زمانی که بچهدار میشوم. حتا زمانی که بچههایم بزرگ میشوند، مدرسه میروند، دانشگاه میروند، ازدواج میکنند. تا همیشه. تا زمانی که میمیرم. اصلا تا بعد از مردن. اگر بعد از مردنی در کار باشد.
بیا خیال کنیم تو همیشه هستی. با اینکه نیستی. با اینکه روحت هم از این چیزها بیخبر است.
اگر هم روزی فهمیدی و گلایهای کردی که چرا نگفتم، پاسخت مشخص است. تو من را نخواستی. تو رفتی پی دیگری. و من چکار میتوانم بکنم جز این کار؟ جز زندگی کردن با تخیل بودن کسی که فکر نمیکنم دیگر در تمام زندگیام کسی را پیدا کنم که بتوانم این اندازه دوستش داشته باشم.
شاید خیال کنی که من چقدر عاشق حال به هم زنی هستم. اما همهی اینها فقط توی ذهن من است. قرار نیست کسی متوجه اش شود. قرار نیست کسی از این حجم از تخیل اذیت شود.