اگر می‌توانستیم ادراک‌مان از واقعیت را از خودِ واقعیت جدا کنیم چه می‌شد؟! مثلا رنگ‌ را در نظر بگیرید؛ رنگ نَه خاصیت ذاتی ماده، بلکه حاصل تفسیرِ دستگاه ادراکیِ ما از نورهای مختلف است. یعنی در جهان آنچه واقعاً وجود دارد، طول مو‌ج‌های مختلف نور است و نه رنگ.

ما انار را سرخ و لیمو را زرد می‌بینیم، نه چون اولی ذاتاً سرخ و دیگری ذاتاً زرد است؛ بلکه چون ساختارها و آرایش‌های مولکولی در پوست انار، نور را با طول‌ موج تقریبی ۶۵۰ تا ۷۰۰ نانومتر بازتاب می‌دهد و پوست لیمو با طول موج ۵۷۰ تا ۵۹۰ نانومتر. 

گیرنده‌های چشم و دستگاه ادراکیِ ما طول موج اولی را طوری تفسیر می‌کند که ما آن را «قرمز» و دومی را طوری تفسیر می‌کند که ما آن‌را «زرد» می‌نامیم. در جعبه مدادهای رنگی هم هر مداد، ترکیب شیمیایی متفاوتی دارد تا بتواند همان طول موجی را منعکس کند و به همان رنگی دیده شود، که از آن انتظار می‌رود. 

اگر سلول‌های گیرنده چشم ما ترکیب دیگری می‌داشتند و یا مغز ما طور دیگری پردازش می‌کرد، ممکن بود همه‌چیز بسیار متفاوت به نظر برسد؛ مثل زنبورها که رنگ‌های جهان را متفاوت از ما می‌بینند!