میخواستم بزرگ که شدم چیزهای زیادی بیاموزم، به نقاط مختلف جهان سفر کنم و به دنبال «معنا» بگردم. میخواستم جهان را آنگونه که هست ببینم و بشناسم، از وقتی که یادم هست همیشه به دنبال آموختن بودهام. دلم میخواست کتابفروشی کوچکی داشته باشم پر از کتابهای شعر، صبحبهصبح با ذوق کرکرهی کتابفروشی را بالا بکشم، به گلهای کنار قفسهها آب بدهم، انسانها را ببینم که به کتابفروشی میآیند، با کسانی دوست شوم که شعر همهی زندگیشان است، وقتهایی که سرم خلوت شد، یک کتاب شعر تصادفی بردارم، بروم گوشهای بنشینم و شعرها مرا به قرن دیگری ببرند. بچه که بودم برای روزهای بیستوچند سالگیام آرزوهای زیادی داشتم، آدمیزاد است دیگر برای خودش خیال میآفریند، رویا میبافد. میخواستم معشوقهای داشته باشم که او را اندازهی کل جهان دوست بدارم و تمام خیابانهای خیس و بیعابر شهر را با او قدم بزنم. میخواستم به پربارانترین شهرهای جهان سفر کنم و برای مدت زمان کوتاهی در شهر «ادینبرو»* زندگی کنم. دوست داشتم زندگیام از جنس دیگری باشد. دوست داشتم در بهترین دانشگاههای جهان درس بخوانم و به هر گوشهی علم چنگ بزنم. میخواستم به آدمها مهربانی هدیه کنم، به قدر سر سوزنی برای جهان مفید باشم و دنیا را به سهم خودم به جای بهتری برای زندگی تبدیل کنم. حال اما در میانههای زندگی ایستادهام، رویاهایم را دور ریختهام و به دنبال چیزهای دستیافتنی میگردم. به دنبال چیزهایی که میتوانم به دست بیاورم و رسیدن به آنها به اراده و تلاش من بستگی دارند. احساس میکنم که در حال تکاملم، درکم از جهان تغییر کرده، چیزهای زیادی میدانم که اگر مسیر دیگری را در زندگیام میگذراندم، به هیچکدام نمیرسیدم. خوشحالم که زندگی هنوز ادامه دارد و من میتوانم ادامهی قصهی زندگیام را بنویسم.
* ادینبرو پایتخت اسکاتلند است و در آنجا حدود شش ماه از سال هوا بارانیست.
Qmarth 2 روز،5 ساعت پیش