دستیار دکتر گفت وای وای چه نوار قلب بدی ، بدو بریم اتاق دکتر

دکتر دلخور از دست همکارش که رفته بود مرخصی و همه مریضهاشو واگذاشته بود براش، داشت غر می زد که چشمش به نوار قلب افتاد ...مثل دیدن کارنامه پر از تحدیدی کاغذو پس زد و گفت همه مریضاشم مشکل دارن که من اصلا مسئولیتشونو قبول نمی کنم

هر چی اصرار کردم من مریض خودت بودم، خودت برام سرم آهن نوشتی خودت برام فلان آزمایشو نوشتی 

قبول نمی کرد 

آخرش یادش افتاد که مرکز امکاناتش کامل نیست و باید منو حواله بده به جای دیگه، خیالش راحت شد و گفت بدو برو که داری از دست میری

با خوشحالی ازش خداحافظی کردم و زدم بیرون به دستیارش گفتم والا من حالم خوبه نه هیچ دردی احساس می کنم نه هیچ مشکلی 

گفت بدنت معطل احساست نمی مونه زود برو بیمارستان

زود رفتم بیمارستان و این وسط چهار پنج تا تلفن جواب دادم که منجر شد به ایجاد جنبش در پنج شهر مختلف

بیمارستان جدید به نوار قلب خندید و به روش سنتی معاینه ام کرد و گفت واه واه سرما هم که خوردی....

هیچ مشکلی نداری خیالت راحت 

صدایی هم به دکتری زدند که هفته پیش محض احتیاط رفته بودم پیشش

خودشو رسوند با لبخند گرمم کرد و گفت هیچیت نیست فقط سرماخوردگیت رو خوب کن و هفته بعد بیا 

از اینکه یک لحظه هم از احساساتم دست بر نداشته بودم راضی بودم 

و از نهضتی که در پنج شهر مختلف برای تدارک مراقبت از من شکل گرفت و البته در حد رزمایش باقی موند 

بابت این همه مهربونی قبل از اینکه شاکر باشم شرمنده ام 

آخه مگه من کیم و چه اهمیتی دارم؟