You need to enable JavaScript to use this application.

باید مُرد ...

3 سال پیش

پیرو پست قبلی

 

من و پدر رفتیم و از نزدیک وضعیت رو دیدیم 

۱. الحمدلله مرد خانواده معتاد نیست 

۲. شغلش سرامیک‌کاری بوده که هم دست و هم پاهاش آسیب دیده و نتونسته کار کنه و رفته زیر قسط و قرض و بعدش هم که... 

۳.خانم خونه هم دیسک کمر دارن 

۴.مدارک پزشکی رو دیدیم و شماره ملی آقا رو دادیم چک کنن از جهت گردش حساب مطمئن بشیم گرچه همه چیز مشخصه.......... 

۵. عکس‌های پایین رو ببینید ، باید مُرد .. باید مُرد..

۶. اسم بچه‌ها ؟؟ معصومه ، زینب ، رضا ، رقیه ( اشتباه گفتم که ۴ دختر ، یک پسر داشتن ) 

 

 

 

عکس‌ها: 

 

 

 

ببخشید عکس‌ها کجه ، دیگه واقعا امروز این‌قدر حالم خراب بود که حوصله ندارم برم تو گالری و عکس‌های درست رو بفرستم . ببینید دیگه... 

0

[ به عشق علی ]

3 سال پیش

سلام 

عزیزان

پدر من دفتر املاک دارن ، امروز یه بنده خدایی اومده بود پیششون و سرتون رو درد نیارم و خیلی خلاصه بگم : " مردی که دیگه تو این چرخه اقتصاد تاب نیاورده و شرمنده خانواده‌اش شده... " 

بله.. همین‌قدر غم‌انگیز ! 

صاحب‌خونه بیرونشون کرده ، یه مرد مومن و خانم چادریش با ۴ دختر قد و نیم‌قد . 

به هر حال 

به عشق علی علیه‌السلام،  مشکل خونه این بندگان خدا حل شده 

اما وضعیت مناسبی ندارن

حتی از نظر بهداشت و لباس و پوشاک و.. در این حد بگم که سه چهار ماهی هست که تو چادر زندگی کردن . دیگه خودتون حساب کنید وضعیت رو.. 

 

ما سعی کردیم فعلا ، برای عید غدیر چند دست لباس برای این بچه‌ها تهیه کنیم 

و خب پول لازمیم.. 

 

اگر کسی هست که بتونه کمکی کنه حتی در حد خیلی کمِ قطره قطره جمع گردد ، خصوصی پیام بدید که بهتون شماره کارت بدم . 

 

#به_عشق_علی علیه‌السلام 

#عید_غدیر

0

عقب موندم :(

3 سال پیش

۳ روز هست که الغارات نخوندم به خاطر حال بدی که داشتم

این‌جا نوشتم که حواسم رو جمع کنم

به محض خوب شدن باید جبرانی بخونم ...

شروع کردم به دوباره خوندن هم این‌جا اعلام می‌کنم 🙋🏻‍♀️

0

لوکیشن الان ؟ کف زمین ، روی فرش ، در‌حالی که به خودم می‌پیجم !

3 سال پیش

خونه مامانی بودیم

داشتم کتاب فلسفه مشاء رو می‌خوندم ، چهار صفحه خونده بودم و داشتم صفحه پنجم رو شروع می‌کردم که درد کم‌کم اومد سراغم ، با یه لبخند تلخ کتاب رو بستم و دراز کشیدم..

به یار پیام دادم و گفتم حالم رو ، گفت اگر دوست داری برو خونه مامانت بمون ، گفتم می‌خوام بیام خونه خودم ‌ 

پدر اومدن دنبالم و این‌قدر درد داشتم که حتی فکر کردن به این که باید با این حال داغون ۴ طبقه رو برم بالا هم دردناک بود . اومدم خونه مامانم ، یار هم شب میاد این‌جا..

 

الان؟

وسط پذیرایی روی فرش پهن شدم و درحالی‌که درد از کمرم می‌خزه تو پاهام و از پاهام می‌زنه به دلم و کلیه‌هام تیر می‌کشه و هم‌زمان درد تو کل معده‌ام پیچیده ، دارم زمین‌ رو گاز می‌زنم :) و به این فکر می‌کنم مرگ چیز قشنگ و آرام‌بخشی می‌تونه باشه ................

0

رفاقتی از جنس ابن‌سینا

3 سال پیش

این دو روز این‌طوری گذشت که خونه خودمون بودیم ، درس خوندم و با یار خونه رو حسابی مرتب کردیم . دیشب دوست من و دوست یار که ماه قبل با هم ازدواج کردن و من و یار واسطه آشنایی‌شون بودیم اومدن خونه ما .

دعوت شام و مهمونی نبود ، یه جلسه درسی و مباحثه بود . بلاخره هرچی باشه ما این دو نفر رو به هم معرفی کردیم که بشه یار با دوست صمیمیش و من با دوست صمیمیم راحت‌تر رفت و آمد کنیم و باهم درس بخونیم 😁

من و دوست گرامیم رفتیم تو اتاق و همسر و دوستش تو پذیرایی بحث می‌کردن . 

با دوست جان در مورد مباحثی که جناب ابن‌سینا پیرامون اثبات نفس داشتن مباحثه کردیم و تو این قسمت که آیا ماده می‌تونه نفس رو تغییر بده یه مقدار گیر کردیم . این‌که مثلا ماده‌ای مثل خوردن یه خوراکی با مزاج تند می‌تونه باعث تغییر در نفس ما بشه و خشم رو برامون به همراه بیاره ؟ چطور میشه ماده روی مجرد اثر بذاره ؟! گمانه‌زنی کردیم.. گفتیم که نفس رو تغییر نمیده بلکه بروز و ظهورات نفس رو محدود می‌کنه یا فقط از یک جنبه مثلا خشم نفس بروز پیدا می‌کنه.. چون به هرحال نفس از ماده تاثیر می‌گیره و اتفاقا داشتیم در مورد این تاثیرها بحث می‌کردیم.. 

جای دیگه در مورد این صحبت کردیم که نفس دوتا تعریف در مواقع مختلف داره ، وقتی داریم در مورد خود نفس و هستی نفس صحبت می‌کنیم یه تعریف داره و وقتی داریم از تعریف نفس برای رسوندن مفهوم دیگه‌ای در استدلال استفاده می‌کنیم تعریف دیگه‌ای داره..

بعد

من برای دوست جان گفتم که بعضی‌ها قبلا نفس و مزاج رو یکی می‌دونستن و ۳ دلیل وجود داره برای رد همچین عقیده‌ای و توضیح دادم ... هرچند دلیل سوم رو فراموش کرده بودم . همون‌جا تصمیم گرفتیم هر مطلبی که خوندیم در این موارد رو حتما یادداشت کنیم و خیلی به حافظه اعتماد نکنیم ! 

همسر ولی تو پذیرایی یکم ضدحال خورده بود ، قرار بود با دوستش کتاب فلسفه اشراق رو شروع کنن ، اما اون بنده خدا گویا وقت نکرده بود کتاب رو مرور کنه و عملا بحثشون شروع نشده کنسل شده بود . 

حدودا ساعت ۲۳:۳۰ بود که رفتن خونشون. 

 

خوابم نبرد.. برعکس سه شب قبلی که می‌تونستم شب خوب بخوابم ! 

خوابم نبرد و اومدم به مفاتیح پناه آوردم..

زیارت حضرت صاحب الزمان در سرداب مقدس حضرت رو خوندم و باریدم و متصل شدم ! چقدر مباحث علمی فلسفه با اعتقادات شیعه قابل تطبیقه.. چقدر شیرینه از دید معقول هم به " امام " نگاه کردن . 

دیشب بیشتر از هر وقت دیگه‌ای تو چند روز اخیر ، متصل بودم به انوار نورانی و ملکوتی جنابِ عشق علیه السلام . 

 

0

چطوری میشه دوستت نداشت ؟!!

3 سال پیش

این‌بار منم تو چالش کتاب‌خوانی خانم دزیره عزیزم شرکت کردم 

کتاب الغارات رو به مناسبت این ایامِ غدیریه انتخاب کردیم و شروع کردیم . دیروز اولین روز بود 

کتاب ۳۰۰ صفحه هست که یک‌ماهه تمومش می‌کنیم ان شاءالله ..

 

من چون چشمم ضعیفه و موقع نگاه کردن به صفحه گوشی هم اذیت می‌شم فونت رو بزرگ‌تر کردم و تعداد صفحات بیشتر شده و باید روزی ۲۴ صفحه بخونم با فونت بزرگ.. ولی این‌قدر روون و خودمونی نوشته شده که خیلی تند تند میشه خوند.. 

 

دیشب خونه مادرِ یار بودیم و صبح که می‌خواستیم برگردیم همسر ازم عذرخواهی کرد و گفت که الان تو حسابش اون‌قدری پول نیست که بخوایم اسنپ بگیریم . دردی که تو تنم بود رو با لبخندم خنثی کردم و گفتم عیب نداره .

دم مترو برام آب‌نبات گرفت که یکم حال بهتری داشته باشم . مثل بچه‌ها از این‌که آب‌نبات دارم ذوق کرده بودم و به واگن‌های قطار رسیده نرسیده بازش کردم . وقتی وارد واگن خواهران شدم آب‌نباتم رو گذاشتم تو دهنم و محل نشستنم رو طوری قرار دادم که بچه‌ای منِ کوچولو رو نبینه و دلش نخواد ! 

آب نبات به دهن ، برنامه طاقچه رو باز کردم و الغارات رو آوردم روی صفحه ۲۴ که دیشب بسته بودمش . خط به خط می‌خوندم ، آب‌نبات تو دهنم آب می‌شد و من از خوندن کلماتِ مظلومیت مولا آب می‌شدم . بغضِ آب‌نباتیم رو قورت می‌دادم و اشکِ چسب‌ناکم رو پنهان می‌کردم.. 

تا رسیدم به این صفحه که عکسش رو پایین گذاشتم..

تا رسیدم به این صفحه.. 

دیگه نتونستم اشک‌هام رو نگه‌دارم ! یعنی چی ؟ اصلا ، چطور میشه شما رو نخواست؟!! مگه میشه نخواست ؟!! وای..

دیگه به جای آب‌نبات ، قلبم بود که داشت ذره ذره آب می‌شد ...

 

0

با این ۲ راه‌کار می‌تونم پیشرفت کنم !

3 سال پیش

0

تیتر : من باز هم حالم بده !!

3 سال پیش

دیشب شدیدا نیاز داشتم این‌جا بنویسم . دیشب که می‌گم منظورم ساعت یک یا دو نصف شبه در حالی‌که داشتم گریه می‌کردم... اما گوشیم خاموش بود و شارژر پیشم نبود .

پس خود خوری کردم.. 

دیشب افتضاح بودم ! کل تنم خارش شدید داشت ، فکرم آشفته می‌شد دائم.. پاهام ناخودآگاه تکون می‌خورد . حالا چه ناخودآگاه چه به‌خاطر خارش شدید.. این‌قدر دستم رو خارونده بودم که پوسته پوسته شد و دائم هم گریه می‌کردم . دائم به این فکر می‌کردم که این به‌هم‌ریختگی شدید و خارش جسمی و جوش‌جوش شدن کمر و.. به خاطر داروهاییه که مصرف می‌کنم ؟! یا مشکل دیگه‌ای هم هست ؟

 

دلم خواست یار بیدار شه و دل‌داریم بده.. اما یکم بعدش نخواستم ! حس کردم از این‌که بشنوه " حالم بده " خسته شده :( و از تصور همین هم کلی گریه کردم.. 

حتی ترسیدم این‌جا بنویسم که چقدررر حالم بده و هرکس خوند بگه ای بابا این چرا همش دپ و داغونه.. و بازم گریه کردم :)) 

چی میشه حداقل یه جوری که صداتون برسه کربلا دعام کنیییید هان ؟! 

واقعا.. جدا ... شدیدا... خسته شدم و امیدی به این‌که حالا حالاها وضعیت جسمی من خوب بشه ندارم !

0
دسته‌بندی‌ها

تمامی حقوق برای خانوم کوچیک محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده