گفت سالهاست عادت دارم موقع خریدن میوه، اگر مثلا دارم پرتقال میخرم یک دانه را همانجا میخورم ببینم خوب است یا نه، بعدتر پس از حساب کردن، یک پرتقال تقریبا با همان اندازه را از خریدم به میوههای توی سبد میوه فروشی برمیگردانم. گفت چند ماه پیش رفتم میوه بخرم و همین کار را مطابق عادت چهل پنجاه سالهام انجام دادم. بعد دیدم که فروشنده از دور دارد به طرفم میآید و فریاد میزند چکار میکنی؟ گفت همانجا بود که فهمیدم این آدمها دیگر آدمهای قبلی نیستند و این زندگی دیگر شبیه زندگی قبل نمیشود. یک پرتقال دیگر ارزشمند شده و با احتساب پرتقال کیلویی خداتومان یک دانه پرتقال اگر مثلا ربع کیلو باشد درمیآید دانهای ربع خداتومان و اگر در روز بیست تا مشتری بیست تا ربع خداتومان پرتقال تست کنند و بیست تا از هر میوهی هر کدام خداتومانِ دیگر، تا شب یحتمل فروشنده ورشکست میکند. تقصیر فروشنده نیست. تقصیر خریدار نیست. تقصیر کیست؟ در مثل مناقشه نیست. بحثم آنجای حرفش است که گفت: آنجا بود که فهمیدم این آدمها دیگر آدمهای قبلی نیستند و این زندگی دیگر شبیه زندگی قبل نمیشود. مفهوم پول عوض شده. مفهوم همه چیز عوض شده. پولمان درست است که بیارزش شده اما هرچه بیارزشتر شود برایمان ارزشمندتر میشود.