You need to enable JavaScript to use this application.

دوست داشتن

2 هفته،2 روز پیش

به فاطی گفتم شهر شما اگر هیچ نداشت جز این بانو، باز می ارزید آدم کار و جایگاه و دوست و همسایه و خانمان رو رها کنه و بشه  شهروند همیشگی شهرتون.

همه چیز این بانو رو دوست می دارم. ولی خود بانو  باور نمی کنه یا خودش رو به بی خبری می زنه. اینکه مدام جلوی چشمش ظاهر می شم و خوش و بش او رو جلب خودم می کنم براش سخت نیست اما نباید آسون باشه تماشای قیافه مبهوت و چشم دوخته ام به دهانش وقتی توی مجلس درس حرف می زنه.

صداش ناز، نه الاهه نازه.  جمالش ممتاز و از آسیب سن و سال در امان قد و بالاش تکیه گاه و ره و رفتارش خرامان

آقاجون دوسش دارم دیگه هیچ نپرس چرا حسودی هم نکن 

تازگی جلسه خانوادگی هم برگزار می‌کنه یه روز حاضر شو با خانواده تو مجلس درسش. ببینم می تونی دوسش نداشته باشی؟

دوست داشتنش رو هول هولی شروع کردم گفتم اگه تو بودی یه جوری مریدش می شدی که از دست می رفتی. پس در رقابت با تو و قوت قلبت در دوست داشتنش، این ارادت رو شروع کردم 

اما هر چی جلوتر رفت دیدم چقدر شایسته این ارادته این بانوی دانای بینا 

و بانو  می گفت روی بینایی و چشایی خودتون کار کنید 

هر علم و عملی که رویت و چشیدن درش نباشه اصلا  انگار نیست ...

کاش بودی و می دیدی و می شنیدی 

نقدا به تبعیت از یک نوع مرام من درآوردی من به جای تو او رو نگاه می کنم یک دل سیر 

و گوشم رو از صداش پر می کنم و جانم رو از معناهایی که به کوشش او تا دم درگاه ادراکم موج می زنن.

بعد با دامنی که این همه گل توش ریخته ام سوار بی آرتی های قشنگ شهرتون میشم 

و بی محابا رصد می کنم که آیا اون جوونی که سوار شد تو نیستی تا از این گلها بهش بدم؟ 

رسما دچار  نظربازی شده ام....

خلاصه که شریک این یه قوله

هر چی در بیاد ازین کاسبی نصف نصف 

چون سرمایه رو تو دادی 

سرمایه دوست داشتن رو 

نقدا این یه شاخه گل رو داشته باش 

با اون  صدای ماوراییش امروز درس میداد که ادراک ما ذات ما رو تغییر میده و به نوع جدیدی تبدیلمون می کنه . اگه اینجا همه ما آدمها نوع مشترکی داریم 

آنجا که فردا ست، هر کدوم یک نوع داریم. من یک نوع تو یک نوع من یک عالم تو یک عالم 

پس خیلی روی ادراکاتت حساس باش و روی نفرتهایی که از آدمها به دل می گیری

منم چشم روی ادراکم حساس ....

2

حوصله

2 هفته،3 روز پیش

انسانها به خوراک، پوشاک،مسکن احتیاج ندارند. حتی به آزادی آگاهی و آموزش هم احتیاج فوری فوتی ندارند.

آنها از همه بیشتر به حوصله احتیاج دارند . اگر حوصله نداشته باشند ممکن است دردسر درست کنند، جنگ راه بیاندازند، مذاکره بپذیرند، کشورگشایی هوس کنند یا حرفهای شاذ بزنند. 

تا یک جایی از زندگی و مرحله ای از مراحل، مسائل طبیعی زندگی کفاف حوصله آدم را می دهند. اما از یک جایی به بعد آدم حوصله اش سر می رود. مثلاً وقتی دیپلمش را گرفت و دانشگاهی که می خواست یا کم می خواست قبول شد و از رساله اش دفاع کرد و مراسم عروسی اش را برگزار کرد و بچه اش را از پوشک گرفت...

نهایت یکی دو تا بحران نوجوانی بچه اش....

خب بعدش چه…

خیال حوصله بحر می پزد هیهات

چه هاست در سر این قطره محال اندیش

2

تمامی حقوق برای سحر بیداری محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده