You need to enable JavaScript to use this application.

وضعیتِ دراماتیک !

3 سال،1 ماه پیش

این روزا من خونه مامان اینا می‌مونم که به مادر که استراحت مطلق هستن رسیدگی کنم و مواظبشون باشم . و البته خودمم حال جالبی ندارم و نمی‌تونم چهارطبقه پله رو برم بالا خونه خودم !جناب همسر که این یه هفته رو کامل تعطیله ، بلاخره یه تایمی پیدا کرده که بتونه کتاب‌هاشو بخونه . برای همین معمولا صبح که بیدار میشه میره خونه خودمون (که از خونه مامان اینا حدودا ۱۰ دقیقه‌ای فاصله داره) درس و کتابشو می‌خونه و بعد از نماز مغرب و اعشا میاد این‌جا . 

 

امروز بعد از ظهر حالم اصلا خوب نبود ، دکتر خوردن فست‌فود رو ممنوع کرده همسر گرامی شدیدا از تغذیه من محافظت می‌کنه چون از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون اگر کسی جلوی من رو نگیره دوست دارم هر روز فست‌فود بخورم.. (استیکرِ دختری که به پیشونیش می‌زنه) . خلاصه ، حالم بد بود به همسر پیام دادم که حالا که این‌قدر حالم بده می‌تونم یه پیتزا بخورم یا اونم نه ؟! :( که گفت باشه اما اگر می‌تونی الان یه چیزی بخور به جاش من همبرگر می‌گیرم شب سرخ می‌کنم با سیب زمینی بخوریم . منم با آغوش باز پذیرفتم چون دیگه دغدغه‌ی شام رو هم این‌طوری نداشتیم... 

 

این مطلب رو هم درحالی می‌نویسم که خودم روی مبل دراز کشیدم ، مامانم تو اتاق خودشون تو اتاق، زهرا تو اتاق خودش (اونم دچار حوادث ناگواری شده و حالش بده :)) و بابام و همسر هم سر گاز دارن شام رو آماده می‌کنن که عکسشو این پایین گذاشتم که یادم بمونه وقتی حالم بد بود این دوتا عزیز به دادم رسیدن...

 

 

 به قول همسر وضعیت خانم‌های خونه شدیدا دراماتیکه ! 

 

غروب بارون اومد و حالم رو خیلی خوب کرد ، هرچند چندتا رعد و برق زد و من از رعد و برق شدیدااا می‌ترسم ! ولی خب بازم حالم به خاطر بوی بارون خوب شد... 

 

____________________

 

دیروز یه کامنت شامل الفاظ رکیک نوشتم و تو وبلاگ یه نفر قرار دادم :) و الان خیلی پشیمونم ! 

نه برای این‌که به اون آدم توهین کردم نههه اصلا بلکه اون فرد باید این حرف‌هارو با همین غلظت می‌شنید تا بلکه یکم ، فقط یکم فکر کنه (اونم ان‌شاءالله) . 

 پشیمونیم از این جهته که چرا به خاطر همچین فردی من دهن خودم رو کثیف کردم و گناه کردم !! 

ولی هنوز هم باورم نمیشه هنوز چنین افرادی با این طرز فکر و این وضعیت قلم زدن (!) هنوز وجود خارجی دارن ....

مثلا قرار بود حرص نخورم ، نمی‌ذارن که !

0

پس‌رفت‌های این روزها

3 سال،1 ماه پیش

برای من که پیشرفت اقتصادی شاید برام چندان پیشرفتی محسوب نشه.. کما این‌که همین ۳ هفته پیش از شغلم به خاطر استرسی که داشتم استعفا دادم با این‌که حقوقم تازه زیاد شده بود و الان تهِ حسابم حدودا ۴۵ هزار تومن دارم تا آخر ماه :) 

کما این‌که همسر رو تشویق می‌کنم که از سال بعدی بیخیال شغلش بشه و بشینه فقط به درس و پژوهشش برسه تهش یه نون و آبی می‌خوریم دور هم.. 

( البته این قسمت آخر رو فقط در حد حرف تا حالا گفتم و نمی‌دونم چقدر تاب و توان تحمل شرایط تا این خد سخت رو دارم.. الله اعلم . ولی مگه خدا به دل آدم نمی‌ندازه ؟! وقتی می‌دونی و می‌فهمی یه چیزی درسته ، خب باید انجامش بدی دیگه.. تازه تا انجامش ندیم نمی‌فهمیم می‌تونیم تحملش کنیم یا نه که :))   )

 

و برای من ، که پیشرفت‌ رو تو مسائل علمی ، اعتقادی و اخلاقی می‌بینم ( یا حداقل دوست دارم که تو این زمینه خیلی پیشرفت کنم و اهداف زندگیم رو روی اینا بستم ) ، خیییلی سخته که روزگارم این‌طوری سپری میشه :

کتاب‌های نخونده..  و حتی مطالبی که یادم رفته !!

تندمزاجی‌های ناشی از قرص و دارو..

نماز‌هایی که گه‌گاهی قضا میشه و حتی اگر هم نشه خیلی از سر بازکنانه و تند تند خونده میشه که فقط انجام شده باشه صرفا...

دیگه حتی خیلی وقته که توفیق روضه گوش دادن هم پیدا نکردم .

 

من حالم واقعا خوب نیست ! 

من 

اینجا

شدیدااااا

به دعا احتیاج دارم . . . 

__________________________

 

مادر رو دیروز مرخص کردن ، ته‌چین گوشت براش درست کردم و آب گوشت رو نگه‌داشتم جدا بخورن تا تقویت بشن . ولی خیلی بی‌حال بودن و یکم خوردن... در عوض غذایی که فکر کردم دو وعده میشه خورد ، به لطف پدرم و جناب همسر همون دیشب همش خورده شد :)) 

مادر سر دردهای شدید دارن و دکتر گفته از عوارض بی‌هوشیه . 

بیمارستانی که مادرم عمل کردن ، بیمارستان بقیة الله تهران بود . باید بگم بخش زنان پرسنل و پرستار‌های فوق‌العاده مهربون و با حوصله و شوخ‌طبعی داشت . کلی حس خوب گرفتیم... دکترشون هم دائما در دسترس هستن و باهاشون در تماسیم و پاسخ‌دهی خوبی دارن خداروشکر . و خانم مومنه‌ای بودن الحمدلله .. 

دیگه چی؟ 

 

دیگه این‌که همسر در حال پیاده‌روی هستن ، کجا ؟  روی مغز من .. :(  (اینا اثر همون تندمزاجی حاصل از داروعه) . با این‌که خیلی منطقی و با محبت و شمرده شمرده میگه اما بازم واقعا رو مخمه این که میگه داروهای سنتی رو بیشتر بخورم تا بلکه جواب بده و جراحی نکنیم ... من خسته شدم !! من دارم اذیت میشم... اونو هم درک می‌کنم خب نگران جراحی و عوارض بعدشه . اما من چی ؟ بریدم...

 

0

لوکیشن : بیمارستان

3 سال،1 ماه پیش

روی تخت بیمارستان دراز کشیدم ، امشب من موندم به عنوان همراه مادر و دیشب زهرا .

امروز صبح مادر رو عمل کردن و الان رو تخت کناری من دراز کشیدن و هنوز بین هوشیاری و بی‌هوشی هستن . 

اشنباه نکنید اتاق وی‌آی‌پی نیست و ما هم پول اتاق وی‌آی‌پی نداریم ! 

تخت کناری مادر رو ظهر مرخص کردن و هنوز کسی جایگزین نشده ... پس من فعلا روش دراز کشیدم . 

یه قرص دارم که بلافاصله بعدش باید تا ۲ ساعت دراز بکشم . به مادر سپردم اگر دردی داشت یا حالش بد بود حتما صدام کنه..

با بی‌حالی تمام گفتن باشه ! ... 

حال خودم؟ خوب نیستم . اما موندم اینجا چون با خودم گفتم اولا مگه چقدر پیش میاد که مادر بیمارستان بستری باشن ؟ و من نمی‌خواستم ثواب کنارشون بودن رو از دست بدم.. 

و دوما مگه همین مادر نیست که با همه زانو دردا و سر دردهاش همیشه اولین نفر برام همه کار کرده ! 

پس اصلا حال بد من و دردای من مهم نیست... این مهمه : چشم‌هاشون رو که باز می‌کنن من رو ببینن و ته دلشون از دیدن من راضی و خوشحال باشن . همین ... 

 

آقای یار رفت خونه مادرش اینا و پدر و زهرا رفتن خونشون . 

منم یکم کافی خوندم و دیدم داره خوابم می‌گیره ، یکم راه رفتم ... بعدشم ماجرای قرص و.. حالا باید دو ساعت دراز بکشم . امیدوارم خوابم نبره چون نگران مادرم . 

0

ابرو گره کردی ، گره افتاده در کارم !

3 سال،1 ماه پیش

روزگار بر وفق مرادم نیست... خودم که حالم اصلا خوب نیست . مادر هم امروز باید برن سونوگرافی و فرداشب بستری میشن و چهارشنبه هم عمل می‌شن . 

استرس دارم ، دکتر‌گفته بود اگر خواستی در مورد چیزی استرس داشته باشی ، خب به جاش یه قاشق سم بخور ! ( یعنی استرس در همین حد سمه برام ) ، و من بهش گفتم خیلی راحت می‌شد اگر حرص نخوردن ، اضطراب و استرس نداشتن دست خودمون بود !! و قابل کتترل بود ..

گفت حواس خودت رو پرت کن در نتیجه : کتاب نخل و نارنج به نیمه رسیده و داستان و قلم برام گیرایی داره . از اون کتابایی بود که شوق دوباره سراغش رفتن رو هر بار که کتاب رو می‌بندم و کنار می‌ذارم ، همراه خودم دارم تا دفعه بعدی که برم سراغش... 

بعدش که این کتاب رو تموم کنم ، کتاب سه حکیم مسلمان رو می‌خوام بخونم که البته رمان نیست و صرفا زندگی‌نامه جناب ابن‌سینا ، جناب ملاصدرا و یکی دیگه از بزرگان که یادم نیست 😅 در قالب یک کتاب جمع‌آوری شده . 

اول فروردین که مشهد بودیم کتاب فلسفه مشاء رو شروع کردم و از اون‌جایی که بدشانسی از همه طرف روانه زندگیم شد ، خیلی کند... خی لی خی لی کُند ... دارم می‌خونمش و پیش می‌رم . و این آروم پیش رفتنه داره روحم‌ رو می‌خراشه...

دیگه ؟

همچنان خوندن کافی رو تو برنامه مطالعاتیم دارم و کتابِ سنگینِ عزیزم رو با خودم تو کوله‌پشتی همه‌جا می‌برم... فعلا اواسط جلد ۲ هستم و دارم فصل " حجت " رو مطالعه می‌کنم .

دیشب هم حالم واقعا خوب نبود ، افت قند و فشار ، حالت تهوع ، سرگیجه و بدن درد لعنتی.. فقط یک حدیث تونستم بخونم . و خب ، بابت همین هم شُکر .. 

 

 

در مورد وضعیتم : هرچه " او " خواست ، توکل به خودِ رَب کردم ...

 

پریشب

خودم رو رو به روی ضریح امام رضا علیه‌السلام تصور کردم

این شعر رو تو خیالم صدبار تکرار کردم و گریه کردم : 

 

تاصبح می‌خوابند و من تاصبح بیدارم

تازه به غیر از درد و دل , من درد هم دارم

درمان بیندازی نگاهش هم نخواهم کرد

اما بجایش درد بفروشی خریدارم ...

 

اشک مرا هر وقت می‌بینی تفضل کن

هر وقت گریه می‌کنم یعنی گرفتارم

 

من عرضه کردم خویش را, بی مشتری ماندم

مانند جنس دور ریز بین بازارم

 

جز کنج این کوچه دگر جایى ندارم من

جایى ندارم من ولی این کنج را دارم .. :)

 

هرطور باشی زندگی ما همانطور است

ابرو گره کردی, گره افتاد در کارم ... [گریه]

 

من فقر را مانند فرزندم بغل کردم

نفرین به من گر دست از این کار بردارم

 

امروز که پشت درم خب دستگیری کن

فردا که اعلامیه ی ترحیم دیوارم...

 

علی اکبر لطیفیان

 

 

 

 

0

از من اگر سوال کنند !

3 سال،1 ماه پیش

 

از من اگر در مورد شما سوال کنند

می‌گویم 

آب خنک بعد از تشنگیِ از گرما آمده‌ها !

لبخندِ ناخودآگاهِ بعد از به خاطر آوردن یک خاطره شیرین 

نفس عمیق بعد از رها شدن از یک مشکل اساسی ...

خیالِ راحتِ بعد از قبولی در امتحان مهم ! 

حسِ خوبِ بعد از آخرین امتحان .. اولین روز تابستون کنار رفیق‌ترین‌ها 

بوی خوش سبزه‌های پارک که تازه کوتاه شدن ..

از من اگر در مورد شما سوال کنند 

می‌گویم : 

از کودکی تا به امروز 

هر حالِ خوشی 

یعنی خودِ خودش !

 

 

 

پ.ن:

همه جا رفتم و دیدم که تو هستی همه جا

تو کجا نیستی ای ماه که پیدات کنم؟

 

پدر خاکی و ما بچه‌ی خاکی توایم

حق بده پس همه را خاک کف پات کنم

 

#لطیفیان

________

 

 

 

از شما اگر در مورد " او " سولل کنند ؟؟

0

دردِ دل

3 سال،1 ماه پیش

امروز طلسم شکسته شد و من برای وجود این بیماری گریه کردم ! 

بعد از چیزی حدود ۳ هفته که شدت گرفته و اذیت‌هاش شدید شده... 

قوی بودم کل این دو هفته رو ، به لطف خدا . اما امروز ، یعنی همین الان بعد از نماز صبح سپر انداختم و وقتی همه رفتن به خواب ادامه بدن و چراغا خاموش شد گریه کردم...

 

تا صبح از درد و سوزش و به‌هم‌ریختگی به خودم پیچیدم . این رو می‌ذارم در کنارِ ۲ روز افتضاحی که سپری کردم و کاش جناب همسر هیچ‌وقت ندونه...

ما تو این چند روز ، روزایی که همسر سرکار میره رو میایم خونه مادر اینا که اگر من ناگهانی حالم بد شد مادرم اینا باشن و به دادم برسن. دلیل بعدی اینه که من کار نکنم و به خودم فشار نیارم 

اما مهم‌ترین مسئله اینه که اصلا استرس و اضطرابی نداشته باشم ...

و لعنت به این دو روز و حال بدی که با وجود خواهر لجباز و مغرور و سرکشم گذروندم !! 

من آدم بی‌انصافی نیستم ، زهرا تو خیلی از مواقع کنارم بوده و هست . با معرفته و مهربونه و خوبیاشو از یاد نمی‌برم 

اما امان از این حجم بی‌مسئولیتی و غرور و طغیان ... واقعا خیلی سخته که من تقریبا از ۷۰ درصد رفتارهاش با پدر و مادرم ، کنش‌ها و واکنش‌هاش ، حتی لحن صحبت کردن و انتخاب کلماتش نسبت به پدر و مادرم در عذابم ! 

 

پریروز قرار شد براش خواستگار بیاد و همیشه این‌طوریه که من حتی خونه خودمم باشم میام خونه مامانم اینا از یک روز قبل که به مامانم کمک کنم خونه رو مرتب کنه . زهرا چیکار می‌کنه ؟ اتاقش رو جمع می‌کنه !! نهااایتا فقط جاروبرقی رو انجام میده اون هم نه همیشه...

و پرو پرو به من میگه این انتخاب تو هست که بیای و به مادر کمک کنی می‌تونی نیای ! 

می‌گم خب تو وقتی کمکی نمی‌کنی یعنی مادر باید تنها کارهارو انجام بده و من نمی‌تونم ببینم اذیت شدنش رو پس عملا مجبور میشم کمک کنم به خاطر کم کاری تو ، و خیلی ریلکس میگه به هر حال این انتخاب توعه سعی نکن خودت رو نگران مادر نشون بدی و من رو آدم بدِ نشون بدی ! 

 

پریروز مامانم بهش گفته بود تو خونه رو جارو کن من (مامانم) کارای آشپزخونه رو انجام میدم . از اتاقش اومد بیرون مادر بهش گفت پس گردگیری و اینارو انجام بده که بعدش جارو کنی . وای خدای من... چنان قشقرقی به پا کرد که نگو ، با صدای کاملا بلند به مامانم میگفت : میشه لطفا اگر قراره کاری رو من انجام بدم دقیقا همون کار رو بهم بگید ، یعنی اگر قراره گردگیری هم بکنم دقیق بگید گردگیری و جارو !

مادر گفتن : خب دختر خوب اول باید گردگیری کنی بعد جارو کنی دیگه روی میزا کلی ریز ریز آشغال هست خب . همیشه همین‌طوره دیگه

و زهرا همچنان ادامه میداد و میگفت که نه پس چرا به من گفتی جارو کنم ؟! 

منم دیدم قرار نیست این بحث تموم شه و چیزی که مهمه اینه که اون کار الان انجام بشه . 

با همون حالت معمولی خودم رو به مادر گفتم : حالا مهم نیست قبلشو بیخیال ، الان دقیق بهش بگید چیکار کنه . 

 

و

 

زهرا با همون لحن تندی که داشت بهم من گفت وااای ! تو لطفا ما رو مدیریت نکن . :/ 

 

 

و ، هزااااران بحث‌های این مدلی ..‌ واقعا هزاران‌ها ! 

 

کاری ندارم 

با این مسائل و بحث‌ها 

ولی این چند روزی که دائم اینجام همش فکر‌ می‌کنم این که زهرا هنوز تو راه مونده دلیلش گریه‌های صاف و زلالیه که تو روضه‌ها داره..

وگرنه این حجم از بی‌ادبی‌هایی که نسبت به پدر و مادر داره و دل شکستن‌ها و فشار آوردن‌ها ، خودش باعث و بانی هزاران سلب توفیقه.. که خدا نکنه و خدا نیاره براش.

 

همین

همین بحث های ریز ریزی که هست و زهرایی که منتظره یه چیزی بهش بگیم تا به معنی واقعی کلمه به زبان فارسی سخت ......... ! 

اون‌قدر فشار روحی برای من داره که حد نداره . همین امروز هم به خاطر نوع حرف زدن تحقیرآمیزی که داشت تمام دست چپم تیر می‌کشید و شکسته شدن قلبم رو کامل از درونم حس می‌کردم و قطره‌های اشکی که نتونستم جلوش رو بگیرم و فقط به دستشویی پناه بردم چون حوصله نداشتم بعد از گریه‌هام‌ مادر به زهرا گیر بدن و اونم به من بگه خوب بلدی مظلوم‌نمایی کنی :) .... فقط به دستشویی پناه بردم و به خاطر قورت دادن چند قطره از اشکایی که فقط بغض شد ، تا چند ساعت بعدش گلودرد داشتم... 

دلم می‌خواست برم خونه خودم

دلم می‌خواست واقعا برم ، ولی با این همه حال بد و درد ؟؟ 

 

ماجراهای این دو روز و تا صبح درد و حال بد و خوردن هزارتا داروی بدمزه و کوفتی ، این‌قدرررر برام اذیت کننده بود که بعد از این‌که تو تشهد نماز یه تیر کشیدنِ یهویی نفسم رو قطع کرد ، دیگه بُریدم... 

فقط صبر کردم تا بقیه بخوابن و

شد اون چیزی که گفتم

دیگه سپر انداختم..

من واقعا خییییلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلیددسدستسننسمصمصمص

خسته‌ام ... 

و

گریه ! 

همین 

0

فعلا بخونم بعدا در موردش می‌گم

3 سال،1 ماه پیش

خیلی وقته این کتاب تو خونه ما خاک می‌خوره 

همسر خونده بود 

و من تو دلم دوست داشتم بخونم 

به بهونه بهتر شدن حالم از این مریضی ، کتاب رو برداشتم که بخونم 

خیلی تعریفش رو شنیدم ولی تا نخوندم نظری ندارم ..

الان دارم شروعش می‌کنم ، بعدا شاید در موردش نوشتم .

 

0

بخشش لازم نیست ...

3 سال،1 ماه پیش

بخشش لازم نیست ، اعدامش کنید...

بله

این جمله رو تو ذهنم با همین جایگاهی که به ویرگول اختصاص دادم مرور می‌کنم و می‌دونم " حیات " بزرگ‌ترین سرمایه آدم هست و وقتی یکی این سرمایه رو به ظلم از کسی گرفته #حق‌شه که سرمایه‌ خودش رو هم از دست بده..

اما 

من گریه کردم ! امروز بغض کردم و گریه کردم از این که جهانِ سیاه با مغز جوون‌های ما این‌طور بازی کرده... 

من برای مرگ کسانی که بیشترین اختلاف اعتقادی و سیاسی رو باهاشون دارم گریه کردم

 

من می‌دونم پدرِ این خانواده هم اگرچه فرزند ناخلفی داشته ، اما غصه‌دار این وضعیته !

 

_________________

 

دیشب یکی از دوستان همسرم که روحانی هستن به همراه خانومشون که دوست منه اومدم خونمون از قم 

صبح بعد از اذان داشتن می‌رفتن ، به همسرم گفتم من نمی‌تونم بابت اعدام اینا ناراحت نباشم .. بعد دیدم هممون دقیقا همین حس رو داشتیم . 

 

همسرم گفتن تو تاریخ هم داریم که امیرالمومنین بعد از جنگ بالاسر جنازه‌های دشمن می‌رفتن و گریه‌اشون می‌گرفت.. 

فدای گریه‌هاشون بشم 

 

 

 

0
دسته‌بندی‌ها

تمامی حقوق برای خانوم کوچیک محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده