دیشب به واعظ که سر منبر حدیث از دل کندن می گفت، گفتم حاج آقا کجاست دل که ببندیم یا بکنیم .
صبح جواب آمد… نگاه کن به این سه نفر که توی هال خوابیده اند، به صورتهای فرشته مانندشان و نگاه کردن همان و زمزمه که دوستشان دارم
گفتند کجاش را دیدی ....بزرگتر بشوند ، سری توی سرها در بیاورند
گفتم خب حالا جو ندهید
گفتند خدا وکیلی سی سال پیش فکرش را می کردی ؟ بیست سال پیش چطور؟نگاه کن دور و بر را ....فکر کن از بیست سال پیش ناگهان افتاده باشی توی دامن امروز.....
گفتم منظور؟
گفتند وشگونی بگیریم از دلت تا از این یخ زدگی در بیاید ...تا ازین کجاست دلی تا ببندیم یا بکنیم در بیاید
گفتم نمی توانید ...من همیشه آماده ام به اغما ببرم دل را .....همه چیزش دست خودم است
گفتند مطمئنی؟
تا آمدند اشاره ای بکنند به یکی از ماجراهای چموشی دل
کلا دکمه off را زدم و محل را ترک کردم