می خواستم سطر اول بنویسم نامه سوم
دریغم آمد. نامه مال ارتباط غیر حضوری راه دور است و نه این وضعیت ارتباطی پیشرفته جدید که ما از آن برخوردار شده ایم.
درست است که دقیقا نمی دانم الان کجایی ولی دارم می بینمت. اینکه تو هم من را می بینی یا نه بستگی دارد. به خیلی چیزها..مثلا به نوع و نمره عینکت و دستمالی که با آن از عدسیهایش غبار می گیری .
باید برایت تعریف کنم که من چه چیز جدیدی را کشف کرده ام. تو می دانستی که بعد از غبار مهیبی که آن روز برخاست و تویش همه چیز پیدا بود ما ، تک تک ما یک فرق بزرگ کردیم؟ آن روز را می گویم ساعت نه و نیم صبح نه اسفند....
حتما می دانستی.
قبلش یک روز برایم نوشته بودی ما به قله نزدیکیم و من به تو ننوشتم که این حرف قشنگ را قبول نمی کنم. راستش وقتی تو نوشتی به قبول کردنش نزدیک شدم اما قبلش که گوینده اصلی این حرف را گفته بود ....نه انکارش کرده بودم.
اما از آن روز مهیب ، بعد از اینکه با چشمهای خودم در دود و غباری که از رفتن او برخاسته بود خیره خیره نگاه کردم، همه چیز فرق کرد.
...داشتم می گفتم ًاتحاد...رازی که استاد سر کلاس عیون برایمان فاش کرد اما آن روز کشفش کرده بودم که آن غبار برخاست...
جان تک تک ما با او متحد شده است. همه ما احساس می کنیم او مال ماست بی هیچ انحنا و زاویه ای ، بی هیچ انتقاد و اختلافی
و این چقدر مژده است.یعنی چقدر بزرگ شده ایم، زیاد شده ایم، درجه یک شده ایم و چقدر موفق هستیم. همه ما موفق شده ایم که نظر کسی را جلب کنیم و در بهترین شرایط، صعود کنیم به مرحله بعد به نهایی ترین مرحله. انگار همه برنده طلاترین مدال هستی باشیم.
اینطوری هاست که اشکها، اشکهایی که مقاومت همه سیل بندها را می شکنند محل ملاقات ما شده است.
چه ذوقی دارد درک این شهد که… من در او هستم. از او سهم دارم، یک عالمه از او ارث برده ام....تو در او هستی، در او بیشتر از، در خودت، شفاف تر از آن روزها، پیدا شده ای
و ما اینجا
بی واهمه دیگران
دم به دم داریم با هم ملاقات می کنیم
من و تو در او
زنده باد او که زنده کرد ما را