بازی است گاهی کار نوشتن، جملهای آدم مینویسد، بعد یکی دیگر تا آن جملهی اول را توجیه کند، مکانی شکل میگیرد یا آدمی سر بر میآورد که باید راهش برد. خوب، همینطورها درگیر میشوی و یک دفعه میبینی که داری برای بودنت توجیهی میتراشی، سرپناهی میسازی تا ظلمت آنسوی این منظومهی شمسی یا بگیر کهکشان شیری را مهار کنی یا حداقل ظلمت درون خودت را، بعد میبینی باز جایی رخنهای هست. همینطورها است که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای جز همین چیدن و باز چیدن نیست.
| خانه روشنان _ هوشنگ گلشیری |