You need to enable JavaScript to use this application.

خودم !

5 ماه،2 هفته پیش

جالب بود... 

کشف قشنگی بود امروز :) 

از خواب که بیدار شدم ، پیامی رو خوندم 

که کل روز ذهنم رو درگیر کرد 

همه جا بودم و هیچ‌جا نبودم

تو ماشین بودم

خونه جناب ملاصدرا بودم 

کنار یار بودم

سر مزار جناب الهی بودم

رو به روی گنبد حضرت معصومه سلام‌الله‌علیها بودم

اما نبودم

تو ذهن خودم بودم.. 

تو مغز خودم ، به دنبال خودم بودم..

 

تا جایی که .. 

ساعت هشت و نیم غروب _وقتی تو آشپزخونه بودم ولی نبودم.._ درست وقتی که برنج رو شستم و روی گاز گذاشتم ،

همینطور که به برنج زُل زده بودم چشمام درشت شد..

 

انگار از صبح داشتم تو کوچه و پس‌کوچه‌های ذهنم تکه‌های کاغذی رو پیدا می‌کردم و تکه آخر لا به لای دونه‌های برنج بود.. 

 

چیزی رو فهمیدم از خودم 

چرا همون صبح که پیام رو خوندم نفهمیدم ؟! چرا فقط شوک شدم؟... 

 

 

 

گریه کردم 

و میل شام ندارم

 

0

برون‌ریزی افراطی..

5 ماه،2 هفته پیش

این چهارمین مطلب تو بهمن ماهه (!) نکنه دارم اون ماه‌هایی که اینجا ننوشتم رو جبران می‌کنم؟ :)

علت اصلیش بعد از قطع اینترنت ، اینه که از پاندا و پری دورم.. 

هم جغرافیایی و هم حال و احوال پرسی

پری بارداره و دیگه وارد سه ماهگی شد و پاندا هم درگیر دانشگاه و درس و امتحانه 

قبلا وقتی عکس پروفایلام پاک میشد پری و پاندا به هم زنگ میزدن و میگفتن زینب بازم دیوانه شده

الان دیگه دیوانگی هام برای اونا هم عادی شده.‌

نت که بود از روی استوری واتسپ یا اینستا می‌فهمیدن ناخوشم و قرار صحبت میذاشتن و منم بعدش برون‌ریزی داشتم پیششون..

الان خب همونم نیست

از طرفی ام شروع کننده گفت و گوی غمگینی با کسی که نی‌نی داره نخواهم بود و پاندا هم دغدغه‌هاش دیگه خلاصه

 

سو..

 

من رو تحمل کنید تا چالش‌هام رو بگذرونم :)

 

۱۰ دقیقه وقت دارم و بعدش باید راه بیوفتم برم ، کلاس ۹ شروع میشه:

 

فضای خونه سرده ، هم دماش سرده و هم روح خونه سرده

با یار قهر نیستیم ، ولی برای من این خشک بودن فضا از طرف یاری که همیشه‌ی خدا قربون صدقه میره و این داستان‌ها یکم دلگیرکننده اس..

دلگیرکننده اس که وقتی میره بخوابه نمی‌پرسه من کی میخوام بخوابم ؟ 

دلگیرکننده اس که وقتی بیدار میشم فقط " صبحت بخیر " بینمون رد و بدل میشه

دلگیرکننده اس که ۵ ، ۶ تا جمله در حد اخبار روز رو میگیم و این‌که شهریه‌ی حوزه‌اش قطع شده :)) درود بر روح عمه بزرگوارشون یه جوریَن انگار آدما برای زندگیشون هیچچچ برنامه‌ای ندارن ، کی بدون خبر قبلی یهو ۴ تومن و از زندگی دیگران حذف می‌کنه ؟ 

(سکوت..)

 

 

دلگیرکننده‌اس که وقتی صبح پاشدم اخم روی صورت بودم و نا نداشتم بلند شم

اخم رو صورتم بود که صدای مربی یوگا تو گوشم پیچید که سر تمرین همیشه بعد از چک کردن همه‌چی میرسه به صورت :

پلک‌ها سنگین

پره‌های بینی کاملا رها

لب‌ها نقشی از تبسم.. 

 

به سقف که زل زده بودم گفتم چه تبسمی بابا ؟؟ 

 

با یخیِ صبح بخیر گفتن‌هامون بیشتر سردم شد ، بیشتر اخم کردم 

و حقیقتش رو بگم ؟ احساس تنهایی کردم..

 

 

سید صبح زود رفته بود بربری خریده بود و یکی ام آورده بود بالا ، یکم از احساس تنهاییم کم شد.

 

همین

برم کلاس

0

جمع نمی‌شود !

5 ماه،2 هفته پیش

قبل از اومدن به قم برای زندگی ، یک جلسه با آقا سید (استاد) صحبت کرده بودیم و من چالش‌هایی که تو ذهنم و زندگی دارم رو خیلی کلی و مختصر شرح داده بودم .. همون موقع سید هی گفت بیاید یه جلسه دیگه صحبت کنیم و ما پشت گوش انداختیم تاااا این دو سه روز که باز هم حال بد روند روزمرگی زندگیمون رو بهم زد..

 

یار پیش‌دستی کرده و شب قبل به سید گفته که اون مشکلاتی که قبلا همسرم گفته بود همچنان وجود داره و اذیت‌کننده هست.. 

سید هم گفتن این‌بار من تنها باهاشون صحبت کنم . 

سید رو دوست دارم 

بزرگوار و دلسوزه .. ویژگی‌هاش : باهوشه ، مسائل رو از هزار بُعد مختلف نگاه می‌کنه و در نظر می‌گیره ، روی استفاده از کلمات و جملاتش حساس و دقیقه و براش خیلی مهمه کسی رو ناراحت نکنه (خصوصا که می‌دونم فهمیده من حساسیت ذهنی بالایی دارم) ، روشن‌فکره (نه به معنای منفیش) ، میخوام بگم کاملا ذهن باز و روشنی داره که باعث میشه قضاوت نکنه و بیاد بشینه جای تو با مبانی فکری تو و جای تو فکر کنه ... خوب گوش میده و عمیق فکر و بررسی می‌کنه و... اینکه انسان رو می‌شناسه و علمش رو داره و روی مبانی عقلی چه اسلامی و چه غربی کامل کامل مسلطه و از طرفی روی مبانی اسلام هم کامل کامل مسلطه هم نقطه قوت بعدی سیده..

 

حالا

یار خوابیده ، من ذهنم درگیر اینه که فردا از کجا شروع کنم و چیا رو بگم به سید؟؟

 

باید بنویسم 

دسته‌بندی شده و به ترتیب اولویت

الف و ب و جیم و.. 

طبقه‌بندی شده باهاش صحبت کنم 

بگم حس میکنم ریشه‌های مشکل فلان‌ چیزهاست و در نهایت منجر به فلان چیزها شده و می‌ترسم فلان چیزها در آینده گریبان‌گیر ما شه .

اما مغزم قفل شده از سر شب 

بی‌خوابم

بد خوابم 

هزار تکه هست مغزم..

جمع نمیشه و دارم تلاش می‌کنم . 

 

فردا ساعت ۳ ظهر گفتن بیا صحبت کنیم در حسینیه . 

صبح باید ۷ بیدار شم و تا ۱۰ و نیم کلاس دارم

 

دارم فکر می‌کنم فردا بعد کلاس برم کافه مغزم رو جمع کنم روی کاغذ؟

ایده خوبیه

فقط یه مشکل کوچیک وجود داره :)

تا وقتی مغزم جمع نشه و دسته‌بندی نشه ، خواب به چشمم نمیاد .. 

فلذا احتمالا امشب بشینم پاش..

 

 

______

 

 

یه جوری برای پست قبلی همه یکصدا گفتید : آخییی ، همین ؟! که خب عزیزان من اولا نوشتم " سطحی‌ترین دارک سایدم مثلا اینه " دوما که خب بیاید بگید دارک ساید شماها چیههه تا من یکم بفهمم مرحله چندم هستم ؟ :)))

0

مربوط ۲ پست قبلی :)

5 ماه،2 هفته پیش

جالبه که بگم

با شو کردن ۱ دارک ساید خییییلی سطحی از خودم ،

الان کاملا پنیکم.. یخ و لرزان 

چرا ؟! 

خیلی برام عجیبه حالم

خیلی عجیبه حجوم این 

0

مربوط به پست قبلی | در ادامه‌ی سانسورها .. | رمز به غیر قاضی‌های محترم داده میشه البته :)

5 ماه،2 هفته پیش

اگه روح پاکی دارید و موسیقی سطح پایین گوش نمیدید و به سلامت گوشِ روح خودتون اهمیت میدید و در کل آهنگ‌هایی که فاز رپ یا الفاظ رکیک دارن رو گوش نمیدید ، اصلا ادامه مطلب رو نخونید]

 

 

 

از اونجایی که مخاطب‌های من انسان‌های بالغی هستن و مطالب لو لول من تاثیری روشون نداره

 

سو..

 

 

 

مثلا یکی از سطحی‌ترین دارک‌ساید‌های من ؟ 

 

انتخاب این آهنگ به عنوان بهترین آهنگِ برفِ امسال : 

 

 

و

 

گوش دادنش با این 👇🏻 شرایط تو ۲ شبِ گذشت :

 

(ساعت ۱ شب+ برف+با سرعت ۲۰ تا با ماشین پایین اومدن از خیابون بام+بخاری ماشین تا آخر زیاد+شیشه ماشین تا تصفه پایین +دونه‌های برف رو مژه..)

0

دارک ساید..

5 ماه،2 هفته پیش

حس می‌کنم تو هم عقیده‌های خودم

دارک ساید من ، دارک‌تر از بقیه آدماست ... 

و به خاطر همین تفکر هم غمگینم هم خودم رو سانسور می‌کنم (‌که احتمالا کارم غلط هم نیست _ بحثم سر این نیست)

 

اومدم بپرسم شماها این حس رو ندارید درون خودتون؟

اصلا دارک ساید دارید؟؟ 

اگرم نخواستید بقیه بدونن خصوصی بگید.

 

 

 

____________

 

 

 

حالم ؟ بد.. 

 

0

بحران ۳۰ سالگی

5 ماه،2 هفته پیش

شاید دارم دچار بحران ۳۰ سالگی‌ای میشم که هیچوقت فکرش رو هم نمی‌کردم باعث نگرانی یا ناراحتی من بشه ؟

مثل پارسال که حالی شبیه این حالم داشتم ، امسال هم یهو نطقم باز شد و کلی پیش یار گریه کردم و حالش رو بهم ریختم 

و الان عذاب‌وجدان دارم که چرا این مرد رو انقدر با غم و غصه‌های بی دلیل خودم اذیت می‌کنم ؟ 

آخر شب بهش گفتم تو به اینکه من حالم بده فکر نکن و کلا چند روز من و ایگنور کن . گفت پس برای چی زن و شوهریم ؟ گفتم ولش کن بیا چند روز زن و شوهر نباشیم ( با بغض ) که یار گفت انقدر راحت این حرف و نزن ، چرت و پرت نگو .  منم دیگه چرت و پرت نگفتم :)

ولی اگه یار میگفت باشه بیا چند وقت زن و شوهر نباشیم ، از شما چه پنهون خوشحال میشدم.. ماشین و بر میداشتم و میزدم به دل جاده و میرفتم اصفهان گردی تنهایی.. چقدر این تنها بودن از نظر من قشنگه ! تنها کافه رفتن ، تنها سینما رفتن ، تنها سفر رفتن ، تنها غذا سفارش دادن ... 

 

دارید قضاوتم می‌کنید نه؟ :)

0

سرگیجه

5 ماه،3 هفته پیش

مغزم درد می‌کنه 

هزارتا فکر تو سرمه ، در حدی که _واقعا_ وقتی چشمام رو می‌بندم دنیا دور سرم می‌چرخه

حالت تهوع دارم و حس می‌کنم به هیچ چیزی علاقه ندارم و هیچ‌کسی برام حائز اهمیت نیست

حتی خودم! آخرین بار که انقدر حال بدی داشتم کی بود ؟ باید اینجا در موردش نوشته باشم ؟

به چی فکر میکنم:

به وضعیت مملکت

به شغل رها شده‌ام به خاطر اینترنت

به مهمانی شنبه که حوصله‌اش رو ندارم

به خوابالودگی دائمی

به جنگ 

به نوسانات احساسی و تصمیمات غیر منطقی :))

به صدای باد لای پنجره‌ها که دلهره‌آوره..

به حرف زدن‌های آدمای اطرافم که حوصلشون رو ندارم

به این که چقدرررر دلم تنهایی میخواد

تنها زندگی کردن رو واقعا دوست داشتم و دارم..

چمه؟

دارم بالا میارم..

0
دسته‌بندی‌ها

تمامی حقوق برای خانوم کوچیک محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده