You need to enable JavaScript to use this application.

امروز | احساس

6 ساعت پیش در دفترخاطرات

یه صدایی درونم دارم که هر یکی دو ساعت در طول روز ازم می‌پرسه : الان چه احساسی داری ؟ 

و بعد شروع می‌کنم به پردازش‌های مختلف روح و جسم و قلبم و .. 

از قضا این صدا رو نسبت به دیگران هم دارم ، وقتی با کسی هم‌صحبت میشم . دائم لا به لای حرفاش " الان چه حسی داره " ، اون زمانی که این خاطره‌ای که داره تعریف می‌کنه اتفاق افتاده ، " چه احساسی داشته " رو تو خودم می‌پرسم .

به خودم میگم نکنه این یه جور فضولی ذهن بی‌قراریه که دنبال کنجکاوی کردنه ؟ من خودم این اطلاعات رو تکه تکه برداشت می‌کنم و الگویابی می‌کنم تا بفهمم انسان‌ها در مواجه‌های مختلف با ماجراها چه احساسی رو تجربه می‌کنن و نتیجه اون احساس چه رفتاریه ؟

_____________________

امروز چه روز غمگینی بود ، الان که می‌نویسم انگار خودم رو به زور کشیدم روی سطح آب ، از عمق یه آب تاریک ! 

و هنوز بدن درد و نفس تنگی دارم از غرق‌آب شدن صبح .. 

چطور بگم ؟ 

حالا چم شده ؟ چمی‌دونم .. تو مراسم تشییع گرمازده شدم ، از اونه ؟ تب عشقه ؟ خستگی روزهای پشت سر هم اینور اونور رفتن تو گرما و رانندگی و ایناست ؟ دارو می‌خورم ، به خاطر اوناست ؟ این‌هارو داشتم دونه دونه می‌شمردم که مغزم گفت : بیخیال شو و یکم استراحت کن فقط ، دنبال چی‌ای ؟! 

کلی خوابیدم امروز .‌ کلی ! ساعت ۵ غروب بود به زور از تخت خودم و کشیدم بیرون و اتاق رو مرتب کردم . لباسا رو تا کردم و گذاشتم تو کشو ، آشپزخونه رو مرتب کردم و یکمم پذیرایی رو 

خونه که مرتب میشه ، منم بهتر میشم . 

میخواستم شام درست کنم ، یار نذاشت و گفت از غذاهای قبلی هرچی هست بیار بخوریم . 

ظرف‌های شام رو خودش چید تو ماشین و تمام !

یکم گل‌گاوزبون دم کردم و غش کردم رو مبل و دلم خواست بیام بنویسم . 

_____________________

پدر زنگ زدن و گفتن یا برم تهران یا میان اینجا دنبالم بریم مشهد . گفتم اصلا جونی تو تنم ندارم که بیام و خیلی دلشون گرفت ..

بعد فهمیدم با شوهر عمه و عمه یه ماشین شدن و رفتن خیالم راحت شد که راننده دوم هم باهاشون هست . یه ماشین هم عمه بزرگه و پسرعمه رفتن .. 

پاندا خونه تنها شد و هرررچی با یار اصرار کردیم بریم دنبالش بیاد خونه ما گفت نه . 

حالش خوب نیست . خوب نیست چیه ؟! داغون و له‌ترین حالت ممکنه .. 

_______________________

تو مغزم چه خبره در مورد خودم ؟ 

درس خوندن‌های اینطوری به درد عمه‌ام می‌خوره

دانشگاه ثبت نامم رو کامل نکردم و تا آخر تیر وقت دارم . 

پشت ماشین تشییع پیکر رهبری ، بهشون قول دادم تمام تلاش خودم رو بکنم و حالا ببین فردای روز تشییع چطور گذشت ؟؟ بد .. بد .. 

خودم و مسخره کردم ؟! 

1

ماجرای من و او | عزیزم !

3 روز،4 ساعت پیش در دفترخاطرات

ماجرای من و او خیلی پیچیده نبود 

دوم یا سوم راهنمایی بودم ، سال ۸۸ !

...

از همان سال‌ها سیاسی بودن را شروع کرده بودم . ربان سبز به دستم‌ می‌بستم و سنگ موسوی را به سینه می‌زدم .

معتقد بودم این حکومت برای مردم نان و آب که نمی‌شود هیچ ، علم و دانش را هم به گند می‌کشد !

از " خامنه‌ای " دل خوشی نداشتم و به نظرم شبیه هر دین‌دار دیگری دور از سواد بود ..

بعدترها _ حدودا سال ۹۰ _ که شیوه زندگی‌ام تغییر کرده بود و جانماز هم آب می‌کشیدم و صبح‌ها دعای عهد و شب‌ها دعاهای قبل از خوابم ترک نمی‌شد ، در یک سفر مشهد با یکی از فعالان فرهنگی _ که در ایام کرونا عکسش را در خبرگزاری دیدم و فهمیدم به علت همین بیماری فوت کرده و شاید شما همگی سید مهدی حاجی‌آبادی را بشناسید پس شادی روحش صلواتی بفرستید _ دیدار کردم و در حرم ، کتاب دغدغه‌های فرهنگی را به من هدیه داد .

آن کتاب را شاید یک‌سال بعد از آن دیدار یا بعدتر خواندم و شیفته شخصیت بزرگ " آیت‌الله خامنه‌ای " شدم . 

برای من عزیز شد .

او عاشق فرهنگ این سرزمین بود و به هنر ، کتاب ، موسیقی ، علم و آگاهی اهمیت می‌داد . برای من همین کافی بود .. آن مقداری که نیاز داشتم ببینم رهبر جامعه‌ام روشن‌فکر است ، بود . 

بعدترها که سیاسی‌تر هم شدم ، نظریات ولایت فقیه را دقیق‌تر می‌خواندم و با مخالفان و موافقان بحث و گفت و گو می‌کردم . 

او رهبر ایدئولوژیک من شده بود ! به هر میزان که مذهب در ذهن و زندگی من پررنگ بود ، او هم بود . نه به این معنا که ایدئولوژیِ من را او تعیین کند ، بلکه به این معنا که ایدئولوژی‌ای که به آن باور داشتم ، من را به سمت او راهنمایی می‌کرد . از این جهت برای من عزیزتر هم شده بود .

سال‌ها زندگی‌ام به معنای واقعی ولایی بود . مثلا لالایی خیلی از شب‌های دوره دانشجویی‌ام " رهبر من ، طلایه دار لاله‌هایی " بود و دلخوشی من اردو جهادی‌ها و اردوهای راهیان نور بود . هفته‌ای یک‌بار اگر مزار شهدا نمی‌رفتم و دو سه روز یک‌بار اگر یک کتاب شهدایی را تمام نمی‌کردم گویا زندگی نکرده بودم و همه‌اش به عشق " امام خامنه‌ای " بود . 

همچنان عزیز بود ..

البته ، این اواخر اوضاع تغییر کرده بود .. بیشتر از وضعیت کشور دلگیر می‌شدم و نقدهایی داشتم به شخص ایشان و کمتر احساسی و ایدئولوژیک صرف نگاه می‌کردم .

البته در اصل ، ایدئولوژی‌های من دست‌خوش تغییراتی شده بود .

این اواخر دلگیری عمیقی در کنج دلم بود حتی در مسیری ۲ ساعته به صورت یک نفس از شرایط بد فرهنگی و علمی کشور غر زدم ، از شرایط بد عدم آزادی بیان و وجود نگاه قضاوت‌گرایانه و متعصبانه غر زدم از نگاه تک بعدی به " مردم " و .. 

بله اعترافِ ۲ ساعته‌ی غم‌انگیزی بود و اما او همچنان در قلب من بسیار عزیز بود ..

[ به همسرم گفتم : تمام این انتقادات اگر به " آقای خامنه‌ای " وارد باشد به مقام امام معصوم هم _ از نظر من _ وارد است . ]

در ذهن من ولایت فقیه و ولایت امام معصوم همین‌قدر به هم گره خورده است . 

حالا دیگر مهم نیست .

خامنه‌ای ، آیت‌الله خامنه‌ای ، امام یا آقای خامنه‌ای گفتن‌های من " واقعیت " خارجی را تغییر می‌دهد ؟ 

سالی برای من خامنه‌ای بود 

سالی آیت‌الله خامنه‌ای 

سالی امام خامنه‌ای

سالی آقای خامنه‌ای 

هنوز هم نمی‌دانم واقعیتِ او کدام است ؟

تنها چیزی که می‌دانم این است که

روزگاری برای من عزیز شد 

و عزیز هم ماند .. 

برای من همین بس است که او دغدغه‌های بزرگی برای ما انسان‌ها داشت . با عزت و با شرف در خانه خود و به دست پست‌ترین انسان‌های حال حاضر به شهادت رسید . آقایی که آن‌طور با‌ احترام و ادب بر سر دختران کوچک دست می‌کشید ، به دست دخترک‌بازهای جزیره‌ اپستین به شهادت رسید . 

تاریخ چطور روایت خواهد کرد این شکوه و زیبایی را ؟ 

ساعت‌های آخری است که آقای من جسم در خاک تهران دارند و فردا می‌شود دومین و آخرین دیدار ما . از بس که گریه کرده‌ام گلو درد دارم و چشم‌هایم به‌هم چسبیده است . 

آخرین کلام من به مردی که صدها سال بعد تاریخ به بزرگی از او یاد خواهد کرد : 

شما در قلب من عزیز بودید و عزیز ماندید . سلام من را به مولایم امیرالمومنین علیه‌السلام برسانید و از قول من به او بگویید پای ولایت ماندم تا بگویم فردا روزی که آخرینتان ظهور کرد پای او خواهم ماند ! 

خدانگهدار عزیزم ..

و اگر بودم در زمان ظهورش ، چشم انتظارم که تو را با سید حسن نصرالله و حاج قاسم عزیزم و همچنین یحیی سنوار ( زیرا که دلم برای آن ثانیه‌ی شهادتش بسیار سوخت ) دوباره ببینم .  

 

5

آن زن | من

1 هفته،5 روز پیش در مَع‌جان

او بیش از آن‌که دنبال خوشبختی باشد ، به دنبال " حقیقت " بود .. 

3

هشت روز | نُه شب

2 هفته،1 روز پیش در مِی، دفترخاطرات

امسال هم مثل سال‌های قبل روضه مادر برقرار بود ، هر روز صبح بیدار شدم و روضه‌های همون روز رو آماده کردم . ظهر تا عصر روضه به راه بود و شب هم هیئت . 

دو روز اول خونه مادر بود و روزهای بعد خونه دوستانشون .. 

______________

برای من ، مثل هرسال ! اوج اتصال دیشب بود . یعنی روضه علی‌اکبر جانِ اباعبدالله . 

به خاله کوچیکه می‌گفتم بعضی روضه‌ها خیلی احساسیه .. تصویر به تصویر و لحظه به لحظه و حتی نفس به نفس بسیار غم‌آلود و محزونه . روضه علی اکبر این‌طوریه !

دیشب نشسته بودم تو روضه و روضه‌خون می‌خوند و می‌سوزوند 

به شمایل اباعبدالله روی صفحه گوشیم نگاه می‌کردم و می‌گفتم : مثلا من اون دون‌دون‌های خاکِ زیرِ زانوهای شما وقتی زانو کشان به سمت بدن پسرتون می‌رفتید ! 

مثلا من غبار خاک‌آلودِ نفَسِ یکی مونده به آخرِ شما وقتی گونه به گونه علی‌اکبرتون گذاشته بودید ! 

مثلا من اون لحظه‌ی تلاقی انگشت سبابه شما با خون‌آبه‌های دهان مبارک علی‌اکبر ! 

مثلا من اون لرز صدای خانم‌جانم زینب اون ثانیه‌ای که داشتن شما رو از حالت احتضار خارج می‌کردن ! 

چمی‌دونم

مثلا من چیزای کوچیکِ مربوط به شما که هیچ‌کس تو مقاتل ذکر نکرده .. 

و در نهایت ، اباعبداللهِ عزیز زینب ! من چیز زیادی اون دنیا برای ارائه به پروردگارتون ندارم جز این‌که بگم من دلم خیلی برای اون لحظه که رسیدید به علی‌اکبر سوخته .. 

و شرمگینم از حیات امروزم 

جان دلم ♡ 

___________________

امروز آخرین روز روضه مادر بود . میکروفون رو که گذاشتم زمین ، حس کردم هیچی از پاهام و حس نمی‌کنم از درد شدید .

بدنم کم آورده و جون ندارم . نفسام آروم شده و صدام گرفته .. 

فقط در گوش مادر گفتم نمی‌تونم تا خونشون رانندگی کنم ! اومدم‌خونه مادربزرگ که نزدیک‌تر بود . 

مادربزرگ که حالم و دید برام رو تخت خودش جا درست کرد ، یه کیسه نمک گرم کرد و خاله کوچیکه رو مجبور کرد برام غذا گرم کنه . شیوه محبت مادربزرگم غذا دادن به نوه‌هاست :) هرچی ام‌ بگی تازه غذا خوردم فایده‌ای نداره . 

بعدم با خیال راحت نشست رو تخت کنارم و تو تلوزیون اتاقش غذا درست کردن یه خانواده که تو روستا زندگی‌ می‌کنن رو تماشا کرد و چُرت زد .. 

به مادر گفتم شب میمونم اینجا 

حس خوبی دارم چون خیلی وقت بود اینجا شب نخوابیده بودم . 

حال و هوای خوب خودش و داره ..

2

بیان | نویسنده

2 هفته،2 روز پیش

بعد از بیان ، به خودم گفتم هیچ‌جا دیگه بیان نمیشه ! 

وبلاگ سبز قشنگم رو از دست دادم و غمش تو دلم موندگار شد . 

بعدش چند جا نوشتم ، به دلم ننشست . 

ابنجا ولی حس خوبی داره .. فعلا هستم . به قول هومورو خانه‌به‌دوش .. 

تا خدا چه خواهد باز . 

 

اما ممنون برای خلق اینجا 🙏🏻

و برای فراهم کردن شرایط بکاپ مطالب قبلیمون .. خیلی خیلی خیلی خوشحال شدم 🍀✨️

 

1

من داستانم ، قصه‌ی در حال تکرارم ..

4 ماه،2 هفته پیش

از این روز‌های ماه مبارک بگم روزمره خونه ما اینطوریه که برای نماز ظهر بیدار میشیم ، 

یار میره حسینیه تا کارشون رو _که ماه مبارک غیر حضوری شده_ تو حسینیه انجام بده . 

من می‌مونم کارای خونه افطار درست‌کردن و این چیزا ، بعد از افطار با هم میریم خونه آقای میم که تا ۱۵ ماه مبارک هرشب خونشون روضه دارن .

آقا سید صحبت می‌کنن و آقای میم مناجات‌ می‌خونه و روضه.. فضای خیلی قشنگ و صمیمی‌ای هست . خونشون از اون خونه ویلایی‌های قمیه که حسابی بازسازی شده و قبلا خونه عالمی بوده . یک طرف دو طبقه خونه نسبتا کوچیکه که طبقه اول محل زندگیشونه و طبقه دوم هم معمولا برای مهمان‌های شهرستانشونه . یه حیاط تقریبا ۶ متری و طرف دیگه‌ی حیاط یه اتاق مطالعه تقریبا ۲۰ ، ۳۰ متریه که کتابخونه آقای میم به حساب میاد با کلی کتاب ! 

شب‌های روضه ، آقایون میرن کتابخونه و ما خانم‌ها میریم واحد اصلی خونه . به جز ما و آقا سید اینا هم طلاب دیگه‌ای شب‌های مختلف در رفت آمدن و گه‌گاهی خانم‌های جدید میان و آشنا میشیم . 

دیشب اولین شبی بود که من رفتم ، چون قبلش کرج بودم و قم نبودم و عالی بود همه چیز. 

امشب ولی.. ظاهرا همه چیز خوب بود اما من پکر و کمی عصبی بودم و هر بار که همسر سید صحبت می‌کرد یکم طول می‌کشید تا بتونم مغزم رو جمع کنم و بیارم تو موضوع صحبتش ‌.

تو ماشین داشتم فکر می‌کردم این حجم از بهم ریختگی من برای چیه ؟ دیشب هم شرایط همین بود و من چرا خوب بودم پس ؟ 

که یادم افتاد :) 

بعد از ظهر که رفتم حرم ، یار بعد از یک ساعت اومد حرم . 

تو حرم در مورد همین بحث " شناخت " که تو پست مرحله چندمی بحثش بود یکم صحبت کردیم . موضوع در مورد تفسیر قرآن بود و کم کم رفت به اون سمت 

و وقتی باهم صحبت کردیم ، دوباره یادم اومد که ما چقدررررر فاصله داریم از نظر ذهنی باهم . به خودش هم گفتم : تو خیلی بالایی.. خیلی بالاتر از من و شاید مشکل این هم باشه . مشکل اینه تو اون جاهایی خیلی خوبی که من توش معمولی ام و وقتی در موردش صحبت می‌کنیم تو این‌طوری‌ای : این که میگی خیلی خوبه‌ها ولی از این جهت اشتباهه و درستش فلان چیزه ! 

و اون‌جاهایی که من توش خیلی خوبم ، تو اصلا برات موضوعیت نداره و جالب توجه نیست برات. 

من یه جاهایی خوبم که تو خوب نیستی و این‌ها من رو اذیت می‌کنه 

تو یه جاهایی خوبی که من توش خوب نیستم و باز اینجا هم این من رو اذیت می‌کنه .. 

یار این‌طوری بود که : خب.. چیه مگه؟ همه باهم تفاوت دارن دیگه ، هیچ دو نفری که کپی هم نیستن . 

لعنتی تو هیچ درکی از چیزی که من میگم نداری چون هربار در مورد چیزی که برات جذابه شروع می‌کنی به صحبت من یه جوری باهات همراه میشم که تو کیف می‌کنی.. من همه زندگیم رو تحت تاثیر انتخاب‌های تو تغییر دادم و میدم .. باید هم اصلا دغدغه‌ای در این مورد نداشته باشی.. ! من چه توقعی دارم آخه ؟!!

 

 

 

هوف ! 

 

 

می‌خوام کلی گریه کنم تا سحر و بعدش از زندگی لفت بدم برای همیشه . 

اما به جاش باید چیکار کنم ؟! باید وایسم سر گاز و سحری درست کنم

باید کم کم کارای خونه رو راست و ریست کنم تا مهمونی پنجشنبه رو خوب بگذرونم 

 

امام صادق جانم لطفا 

یه امشب فقط 

فقط یه امشب 

لطفا 

یه جوری نگاهم کن که حالم خوب بشه.. 

دل زینب به فدای نگاهتون

آقا جانم!

هرطور باشی ، زندگی ما همان‌طور است..

ابرو گره کردی گره افتاده در کارم !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ بازم ، هرطور می‌پسندی بشکن دل گدا را... 💔

 

0

باجناق بلال حبشی !

4 ماه،2 هفته پیش

 

موقع نمازا که میشه ، اگر پدر خونه نباشن من عزا می‌گیرم 

حالا ماه مبارک عذاب وجدانمم بیشتر میشه 

مادرم با یک اخلاص و توجهی سر سجاده میشینن تا من وایسم جلو قامت ببندم و ایشون بهم اقتدا کنن تا به قول خودشون : ثواب نماز جماعت رو هیچ‌کدوممون از دست ندیم ... 

 

صدای زینبِ درون من _که خبر داره هیچ گناه کبیره و صغیره‌ای نیست که من انجام نداده باشم_ لحظه‌ای که قامت می‌بندم و میگم : آلاهُ اکککبر ، دقیقا اینه 👇🏻

 

 

 

 

 

 

+ دعا کنید قیامت که پرده‌ها میوفته مامانم با دمپایی نزنه تو دهن من :)

0

به بهانه سومین روز _ که وا کُنَد به دعایش زبان لال مرا _ ...

4 ماه،2 هفته پیش

نشسته ام رمضان را کنار خوان رقیه

منم گدای همین لطف بیکران رقیه

 

اگرچه رانده شدم از همه ولی به امیدی

رسانده ام سر خود را به آستان رقیه

 

نمیزند لب خود را به لقمه ای که حرام است

هر آنکه میخورد از رزق آب ونان رقیه

 

خداکند نزنم باز زیر قول وقرارم

و سربلند بمانم در امتحان رقیه

 

گره گشایی ما روضه های سوم ماه است

که میهمان خدائیم و میهمان رقیه

 

به ناله های منِ تحبس الدعا نظری کن :)

به نالهء " ابتا یاحسین جان " رقیه !

 

نشسته ام سر سجاده : واکند به دعایش

زبان لال مرا لکنت زبان رقیه ...

 

کمان شده قد من با گناه های زیادم

مرا ببخش قسم بر قد کمان رقیه

 

به خاک چادر زینب قسم که در صف محشر

تمام گریه کنانند در امان رقیه

 

خمیده راه اگر میرود بخاطر این است

که خورده ضربِ لگدها به استخوان رقیه

 

گرفته است چه محکم به دست معجر خود را

رسیده آتش خیمه به ....

0
دسته‌بندی‌ها

تمامی حقوق برای خانوم کوچیک محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده